وقتي آن «ديگري» خودت يا شخص سومي باشد
سيدرضا محمدي
در داستانهاي كيهان خانجاني به خلاف عرف داستاننويسي فارسي كه غرق شگردها و بازيهاي فرمي است، كاملا خطي در برابر ما به روايت مينشيند اما يكباره رازآميز ميشود؛ شخصيتها در هم گم ميشوند، شخصيتي از دل شخصيتي و حكايتي از دل حكايتي سر بيرون ميآورند. انگاري همه آدمها و موجودات داستان، گونهها و زواياي مختلفِ يك شخصيت باشند؛ پدر، بخش دانا و اميدوار وجود اوست؛ مادر، حسهاي رنجمويه و تلخ او؛ گربه، خودِدلبر و فريباي شخصيت اوست و مردي روي بام، آرزوهاي سركوب شدهاش.
نويسنده به خوبي توانسته اين يگانگي و همساني اجزا را به تصوير بكشد، بيكه به لقلقههاي فلسفي و روانشناسي بيفتد و بيكه به تظاهر به دانششگفتي. در داستان «هجدهمين روز تابستان» روايت از دانشجوها، مرتب به مرغ و خروسها ميلغزد كه در حال سر بريده شدنند و بالعكس. همينطور همساني بين ستوان با قمارباز (ليلاج)؛ همساني گربه با نويسنده با همسايه با معشوق (نازي)؛ همساني راوي با شخصيت داستان (فراموشي) و... تقريبا در همه داستانها ميتوان اين شعبده را يافت. اين شگرد را در ادبيات كلاسيك فارسي، صنعت التفات ميگفتند؛ اينكه تو از كسي ديگر حرف بزني و منظورت خودت يا شخص سومي باشد. اما در اينجا، اين شگرد و اين شيوه روايت، از حد التفات ميگذرد و به نوعي به مسخره كردنِ جهانِ رنگارنگ ميپردازد؛ جهاني كه در عين رنگارنگي، همهچيزش كپي است. در اين همسانگري، او حتي ابايي ندارد با حافظه جهان نيز بازي كند، شخصيتهايي را از تاريخ ادبيات و هنر بردارد و داستانش را از جهان خود بگويد، اينكه همهچيز مثل هم است؛ با ارجاع به اين سطر از كتاب «جامعه» كه «زير آسمان هيچ چيز تازهاي نيست.» پس با اين وصف، شخصيتهاي داستانهاي اساطيري و غيره ميتوانند دوباره زنده شوند و بار ديگر به صحنه بيايند.
داستان «چشمهايم را ميبندم» شايد تكراريترين داستان تاريخ باشد و از جانبي تازهترين داستان: زندهاي كه دارد به گور ميشود. در جايجاي ادبيات عالم اين قصه تكرار شده و همواره تازه بوده است: شك در امكان وجود؛ شكي كه فاصله عدم و وجوب را از بين برميدارد: او ميتواند زنده باشد، او ميتواند زنده نباشد. در داستان «فراموشي» قهرمان مردي است كه روي بام ميرود و خلايق را به خود ميطلبد و سرانجام با گفتن اين جمله كه «آخه اين چه وضعيه!» بازميگردد. كساني كه فيلم «نوستالژيا» از آندره تاركوفسكي را ديدهاند، همانند اين صحنه را به ياد ميآورند، جايي كه شاعرِ موردِ پرستشِ تاركوفسكي روي مجسمه زئوس ميرود و با گفتن اين جمله كه «اين چه دنيايي است كه ديوانه بايد به شما بگويد خجالت بكشيد.» خود را به آتش ميكشد. در داستان «؟» نيز افتادنِ نقش روي قبرها، نوعي اشارت ميتواند باشد به شيطان در پشت پرده عالم.
و نكته آخر در باب مجموعه داستان «سپيدرود زير سيوسه پل»، استفاده نويسنده از نشانهها و بازي كردن او با نشانهها است. نويسنده نشان ميدهد اطلاعات و دانش خوبي از آثار قدما، اساطير و بارهاي واژگان دارد. ميتواند به راحتي تاريخِ اصطلاحات و اتفاقات را مورد استفاده و پرسش قرار بدهد. يكي از اين نشانهها كه در داستانهاي او نقش كليدي دارد، خوابگردي است. در اين كتاب مرتب با اين معني روبهروييم: آيا او خواب است يا بيدار؟ اين زندگي راستين اوست يا او دارد در خواب راه ميرود؟ و حتي گاهي ميتوان شك كرد كه: كدام زندگي واقعيتر است، زندگي در بيداري يا زندگي در خواب؟