روايت صدونوزدهم ؛ ملاقات با يپرمخان
مرتضی میرحسینی
جنگ دو، سه روزي طول كشيد. شكسته شدن خط دفاعي پايتخت، عقبنشيني قزاقها و پيشروي نيروهاي ملي به درون تهران، كار را يكسره نكرد. درگيريها همچنان - ساعاتي با شدت و ساعاتي با ضعف - ادامه داشت. شمار كشتهها و زخميهاي شهر نيز بالا رفت. توپهاي قزاقها بدون توقف شليك ميكردند و تفنگهاي مشروطهخواهان نيز بيكار نميماندند. مردم به اميد ختم هر چه زودتر نبرد، از نقاطي كه درگيري در آنها شديد بود، فاصله ميگرفتند و خارجيهاي مقيم پايتخت نيز از عبور و مرور در شهر پرهيز ميكردند. ساختمانهاي حكومت يكي پس از ديگري به دست مجاهدان ميافتادند و قزاقها، گاهي بدون مقاومت و گاهي پس از نبردي كوتاه، از مواضعي كه مامور به دفاع از آنها بودند، عقب مينشستند. حتي در چند عمارت متعلق به خارجيها سنگر بستند و كوشيدند مجاهدان را به حمله به آن عمارتها تحريك كنند. اوكانر مينويسد: «بعدازظهر همان روز، قاصدي به من اطلاع داد كه فرمانده فداييها، يپرمخان ارمني، مايل است با من ملاقات كند و بلافاصله با دو نفر از اعضاي ستادش كه او را همراهي و راهنمايي ميكردند، وارد سفارت شد. يپرم مردي بود چهل الي پنجاه ساله، ميانقد و قويبنيه با صورتي پرمو، سيمايي مصمم و نگاه و رفتاري قاطع. چهره و ظاهرش نشان ميداد كه فرمانده آفريده شده است. او سر تا پا مسلح بود و علاوه بر تفنگي كه بر دوش داشت، دو قبضه هفتتير خشابگير و يك خنجر نيز به كمر بسته بود و قطارهاي فشنگ - در محفظههاي چرمي كوچك جدا از هم نگهداري ميشدند - بر شانهها و دور كمر داشت. با هم دست داديم. نشست و آرام و مودبانه شروع به صحبت كرد و نيت خودش را از آمدن به سفارت بيان نمود. او گفت كه قزاقها تعدادي از عمارتهاي شركت تلگراف هند و اروپا را به عنوان سنگرهاي دفاعي مورد استفاده قرار دادهاند و اين در حالي است كه ما به هيچوجه مايل به درگير شدن با اموال خارجيها نيستيم و چنانچه قزاقها وادار به تخليه ساختمانها نشوند، مجبور خواهيم شد به آنها حمله كنيم. سپس اظهار اميدواري كرد كه من كارها را طوري سروسامان دهم كه نيازي به اين كار نباشد. من در پاسخ گفتم كه اين موضوع را به اطلاع وزيرمختار انگليس خواهم رساند. پس از آن برخاست و محوطه سفارت را ترك كرد.» ابهتي كه در رفتار يپرم بود بر اين انگليسي تاثير گذاشت (در كتاب «مجاهدان مشروطه» نوشته سهراب يزداني ميخوانيم: تجربههاي سخت مبارزه مسلحانه، زندان، تبعيد، گريز طولاني و زندگي مخفي آميخته به بيم يپرم را آبديده كرده بود. او شخصيتي نيرومند، دلير و مصمم يافت كه در پهنه نبرد سر به بيرحمي ميزد. عليخان ديوسالار، همرزم يپرم در اردوي شمال، او را مجسمهاي از آهن توصيف كرد) . چند روز قبل با ديدن سپهدار، به اين قضاوت رسيده بود كه جنگ احتمالا با پيروزي محمدعليشاه - كه قواي منظمتر و تسليحاتي بهتر داشت - به پايان ميرسد. اما صحبت با يپرم و نيز روند حوادثي كه در اين چند روز خودش از نزديك شاهدش بود، آن قضاوت اوليه را تغيير داد. «ناگفته پيداشت كه فرماندهي واقعي اين جنبش بر عهده كسي بود كه در سفارت ملاقاتش كردم، نه عنصر متزلزل و ناتواني چون سپهدار. اين موضوع حايز اهميت است كه در اين برهه از زمان كه مرحلهاي بحراني و سرنوشتساز در جنبش مشروطيت به شمار ميآمد، نقش صاحب كار اصلي تا چه حد ناچيز بود. اگرچه درست است كه سران اوليه مشروطه در بحث و تنظيم قانون اساسي بسيار كوشا بودند، اما عملياتي كه سبب شد تا تكليف مشروطيت براي هميشه تعيين شود، توسط ديگران صورت گرفت - بختياريها، ارامنه، قفقازيهاي ماجراجو و سايرين.»