آنتروپي ترامپ در صفآرايي جنگ
براساس رئاليسم تهاجمي، ترامپ به دنبال آن است كه ايران را به مهرهاي تبديل كند كه ديگر «تهديدي براي هژموني امريكا» نباشد. مرشايمر هشدار ميدهد كه رئاليسم تهاجمي ميتواند منجر به «تله امنيتي» شود؛ يعني وقتي امريكا براي امنيت خود قدرت را زياد ميكند، ايران هم براي امنيت خود دكترين هستهاي را تغيير ميدهد و اين مارپيچ ميتواند به انفجار سيستم منجر شود.
ج- بينظمي مبتني بر نظم- ترامپ بر اين باور است كه پروندههاي كهنه (مثل ايران) در محيطهاي پايدار حل نميشوند؛ لذا با ايجاد آنتروپي، فضا را براي يك «چيدمان نوين» آماده ميكند. او نظم موجود (مانند برجام يا توافقات سنتي) را تخريب ميكند تا سيستم را به نقطه فروپاشي نزديك كند. آنتروپي در فيزيك، ميل ذاتي سيستمها به سمت بينظمي است؛ در دكترين ترامپ اما، آنتروپي يك «ابزار مهندسيشده» است. او در پرونده ايران، عامدانه به دنبال افزايش آنتروپي (بينظمي استراتژيك) است تا تهران را در بنبست محاسباتي قرار دهد. ترامپ خودش «عامل آنتروپي» است؛ يعني ميآيد تا نظم موجود را بههم بزند تا از دل اين بينظمي، نظم جديدي كه خودش ميخواهد (معامله) را بيرون بكشد. رييسجمهوري امريكا معتقد است براي حركت دادن يك صخره بزرگ، نبايد آن را هل داد، بلكه بايد زير آن ديناميت گذاشت. بزرگترين خطاي محاسباتي، «ديوانه» فرض كردن واقعي ترامپ است؛ درحالي كه اين «ديوانگي» بخشي از يك الگوريتم رياضياتي براي مديريت ريسك و كسب حداكثر امتياز در ميز مذاكره است. در نظريه بازيها (Game Theory)، اگر شما كاملا منطقي باشيد، حريف ميتواند با محاسبه منطق شما، حركاتتان را دور بزند، اما اگر حريف باور كند كه شما «ممكن است دست به عمل غيرمنطقي بزنيد»، ريسك مقابله با شما را نميپذيرد. حالا با شناخت مثلث فكري ترامپ فهم دقيقتري از «هرج و مرج مهندسي شده» تصوير ميشود. در عمق ذهن رييسجمهوري امريكا، بينظمي نه يك محصول جانبي، بلكه «ماده اوليه» براي بازآرايي قدرت است. در نظريه بازيها، تهديدي موثر است كه «باورپذير» باشد. ترامپ با استفاده از آنتروپي، اعتبار تهديد خود را بالا ميبرد.
ثبات در مقابل آشوب - «بينظمي مبتني بر نظم» يعني ترامپ يك «آشوبگر استراتژيك» است. او ناو لينكلن را به خليجفارس نميفرستد تا نظم را مستقر كند؛ او آن را ميفرستد تا نظم موجود را «منقضي» كند. او ميخواهد با استفاده از آنتروپي، تهران را در موقعيت «عدم قطعيت مطلق» قرار ميدهد. نكته اينجاست كه مبتني برنظريه بازيها، كسي كه بتواند «ابهام» را مديريت كند، برنده ميدان خواهد بود. به شكل فوري، «رئاليسم تدافعي» مبتني بر «صبر استراتژيك» و «آنتروپي متقابل» توانايي بازآرايي قدرت مانور در مقابل صفآرايي جنگي امريكا را كسب ميكند. «بله مطلق» يا «نه مطلق» چيزي است كه ترامپ ميخواهد؛ اين درحالي است كه «ابهام» رييسجمهوري امريكا را كلافه ميكند. تركيب «جنگ و صلح» و حركت به سمت «آنتروپي ايراني» يك فرآيند پيچيده است كه اتفاقا امكان رسيدن به معامله از موضع اقتدار را فراهم ميكند.
چندجانبه گرايي با قدرتهاي شرقي و همگرايي امنيتي فرآيندهاي ويژه هستند كه هزينه رفتار امريكا را به موازات فشار ميداني افزايش ميدهد. در عين حال، ترامپ نشان داده كه تمايل شديدي به «ديپلماسي پنهان»
(Back-channel) دارد و اتفاقا برخلاف آنچه در سرخط رسانهها ميبينيم؛ امكان شكلگيري يك «تراكنش پنهان» بين تهران و واشنگتن فراهم ميشود. مسير درست براي تهران، «ديپلماسي از موضع بازدارندگي مطلق» است. امكان رفتار بومرنگي آنتروپي ترامپ و دغدغههاي امريكا درباره گسلهاي ژئوپليتيكي ميتواند در نقطه جوش مانع يك برخورد بزرگ شود.
سناريوهاي احتمالي - احتمالات و سناريوها درباره ايران و امريكا لحظه به لحظه پيرامون امكان جنگ يا صلح در حال نوسان است. وضعيت آنچنان متغير است كه سناريوها دچار «دگرديسي عملياتي» ميشوند. در يك حساب و كتاب كلان از گزارشهاي اخير انديشكدههايي مثل CSIS، شوراي آتلانتيك و انستيتو واشنگتن ما شاهد يك فرآيند پيچيده هستيم.
1- امكان توافق اضطراري در منطقه خاكستري: اين سناريو وجود دارد كه رييسجمهوري امريكا به شكلي ناگهاني خبر از يك توافق پيش از ضربالاجل را رسما اعلام كند. مبتني بر اين سناريو، نه توافقي امضا ميشود و نه گلولهاي شليك، بلكه نوعي «آتشبس نانوشته» برقرار ميگردد تا ترامپ بتواند در ويترين رسانهاي، ادعاي پيروزي كند و ايران نيز دسترسيهاي مالي مسدود شدهاش را بازپس بگيرد. اين سناريو براساس ميل ترامپ به «برد سريع» بدون درگيري است. مبتني بر مكانيسم «نه برجام، نه جنگ»، به شكل غيررسمي يك توافق موقت كه در آن ايران غنيسازي بالا و فعاليتهاي منطقهاي را «فريز» ميكند و در مقابل، ترامپ با «فرمان اجرايي»، بخشي از تحريمهاي نفتي و بانكي را به صورت مشروط تعليق ميكند. در عين حال ناگفته نماند امكان استمرار «وضعيت قرمز» بدون توافق وجود دارد. امريكا ناوها را در منطقه دايمي ميكند و «محاصره اقتصادي» را به سطح صددرصد ميرساند. ايران نيز در مقابل، دكترين بازدارندگي خود را به سمت «نقطه گريز هستهاي» متمايل ميكند.
2- امكان برخورد محدود: ترامپ در عين نگراني درباره هزينههاي جنگ، به شكلي «جنونانگيز» تمايل دارد از قدرت نظامي امريكا استفاده كند. مكانيسم برخورد محدود بدين صورت است كه حمله به يك يا دو مركز نمادين يا زيرساختهاي صادرات انرژي در يك بازه ۷۲ ساعته منجر ميشود. «مشخصا» هدف اين حمله براندازي يا جنگ تمامعيار نيست؛ بلكه «شوك به سيستم» براي وادار كردن تهران به پذيرش شرايط جديد است. اين ذهنيت در پنتاگون وجود دارد كه رفتار تهران «پاسخ متناسب» و نه «پاسخ ويرانگر» خواهد بود اما مساله اينجاست كه ترامپ در حال قمار روي مدل واكنش تهران است. ايران سيگنال داده كه چيزي به نام «ضربه محدود» را به رسميت نميشناسد و پاسخ، «نامتقارن و وسيع» خواهد بود. نكته اينجاست طرف مقابل هم ميداند كه تهران هم قدرت ضربه زني دارد.
3- امكان برخورد سخت و گسترده : امكان ورود امريكا و تكرار داستان عراق روي كاغذ خيلي بالاست اما به شكل فوري «غيرعقلاني» است. در دنياي رئاليسم استراتژيك، ما بين «حمله نظامي» و «جنگ تمامعيار»تفاوت قائل ميشويم.
ترامپ استراتژي خود را بر پايه «باجگيري موفق» بنا كرده است نه «هزينهتراشي بيفايده». ترامپ از ناو لينكلن به عنوان «ديپلماسي توپخانه» استفاده ميكند تا ايران را به سمت سناريوي اول (معامله) هول بدهد، چون خودش هم ميداند كه توان مالي و نظامي براي سناريوي سوم را ندارد.
جنگ تمامعيار با ايران يعني درگير شدن در وضعيت مبهم كه هزينه آن از جنگ عراق و افغانستان فراتر خواهد رفت. فراتر از اين، همه ذهن واشنگتن معطوف به تهران نيست؛ آنها درگير چين و روسيه هم هستند. واشنگتن نميخواهد وارد تاثير سيستمي گسلهاي ژئوپليتيكي شود.ترامپ «آرايش جنگي» را دوست دارد چون ابزار قدرت است، اما از خود «جنگ» به دليل هزينههاي غيرقابل پيشبينياش گريزان است.
از جنگ قرن تا معامله قرن- ترامپ ميخواهد در لبه پرتگاه «معاملهگر قرن» باشد، اما تهران به او يادآوري كرده است كه در خاورميانه، قيمت معامله با «خون و نفت» تعيين ميشود نه با توييت و تعرفه! ساختار نظام بينالملل شاهد يك «آنتروپي هدايت شده» است؛ جايي كه ايران با استفاده از كارت «روسيه و چين» و همچنين «نفوذ عمقي»، امريكا را در يك بنبست راهبردي قرار ميدهد.مدل واكنشي پكن و مسكو تا اين لحظه يك معماواره است كه ميتواند در جهت تشديد يا كنترل تنش حركت كنند. ترامپ ۲۰۲۶، رييسجمهوري نيست كه به دنبال «نظم جهاني» باشد؛ او يك رئاليست تهاجمي است كه ميخواهد نظم را ويران كند تا در ويرانهها، تنها قدرت باقيمانده، «عمو سام» باشد. او ناو را به مثابه يك «كلت روي ميز قمار» ميبيند نه براي شليك، بلكه براي اينكه حريف بداند اگر ورق اشتباه بازي كند، ميز برگردانده خواهد شد.
ناو لينكلن شايد بتواند موج ايجاد كند، اما نميتواند مسير تاريخ را در منطقه تغيير دهد. تهران براي ديپلماسي «چراغ سبز» نشان داده، اما دستش روي «دكمه قرمز» است. درنهايت، اين «تابآوري اقتصادي» و «هوشمندي امنيتي» است كه تعيين ميكند آيا خليجفارس به سمت يك «تفاهم بزرگ» ميرود يا يك «انفجار تاريخي»؟
كارشناس روابط بينالملل