• 1404 چهارشنبه 15 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6240 -
  • 1404 پنج‌شنبه 25 دي

گزارشي از حال اين روزهاي بهشت زهراي تهران

جواناني كه در دل خاك آرميدند

غزل حضرتي

18 روز پیش اعتراضات در تهران و برخی شهرهای دیگر کشور شروع شد؛ اعتراض به گرانی افسارگسیخته دلار و تورم. بازار تعطیل شد و صنف‌های مختلف راهی خیابان‌های اعتراض شدند. از پنجشنبه 18 دی، خیابان شکل دیگری گرفت و غیربازاری‌ها هم در اعتراض به شرایط موجود حاضر شدند. اما چهره اعتراضات در برخی مناطق و شهرها تغییر کرد و از مسیر آرام خود خارج شد. آمار کشته شده‌ها چه از معترضان و چه از ماموران ساعت به ساعت بالا رفت. به گفته آنهایی که در خیابان‌ها بودند، عده‌ای به شکل مشخص ماموران را و در برخی موارد مردم عادی را هم هدف گرفته بودند. این خشونت از هر دو طرف اعمال شد و جان‌های زیادی از دست رفت. 

  
ورودي يكي از خيابان‌هاي معراج، نزديك سالن عروجيان، نوشته ثبت‌احوال. ياد ثبت‌احوال توي بيمارستان مي‌افتم. نزديك بخش زايمان. همانجا كه وقتي بچه‌اي به‌دنيا مي‌آيد، پدرش خوشحال و خندان دنبال تابلوي ثبت‌احوال مي‌گردد تا براي بچه‌اش شناسنامه بگيرد. اين مردها و زن‌هايي كه دارند مي‌روند سمت عروجيان، سال‌هاي زيادي از شناسنامه گرفتن براي بچه‌هايشان نمي‌گذرد. همه‌شان حتما به ياد دارند آن روزي كه با شوق و ذوق راهي ثبت‌احوال شدند تا شناسنامه بچه تازه به‌دنيا آمده‌شان را بگيرند و كيف كنند كه اسم‌شان جلوي نام پدر و مادر نوشته شده. حالا بايد راهي ثبت‌احوال شوند و اسم و شناسنامه بچه‌شان را باطل كنند. 
كلي راه مي‌روم تا برسم به سالن عروجيان. يك آمبولانس سياه از كنارم رد مي‌شود، رويش نوشته «كل نفس ذائقه الموت.» ديگر از آمبولانس حمل جسد نمي‌ترسم. حالا رسيده‌ام توي خيابان معراج كه مي‌رسد به سالن عروجيان يا همان غسالخانه سابق. يك عده دارند مي‌روند سمت عروجيان، يك عده دارند برمي‌گردند. هر دو گروه مي‌دانند زندگي‌هايشان تمام شده، هيچ اميدي، هيچ انتظار اميدي نيست و بايد بروند بدن جوان‌شان را به خاك بسپارند. اينجا برايشان ته خط است. 
اين مردها، كه صورت‌شان يخ‌زده، همه تلاش‌شان را مي‌كنند بقيه اهل خانواده را سرپا نگه دارند و خودشان ستون شوند. اين پدرها، كه پسرهايشان را بايد راهي گور كنند، كمرهاي خميده‌شان را به زور صاف نگه داشته‌اند. اما مادرها، زن‌هايي كه دارند پياده مي‌روند سمت عروجيان. صورت‌ها بي‌رنگ، دماغ‌ها قرمز، چشم‌ها سرخ و تنگ شده، دستان‌‌شان دنبال كسي است كه نگه‌شان دارد، زانوها خالي شده. زانوي من هم خالي شده. زن‌ها راه نمي‌روند، خودشان را روي زمين مي‌كشند. 
دارم راه مي‌روم اما هرچه به عروجيان نزديك‌تر مي‌شوم، زانوهايم خالي‌تر مي‌شوند. بايد حواسم را جمع كنم تا نشوند. صداي جيغ مي‌آيد. اينجا هميشه صداي جيغ مي‌آيد. چيز عجيبي نيست. اما امروز و ديروز و روزهاي هفته‌اي كه گذشت، ديگر كسي كه جنازه عادي دارد، جيغ نمي‌كشد. همه وقتي عكس مردان جواني را مي‌بينند كه در دست بازمانده‌هايشان مي‌چرخد، شرم مي‌كنند براي پدر پيرشان يا مادربزرگ مرحوم‌شان گريه و مويه كنند. تا وقتي مادران و خواهران اين مردان جوان مويه مي‌كنند، ديگر كسي براي مرده خودش زار نمي‌زند. همه هم‌درد شده‌اند. همه مي‌چرخند دور خانواده اميرحسين، دور خانواده علي، دور مادر و خواهر قهرمان؛ همان‌كه مادرش برايش لالايي تركي مي‌خواند و مي‌زند توي صورتش. مردم ايستاده‌اند به عزاداري در ورودي عروجيان. همانجا كه هركسي پلاكارد عزيزش را در دست دارد. علي؛ 31 سالش بود. متاهل بود. زنش هم آنجاست. دختري باريك و كشيده با موهاي قهوه‌اي روشن و صورتي رنگ‌پريده. نمي‌فهمد انگار چه شده. مادر علي بلند مي‌شود، داد مي‌كشد، مي‌نشيند. بلند مي‌شود، فغان مي‌كند، مي‌نشيند. دستانش رو به آسمان است و شكايت مي‌كند. خيلي جوان است براي اينكه مادر علي باشد. قشنگ است. كمي با خودش زمزمه مي‌كند «بچه‌م رو مي‌خوام. هر روز باهم حرف مي‌زديم. بچه‌م رو مي‌خوام.» و دوباره صدايش بلند مي‌شود. داد مي‌زند: «بچه‌م رو بدين بهم.» انگار علي برايش همان پسر بچه يكي دو ساله است كه مي‌خواهد در آغوش بكشدش و بگويد «نترس مامان، من پيشتم.» همه با صداي مادر علي و كلمه‌هايش زار مي‌زنند. اينجا در عروجيان، زار زدن عادي‌ترين كاري است كه آدم‌ها مي‌كنند. اما ضجه‌هاي امروز و ديروز و دوشنبه و يكشنبه يك جور ديگر است. عكس مردان جوان زيبايي روي دست بلند شده كه آدم فقط دلش مي‌خواهد زل بزند بهشان و بگويد تو چقدر قشنگي پسر. كاش نمي‌مردي. بيچاره مادرت. بيچاره مادرت. 
اسم علي را كه در بلندگوي غسالخانه صدا مي‌زنند، همه خانواده‌اش شروع مي‌كنند به دست زدن. همه كل مي‌كشند. همه جيغ مي‌كشند. مادرش مي‌گويد «كف بزنين براي بچه‌م. علي‌مو دارن ميارن. كل بكشين.» عمه‌اش داد مي‌كشد «خاك چجوري تو رو قبول مي‌كنه؟ تو به اين قشنگي چجوري مي‌خواي بري زير خاك؟»
عكسش را نگاه مي‌كنم و دلم مي‌لرزد. واقعا تو با اين قشنگي چطور مي‌خواهي دفن شوي؟ فاميل‌شان مي‌گويد تازه ازدواج كرده. تير خورده به كليه‌اش. 

ماشين‌هاي گل‌زده در راه عروجيان
بيرون عروجيان، ترافيك زيادي است. چند ماشين در راه مانده‌اند. بعضي‌هايشان به ماشين‌هايشان گل زده‌اند. انگار ماشين عروس درست كرده‌اند. عكس مرد جواني را هم پرينت رنگي گرفته‌اند و چسبانده‌اند پشت ماشين. جلوي ماشين روبان بزرگ مشكي چسبانده‌اند. هيچ‌كدام آگهي ترحيم ندارند. انگار كسي باورش نشده اينها مرده‌اند. يك 207 سفيد عكس پسر جوان ناكامش را زده به ماشين. با گل‌هاي داوودي سفيد و ياسي و رز زرد ماشينش را تزيين كرده‌ا‌ند. به آن لحظه فكر مي‌كنم كه ماشين را برده‌اند گل‌فروشي و گفته‌اند گل بزن. براي دامادي پسرمان مي‌خواهيم. يك پرايد سفيد را هم با گل درست كرده‌اند آن‌طرف‌تر. هرچه جلوتر مي‌روم بيشتر ماشين عروس مي‌بينم. اينها همه جوان از دست داده‌اند. اينها زير 30 سال‌اند يا شايد زير 40 سال. 
«بالام لاي‌لاي، بالام لاي‌لاي.» اين مويه‌ها را همه مي‌فهمند. مهم نيست تركي بلد باشند يا نه. عزاداري ترك‌ها هميشه سرشار از غم و درد است. با دستانش مي‌زند روي صورتش و مي‌گويد: « باشوا دولانم (دور سرت بگردم) .» اينها را هم مي‌شود فهميد. قربان‌صدقه مادرانه است، براي عزيزش، براي پسرش، براي او كه به‌دنيايش آورده، بزرگ شدنش را ديده، و حالا خيره شده به عكس رنگي‌اش كه در دستان يكي از مردان فاميل بالا گرفته شده تا همه ببينند جوان رعنايشان را. همه غمباد بگيرند از جواني‌اش، از زيبايي‌اش، از تازه بودن ريش‌هايش، از عمري كه بايد مي‌كرد و نكرد. مادر مي‌گويد: «من چطور تو را به خاك بدهم؟ كاش پيشمرگت شده بودم، تو خيلي جواني براي اينكه بروي زير خاك. واي بچه‌م. كاش مادرت جات مرده بود.» 
بهشت زهرا قبرستان باصفايي است. اندازه يك شهر است، شهر مرده‌ها. هروقت مي‌آيم اينجا دلم نمي‌گيرد. آسمان صاف است و ابرهاي سفيد آن بالا جولان مي‌دهند. هوا تميز و آفتابي است. همه‌چيز شفاف است. در زيباترين حالتش. هميشه اينطوري است. وقتي غم دنيا در دلت خانه كرده، دنيا دارد به تو مي‌گويد زندگي زيباست. اما اينجا، حال هيچكس خوب نيست. ماشين‌هاي گل‌زده حالم را بد مي‌كنند. 
در غسالخانه صداي قرآن مي‌آيد. نزديك ظهر است. جنازه‌ها يكي يكي از غسالخانه مي‌آيند بيرون. همراهان‌شان دنبالشان مي‌روند تا نماز ميت بخوانند. زني آن وسط داد مي‌زند: «رضا، رضا رو كجا مي‌برين؟ بچه‌م رضا.» سرعتش كند است و نمي‌تواند پابه‌پاي جمعيت دنبال پسرش بدود. من مي‌فهمم وقتي عزيزت روي دست مردم، كفن‌پيچ شده، دارد مي‌رود و تو نمي‌تواني به او برسي يعني چه. هرچقدر دستت را دراز مي‌كني كه به او برسي، او دورتر و دورتر مي‌شود. رضا را مي‌گذارند روي زمين. روحاني شروع مي‌كند به نماز ميت. هيبت رضا معلوم است چقدر جوان و رشيد بوده. پاهايش بلند است و از زير ترمه زده بيرون. قد بلندش هويداست از آن زير. چهارشانه است. مادرش وسط نماز هم جيغ مي‌كشد و دايم اسمش را صدا مي‌زند. شانه‌هاي مردهاي صف اول و دوم تكان مي‌خورد از هق‌هق گريه. همه براي جواني رضا گريه مي‌كنند. 
سالني كه تويش نماز مي‌خوانند و بعد جنازه را سوار آمبولانس مي‌كنند وسيع است. ياد فيلم روز فرشته مي‌افتم. از هر طرف يك جنازه را دارند مي‌برند و عده‌اي دنبالش مي‌دوند. اين شايد طبيعي‌ترين حالت اين سالن باشد. حتي شايد اين سالن روزهاي شلوغ زيادي به خود ديده باشد. اما امروز، اينجا، آدم‌ها طور ديگري اشك مي‌ريزند. گوشه‌اي ايستاده‌ام، تكيه داده‌ام به ستون. به آدم‌هاي زنده و مرده نگاه مي‌كنم. از سوي ديگر اميرحسين را مي‌آورند. 25 سال بيشتر نداشته. نمي‌شود تشخيص داد مادرش كدام است و خواهرش كدام. بسكه همه جوان‌اند. يكي از اقوامش مي‌گويد تير خورده، در افسريه كشته شده. صداي ضجه قطع نمي‌شود. ديگر گوش‌هايم عادت كرده‌اند به صداي جيغ. اول كمي ترسيده بودم، پاهايم سست شده بود، اما الان فقط گوشه‌اي ايستاده‌ام و با صورتي بي‌حركت اشك مي‌ريزم و دلم براي طراوت و جواني‌شان مي‌سوزد. اينها شور زندگي داشتند و نمي‌خواستند بروند زير خاك. 
جنازه قهرمان را آوردند. زن‌هاي فاميل شروع كردند به تركي روضه خواندن. لابلای جنازه‌هاي جواناني كه در چند روز اخير كشته شده‌اند، جنازه‌هاي ديگر هم هست. از حجم آدم‌هايي كه جنازه‌ها را دنبال مي‌كنند، از جوان‌هايي كه زير تابوت را گرفته‌اند و با چشماني اشكبار دوست و فاميل‌شان را بدرقه مي‌كنند، مي‌شود فهميد اينها به مرگ طبيعي نمرده‌اند. اينها داغ گذاشته‌اند روي دل كس و كارشان. 
ما یک خانواده چهارنفره بودیم 
قطعه 329، از جديدترين قطعات بهشت زهراست كه قبرهاي تازه و خالي دارد. خيلي‌ها از قبل قبر داشتند و بچه‌هايشان را برده‌اند قطعه خودشان خاك كرده‌اند. بعضي ديگر هم راهي قطعه جديد شده‌اند. بياباني است دلگير، برعكس قسمت قديمي بهشت زهرا كه درخت دارد، خيابان‌كشي‌اش درست است. اينجا فقط خاك و خل است و تا چشم كار مي‌كند رديف قبرهاي خالي كنار هم است كه منظره را زشت‌تر مي‌كند. آدم‌ها گله به گله در چهار گوشه قطعه ايستاده‌اند و دارند كسي را به خاك مي‌سپارند. 
همسر مهدي، اشكش بند نمي‌آيد. عكس دونفره شوهر و دخترش را در دست گرفته و نشانم مي‌دهد. «ببينيد مهدي من چه هيكلي داشت، ببينيد عزيزدلم چقدر قدش بلند بود، چقدر قشنگ بود، مهربون بود. حالا بدون مهدي من چيكار كنم؟ بچه‌هام رو چيكار كنم؟ كاش منم همينجا خاك مي‌شدم.» دختر نوجوانش دراز كشيده روي پارچه‌اي كه روي قبر پدرش كشيده‌اند. انگار دلش براي آغوش پدرش تنگ شده. «بابام تو بغل من تموم كرد. من اين هيكل رو كشيدم تو خونه.» همسر مهدي مي‌گويد: «جمعه بود، نگذاشت من هم همراهش بروم. گفت خطرناك است، تو نيا. خودش رفت. دوستانش چند ساعت بعد آوردنش خونه. به رونش تير خورده بود. گفته بود منو بيمارستان نبريد. ببريد خونه. تو دستاي خودمون جون داد. تو دستاي دخترم. پسر 9 ساله‌ام بالا سر باباش بود كه تموم كرد.»
اشك‌هاي زن بند نمي‌آيد. هرچه به او مي‌گويم «به بچه‌هات فكر كن، به خاطر اونا محكم باش.» انگار چيزي از حرف‌هايم نمي‌فهمد. حق دارد نفهمد. من هم بودم نمي‌فهميدم. دخترش مي‌آيد و عكس پدرش را از دستان مادرش بيرون مي‌كشد. انگار با بغل كردن عكس آرام مي‌شود. با دستانش غبار روي عكس را مي‌گيرد و صورت پدرش را مي‌بوسد. مهدي 46 سال داشت. پدر دو بچه بود. همسرش مي‌گويد «هميشه مي‌گفت ما يه خونواده چهار نفره‌ايم، همه جا باهم مي‌ريم. كاش ما هم همينجا باهاش خاك مي‌شديم. نمي‌تونم زندگي رو بدون مهدي تصور كنم.» پدر پير مهدي، آن گوشه ايستاده، صورت سردش خيس شده از اشك. مي‌گويد پسرم فلكه سوم تهرانپارس بود. همين چهار پنج نفري آمده‌ايم سر خاك. زنش مي‌گويد: «در حسينيه مراسم گرفتم براش، مراسم باشكوه گرفتم.» روي باشكوه تاكيد مي‌كند. انگار كه دلش را آرام مي‌كند. مي‌گويد پسر 9 ساله‌ام همه جا رفته، توي سردخانه، توي غسالخانه. گفته مي‌خواهم بابام رو ببينم. تا آخرين لحظه بايد ببينمش. تصور اينكه بچه 9 ساله‌اي همه اينها را ديده باشد، برايم غيرقابل تحمل است. به آن پسربچه فكر مي‌كنم. 
در غسالخانه زني از هوش رفته. افتاده روي زمين. خيلي جوان است. به‌نظر همسن و سال مي‌آييم. چشمانش را لحظه‌اي باز مي‌كند و مي‌گويد «بچه‌م.» دوباره از هوش مي‌رود. باز چشمانش را باز مي‌كند مي‌گويد «بچه‌م» دوباره از حال مي‌رود. مادرش آن‌سوتر، وقتي عجز دخترش را مي‌بيند، ناگهان مي‌زند روي پايش. اضطراب مي‌گيرد. فكر مي‌كند دارد دخترش را از دست مي‌دهد. او هم مي‌گويد «بچه‌‌م واي. بچه‌م.» اينجا مادرها بچه‌هايشان را مي‌خواهند. من بچه دارم و نمي‌توانم اينجا ساكت و آرام باشم. صورتم را مي‌گيرم و دور مي‌شوم. 
پيرمرد خميده‌اي با ريش انبوه، موهاي بهم ريخته، به كمك يكي از اقوامش دارد راه مي‌رود. دارد با خودش حرف مي‌زند. بلند مي‌گويد «من چجوري برا بچه‌‌م نماز بخونم. من چجوري بچه‌م رو بذارم تو خاك.» مرد تنومند ديگري كه از پشت او را گرفته و هوايش را دارد مي‌گويد: «بابا يه امروز رو طاقت بيار، امروز بايد سرپا باشي، بايد بالاسر محمد باشي. بابا امروز رو طاقت بيار.» نمي‌دانم پيرمرد حرف‌هاي مرد پشت سرش را مي‌شنود يا نه. با خودش حرف مي‌زند، حرف مي‌زند، حرف مي‌زند و لاي جمعيت گم مي‌شوند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها