روايت شصتم: قاجارها و مردم
مرتضي ميرحسيني
حكومت نيرومند و متمركزي كه آقامحمدخان در سر داشت و برايش جنگيد، هرگز پا نگرفت. حكومتي شبيه به حكومت شاهعباس صفوي كه در آن دست پادشاه مقيم پايتخت به دورترين شهرها برسد و همه - چه آنهايي كه به حكومت وفادارند و به آن خدمت ميكنند و چه ديگراني كه در نهان و آشكار در دشمني با آن ميكوشند - سنگيني سايه او را احساس كنند. خودش براي دورهاي كوتاه تا يك قدمي تحقق اين هدف پيش رفت. هم مخالفان و دشمنانش را فروشكست و هم متحدانش را به پذيرش نظم مطلوب خودش مجبور كرد. به قاجارها امتيازات بسياري داد، اما كسي از آنان را در حكومت سهيم و شريك نكرد. اتفاقا چون ميترسيد كه يكي از ميان همينها تاج و تختش را به چالش بكشد (چنانكه چند تايي از برادرانش چنين كرده بودند) همگيشان را به چشم تهديدي احتمالي ديد و كوچكترين تحركاتشان را زيرنظر گرفت. اما جانشين او شاه متفاوتي بود. به مسير ديگري هم رفت و حكومت را به نوع ديگري از نظام استبدادي - به مراتب بدتر از آنچه به ميراث برده بود - تبديل كرد. هركدام از ايالتها را به يكي از پسرانش داد و چشم به روي آنچه آنان ميكردند و نميكردند، بست. خطر نزاع هميشگي آنان براي نظم و ثبات كشور را نيز ناديده گرفت. بسياري از مشكلاتي كه در آن سالها به جان كشور افتادند و بحرانهايي كه شكل گرفتند، ريشه در رقابتهاي مخرب شاهزادگان قاجار داشتند. حتي يكي از علل و عوامل اصلي شكست از روسيه در جنگهاي قفقاز - با آن پيامدهاي سنگين - دشمني گروهي شاهزادگان قاجار با وليعهد بود. اين سنت در دوره شاهان بعدي ادامه داشت و ايران را به نوعي ملوكطوايفي تبديل كرد. براي بسياري از مردم آن روزگار، حكومت چيزي نبود جز شاهي كه با چشمان بسته و گوشهاي كر در تهران نشسته است و شاهزادگاني كه به جان مردم افتادهاند و هر كاري كه دوست دارند، ميكنند. نه آن را مشروع ميديدند و نه قبولش داشتند. به اكراه و از ناچاري، با آن كنار آمده بودند. هيچ فرصتي را هم براي نشان دادن احساس واقعيشان، اينكه حكومت را از خودشان نميدانند از دست نميدادند. طبق آنچه از روايتهاي تاريخي برميآيد، در مساجد پشت سر پيشنمازي ميايستادند كه مطمئن بودند با قاجارها نشست و برخاست ندارد. در تجمعات براي سلامتي شاه و شاهزادگان صلوات نميفرستادند. اغلب اوقات به ماموران حكومت دروغ ميگفتند و اگر ميتوانستند از پرداخت ماليات فرار ميكردند. در صحبتهاي روزانه براي حكومتيها داستانهاي مضحك ميساختند و به لطيفههايي درباره فساد و بلاهت آنان ميخنديدند. بعدتر يعني از زمان ناصرالدينشاه، با آنهايي كه دشمن حكومت شدند بيشتر و بيشتر همدلي نشان دادند و ايستادگي مقابل قاجارها را - كه به نظرشان تجلي ستم و بيداد بودند - تحسين كردند. خب قطعا همه مردم زمانه دشمن قاجارها نبودند و بخشي از جامعه، به هر دليل و انگيزهاي، سيطره قاجارها بر كشور را پذيرفته بودند. اما يكي از واقعيتهاي ايران عصر قاجار، شكاف هر چه عميقتري بود كه حكومت و طبقه وابسته به آن را از اكثريت مردم جدا ميكرد و منافع آنان را در تعارض با يكديگر قرار ميداد. شكافي كه نه پنهان بود و نه انكارشدني. تقريبا در هر رويدادي هم نمايان ميشد. يك نمونهاش به روزهاي پس از قتل ناصرالدينشاه برميگشت. حكومتيها او را «شاه شهيد» - و فرمانرواي عادلي كه نيم قرن با اقتدار بر كشور حكومت كرده و حاكمي مقابل زيادهخواهيهاي روسيه و انگليس ايستاده - خواندند. اما مردم اين حرفها را نخريدند. براي بسياري از آنان، او حاكم عياش و بيدادگري بود كه بهاي ستمهايش را با جانش پرداخته بود. جمعي از همينهايي كه چنين نگاهي داشتند در مجلس يادبود قاتلش - ميرزا رضا - كه شيخ هادي نجمآبادي در خانهاش برگزار كرد، شركت كردند. آنقدر زياد بودند كه حكومت جرات حمله به آنان را پيدا نكرد.