روزگار بيتو
ايوب آقاخاني
نميدانم در اين روزگارِ بيتو در برابر مهاجمان ريز و درشت و قدارهبندان فرهنگ كه ايراني و فارسي و آدابش را نشانه گرفتهاند و شقه ميكنند و افتخارشان اين است كه ضربتشان خوني نداشته و عضله را به چند قسمت مساوي تقسيم كرده، در زماني كه بيعصمتاني بيريشه و سُفلگانِ وبگردِ موجسوار به راحتي و با نامِ به ظاهر موجه «شوخي»، كبيرترين گنج اين فرهنگ يعني شاهنامه فردوسي و حكيم نگارندهاش را ناسزاكش ميكنند و بعد لبخند ميزنند و به پر و پاچه و سر و سينهشان مينازند، در جهاني كه واژهبازان و ادبپردازان به گناهِ نابخشودني «تفرعن» و «نمايشي بودن» تارانده ميشوند و انزوا ميگزينند، در روزگاري كه نه پرده نقرهايمان فرهيخته است و نه صحنه آبيمان دغدغهمند، بدون تو چه بايد بكنم استاد؟! كاش همچون روزگارِ برپايي كلاسهايمان حدود سي سال پيش، با همان اخم معلمي كه جذاب بود و ستودني، تكيه داده به همان پشتي كه با خود از خانه ميآوردي تا كمر رنجورت ساعتهاي كلاس را تاب بياورند، جواب اين سوال مرا هم ميدادي و ميرفتي... اينك نيستي و من و ما بدون «بهرام بيضايي» فرهنگ و هنرمان، بدون يد بيضايش چه بايد بكنيم و چشم به كدام قبله بدوزيم كه در اين روزگار غريب انگار كه در جهان قطبنماها و قبلهنماها همه از كار افتادهاند و ما بيچراغي گمگشته يك جاده سنگلاخِ بيبار و بر شدهايم؟ راهي نيست... كاري نميشود كرد؛ جز جستن چراغ از ميان اوراق پرشمار نبشتههايت كه كمر كتابخانهمان را خم كرده و هنوز اميد را چون قطره نوري در چشمخانه ما مينشاند... و اينگونه ميتوان گفت: «در اين روزگارِ سخت كه نيستي، چقدر خوب كه اينگونه در كتابخانههايمان هستي... و خواهي ماند.»