• 1404 جمعه 3 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6245 -
  • 1404 پنج‌شنبه 2 بهمن

حواسم باشد از نوشتن خسته نشوم

نازنين متين‌نيا

تهران اين روزها حوالي ساعت پنج و شش عصر، هرروز قفل است. اما كمي بعد از اين ساعت‌ها، ناگهان شهر خاموش مي‌شود. انگار نه انگار كه تا همين يك ساعت پيش ترافيك قفل و مردم كلافه، روي ديگري از شهر را نشان داده‌اند. شب‌ها در خلوت اتوبان‌ها و خيابان‌ها، سرپاييني اتوبان چمران را آهسته پايين مي‌آیم و حواسم را مي‌دهم به ماشين‌هاي گذري. عجله‌اي براي خانه رفتن ندارم. در خانه نه كسي منتظرم است و نه اينترنتي كه بنشينم پاي سريال‌ها و فيلم‌هاي روز و سرگرمي مورد علاقه‌ام را از دست داده‌ام. آن سريال «ليسانسه‌ها» كه روزهاي اول براي فرار از قطعي اينترنت به آن پناه برده بودم هم حالا ديگر روي اعصابم است. دو هفته بعد از دست دادن چيزهايي كه توي اين زندگي دلخوشي‌ام بود، در حوالي خبرها و اتفاق‌هايي كه روزانه، آن وزنه سنگين روي دلم را سنگين‌تر مي‌كند، در خلأيي عجيب روزگار مي‌گذرانم. حالا ياد گرفتم كه كلمه‌هاي انگليسي كه به ذهنم مي‌رسد را توي گوگل سرچ كنم و از سرتيتر خبرهاي انگليسي بفهمم در جهان چه خبر است. روي لينك‌ها نمي‌شود كليك كرد، اما بالاخره يك چيزهايي دستم مي‌آيد و روزها با آنهايي كه ماهواره توي خانه دارند، حرف مي‌زنم و بعد مي‌روم توي خبرگزاري‌هايي كه مشخص است به اينترنت دسترسي دارند، تحليل‌هاي خبرهايي كه ديدم را مي‌خوانم و در نهايت خودم براي خودم نتيجه‌گيري‌هايي مي‌كنم. انگار راه تازه‌اي براي روزنامه‌نگاري و تحليل خبر پيدا كرده‌ام. حتي بازي تازه‌اي. گاهي از كشف و شهودهايم ذوق‌زده مي‌شوم، گاهي هم غمگين كه ببين چه به روزگارت آمده كه اين طوري روزنامه‌نگاري مي‌كني. هرچه كه هست دارم دست و پا مي‌زنم و توي اين دست و پا زدن، مدام يك چيزي توي ذهنم يادآوري مي‌كند كه اين «روزها را يادت بماند، اين روزها را يادت بماند.» راستش را بخواهيد نمي‌دانم چقدر از اين روزها، بعدتر يادم مي‌ماند. نه اينكه به حافظه‌ام شك داشته باشم، نه؛ ولي مي‌دانم سيستم دفاعي مغز انسان بالاخره يك جايي مقاومتش را از دست مي‌دهد و مكانيسم دفاعي انكار جلو مي‌آيد تا جلوي فروپاشي رواني را بگيرد. دلم مي‌خواهد برگردم به حوزه روانشناسي اجتماعي و جامعه‌شناسي و به جاي درگيري با خبرها، فقط بنشينم كتاب بخوانم و از اهلش سوال بپرسم و آن‌قدر بگردم تا بالاخره يك روزي روزگاري جواب سوال‌هاي بي‌پايانم را پيدا كنم. راستش را بخواهيد از اين همه همهمه خسته‌ام. اين روزها خيلي بيشتر از قبل به گذشته برمي‌گردم. مثلا مي‌روم توي راهرو مركز مطالعات رسانه و مي‌نشينم سركلاس حسين قندي. بوي عطر استاد قديمي مي‌پيچد توي سرم. يادم مي‌افتد يك باري سركلاس درباره مخاطب حرف زده؛ مردم. مي‌شنوم كه مي‌گويد: «مردم خودشان مي‌دانند از مطالب شما چه نتيجه‌اي بگيرند، روزنامه‌نگار راوي حقيقت است، فقط روايت كنيد و اجازه دهيد شعور و آگاهي مردم، تصميم‌گيرنده نهايي باشد. مخاطب آگاه است.» نفوذ كلامش آن‌قدر زياد بوده كه حالا تقريبا بعد از بيست سال از آن كلاس‌ها، من همچنان به اين اصل معتقدم. دلم مي‌خواهد اين را به همه بگويم. راهي پيدا كنم كه كسي حرفم را بشنود. 
بچه‌گانه است اما من هنوز اميدوارم كه ناگهان در يك لحظه، درك اين آگاهي جمعي براي همه فعال باشد و مردم، همان مردمي شوند كه هميشه مي‌شناختم. حالا ولي توي خبرگزاري‌ها، خبرها درباره قطعي اينترنت زياد است. وعده‌ها از امروز، مي‌رسد به فردا و از فردا به آخر هفته و آخر هفته هم خبري نيست كه نيست. يك خبرگزاري كه كامنت‌ها را باز گذاشته و بخش‌هايي دارد براي نظرات مردم، توي اين دو هفته آرام‌آرام دارد تبديل مي‌شود به «توييتر» سابق. آن بيرون عده‌اي فهميدند مي‌شود آنجا اكانت ساخت و حرف زد و درخواست باز شدن اينترنت را داد. چيزهايي كه مي‌خوانم، توي همين روزنامه هم قابل روايت نيست. خودتان برويد بخوانيد. فقط نتيجه‌گيري مي‌كنم كه انگار ماجرا اصلا اينترنت نيست و فقط پلتفرم مهم است. يعني اينجور كه مثلا اگر همين حرف‌ها در توييتر زده شود، يا در همين روزنامه يا جايي ديگر، درست نيست ولي توي آن رسانه كه اتفاقا خبرنگارهايش هم اينترنت سفيد دارند و درباره «گروك» مطلب مي‌نويسند، مشكلي ندارد. حتي انگار مساله تك‌صدايي هم نيست. نمي‌دانم دقيقا مساله چيست، ولي من روزنامه‌نگاري كه از وقتي چشمم را توي دنياي رسانه باز كردم، زير دست استادهاي روزنامه‌نگاري درس خواندم و بزرگ شدم، توي اين دو هفته هنوز نفهميدم مساله اصلي چيست. هنوز نمي‌دانم، چطور ممكن است حرف زدن در يك پلتفرم جرم باشد و همان حرف را در پلتفرمي ديگر زدن، موردي نداشته باشد. بيشتر از اين هم نمي‌توانم پيش بروم و بپرسم. دليلش هم واضح است ديگر. چه بگويم؟ من اين روزها درگير چنين سوالاتي هستم. درگير چيزهاي ديگر هم. اما گاهي فقط دست‌ها بسته نيستند، حتي واژه‌ها و كلمات هم بسته مي‌شوند. من در اين «گاهي» زمانه ايستاده‌ام و فقط انگار دارم تمرين مي‌كنم كه حواس ششگانه روزنامه‌نگاري‌ام قدرت بيشتري پيدا كنند؛ از لابه‌لاي تيترهاي انگليسي تا مطلب‌هاي خبرگزاري‌ها، واقعيت را پيدا كنم، كلمات را با احتياط تايپ كنم و حواسم باشد وقت نوشتن دستم نلرزد. حالا اين دل غمگين هم اگر لرزيد، اشكالي ندارد، زندگي همين است ديگر؛ منشوري در حركت دوار. فقط بايد حواسم باشد كه دستم از نوشتن، خسته نشود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها