ديپلماتهاي ما از دوره هخامنشي تا امروز
مريم مهدوي
حسين قدسنخعي، مورخ و ديپلمات در بخشي از مقاله «ديپلماتهاي ما از دوره هخامنشي تا امروز»، نشريه وزارت امور خارجه، اسفند ۱۳۲۸خورشيدي نوشته است: «ديپلماسي بمعني فن اداره و اجراي مذاكرات بين دولتها با يكديگر و ديپلمات كسي است كه روش و طريقه اين نوع مذاكرات را بهطور مقتضي و شايسته با رعايت اصول و قوانين بينالملل بداند و مجري دارد و باينترتيب روابط حسنه موجوده بين دولت خود و دولتها را تشييد نمايد ولي در قديم ديپلماسي بمعناييكه [به معنايي كه] امروز در ذهن ما خطور ميكند، وجود نداشته است. ايرانيها در قديم مثل روميها و يونانيها بنا بضرورت و براي امور غيرعادي و بهطور موقت گاهگاه سفرايي بكشورهاي ديگر ميفرستادند چنانكه در قرون وسطي روساي مذهبي در اختلافات بين دولتها وساطت و دخالت ميكردند. جان يك سفير بسيار مقدس و احترام باو [به او] واجب و همه چيز او هر جا و هر وقت پيوسته در امان بود و با وجود يك چنين سنت بينالمللي سرگذشت اولين سفراي ايران كه داريوش كبير آنها را بشهرها [به شهرها] و جزاير يونان مامور كرد از فجايع مدهش تاريخي محسوب ميگردد: داريوشكبير قبل از آنكه بيونان [به يونان] حمله نمايد خواست اهالي آن كشور را از عواقب و نتايج وخيم و شوم جنگ آگاه سازد و بدينوسيله حتيالامكان از خونريزي و اغتشاش جلوگيري كند.
براي اين منظور دو نفر از محارم خود را بسفارت نزد بزرگان آن قوم فرستاد، بسياري از شهرها و جزاير كه از عظمت و قدرت داريوش آگاهي داشتند، تسليم شدند و سپاهيان ايران بر سراسر اين شهرها و جزاير كه از عظمت و قدرت داريوش آگاهي داشتند، تسليم شدند و سپاهيان ايران بر سراسر اين شهرها و جزاير استيلا يافتند اما همينكه سفراي داريوش باسپارت [به اسپارت] رسيدند، اسپارتيها غافل از آنكه جان يك سفير مقدس و از هر آسيب و شكنجه بايد مصون باشد آنها را دستگير كرده هر دو را ببدترين [به بدترين] وضع در چاهي معلق آويختند تا جان سپردند.
داريوش از اين خبر بغايت خشمگين گرديد و با قشوني بس عظيم تحت فرماندهي دو سردار بزرگ خود موسوم به دايتس و آرتافارنس و بهدايت هيپياس سردار فراري يوناني بسمت آتن شتافت ولي داريوش قبل از آنكه انتقام خود را از اسپارتيها بگيرد زندگاني را بدرود گفت و پسرش گزرسس كه ما او را خشايارشا ميناميم، جانشين او گرديد. خشايارشا عمل اسپارتيها را فراموش نكرده بود و بكينهايكه [به كينهاي كه] از كشتن دو سفير پدرش از آنها در دل داشت خود را آماده حمله بيونان نمود و سپاهي بيشمار بدانسوي گسيل داشت. رعب موحش سراسر كشور يونان را فرا گرفت. اسپارتيها كه بسبب قتل دو سفير ايران باعث اين پيشآمد مخوف شده بودند چون متوجه پريشاني و وحشت مردم گرديدند از عمل زشت خود و كشتن سفراي ايران بينهايت پشيمان گرديدند و براي چارهجويي درصدد برآمدند اقدامي كنند كه خشم شاهنشاه را فرونشاند. دو نفر جوان اسپارتي موسوم به بوليس و سپتياس براي اينكه باين وضع پرآشوب و وحشت خاتمه و كشور خود را از عواقب انتقام پادشاه ايران نجات دهند داوطلب شدند كه جان خود را در مقابل جان دو سفير ايران كه بهدر رفته بود بقدوم شاهنشاه ايران نثار سازند. اين دو نفر سفير جوان يونان بسمت ايران عزيمت نمودند، چون بقصر خشايارشا رسيدند آنها را بحضور آوردند، پادشاه از آنها پرسيد براي چه امري نزد من آمدهايد؟ يكي از آنها در پاسخ گفت: «اي پادشاه ايران ما ميدانيم كه جان يك سفير مقدس است و بايد از هر آزار و آسيب مصون بوده باشد. ما از كرده خود پشيمانيم، اما شما اكنون براي انتقام از اين گناه آماده حمله بكشور ما هستيد، اي پادشاه بكشور ما حمله نكنيد ما آمدهايم كه جان خود را در مقابل جان دو سفيريكه [سفيري كه] همميهنان ما آنها را كشتهاند بشما تسليم كنيم اينك هر چه ما داريم از آن شماست و هرطور ميخواهيد با ما عمل كنيد.» خشايارشا از شنيدن اين كلمات بغايت متأثّر شد و نيت و عمل اين دو نفر جوان زيبا را كه با نهايت شجاعت و آرامش خاطر در مقابل او ايستاده و براي نجات كشور خود حاضر بنوشيدن شربت مرگ شده بودند بسيار ستود و بجاي آنكه پيشنهاد آنها را بپذيرد و قصاص كند هداياي زيادي بآنها عطا نمود، گفت: «من بشما هرگز كمترين آسيب نخواهم رساند، زيرا من بيش از اسپارتيها عادل و عدالتپرور هستم.»