گفتوگو با اشيا
هادي عبداللهي
اين ظرف سفالي كه امروز در موزهاي در شيكاگو ديده ميشود، در گذشته شايد در يك خانه تاجر يا مصنوعكار كاشاني روي سفره قرار داشته، اما سازندهاش چيزي فراتر از يك شيء مصرفي در ذهن داشته است. در دل لعاب آبي و بژ آن، روايتي نشسته است؛ روايتي كه براي چشم دقيق و صبور باز ميشود. در مركز، درختي باريك و استوار ديده ميشود، شبيه سروي كه در فرهنگ ايراني نماد پايداري و جاودانگي است. اين خط عمودي همهچيز را به هم متصل ميكند، مثل ستوني كه تركيب تصوير را نگه داشته. اطراف اين درخت، حيواناتي با بدن خالدار در حركتند.
بدنهايشان پر از لكههايي تكرارشونده است، انگار كه طراح خواسته ريتم و پويايي را در سطحي ثابت به جريان بيندازد. اين حيوانات با جهتگيري بدن و نگاهشان، ظرف را از سكون در ميآورند و فضاي آن را زنده ميكنند.
در لبه و حاشيه، گياهان و پيچكهايي با ظرافت تمام تكرار شدهاند. نقشها سطح را پر كردهاند، اما نه به شكلي آشفته، بلكه بهگونهاي كه چشم بيننده در يك مسير هماهنگ هدايت شود. رنگهاي محدود ـ فيروزهاي شفاف در مركز و بژ گرم در زمينه ـ عمق و كنتراستي ساختهاند كه هنوز بعد از قرنها تأثيرگذار است.
نگاه كردن به چنين ظرفي فقط كنجكاوي تاريخي نيست. اين كاسه تمريني است براي ياد گرفتن ديدن. به ما نشان ميدهد كه يك تصوير چطور با يك خط محكم ميتواند ايستادگي را القا كند، چطور با تكرار لكه و نقش ميتوان حركت را ساخت، و چگونه حتي با پالت رنگي ساده ميتوان فضاسازي كرد. اين نگاه فقط مخصوص هنرمندان يا دانشجويان هنر نيست. هركسي ميتواند از آن بياموزد: يك معمار كه به دنبال تعادل در ساختار است، يك طراح لباس كه از ريتم خالها الهام ميگيرد، يك نويسنده كه ميخواهد از اشيای قصه بيرون بكشد، يا حتي فردي عادي كه ميخواهد ياد بگيرد در اشيای روزمره هم زيبايي و معنا وجود دارد.
اين ظرف يادآوري ميكند كه هنر هميشه فقط روي بوم يا در تالارهاي نقاشي نبوده است. گاهي يك كاسه ساده، كتابي تصويري است كه بدون كلمه داستان ميگويد و هنوز بعد از هزار سال ميتواند نگاه ما را تربيت كند، الهام بدهد و يادمان بياورد كه تصوير و معنا، هرجا كه چشم ما بلد باشد ببيند، حضور دارند.