نگاهي ديگر به فيلم « نيويورك، جزء به كل» «Synecdoche, New York» ساخته چارلي كافمن
وضعيتي آيينهگون
محسن بدرقه
«اما در اغلب موارد، نگرفتن قضيه، هرچه كه باشد، به معناي بيرون ماندن است، بيرون ماندن از جمعي كه قضيه را ميگيرند و محروم بودن از لذتي كه گرفتن قضيه به همراه دارد.»اين جمله از آدام فيليپس در فصل پيرامون گرفتن مطلب در كتاب حسرت ميتواند نقطه عزيمتي براي درك فيلم«نيويورك جزء به كل» اثر چارلي كافمن باشد. كارگردان تئاتري كه در خلق آثار هنري خود به تكرار افتاده و با همسر و دختر خردسالش زندگي ميكند. از نماهاي تكرارشوندهاي چارلي كافمن كه از زندگي آنها تصوير ميكند اين گونه به نظر ميرسد رابطه انساني بين آنها خيلي وقت است به پايان رسيده و درگير جبر روزمرّگي و قانون ازدواجي كه بين آنها منعقد شده هستند. در نماهاي ابتداي فيلم هر بار كه زن و شوهر در حال گفتوگو با يكديگرند پشت به يكديگر در قاب ديده ميشوند. نكته بسيار قابلتامل در روند كارگرداني كافمن در اين فيلم، بازنمايي شخصيت اصلي و ارتباط او با ديگر شخصيتها در وضعيتي آيينهگون است. كارگردان تئاتر و همسر و دختر خردسالش در آيينه و زندگياي سايهاي دارند. همين نماهاي آيينهاي كه شخصيت خود كيدمن با بازي فيليپ سيمور هافمن در ابتداي فيلم در مقابل آيينهها رقم ميخورد به استعارهاي از درونمايه فيلم بدل ميشود. دو فرد در تقابل با يكديگر. خود فرد و تصويري از فرد كه در مقابلش ايستاده. ارتباط شخصيت اصلي يعني كيدمن با افراد ديگر هم به دو گونه است. ارتباط او باشخصيت آيينهاي آنهاست. زن و شوهر در نمايي ايستادهاند. ما كيدمن را نيمرخ رو به آيينه مشاهده ميكنيم و تصوير ادل در كنار تصوير كيدمن در آيينه نماي دونفره ميسازد.كيدمن در روند زندگي مطلب زندگي را نميگيرد. او اين مطلب را نگرفته كه چه بخواهد و چه نخواهد خورشيد طلوع و غروب ميكند. زمان نميايستد. ديگران تا حدي او را درك و سپس تحمل ميكنند. فرزندش تا ابد خردسال نميماند. هميشه سالم نيست و هزار بايد نانوشتهاي كه در مسير زندگي در مقابل فرد قد علم ميكند و براي او مسووليت ميسازد. او تمايل دارد منحصربهفرد باشد. تمايل دارد نابغه به نظر برسد و با اين نبوغ، ضعف، ناپختگي و سپس عدم بلوغش را پنهان كند. او در تكاپو براي گرفتن مطلب زندگي است تا بتواند مسلط به زمان و درك ديگري باشد. اين تلاش او عبث است و عدم انطباق خيالهايي كه در ذهن دارد با واقعيت زندگي كه هر روز مكررا تكرار ميشود او را ابتدا دچار تعليق سپس تقابل ميكند. اين تقابل از بيرون شخصيت او به درون شخصيت سرايت نميكند. مساله حادي با ديگري ندارد كه تقابل با ديگري وجود دروني او را بههمريخته و از تعادل خارج كند. مساله او تقابل دروني خويشتن است. فيالواقع او دو زندگي موازي دارد. تسلط او بر زندگي خيالي و دروني او است و به واقعيت محيط پيرامونش نهتنها تسلط، بلكه هيچ ادراكي ندارد. توانايي تطبيق اين دو زندگي موازي در توانايي او نيست و هرچه پيش ميرود گسل اين تعليق بيش از پيش شده و خود جهان دروني او در مقابل خود جهاني بيروني و بالعكس قرار ميگيرد.در سر ميز صبحانه ادل تلاش ميكند تا صبحانه دختر خردسال خود را آماده و او را راضي كند تا به صبحانهاي مفيد و مقوي تن بدهد. اوليد دختر آنها كره بادامزميني و نان تست ميخواهد. كيدمن در جهان خود سير ميكند. روزنامه را بلندبلند ميخواند و ارتباطش با محيط پيرامون از بين رفته است. به نظر ميرسد لابهلاي روزنامه در جستوجوي چيزي است؛ ولي از مرگ هارولد پينتر و مساله بيماري تركها سر در ميآورد. ادل به نشانه اعتراض به بياعتنايي كيدمن مرگ پينتر را بياهميت قلمداد ميكند؛ ولي كيدمن در پاسخ او جايزه نوبل پينتر را يادآور ميشود. كيدمن مطلب را نميگيرد و با اين نگرفتن مطلب از زندگي خانواده كوچك خود بيرون ميماند. البته ماجرا به همين سكانس ختم نميشود. در روند روايت ما با شخصيت كيدمن ابتدا آشنا سپس همراه و در نهايت همزيست ميشويم. كنش او از يك بياخلاقي يا بيعاطفگي سر نزده؛ بلكه او توانايي رويارويي واقعيت را به خاطر غرق شدن در دنياي خيال خود از دست داده است. لحظهاي كه در كهنسالي هم دوباره به خاطر ميآورد. قدم زدن با دختر خردسالش اليو است. حسي كه از نماي دو نفره پدر و دختر مشاهده ميشود شبيه حس مشاهده دو كودك با دو پيكر متفاوت است. يكي با جثه بزرگ و ديگري با جثه كوچك كه هر دو نياز به ماوا دارند. در مسير داستان بيماوايي هر يك آنها را دچار سردرگمي مبتني بر وضعيت فعلي جامعه ميكند. اينهمان تصوير پدر و دختر در بزرگسالي در محل كار دختر و شيشهاي كه در ميان آنها كشيده شده و صدايي كه به گوش نميرسد، وضعيت زيباييشناسانه كيدمن و دختر است كه ميتواند تعميم به دنياي بيرون و وضعيت انسان معاصر پيدا كند.البته اين غرق شدگي را آدام فيليپس در همان فصل پيرامون نگرفتن مطلب در كتاب حسرت اينگونه روايت ميكند: «براي ساختن يك تصوير قابلقبول از خود مجبور است كه وجوه اساسي خود را نفي كند يا به اشتباه تشخيص بدهد، آن هم از طريق فرآيند پنهانسازي با اين ديد كه بتواند از اضطراب و تشويش فرار كند.» كيدمن در تقابل حس برآمده از دنياي خيالي و حس برآمده از ادراك خود از واقعيت و عدم انطباق با دنياي بيرون همسر خود را از دست ميدهد. اين كودك نابالغ كه در زمان تراشيدن ريش خود نميتواند از پس يك تركيدن لوله برآيد يا زماني كه لولهكش براي درست کردن لولهها توالت را اشغال كرده در كارگاه نقاشي همسرش در مقابل همسر و دخترش ادرار ميكند. اين كنش نابالغانه منجر به ناديده گرفتن ناخواسته ديگري ميشود. ديگري كه در اينجا خانواده او هستند و به خاطر عدم تحمل اين درك ديگري و بياعتنايي افسارگسيخته او را ترك ميكنند. اين ترك همزمان با آغاز بيماري كيدمن است. بيماري كيدمن ميتواند استعاره از پرت شدن او از واقعيت پيرامونش باشد. به هر ميزان كه در دنياي خود غرق ميشود؛ وضعيت جسمي او بيش از پيش به هم ميريزد.نقطه قابل اعتنا در فيلم چارلي كافمن این است.
كيدمن هنوز علت جدايي ادل از خود را نگرفته و صرفا در حالت سوگواري براي تنهايي و بيماري خويش است. جهان دروني او شبيه سياهچالي، هستي و زمان او را ميبلعد و در اين وضعيت ديگري قابل درك نبوده و در زمان اعتراض ديگري، بيش از پيش سوگوار خويشتن است. البته كه ترك ادل او را بههمريخته است و همان اندك ارتباط با محيط پيرامونش را از بين ميبرد. او هستي و بودن خود را از دست ميدهد و بالطبع اين نبودن، درك زمان را براي او لاينحل ميكند. عنصر تكرار شونده در روايت داستان اين عدم درك زمان را طراحي و پرداخت ميكند. در زمان ديدار با ماريا فرياد ميزند كه دخترش چهار سال بيشتر ندارد در حالي كه دخترش 11 ساله شده است. در زمان كارگرداني نمايش يكي از بازيگران اعتراض ميكند كه چه زماني قرار است تماشاچيها اين تئاتر را مشاهده كنند و بيان ميكند 17 سال از اين تمرين گذشته است. در نجوا با خود ديالوگي از او سر ميزند كه ريشه در همان فقدان بلوغ و فراز از واقعيت است. او باور خود را نسبت به كنشهايي كه از درگيري سر ميزند، تعليق ميكند. در جهان درون خود فرو رفته و در همان جهان گم ميشود. يك ديالوگ قابل اعتنا در همين نجواست: (يه چيز ويژه تو زندگي من هست).با عدم اعتنا به ديگري، تعليق باور خود و فرار از واقعيت به اعماق جهان دروني خود فرو ميرود تا بتواند از اضطراب و تشويشي كه در لحظه تجربه ميكند، فرار كند. كيدمن خودش را منحصربهفرد ميداند و براي اينكه بتواند اين فرديت خود را از اعماق تباهي نجات بدهد بعد از جايزهاي كه ميبرد دست به بازنمايي زندگي خود ميزند. او تلاش ميكند با اين بازنمايي و ديدن مجدد زندگي كه از سر گذرانده در مقابل ديدگانش ابتدا به واقعيت، هستي و زماني كه از او فرمان نميبرد؛ تسلط يافته و حقيقت خود را درون اين بازنمايي كشف كند.كيدمن درمانده و مستاصل است؛ چون به اعماق ناباوري به خويش، حسرت زندگي از دسترفته و ترس آينده افتاده است. با استخدام يك تيم بازيگري تلاش ميكند زندگينامه خود را مجددا بازسازي كند و هر ميزان در زندگي خود تسلطش از بين رفته بود. در اين جهان بازنمايي از جهان زيسته خود، خداي زندگي خويش باشد.ابتدا فكر ميكند با نگارش يا بازنمايي نمايش زندگي كه از سر گذرانده با فرمي كه خلق ميكند، ميتواند دركي از گذشته و حال و بالطبع آينده داشته باشد. بتواند در اين بازنمايي و با نوع ميزانسنهايي كه طراحي ميكند وجود پارهپاره خود را با گردن ديگران انداختن از زندگي نزيسته بيرون بكشد و بهانهاي براي زندگي آينده پيدا كند؛ بيخبر از آنكه به هر ميزان روايت بازنمايي جلو ميرود بيش از پيش از زمان حال و اكنون خود بازمانده و مساله و گمشدگياش عميقتر ميشود. آنقدر اين نمايش بازنمايي زندگي خود را ادامه ميدهد تا زمان روايت به زمان حال ميرسد. براي زندگي آيندهاش كه نميتواند دست به بازنمايي بزند. نمايي از آينده وجود ندارد كه بتواند آن را بازنمايي كرد. كيدمن به بهانه بازنمايي زندگي از سر گذرانده دست به خودفريبي ناخواسته زده است. او تمايل به بازنمايي واقعيتي كه از سر گذرانده داشته تا بتواند حسي كه در لحظه داشته را با حسي كه در لحظه با جهان دروني خود تجربه کرده ،تطبيق بدهد. عدم انطباق اين دو حس به خاطر اينكه در لحظهاي كه از سر ميگذرانده ادراكي از واقعيت نداشته او را به فروپاشي ميرساند. كيدمن به صورت ناخواسته در مسير اين بازنمايي بدون وفاداري به واقعيت تلاش کرده تا جهان دروني خود را بيروني كند. تمام دكور عظيم و فضايي كه خلق ميكند ريشه در جهان دروني خود دارد.
او تلاش ميكند دنياي واقعي پيرامون خود را به درون فضاي دروني و ادراكي خود وارد کرده تا بتواند نسبت خود را با افراد و پديدههاي پيرامونش مشخص كند. فيالواقع او جهان نامریي دروني خود را براي ديگران مریي ميكند. اين جهان مریي بيرون شايد بتواند تالم خاطري خيلي جزیي بر مساله بيرون افتادگي از زندگي كيدمن داشته باشد؛ اما داستان زماني بغرنج ميشود كه چند زمان شخصيت با هم در يك نقطه تلاقي ميكنند؛ بنابراين او كه قصد داشته دو زندگي را بدل به يك زندگي دركپذيرکند يعني واقعيت را از دنياي خيالي خود ديده و ادراك كند حالا تلاقي زمانها او را دچار ايستايي و وضعيتي تحملناپذير ميكند.شبيه فردي كه در تالار آيينه ايستاده و از خاطر برده كدام يك از اين تصاوير خود واقعي او است.زمان بازنمايي با زمان واقعي با زماني كه كيدمن ادراك ميكند با هم تلاقي ميكنند. در تست بازيگري فردي كه قرار است نقش خود كيدمن را بازي كند، فردي تست ميدهد كه 20 سال كيدمن را تحتنظر گرفته است. او و كنشهايي كه او انجام داده را ديده و با شخصيت بيروني او كاملا آشناست. سم كه تمايل دارد نقش او را بازي كند دركي از جهان دروني كيدمن نداشته و كيدمن هم درك درستي از شخصيت بيروني خود ندارد. سم در تست بازيگري به كيدمن ميگويد اگر ميخواهي با حقيقت خود روبهرو شوي من را انتخاب كن.اين جمله روي كيدمن تاثير گذاشته و سم انتخاب ميشود. حالا كيدمن و سم بايد هر دو نقش كيدمن واقعي را بازنمايي كنند. كيدمن كارگردان با سم بازيگر توسط كيدمن واقعي قرار است زندگي كيدمن را به پيش ببرند. در يك گفتوگوي دو نفره سم از ماجراي ترك ادل پرده برميدارد. راز سر به مهر كيدمن را به روي او ميزند. او از اندام ادل و هنرمند بودن او ميگويد و آدرس آپارتمان ادل را به او ميدهد. كيدمن كه دلتنگي مهارناپذيري دارد به آپارتمان ادل ميرود. ادل در آپارتمان نيست؛ ولي صدا و دستخط او وجود دارد. كارهايي براي كيدمن نوشته كه او انجام ميدهد. فقدان ادل در محلي كه او زندگي ميكند، تجربهاي زيباييشناسانه را براي كيدمن رقم ميزند. كيدمن ميتواند حضور ادل را با جهان خيالي خود تجربه كند. كار كردن براي ادل هم عشق امروز او به ديروز ادل را تداعي ميكند؛ نشانهاي از خود تأديبي خويش است براي اينكه منجر به از دست رفتن زندگي شده است. او بعد از سالها توانسته بودن خود و درك ديگري كه ادل باشد را تجربه كند؛ اما اين حس را نميتواند همراه خود بيرون از آپارتمان ببرد چون در زماني كه در حال بارگذاري اين حس در وجود خويش بوده براي فرار از اضطراب و تشويش دست به رابطهاي ديگر زده و حالا تقابل كيدمن منجر به تضاد ميشود. او به خانه آمده و در جواب همسرش طفره رفته و آسمان ريسمان ميكند. در لحظه بازنمايي ماداميكه سم نقش كيدمن را بازي ميكند و از در خانه وارد ميشود در پاسخ به پرسش همسر اكنون كيدمن واقعيت را برملا ميكند. واقعيت در مقابل جهان دروني كيدمن شتك زده و خود را به رخ ميكشد. كيدمن كارگردان به نقش كيدمن اكنون بازميگردد كه بايد از كيدمني كه قبلا به همسرش دروغ گفته تبرئه شود. اين كيدمنها هستند كه در تكثر آيينهها تكثير ميشوند و وجود اصلي كيدمن در اين ميان ناپديد و گم شده است. در سكانس ديگر زماني كه كيدمن با دستيارش و سم كه نقش كيدمن را بازي ميكند با تامي كه نقش هزل، دستيار كيدمن را بازی ميكند مشغول طراحي سكانس لحظه زندگي كيدمن هستند. كيدمن در شب گذشته با تامي همبستر شده و قصد دارد اين ماجرا را از هزل پنهان كند. تامي درخواستي براي ادامه نمايش از كيدمن دارد كه از نگاه هزل مسخره به نظر ميرسد. كيدمن ميان اين دو زن در تضاد قرار ميگيرد. اگر تكيه به واقعيت كند كه بايد شب گذشتهاش با تامي را از خاطر نبرده و ايده تامي را اجرا كند و اگر بخواهد نمايش خود را به پيش ببرد و وفادار به جهان خيالي و دروني خود باشد بايد به ايده هزل گوش داده و از خير ايده تامي بگذرد. كيدمن مستاصل و درمانده واقعيت شب گذشته خود را كتمان نميكند و در سكانس بعدي كه عليالظاهر واقعيت زمان حال است در مقابل هزل اعتراف ميكند. اين تضاد دنيايي كه در مقابل ديدگان كيدمن بدون اينكه به او اعتنايي كند به پيش رفته و كار خودش را انجام ميدهد با جهان دروني كيدمن كه سالهاست تلاش ميكند آن را به بازنمايي برساند؛ وضعيت او را غيرقابل تحمل ميكند. مستاصل و درمانده به در خانه هزل آمده و يك پرسش عميق بنيانافكن را مطرح ميكند.
تعادلي كه قهرمان از ابتداي فيلم از دست داده با اين تلاقي زمانها بيشازپيش از بين ميرود. كيدمن تاب اين بههمريختگي و عدم انطباق خود با محيط پيرامون خود را ندارد. در خود دفن شده و ديگر غير از خودش نميتواند ديگري بيرون از خود را درك كند. اين وضعيت بغرنج زندگي واقعي و زندگي نمايشي به حدي مهارناپذير ميشود كه منجر به از دست رفتن سم ميشود. سم كه سالهاست كيدمن را عاشقانه دنبال كرده و زير نظر داشته درون جهاننمايش خود در نقش كيدمن فرورفته و دلباخته واقعي هزل ميشود. كيدمن بياعتنا به اين عشق در مقابل ديدگاه سم؛ هزل را در آغوش ميگيرد. سم كه در نقش كيدمن به رابطه هزل و خود كيدمن حسادت ميكند، شبيه كيدمن گذشته قصد دارد خود را از بالاي ساختمان پرتاب کرده و مرگ را در آغوش بگيرد. سم از نقش كيدمن خارج شده و نقش خودش را در اختيار دارد. او دست به خودكشي ميزند. او ميميرد و كيدمن كه در دنياي خودشيفتگي و البته خودبيگانگي خود غرق شده بر سر جنازه سم فرياد ميزند كه قرار نبود اينجا تو بيفتي! چون آن موقع يكي جلوي من را گرفت. كيدمن تنها و تك افتاده در گوشه خانه ادل پناه گرفته و اين بار در هر دو زندگي تنها شده است. او تلاش ميكرد واقعيت بيروني را به دنياي دروني خود آورده و رام كند بيخبر از اينكه واقعيت افسارگسيخته و مهارناپذير جنگ را به ارمغان آورده است. هر دو دنياي كيدمن نابود ميشود. كيدمن كنار غريبهاي دست به اعتراف ميزند. حالا توانايي درك ديگري را پيدا كرده است، چرا كه هر دو دنياي موازي از بين رفته و او به اين درك رسيده كه هيچ تفاوتي با انسانهاي ديگر نداشته است. در اين سكانس كه ريشه در سكانس تست بازيگري نقش كيدمن بعد از مرگ سم دارد، خانمي براي تست بازيگري آمده و باور دارد ميتواند نقش كيدمن را بازي كند. آگاهي كيدمن بعد از تجربههاي نمايش روشنايي كمفروغ عشق و ماتم - اسمي كه قصد داشت روي نمايش بازنمايي زندگي خود بگذارد - و رنجي كه از اين فرار از واقعيت متحمل شد و شنيدن حرفهاي بازيگر خانمي كه نقشش را بازي كرد و جنگي كه غيرمترقبه از راه رسيد، حاصل شد. زندگي كه خانم بازيگر اين گونه به رخ كيدمن كشيد: «فكر كنم من اونو ميفهمم. خب كيدمن كوتارد مرديه كه همين حالا مرده. اون تو دنياي نيمهاي بين تعليق و ضدتعليق زندگي ميكنه. جايي كه زمان متمركز و وقايع گذشته به هم ريخته است. تا همين اواخر كه او تلاش ميكرد تا به موقعيت فعلي خودش روح و احساس بده، اما حالا تبديل به سنگ بيروح شده...»