روايت صدويازدهم: نگاهي به احسنالتواريخ (15)
دو شاه و يك اقليم
مرتضي ميرحسيني
در مسير، هركسي را كه در وفادارياش ترديد داشت يا در خوشامدگويي به او كم گذاشت، بركنار كرد. ديگران را، به شرط اطاعت بيچونوچرا، در مقامشان باقي گذاشت. تقريبا همگي آنان - حداقل به ظاهر- مردان دولت افشار بودند و ارباب اسميشان شاهرخ بود. اما اين چيزها براي خان قاجار هيچ اهميتي نداشت. چندي پيش، در تهران تاج شاهي را روي سرش گذاشت و در مقام فرمانرواي كشور - به رسم سنت استبدادي- همه را، فارغ از اينكه از چه خانداني بودند و چه فكر و باوري در سر داشتند، رعيت خودش ميديد. نه فقط مردان دولت خراسان، كه خود شاهرخ افشار را هم يكي از رعايايش ميشمرد و از او هم تسليم بيچونوچرا ميخواست. شاهرخ نيز چنين كرد. سر جنگ نداشت و اگر هم داشت، از پس اين كار برنميآمد. اطرافيانش، اين واقعيت را به او فهمانده بودند. پس، خبر ورود سپاه قاجار به خراسان را كه شنيد، مهياي استقبال از آقامحمدخان شد. اما چنانكه نوشتهاند، خان قاجار - كه به همهچيز و همهكس بدبين بود، و زخمخورده از تجربيات زندگي، هميشه بدترين پيشامدها را ممكن ميدانست- احتمال جنگ و درگيري پاي ديوارهاي مشهد را ناديده نگرفت. سپاهي پنج هزار نفري را پيش انداخت و به فرماندهاش دستور داد به وقت ضرورت، شهر را در محاصره بگيرد و راههاي ورود و خروج به آن را ببندد. البته كار به آنجا نكشيد و ماجرا ختم به خير شد. ساروي مينويسد «به عرض مقدس رسيد كه علامي ميرزا محمدمهدي، كه سرآمد افاضل عهد بود، به موافقت شاه والاجاه شاهرخ و قهارقليميرزاي ولدش از مشهد مقدس به استقبال ميآيند. حضرت شاهنشاهي شاهزاده حسينقليخان را براي تكريم ايشان مرخص و مقرر فرمودند كه هرگاه هنگام آمدن جناب ميرزا محمدمهدي از شاهرخشاه پيش باشند در محلي كه بيجا نباشد پياده شود و الا فلا. ملخص مطلب: حضرات شرفياب حضور گرديدند. پادشاه بر سرير خسروي مستقر شده شاهرخ را در پاي تخت، كه مسند شاهي گسترده جاي جلوس بود، مقابل وجود عالم نمود مقدس اذن نشستن و ميرزا محمدمهدي را در زير دست او رخصت تمكن داده به هر يك موافق شأنشان تفقد و توجه فرمودند. پس صباح روز ديگر، راي گيتيفروز چنين اقتضا نمود كه جناب شاهرخ و فرزندش در اردو باشند و سليمانخان با هشت هزار نفر از عساكر فيروزي مأثر به مصاحبت ميرزا محمدمهدي به شهر رفته و اهالي آن محل لازمالفيضان را به مكارم رأفت شاهانه اميدوار و دلگرم سازند.» اما شاهرخ، پسر بزرگتري هم به اسم نادر داشت كه همراه پدر به اردوي قاجارها نرفت. در مشهد ماند و به انتظار تغيير و تحولات بعدي نشست. خبر تسليم پدرش، و بعد حركت سپاه قاجار را كه شنيد، نامهاي به آقامحمدخان نوشت. گفت جنگ نميخواهد و مشهد را - به شرط اجازه خروج از آن - تقديمش ميكند. شرطش پذيرفته شد. «در خلال آن حال از نادرميرزا فرزند شاهرخ كه در مشهد بود، عريضهاي به نظر خورشيدآرا رسيده بنابر استيلاي وحشت استدعاي رخصت نمود. آن حضرت مرخصش فرمودند كه به هر جهتي كه خواهد با كوچ خود برود. نادرميرزا نيز به محض حصول اذن و يافتن اشاره كوچ و متعلقان خود را گرفته، راه هرات سپرد.» خلاصه كه خراسان هم رسما بخشي از قلمرو قاجارها شد و آقامحمدخان، بدون منازع قدم به مشهد گذاشت. «موكب اقدس وارد مشهد مقدس شده در دروازه خيابان، به مباركي از بارگي فرود آمدند و از راه فروتني و خاكساري و سلوك طريق ادب، كه سروران را بيشتر شايستگي و برازندگي دارد، قدم به راه خلد نهاده به روضه مقدسه منوره و حريم محترم معطره پا گذارده بوسه بر آستاني دادند كه روحانيان بر آن سر نهادند و از اداي زيارات كامياب گرديدند.» ساروي مينويسد كه شاهرخ به نشانه وفاداري، چند قطعه از جواهرات گرانبهايش را به آقامحمدخان پيشكش كرد. اما نمينويسد كه اربابش چگونه آن جواهرات را به شكنجه از او گرفت و چگونه تا آخرين سكه از ميراث نادرشاه را تصاحب كرد. بعد، اين غنايم را به تهران برد و به خزانه سلطنتي اضافه كرد.