افسانه قُقنوس و سرگذشت ايران
مهرداد حجتي
زندهياد دكترمحمدعلي اسلامي ندوشن از مهمترين چهرههاي معاصر فرهنگي كشور است كه همين سه سال پيش - ارديبهشت ۱۴۰۱ - درگذشت. او حقوق خوانده بود. دوست و همكار دكترمصطفي رحيمي، متفكر برجسته سالهاي نه چندان دور در دهههاي پنجاه و شصت بود. با دكتر ناصركاتوزيان هم همكار بود. متعلق به نسلي طلايي كه به دانش دانشگاهي خود بسنده نميكرد و همواره در پي بسط و توسعه دانش خود بود. اساسا سالهايي كه در آن چنين چهرههايي در عرصه فرهنگ ظهور ميكردند، سالهايي درخشان بود. دانشگاه، از استاداني پرفروغ برخوردار بود و دانشجوياني كه به آن وارد ميشدند عمدتا از آن با كولهباري از دانش و فن خارج ميشدند. به همين دليل است كه اغلب چهرههاي برجسته عرصه فرهنگ، فارغالتحصيلان همان سالها هستند. دوران درخشاني كه البته هرگز تكرار نشد.
دكتر ندوشن پس از فارغالتحصيلي از دانشكده حقوق دانشگاه تهران، براي ادامه تحصيل به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن دكتراي حقوق بينالملل گرفت. او اما فراتر از يك حقوقدان، يك اديب و يك پژوهشگر برجسته نيز بود. مقاله مينوشت، شعر ميگفت و در مجلات و نشريات معتبر آثاري منتشر ميكرد. نشريات معتبري همچون سخن، يغما و نگين . او در طول ۷۰ سال، بيش از ۷۰ كتاب منتشر كرد. او ۹۷ سال عمر كرد. در وصيتنامهاش امتياز چاپ و تجديد چاپ كتابهايش را به نهاد آرامگاه فردوسي واگذار كرد و خواست عوايد حاصل از آنها به عنوان حقالتأليف، صرف گلكاري و زيباسازي محوطه آرامگاه و جاده مشهد به توس شود. همچنين اين بيت حافظ را براي درج روي سنگ قبرش انتخاب كرد: «اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن/ شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند.»
دكتر ندوشن بهشدت به ايران علاقهمند بود. او در آثارش، از ويژگيهاي مردم و اين ملك نوشته است. گاه دولتها را نكوهش كرده است و گاه تاريخ را كه به اين سرزمين روي خوش نشان نداده است. با اين حال همواره از اميدواري سخن گفته است. از اينكه روزي «ايران بارِ ديگر يكي از آن دورانهاي زايندگي در مرگ را ميگذراند و در ميانِ درد، [همچون ققنوس]ميشكفد.» او نوشته بود: «بين افسانه قُقنوس وسرگذشت ايران، تشابهي ميتوان ديد.ايران نيز چون آن مرغِ شگفتِ بيهمتا، بارها در آتشِ خود سوخته است و باز از خاكسترِ خويش زاييده شده.»
يادداشت اين هفته را با فرازهايي از نوشتههاي او تكميل ميكنم. نكتههايي بسيار قابل تأمل كه بايد به آنها توجه كرد و از آنها درس گرفت. او نوشته است:
«از صد سال پيش به اينسو، ايران ميانِ دو جريان كشيده شده است؛ يكي سنّتگرايي و ديگري نـوخواهي. نه از آن ميتوانسته است دست بردارد و نه از اين. و اين، عوارض و آثاري داشته كه تاريخِ واقعي آن محتاجِ نوشتن است. ايراني براي آنكه بتواند پايداري ورزد و ادامه زندگي شايستهاي را در پيش داشته باشد، بايد خود را با نيازهاي دنيا تطبيق دهد. جز اين هيچ راه ديگري در برابر نيست. منظور نيازهاي معقولِ دنياي امروز است، و نه الگوبرداري كوركورانه از روشِ زندگي غرب. متأسفانه وضعِ سياسي- اجتماعي اين صدساله به گونهاي بوده كه جوانبِ سطحي تمدنِ غرب مورد استقبال بماند، و در برابر جوانبِ عمقي، چون نظمِ فكري، برنامهريزي، وقتشناسي و... مقاومت به خرج داده شود، براي مثال ما در مواردي علمِ جديد چون فيزيك و شيمي و رياضي آموختهايم ولي آن منطقِ لازم در زندگي عملي و اجتماعي را با آن همراه نكردهايم. نتيجه آنكه در عين آنكه بسيار علاقه به كاربردِ علم داريم، علاقه كافي نشان ندادهايم كه در پيشبرد آن مشاركتي داشته باشيم. هنوز بعد از صد سال و با داشتنِ آن همه دانشكده، در « مسافرخانه علم »زندگي ميكنيم، نه در خانه علم. ... بعضي خصوصيات بود كه ما تصور ميكرديم بيشتر خاصِ مشرق زمين است، ولي تجربه نشان داد كه هرجا پاي فرد پرستي و دُگْم انديشي در ميان باشد، آسمان همان رنگ ميشود، چه شرق باشد و چه غرب، و نمونههاي آن، هم در آلمان نازي در مورد هيتلر ديده شد و هم در مورد استالين در روسيه، هم در چين مائو تسه تونگ. در فرانسه نيز كه قاعدتاً بايد نسبت به ملتهاي ديگر شكاكتر باشد -زيرا آنهمه انديشهوران ضد ديكتاتوري به دنيا عرضه كرده است- آنگونه نبود كه ناياب باشد.بار ديگر تاريخ نشان داد كه بارِ كژ به منزل نميرسد، ولي گاهي دير، پس از آنكه خُسرانهاي بزرگي متوجه يك قوم گشت. اين چه حكمت است كه يك فرد كه در نزد گروهي محبوبترين است، پس از چندي تبديل به منفورترين ميشود؟ روزگار اگر حاكمِ نابكار را ديرتر يا زودتر بسزاي اعمالش ميرساند، در عين حال قومِ ستمكش را هم در تحملي كه كرده است، بيمجازات نميگذارد.» (روزها - جلدسوم)
دكتر ندوشن در جايي ديگر نوشته است:
«از نامداران تاريخ كه بگذريم هزاران كس بودند كه حتي نامي از آنان برجاي نمانده، مرداني كه به مشقت و گمنامي در كنج عزلت خود يا به دربهدري، يا در سياهچالها عمر به پايان بردند ليكن در برابر نارواييها زانو خم نكردند.در تاريخ هر كشور بزرگي فراوانند از اين شكست خوردگان فيروزمند... هيچ روزگاري از اين مردمان تهي نيست، مردان تنهارو و سرسخت، به منزل نرسيده، كام نيافته، كه خوشبختيها و بلندپروازيها و تنپروريهاي ديگران را به چشم تحقير مينگرند و درون خود را از شعلهاي مرموز و ناگفتني روشن ميدارند. از بزرگان واقعي هر قوم كه بگذريم به لطف اين گمنامان است كه زيباييهاي روح انسانيت زنده ميماند و از دوراني به دوران ديگر انتقال مييابد. كساني كه از دايره خور و خواب پاي فراتر نمينهند يا از فرط درماندگي بر مقام تكيه ميكنند و در پول سعادت ميجويند هيچگاه به اين موهبت نميرسند كه دريابند با گردن افراخته و دل بارور زندگي كردن چه لذتي دارد»
دكتر ندوشن از احساس خود به ايران ميگويد: «من در قعر ضمير خود احساسي دارم چون گواهي گوارا و مبهمي كه گاهبهگاه بر دل ميگذرد و آن، اين است كه رسالت ايران به پايان نرسيده است و شكوه و خرمي او به ما بازخواهد گشت. من يقين دارم كه ايران ميتواند قد راست كند.كشوري نامآور و زيبا و سعادتمند گردد و آنگونه كه درخور تمدن و فرهنگ و سالخوردگي اوست نكتههاي بسياري به جهان بياموزد.اين ادعا بيشك كساني را به لبخند خواهد آورد، ليكن آنان كه ايران را ميشناسند هيچگاه از او اميد برنخواهند گرفت... بين افسانه قُقنوس و سرگذشت ايران، تشابهي ميتوان ديد.ايران نيز چون آن مرغِ شگفتِ بيهمتا، بارها در آتشِ خود سوخته است و باز از خاكسترِ خويش زاييده شده. در اين چند سال، همواره من اين احساس را داشتهام كه ايران بارِ ديگر يكي از آن دورانهاي زايندگي در مرگ را ميگذراند و در ميانِ درد، ميشكفد.»
زندهياد دكتر ندوشن اما در جايي غمگنانه ميگويد: «از خصايص و شگفتيهاي اين عهد است كه هركس خواست از روي صداقت و شجاعت به حال اين مردم و اين كشور دلسوزي كند، زندگياش بر باد رفت؛ يا دربهدر و دقمرگ شد. در اين دوران، زباني نخواست به راست بگردد مگر آنكه بريده شد، كسي نخواست اصيل زندگي كند، مگر آنكه بوفكوروار به كنج نكبت خزيد؛ سري نخواست انديشهاي بلند بپروراند مگر آنكه به سنگ خورد»
بازخواني آثار بزرگان - خصوصا بزرگان معاصر به ما يادآوري ميكند كه تاريخ اين سرزمين انباشته از تجربههاي درس آموز است. كساني كه چكيده آموزهها و تجربههاي خود را در قالب كتاب و مقاله در اختيار ما قرار دادهاند تا ما را از هرگونه خطاي تكراري برحذر دارند. دكترندوشن در شمار همان چهرههاي فرهنگي برجستهاي بود كه از نيش زهرآگين برنامه تلويزيوني «هويت » در امان نماند و او نيز از سوي «كژانديشان هويتساز » گزيده شد. همانطور كه جواهري همچون عبدالحسين زرينكوب گزيده شد. پيشتر نيز انقلاب فرهنگي هم با او خوب تا نكرده بود. همانطور كه با دكتر پرويزناتل خانلري، يا دكتر ناصر كاتوزيان يا بسيار چهرههاي برجسته ديگر . دكتر ندوشن اما هرگز از عشق و علاقه به اين سرزمين دست برنداشت. همانطور زلال و روان عاشق اين ملك ماند تا روزي كه در غربت از دنيا رفت.
او در يكي از اشعارش نوشته بود:
تو را بينم كه چون يك خرمن صبح
به بالا ميروي آرام و آرام
من اينجا دير ماندم، دور ماندم
به زنجير اميد ناسرانجام
تو بودي، من نبودم
٭پينوشت: تيتر برگرفته از متون دكتر ندوشن