همهچيز را بايد بشمارم
محمد خيرآبادي
همه چيز را ميشمارم. تعداد گامهايم را هنگامي كه روي سنگفرش پيادهرو راه مي روم. تخممرغهاي توي شانه را، وقتي ميروم سراغ يخچال. سيگارهايي را كه در طول روز دود ميكنم. علفهاي هرزي را كه از لابهلاي موزاييكهاي كف حياط ميرويند. نالههاي ريز ريز پرندههاي خانهكرده زير سقف بالكن را يا دفعاتي را كه گربههاي يخ كرده پشت سرم وارد راهروي آپارتمان ميشوند تا پناه بگيرند وقتي كمي ديرتر در را ميبندم. همه چيز برايم به شماره در میآيد و زمان به كمك اين شمارهها تفسير ميشود. چقدر مانده برسي؟ 124 گام ديگر! كي ميآيي؟50 نخ ميكشم و بعد ميآيم! برنامه را براي چه روزي بريزيم؟ روزي كه علفها به بالاي مچ پا رسيدند. انگار ساعتي نيست كه زمان را به ثانيهها، دقايق و ساعتها تقسيم كند و به آن سرعت ببخشد. هيچ تصوير و تصوري نيست كه زمان را به فرم قابل فهمتري تبديل كند. زمان به يك كل واحد، به يك موجود غولآسا بدل شده است. لحظات را اگر نتوانم از هم سوا كنم، به هم ميچسبند و ورم ميكنند و مثل كوه ژلهاي شفافي موج بر ميدارند و بر سرم آوار ميشوند، ذهن و جسمم را ميپوشانند و دهان و بينيام را پر ميكنند تا خفه شوم. چرا بشر ساعت را اختراع كرد و آن را بر فراز برجها و توي ميدانها نصب كرد؟ آيا ميخواست بفهمد الان ساعت چند است يا چند دقيقه به تعطيل شدن اداره مانده؟ نه؛ ميخواست زمان را تكه تكه كند تا از زير بار آن كل واحد و سنگين و خفهكننده فرار كند.
همه چيز را ميشمارم تا يادم بماند كه هنوز ميتوانم به چيزهايي مهم فكر كنم. هر شب وقتي به خواب ميروم معدنچيهاي ناشناسي كارشان را در اعماق ذهنم آغاز ميكنند. تكههاي بزرگ مرمريني را كه افكار و احساساتم از آب ميخورند، از معدن زندگي استخراج ميكنند و به ياري عقل و منطق تراششان ميدهند و بعد ميزنند با پتك خرد و خاكشيرشان ميكنند. خوابهايم نامعقول و ديوانهوار شدهاند. خيلي دوست دارم بدانم اگر عاقلان در خوابهايشان ديوانه ميشوند، آيا ديوانگان شبها سر عقل ميآيند و خوابهاي معقول ميبينند؟ كساني كه نميبينم و نميشناسم و از وجودشان بيخبرم توي خرپشته و روي پشتبام زندگي ميكنند و شبها ميآيند وسايلي را كه در طول روز مرتب كردهام، جابهجا ميكنند. هر شب چيزهايي ميبينم كه دگرگونم ميكند و صبح كه بيدار ميشوم هنوز همان آدم سابقم اما همزمان انسان ديگري شدهام.
همه چيز را ميشمارم. 5 همكار دارم كه تكتك لحظات روزمان را در فضايي تنگ در جوار همديگر ميگذرانيم. به لحاظ عقيده و سليقه هيچ وجه اشتراكي نداريم. با اين حال مثل ماشينهايي كه سر يك چهارراه با چراغ راهنمايي خاموش با هم سرشاخ شده باشند، به هم برخوردهايم. انگار نويسندهاي تصميم گرفته است ما را به عنوان شخصيتهاي داستانش انتخاب كند و كشمكشها و چالشهايي سر راهمان قرار بدهد تا خواننده قصهاش را تا نقطه اوج پاياني دنبال كند. «همه زخم ميزنند، آخري ميكشد.» حقيقتي است كه انگار از داستانهاي روم باستان به جا مانده. با اين حال، ذهن و احساسم مخلوط با يك جور شرمندگي، متوجه اميدها و روياهاي كوچكي است كه زير سطح بدبيني سنگينم پرسه ميزنند و مثل خاكه الماس ميدرخشند. اميد سخت دلفريب و گرم و جذاب است و كسي كه از درون يخ زده باشد، نميتواند رهايش كند. آرزوهاي پريده رنگ و لرزان، در چينهاي تاريك ذهنم محتاطانه ميجنبند. در عالم رويا، خودم را ميبينم كه يك زنداني خو كرده به سلولم و بالاخره زندان را ترك كردهام. نفس عميقي ميكشم، اولين آغوش را حس ميكنم، واژههاي لذتبخش به گوشم ميخورد و يك آسمان فراخ بالاي سرم دامن ميگسترد. چند گام ديگر بايد روي سنگفرش پيادهرو راه بروم؟ چند تخممرغ بايد از يخچال بيرون بياورم؟ چند سيگار بايد بكشم؟ به چند گربه يخ كرده، بايد پناه بدهم؟ همه چيز را بايد بشمارم. همه چيز را.