بگذاريد راه اين خيابان باز بماند
محمد خيرآبادي
در خيابان ما تعداد زيادي ماشين چپ و راستِ خيابان پارك كردهاند و مسير تردد تنگ و باريك شده است. چند ماشين، شاخ به شاخِ همديگر ايستادهاند. از آن طرف 4-3 تا ماشين و از اين طرف ۱5-۱4 تا ماشين روبروي هم قرار گرفتهاند و كار گره خورده است. هيچكدام نميتوانند رد شوند و بروند پي كارشان. رانندهها و سرنشينهاي آن طرف ميگويند «شما برويد عقب تا راه باز شود» و رانندهها و سرنشينهاي اين طرف هم ميگويند «شما برويد عقب».
يكي از رانندههاي آن طرف سرش را از پنجره ميآورد بيرون و ميگويد: «آقايون، خانما، ما سه- چارتا تا ماشين بيشتر نيستيم، خونهمونم توي همين خيابونه، ميخوايم بريم تو پاركينگ». نه تنها صدايش به ماشين چهاردهم و پانزدهمِ اين طرف نميرسد، بلكه سرنشينهاي ماشين پنجم و ششم هم به زور صدايش را ميشنوند. بعضي از ماشينها صداي ضبط را بلند كردهاند و اصلا صدايي از بيرون نميشنوند. بعضيها ميگويند: «اين يارو رو ميشناسيم، كار هميشگيشه، يه بار نشد دنده عقب بگيره و بذاره چند تا ماشين كه رفت بعد بياد بره توي پاركينگش». يكي ديگر ميگويد: «اصلا ميدوني اين ماشينايي كه دو طرف خيابون پاركه و راه رو تنگ كرده مال هميناست؟ هر كدوم دو- سه تا ماشين دارن، تو پاركينگ جا نميشه ميذارن توي خيابون». يكي ديگر ميگويد: «اصلا به حرفش دقت كن، ميگه ما سه چارتا ماشين بيشتر نيستيم پس شما چارده- پونزده تا بريد عقب، خب بنده خدا شما سه- چارتا تا كه راحتتر ميتونيد بريد عقب». خلاصه، قضيه بالا ميگيرد. رانندهها و سرنشينها پياده ميشوند. جر و بحث ميكنند، نتيجه نميدهد. شاخ و شونه ميكشند نتيجه نميدهد. يكي قفل فرمان در ميآورد و يكي زنجير. مشت و لگد و زد و خورد اوج ميگيرد. حالا ديگر فقط بحث رد شدن ماشينها نيست؛ بحث خوني است كه از دماغ يكي آمده و شيشه ماشين ديگري است كه شكسته. همه ميگويند: «ما كار و زندگي داريم، عجله داريم، ميخواهيم برويم». اما هيچ كدام پا پس نميگذارند و كوتاه نميآيند. اينطرفيها ميگويند: «اونا زدن دماغ رفيق ما رو شكوندن» و آنطرفيها ميگويند: «زدن شيشه ماشين ما رو خرد كردن». اينطرفيها ميگويند: «ما زيادتريم». آنطرفيها ميگويند: «ما كه فقط همين سه-چارتا ماشين نيستيم» و زنگ ميزنند به اهل خانواده و رفقا تا بيايند و ماشينهاي پارك شده را روشن كنند يا از خيابانهاي اطراف با ماشين بيايند پشت سرشان تا تعدادشان زياد شود. پشت سر ماشينهاي اين طرف هم يك عالم ماشين اضافه شده و ترافيك شده از سر تا ته خيابان. يكدفعه يكي از رانندههاي اين طرف داد ميزند: «آقا شما اصلا ورود ممنوع اومديد، حق تقدم با ماست». اما جمعيت آن طرف حالا زيادتر از قبل هم شده و ديگر گوشش بدهكار نيست. يكي از آن طرف ميگويد: «حق تقدم چيه؟ داداشِ من خودش شهردار اين منطقه است، چي ميگي؟» حالا ديگر هيچ كس به كمتر از عقبنشيني طرف مقابل رضايت نميدهد. حالا چه بايد كرد؟ چطوري ميشود غائله را ختم كرد و به زندگي ادامه داد؟ همان اول ميشد موقتا يك طرف برود عقب و راه باز شود اما در آن صورت هم اين ماجرا بعد از يك مدت كوتاه دوباره و چندباره تكرار ميشد. راهحل مساله اين است كه مشخص شود واقعا حق تقدم با كدام طرف است؟ آيا آن طرفيها ورود ممنوع آمدهاند يا نه؟ و اگر خيابان دوطرفه است چرا چپ و راست خيابان ماشين پارك شده، به گونهاي كه فقط راه عبور يك ماشين از وسط خيابان باقي مانده است؟ اينكه چه كسي اول زد و خورد را شروع كرد؟ يا چه كسي دارد لجبازي ميكند؟ و چه كسي دارد قلدري ميكند؟ يا اينكه دقيقا چه كساني محله را شلوغ كردند و آسايش را از همسايهها گرفتند؟ فرع قضيه است. اين داستان كوتاه را براي اين تعريف كردم كه بگويم هميشه ميگويند در اداره حق با ارباب رجوع است و حكمرانان خود را خادم مردم ميدانند. همه در اين قول متفقند كه در مجموع هميشه حق تقدم با مردم است و يكي از نشانههاي عقلانيت و مصلحتانديشي در امور كلان، كوتاه آمدن در برابر مردم است. حق تقدم مردم يك حق تقدم قانوني مشابه قوانين رانندگي نيست، بلكه حق تقدم ذاتي است. بر طبق عقل و وجدان و اخلاق و مردمسالاري و خير و صلاح جامعه و از هر زاويه ديگر كه بنگريم، بايد گاهي در برابر مردمي كه مسير متفاوتي در پيش ميگيرند، دنده عقب گرفت. كشف اينكه مردم چه ميخواهند و تصميم گرفتهاند به كدام سو بروند و درست و غلط ماجرا، بماند براي عقلاي مصلحتانديشي كه ميخواهند راه اين خيابان باز و محله در آرامش و مردمانش در آسايش باشند.