ديپلماسي ناتمام و آينده امنيت منطقهاي
ابراهيم متقي
همواره جلوههايي از منازعه، بحران و ديپلماسي بر فرآيندهاي سياسي و امنيتي خاورميانه تاثيرگذار خواهد بود. خاورميانه سرزميني است كه عموما با نشانههايي از جدال سرزميني، ايدئولوژيك و راهبردي پيوند يافته است. اين حوزه جغرافيايي پس از جنگ اول جهاني و فروپاشي امپراتوري عثماني با چالش دايمي مواجه شده است. در نتيجه اين فرآيند، زمينه براي شكلگيري كشورهاي نوظهور ازجمله: عربستان، اردن، عراق، فلسطين، سوريه و لبنان به وجود آمده و اين امر واقعيتهاي امنيت منطقهاي خاورميانه را به گونه بيوقفه و در بسياري از دورههاي تاريخي دچار بحران و منازعه پايانناپذير نموده است. در سالهاي پس از جنگ اول جهاني، آخرين پايگاه كشورهاي اسلامي در برابر پوياييهاي مدرنيسم و توسعه اقتصادي جهان غرب دوام چنداني پيدا نكرد. نظام خلافت به گونه تدريجي موقعيت خود را در سالهاي پاياني قرن 19 از دست داد و در روند جنگ اول جهاني گرفتار اشتباه تاكتيكي در ائتلاف با آلمان و اتريش شد. در روند جنگ دوم جهاني، ايالاتمتحده موقعيت خود در اقتصاد، سياست و نظاميگري جهاني را تثبيت کرده و به عنوان بازيگر موازنه دهنده قدرت و امنيت در حوزه خاورميانه، خليجفارس و جنوب غرب آسيا ايفاي نقش سياسي و امنيتي کرد . فروپاشي اتحاد جماهير شوروي موقعيت ساختاري ايالاتمتحده در نظم جهاني را ارتقا داد. علت اصلي جايگاهيابي امريكا در اقتصاد و سياست جهاني را ميتوان ناشي از قدرت اقتصادي و فناورانه ايالاتمتحده دانست. هر يك از دو مولفه ياد شده تاثير خود را بر موازنه قدرت منطقهاي و جهاني بهجا گذاشته است. در آخرين سالهاي ساختار دو قطبي، زمينه براي شكلگيري انقلاب اسلامي ايران به وجود آمد. انقلاب ايران با انقلابهاي كلاسيك ليبرالي (انقلاب انگليس 1664، انقلاب امريكا 1776 و انقلاب فرانسه 1789) و سوسياليستي (انقلاب روسيه 1917، انقلاب چين 1949 و انقلاب كوبا 1959) كاملا متفاوت به نظر ميرسد.
1- انقلاب ايران و بازتوليد موازنه منطقهاي غرب آسيا- انقلاب ايران ماهيت اجتماعي داشته و رهبري جمهوري اسلامي هيچگاه محور اصلي كنش اجتماعي را بر سازوكارهاي خشونتآميز قرار نداده است. انديشه انقلاب ايران در تفكر «تدي اسكاچپول» و «ميشل فوكو» مبتني بر انگارههاي هنجاري و اجتماعي بوده است. فوكو همچنين انقلاب اسلامي ايران را به عنوان «روح جهان بيروح» ناميد. تمامي تلاش نظريهپردازان انقلابهاي اجتماعي جديد از جمله «تد رابرت گار» و «اسكاچپول» آن بود كه ساخت و فرآيند انقلاب ايران چه سرنوشتي را پيدا خواهد كرد. واقعيتهاي تحول سياسي در ايران بيانگر آن است كه ايران همانند بسياري از انقلابهاي كلاسيك در «انگاره كالبدشكافي 4 انقلاب كرين برينتون» دوران آغازين خود را با ناآراميهاي اجتماعي و جنگ داخلي شروع نمود. در چنين شرايطي گروههاي ليبرال كه مبناي اصلي حكمراني خود را بر حاكميت قانون قرار داده بودند، به گونه تدريجي از گردونه سياسي خارج شدند. در نتيجه اين فرآيند، زمينه براي نقشيابي كارگزاراني فراهم شد كه از انگيزه، اراده، ايدئولوژي و راهبرد موثر براي مقابله با تهديدات منطقهاي و بينالمللي برخوردار باشند. جمهوري اسلامي در سالهاي پس از دفاع مقدس توانست قابليت راهبردي خود را بازتوليد کند. كارگزاران سياسي، نظامي و امنيتي ايران همواره با اين انگاره و دغدغه روبرو بودند كه ممكن است در آينده تهديدات جديدي را تجربه کنند. جامعه ايراني در سال 1332 تجربه كودتاي نظامي امريكا و انگليس عليه دولت مصدق را داشته است. كارگزاران حكومت شاه نيز از سال 1977 تجربه ناموفقي در كنش تعاملي با ايالات متحده داشتهاند. به همين دليل است كه شاه «سياست خارجي مستقل ملي» را در دستور كار قرار داد. شاه همچنين در كتاب «پاسخ به تاريخ» به اين موضوع اشاره داشته است كه امريكاييها همواره تلاش داشتند تا زمينه فشار امنيتي براي جنگ، بيثباتي منطقهاي و بحران را به وجود آورند.
2- ظهور ايران و كنش تعارضي جهان غرب- ايران در سالهاي پس از جنگ تحميلي به گونه تدريجي قدرت نظامي و قابليت تحرك تاكتيكي خود در محيط منطقهاي را افزايش داد. در چنين شرايطي بود كه امريكا از سال 1992 ايران را درگير تحريمهاي اقتصادي، نظامي، امنيتي و فناورانه نمود. افزايش قدرت هستهاي، منطقهاي و قابليت موشكي ايران، نشانههايي از تغيير موازنه قدرت در محيط منطقهاي را اجتنابناپذير ساخت. بهينهسازي قدرت تاكتيكي ايران هيچگاه مورد پذيرش امريكا و كشورهاي اروپايي قرار نگرفت.
3- شرايط سياسي و ادراكي ديپلماسي مسقط- ديپلماسي مسقط در شرايطي انجام گرفت كه تضادهاي ايران و ايالات متحده به بالاترين سطح خود ارتقا يافته است. آرايش نظامي امريكا به گونه تدريجي در جهت مقابله تاكتيكي و عملياتي با ايران سامان پيدا ميكند. ادبيات سياسي بسياري از مقامهاي حكومتي امريكا نيز در جهت مقابله با ايران شكل گرفته و منجر به تصاعد بحران سياسي شده است. واقعيتهاي نظامي و ادبيات سياسي امريكا، نشانههايي از جنگ اجتنابناپذير را منعكس ميسازد. شايد ديپلماسي مسقط را بتوان تلاشي هوشمندانه و سازمانيافته براي مديريت بحران و مناقشات منطقهاي دانست. تاريخ نظامي و امنيتي امريكا بيانگر اين واقعيت است كه ايالاتمتحده خود را به عنوان بازيگر موازنهدهنده منطقهاي دانسته و هيچگاه تمايلي به پذيرش «هژمون منطقهاي» كه داراي رويكرد گريز از مركز امنيتي باشد، نخواهد داشت. بسياري از مراكز مطالعات راهبردي و حوزههاي سياستگذاري در ايالاتمتحده تلاش دارند تا قدرت ايران را از طريق جنگ و منازعه كنترل کرده و شكل جديدي از ساخت سياسي و امنيتي در محيط منطقهاي را ايجاد کنند. براساس چنين انگارهاي است كه مقامات ايالاتمتحده در سند امنيت ملي، همواره از ايران به عنوان «اصليترين تهديد امنيتي» براي كشور خود، متحدين راهبردي و شركاي منطقهاي نام بردهاند. قواعد سياست بينالملل بيانگر اين امر ميباشد كه هرگاه موازنه قدرت در روابط كشورها تغيير پيدا كند، زمينه براي ظهور شكل جديدي از منازعه به وجود ميآيد. ديپلماسي مسقط در شرايطي برگزار شد كه «ويتكاف» به همراه «كوشنر» و «مايكل كوريلا» فرمانده سنتكام نيز حضور داشتند. اعضاي تيم مذاكرهكننده امريكايي نمادهايي از «قدرت نظامي» و «حمايت راهبردي از اسراييل» را به نمايش ميگذارند. حضور مايكل كوريلا بيانگر ديپلماسي تهديد بوده به گونهاي كه ايالاتمتحده تلاش دارد تا انگاره قدرت و جنگ را در فضاي ذهني هيات مذاكرهكننده ايراني منعكس سازد. انگارهاي كه نشان ميدهد «جنگ و ديپلماسي با يكديگر پيوند خوردهاند.» متاسفانه دور اول مذاكرات ايران و هيات امريكايي در زمان بسيار محدودي به پايان رسيد. ابتكار وزير امور خارجه عمان به عنوان ميزبان مذاكرات كه مبتني بر سازوكارهاي ميانجيگرايانه بوده، زمينه اعاده ديپلماسي را به وجود آورد اما هنوز مشخص نيست كه در اين مرحله از مذاكرات، چه رويكرد و انديشهاي براي مديريت بحران و اجتناب از جنگ در دستور كار قرار ميگيرد. پاسخ به اين پرسش بستگي به زمان ترك مسقط توسط هيات ايراني و امريكايي دارد. اگرچه مذاكرات آغازي صميمانه داشت، اما به سرعت منازعه واقعيتهاي راهبردي خود را در عرصه ادبيات ديپلماتيك منعكس ساخت. روند ديپلماسي بيانگر اين واقعيت است كه دستور كار ديپلماتيك با واقعيتهاي راهبردي ايران در فضاي مذاكره، توافق، جنگ يا منازعه هماهنگي ندارد. انديشه سياسي و راهبردي امريكا مبتني بر انگاره قدرت است. متاسفانه ايران توجه چنداني نسبت به پشتوانههاي ديپلماتيك و راهبردي خود در روند مذاكره و توافق نداشته است. ضرورتهاي راهبردي ايران ايجاب ميكرد كه مذاكرات در استانبول ادامه پيدا كند. تركيه كه در زمره اعضاي ناتو هست، وزنه موثرتري براي ايجاد توازن در فضاي ديپلماسي خواهد داشت. نكته بعدي مربوط به مشاركت وزراي امور خارجه برخي از كشورهاي جهان عرب است. ايران در روند ديپلماسي مسقط نشان داد كه همواره از «تنهايي استراتژيك» رنج ميبرد. ايران براي عبور از بحران نيازمند حمايت و همكاري كشورهاي منطقهاي است. اگر جنگ عليه ايران شروع شود، طبيعي است كه منازعه به حوزههاي جغرافيايي و ژئوپليتيكي محيط پيراموني نيز تسري خواهد يافت. بنابراين ايران باید از سازوكاري استفاده کند كه بيشترين حمايت ازسوي ساختار منطقهاي را به دست آورد. اگر ايران تلاش داشته باشد كه ديپلماسي را همانند سياست اجتماعي، اقتصادي و امنيتي داخل كشور براساس انگاره مبتني بر «خوداتكايي» و «استنكاف» پيگيري كند، طبيعي است كه در زمان محدود با چالشهاي امنيتي متنوع و فراگيري روبهرو خواهد شد.
نتيجه- ايران نيازمند بقاي سياسي و ساختاري است. ناديده گرفتن ضرورتهاي چنين واقعيت و فرآيندي، چالشهاي بسيار پرمخاطره براي ساخت سياسي و نظم اجتماعي ايران ايجاد خواهد كرد. همواره اين موضوع مورد توجه نظريهپردازان سياست خارجي قرار داشته كه «جنگ، ادامه ديپلماسي با ابزار ديگر» است. در فضاي موجود سياسي و بينالمللي، معادله قدرت، ديپلماسي، امنيت و چالشهاي اجتماعي با يكديگر پيوند يافته است. سياست قدرت در شرايطي ميتواند آثار خود براي بقاي سياسي ايران را فراهم آورد كه از تنگناي جدايي سياسي، منطقهاي و بينالمللي فاصله پيدا نمايد. ديپلماسي در شرايط تهديد تصاعديابنده، موجوديت يك كشور و نظام سياسي را حفظ خواهد كرد. ايران در سال 1367 بسياري از واقعيتهاي عدم موازنه را در روند جنگ تحميلي پذيرفت. هدف اصلي رهبري جمهوري اسلامي، حفظ نظام سياسي و ساختار قدرت براي بازتوليد نظم اجتماعي، قدرت سياسي و رفاه عمومي بوده است. فضاي ديپلماتيك موجود نيز شباهتهاي بسيار زيادي به سال 1367 دارد. بقاي كشورها اهميت بنيادين براي آنان ايجاد ميكند. كشورها براي بقاي خود در برخي دورههاي تاريخي حتي بخشي از «منافع جانبي» و «منافع اصلي» خود را ناديده ميگيرند. روند تحولات ژئوپليتيكي در نظم جهاني با سرعت بسيار زيادي در حال گذر ميباشد. حفظ ايران و ساختار سياسي از اين جهت اهميت دارد كه بسياري از اهداف مغفول مانده در روند ديپلماتيك را ميتواند در آينده سياسي خود به دست آورد. ايران در شرايطي قرار دارد كه اولا به «توافق پايدار» نيازمند است. ثانيا باید توافق پايدار را براساس پيوند «ديپلماسي و قدرت» بازتوليد کند. ثالثا از بصيرت و حكمت لازم برخوردار باشد كه معادله قدرت را در فضاي رقابتهاي سياسي و راهبردي مورد توجه قرار بدهد.
ساخت نظام بينالملل ماهيت آنارشيك دارد. «رابرت كيگان» در كتاب «جنگل بازميگردد» به اين موضوع اشاره دارد كه در نظم آنارشيك عموما جانوران گوشتخوار بر گياهخواران غلبه خواهند كرد. در فضاي موجود سياست امنيتي لازم است تا ايران از سازوكاري استفاده کند كه منجر به بقاي سياسي و ساختاري شود. اگرچه بخشي از قابليتهاي خود را ازدست بدهد. بقاي ساختاري به عنوان اصليترين ضرورت نظام سياسي ايران در شرايط تهديدات متراكم شده و جنگ پرمخاطره است.
استاد دانشگاه تهران