• 1404 يکشنبه 12 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6253 -
  • 1404 يکشنبه 12 بهمن

روزگار نقل به مضمون

نازنين متين‌نيا

اينترنت كه قطع بود اين صفحه هم «طرح روز» نداشت. عصرجمعه آمده‌ام روزنامه كه توي فولدري طرح بگذارم براي روز مبادا. غزل مي‌گويد بروم نودل بخرم براي بچه‌هايم، جز نودل چيزي نمي‌خورند و سيما پيشنهاد مي‌دهد كنسرو عدسي و لوبيا بگيريم. بقيه هم چيزهايي را يادآوري مي‌كنند. يكي از شاگردهايم توي استخر رفته آّب خريده و آن يكي هم هرشب بنزين باكش را پر مي‌كند. شب‌ها صداهايي بالاي سرم مي‌شنوم. وي پي ان اگر ياري كند، مي‌روم توي گروه تلگرام دوستانم و مي‌پرسم شما هم شنيديد يا من توهم زدم. كمي حرف مي‌زنم و صبح، چهار پنج دقيقه بعد از بيداري، طول مي‌كشد تا يادم بيفتد كه هستم و كجا. به دوستانم مي‌گويم من صبح‌ها خودم را گم مي‌كنم، شما هم گم مي‌شويد؟ معمولا سرتكان مي‌دهند به بله. حرف زدن اين روزها اين جوري شده. يك نفر يك جمله‌اي مي‌گويد و بقيه سرتكان مي‌دهند. انگار ويروس گنگي ريختند توي هوا. توي خيابان و اتوبان آدم‌ها گيج رانندگي مي‌كنند. مي‌بيني كه ماشين جلويي بي‌دليل سرعتش را كم مي‌كند، بي‌خودي تند مي‌كند و لاين عوض كردنش، گيج است. فكر مي‌كنم داريم گم مي‌شويم. همين يك ماه پيش سر بالا رفتن هزارتومان قيمت دلار، بحث‌ها مفصل بودند حالا ولي دلار بالا مي‌رود و پايين مي‌آيد، طلا گران مي‌شود و ارزان مي‌شود و فقط خبر مي‌آيد و مي‌رود و بحثي در آن نيست. حتي خبرهاي مربوط به لشكركشي توي خليج فارس و پادرمياني اين كشور و آن كشور و حتي مذاكره هم، آن تاثيري را ندارد كه پيش از اينها داشت. من اين حال را خيلي خوب مي‌شناسم. همين بهمن پنج سال پيش، توي همين حال بودم. دكتر تازه گفته بود سرطان دارم و من گيج و گنگ از اين دكتر به آن دكتر مي‌رفتم و هيچ حسي، مطلقا هيچ حسي نداشتم. چيزي ديگر برايم مهم نبود. ارزش زندگي من به جانم وصل شده بود و به جز «جان» ديگر به چيزي فكر نمي‌كردم. شوك خبر بود يا هرچي، حتي از يك جايي به بعد به آن «جان» هم فكر نمي‌كردم. ديده‌ايد يك وقت‌هايي آدم مي‌رود توي استخر و سرش را مي‌گيرد زير آب و نفسش را حبس مي‌كند و آنقدر مي‌ماند كه كمبود اكسيژن و فشار به رگ‌ها كمي گيجش مي‌كند؟ همان حال بودم. حالا هم همين حالم. سرم را مي‌كنم زير آّب، دهانم را باز مي‌كنم و فرياد مي‌زنم. آنقدر مي‌مانم و داد مي‌زنم كه آب برمي‌گردد، مي‌آيد توي بيني‌ام و فكر مي‌كنم دارم خفه مي‌شوم ولي نمي‌شوم. مي‌آيم بالا و نفس مي‌گيرم و دوباره مي‌روم زير آب. با چشم‌هايم رد كاشي‌هاي ريز ريز آبي را مي‌گيرم، مي‌مانم همان زير. صداها خاموش مي‌شوند، من نفسم كم مي‌آيد و همان جا، دوباره فرياد مي‌زنم. آنقدر عميق كه شايد اگر بيرون از آب بودم، كسي به دادم مي‌رسيد. اما صدايم شنيده نمي‌شود و خوبي آب همين است. همين كه همه اسرارت را نگه مي‌دارد براي خودش. مي‌گذارد حل شوي، بخشي از آن شوي و بخشنده تو را در آغوش مي‌گيرد. شاگردهايم توي اين هفته‌ها منظم‌تر شده‌اند. شوخي مي‌كنم كه كاش هميشه همين باشيد و نه به وقت اضطرار. هركدام كه مي‌آيند لازم دارند كه چند دقيقه‌اي رهايشان كنم كه بروند توي آب حل شوند و درد آن بيرون را بريزند توي آب. گاهي مي‌بينم يك نفرشان گوشه‌اي از استخر ايستاده و گريه مي‌كند. گاهي هم صداي هق هق‌ها بلند مي‌شود. بعد كه آرام مي‌شوند عذرخواهي مي‌كنند. مي‌گويم گريه توي اين استخر جزو كارهاي اداري است، اشكالي ندارد كار اداري‌ات عقب افتاده. گاهي دلم مي‌خواهد از آن شعرهاي اميدوار برايشان بخوانم. مثلا آن شعر سيدعلي صالحي كه مي‌گويد: « حوصله كن بُلبُلِ غمديده‌ بي‌باغ و آسمان، سرانجام اين كليدِ زنگ‌زده نيز، شبي به ياد مي‌آورد، كه پُشتِ اين قفلِ بد قولِ خسته هم، دري هست، ديواري هست، به خدا...دريايي هست»، ولي حوصله ندارم و فقط مي‌گويم شنيدي سيدعلي صالحي مي‌گويد بلبل غصه نخور، دريايي هست؟ غصه نخور و مات و مبهوت در بي‌حوصلگي، نقل به مضمون مي‌كنم و اميدوارم خودشان بعدا بروند سرچ كنند و شعر را بخوانند و حالشان بهتر شود. روزگارم شده روزگار نقل به مضمون‌ها. همه چي را نصفه تعريف مي‌كنم و اميدوارم آن طرف خودش بفهمد چه مي‌گويد. نفهميد هم مهم نيست. بار اين گيجي و گنگي، بدجوري روي شانه‌هايم سنگيني مي‌كند و به اندازه اين خميدگي توان دارم. در اندازه همين خميدگي هم تلاش خودم را مي‌كنم و بقيه چيزها را مي‌سپارم به دست سرنوشت، به زمان كه بالاخره مي‌گذرد و حالا چند صباحي هم گيج و گنگ باشد؛ ديگر چه اهميتي دارد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون