بچهها من را به زندگي برگرداندند
غزل حضرتي
«اين روزها كه ميگذرد، هر روز احساس ميكنم كسي در باد مرا فرياد ميزند...» اين روزها كه ميگذرد، هر روز احساس ميكنم پسران و دختراني كه عكس و ويديوهايشان را ديدم، من را فرياد ميزنند، اين روزها حس و حالم همينقدر دهشتناك و پر از بوي مرگ است.روزهاي سخت و تلخي است، هر كسي يكجوري بار اين روزها را به دوش ميكشد. بعضي اشكشان بند نميآيد، بعضي ميخزند در لاك تنهايي خود، بعضي قرص ميخورند تا بخوابند و روز و شب را نفهمند. بعضي پرخاشگر ميشوند و با بقيه دعوا ميكنند. آدمها شكلهاي مختلفي از برونريزي را تجربه ميكنند، اما چيزي كه در همه آنها مشترك است اين است كه شبيه قبلشان نيستند، بحرانزدهاند، بدن و روانشان ميفهمد كه شرايط زندگي تغيير كرده و بايد طور ديگري از اين جان مراقبت كند. آدمهاي بحرانزده اول در شوك فرو ميروند، بعد زاري سر ميدهند، بعضيها شوكشان طولانيتر است و خيلي ديرتر به مرحله سوگواري ميرسند. در آن لحظات و روزها، زندگي از ريل روزمره خود خارج ميشود و تن آدميزاد ياراي ماندن روي روتينها را ندارد. راحتترين حالت ممكن اين است كه خودتان باشيد و خودتان، يعني مسوول زندگي ديگران نباشيد. در اين حالت شما ميتوانيد هر قدر ميخواهيد ويديوهاي خشن از جنازه آدمها ببينيد، گريه كنيد، از خانه بيرون نرويد، دوستانتان را نبينيد، خودتان را دوركار كنيد، پناه ببريد به خواب، در حد رفع گرسنگي و زنده ماندن غذا بخوريد. اما وقتي مسوول زندگي چند آدم ديگر باشيد اوضاع خيلي فرق ميكند. اگر آن آدمها بچههايتان باشند خيلي خيلي فرق ميكند. اگر نخواهيد هيچ خبري مبني بر از بين رفتن تعداد زيادي آدم كه از قضا هموطن شما بودند به گوششان برسد، بيشتر از قبل فرق ميكند. اگر قرار باشد نفهمند كه قطار ناوها در درياي آبي جنوب صف كشيدهاند و هر آن ممكن است هوس جنگ به سرشان بزند، بيشتر از قبل متفاوت و سخت است. مادر يا پدر بودن در اين روزها خيلي سخت است.هفته اول بعد از اعتراضات پنجشنبه و جمعه دي ماه، وقتي خبرها آمد بيرون، وقتي تك و توك ويديو در فضاي مجازي آپلود ميشد، رفتهرفته جان از بدنم ميرفت، پاهايم خرد خرد سست ميشد، بچهها را در هال سرگرم ميكردم و به اتاقم پناه ميبردم و ويديو نگاه ميكردم؛ ويديوي مرگ هموطنانم را. دستانم يخ ميكرد. وقتي ورق ميزدم صفحات مجازي را، توان كنار گذاشتن گوشي را نداشتم. يكهو به خودم ميآمدم، ميديدم نيمساعت است دارم ويديوي جنازه جوانهاي رعنا را ميبينم، صورتهاي قشنگشان پيچيده شده بود در كاور. مادران و پدرانشان ضجه ميزدند و من صداي گوشي را در پايينترين حالت ممكن قرار داده بودم. خواهرهايشان سر مزارهايشان بر سر و صورتشان ميكوبيدند، كل ميكشيدند و از حال ميرفتند. مادرها براي پسرها و دخترهاي جوانشان خنچه عقد درست ميكردند، كف ميزدند، ضجه ميزدند. بعد از يكي، دو روز احساس كردم آنقدر كرخت شدهام كه نميتوانم از تخت بيرون بيايم. مدرسه بچهها آنلاين شده بود و من نميتوانستم هيچ كاري كنم. نزديك ظهر ميشد و من هيچ غذايي نپخته بودم. بچهها خوراكي ميخواستند، رسيدگي ميخواستند، درس و مشق مانده بود روي هوا. ولي من خودم از همه روي هواتر بودم. من مرده متحرك شده بودم. من به زور در خانه راه ميرفتم. بچهها را يكي، دو روز به پدرشان سپردم. به دوستم پيام دادم اولين جايي كه ديدمت، من را بغل كن. سخت نيازمند آغوشيام براي اشك ريختن. من نميتوانستم به زندگي عادي ادامه دهم. تا چند روز پيش من به دوستانم انگيزه ادامه ميدادم، اما آن روز من بريده بودم، تمام شده بودم. در گروه تلگراميمان نوشتم: «بچهها من كم آوردم.» يكيشان سريع در جواب نوشت: «پاشو بيا پيش من، تنها نمون. بيا حرف ميزنيم.» بچهها را و درس و مشقشان را سپردم به پدرشان و نزد دوستم رفتم. نشستيم، همديگر را نگاه كرديم، گفتم: «حالم بده، خيلي بد.» گفت: «منم» دراز كشيدم زير آفتاب، تنم يخ كرده بود، اما گرماي آفتاب هم يخم را آب نكرد.شب بچهها را برداشتم و راهي خانه شدم. فردايش هم مدرسه آنلاين بود. نزديكيهاي ظهر خودم را جمع كردم و يك ماكاروني نيمساعته دم كردم. خوشحال از اينكه توانسته بودم وظيفهام را انجام دهم و عذاب وجدان مادري نكردن ندارم، گوشهاي ولو شدم. داشت شب ميشد و بايد غذا ميپختم. وزنههاي صد كيلويي به پايم بسته بودند. راه رفتن و كار كردن و مفيد بودن براي بچهها برايم سختترين كار دنيا شده بود. به ناچار چيزكي درست كردم، خوردند و خوابيدند و من ماندم و بيحسياي كه رهايم نميكرد. فكر اينكه بايد بلند شوم و بچههايم را تر و خشك كنم، برايم فراتر از توانم بود، اما به هر ضرب و زوري بود، انجامش دادم.
روز بعد كمي فرزتر شده بودم، روز بعدترش فرزتر.بعد از چند روز ديدم انگار دارم برميگردم به روتين، هر چند نصفه نيمه و در حد رفع مسووليت. اما همان هم از آن آدمي كه 3 ساعت روي كاناپه ولو بود و 2 ساعت روي تخت و به سقف نگاه ميكرد، بهتر بود. بچهها من به را به زندگي برگرداندند، نه زندگي قبل كه فقط صرفا زندگي. من را از مردگي درآوردند. من ديگر حرف ميزدم، دوباره موقع آشپزي زيرلب آواز ميخواندم. بچهها در زندگي من هميشه نعمت بودند، اگر نبودند، زندگي من قطعا حفرهاي بزرگ كم داشت. بچهها هميشه ناجي من بودند و مطمئنم خواهند بود.