اگر شهردار شيراز بودم...
مهدي خاكيفيروز
جشنواره فيلم فجر امسال، پس از سالها اقامت در تهران، چمدانهايش را بست و به شيراز آمد. همين تغيير ظاهرا ساده، براي من كه سالها روح و ذهنم در جايي ميان صفحات سووشون و سايه نارنجستانهاي شيراز پرسه زده، يك اتفاق معمولي نبود. انگار شهر محبوبي كه از دوران كودكي و نوجواني بارها و بارها به آن سفر كرده بودم، ناگهان دستي بلند كرد و گفت: «برگرد... من هنوز با تو كار دارم.» و حالا من در شيرازِ دوست داشتني و عزيزِ خودم هستم. در هياهوي جشنواره، در ميان مصاحبه با چهرههاي مختلف سينمايي، فرصتي كوتاه براي گفتوگو با مهنوش صادقي نصيبم شد. از او پرسيدم اگر شهردار شيراز باشد، چگونه از سينما براي رونق گردشگري و معرفي زيباييهاي اين شهر استفاده ميكند؟ مكثي كرد، لبخندي زد و چند جملهاي در پاسخ به من گفت كه ضبط شد، اما اعتراف ميكنم گوشم چندان با دقت همراهش نبود. همان لحظه، همين پرسش مثل خوره به جان خودم هم افتاد. هنوز جمله من تمام نشده بود كه در تخيل خودم، لباس خبرنگاري را از تن درآوردم و لباس شهردار شيراز را پوشيدم. لباسي كه در خيال من، بوي تاريخ و هنر و مسووليت فرهنگي را با خود داشت. خودم را در اتاقي ديدم كه پنجرهاش رو به باغي قديمي در خيابان كريمخان باز ميشد. ميز كارم چوبي بود، از آنهايي كه رگههايش با آدم حرف ميزنند و داستان ميگويند. روي ديوار اتاق كارم، نقشهاي از شيراز نصب شده بود. نقشهاي كه دهها نقطهاش با سوزن رنگي علامت زده شده بود، چون به محل اجراي پروژه فرهنگي و سينمايي تبديل شده بود. در دستم گوشي تلفن بود و مدام با نامهايي تماس ميگرفتم كه سالها روي پرده سينماها تحسينشان كرده بودم: آلفونسو كوارون، آري استر، بونگ جونهو، سوفيا كاپولا، پدرو آلمودوار، كريستوفر نولان، گرتا گرويگ، كلويي ژائو، مارتين مكدونا، جيم جارموش، ويم وندرس، لين رمزي... آنها را دعوت ميكردم تا به شيراز بيايند، شهر را ببينند، در كوچههايش قدم بزنند و اگر الهامي در دلشان نشست، آن را در فيلمي ثبت كنند. در خيال من، فرودگاه شيراز تبديل شد به يكي از شلوغترين فرودگاههاي سينمايي جهان. هر ماه دستكم دو، سه بار به آنجا ميرفتم تا از گروههاي فيلمسازي استقبال كنم. يكبار كوارون با اميليا كلارك و آدام درايور از هواپيما پياده شد و گفت ميخواهد در حافظيه فيلمي درباره فلسفه ناپايداري زندگي بسازد. بار ديگر، بونگ جونهو همراه تيلدا سوينتن وارد شد تا داستاني اجتماعي درباره زندگي روزمره مردم شيراز در دل بازار وكيل روايت كند. پروژهاي كه نيمي از آن با همكاري فيلمسازان جوان شيرازي ساخته ميشد. روزي ديگر، پدرو آلمودوار با مريل استريپ و تيموتي شالامي قدم به فرودگاه گذاشت تا فيلم عاشقانهاي در باغ ارم بسازد. عشقي كه ميان گلهاي بهارنارنج شكوفا و به آرامي در باد عصرگاهي شيراز پخش ميشود. در اين دنياي خيالي، خانهام در بيرون شهر و با الگوبرداري از باغ جهاننما ساخته شده بود. ويلايي با حوضي فيروزهاي و صداي دايمي پرندگان. شبها در آنجا از فيلمسازان و بازيگران جهان پذيرايي ميكردم. سفرهاي پهن ميكردم كه روي آن كلمپلو شيرازي، يخني بادمجان، دوپيازه آلو، آش سبزي و در آخر فالوده شيرازي سرد و دلپذير ميدرخشيد. نوشيدنيها مثل شربت بهارنارنج، تخمشربتي با گلاب، شربت نسترن مهيا بود. مهمانانم طعمها را ميچشيدند و ميگفتند هيچ كدام از اين خوراكيها را در هيچ جاي دنيا تجربه نكردهاند. در همين خيالات بودم كه بونگ جونهو از شدت هيجان، از جاي خود بلند شد و گفت: «اينجا بايد فيلم ساخت! شهري كه هر سنگ، هر درخت و هر كوچهاش قصه دارد، شعر دارد.» گاهي كوارون به جاي شام خوردن، ساعتها كنار حوض مينشست و انعكاس ماه را روي سطح آب تماشا ميكرد و درباره اينكه اين نور ميتواند چه قابهايي بسازد، سخن ميگفت. در اين خيال، پروژههاي مشتركي ميان فيلمسازان ايراني و جهاني كليد ميخورد. اصغر فرهادي با گرتا گرويگ در مسجد نصيرالملك فيلمي ميساختند كه پلانهايش مانند شيشههاي رنگي آن مسجد، تركيبي از نور و احساس و پيچيدگي روابط انساني بود. ماني حقيقي با جيم جارموش در خيابان لطفعليخان فيلمي مينيماليستي درباره فقدان و حيرت ميساختند.
تهمينه ميلاني با كلويي ژائو در محوطه ارگ كريمخان فيلمي ساختند كه زمان در آن حلقه ميزد، عقب ميرفت و دوباره آغاز ميشد. مجلههاي معتبر جهان يكي پس از ديگري جلدهايشان را به شيراز اختصاص ميدادند:
Variety تصويري از تختجمشيد را در غروب نارنجي بر جلد ميآورد.
Sight & Sound مقالهاي منتشر ميكرد با عنوان شيراز؛ پايتخت نوظهور سينماي جهان.
The Hollywood Reporter گزارشي داشت درباره مدل جديد مديريت فرهنگي شهري ايرانيان كه در شيراز آغاز شده است.
National Geographic پروندهاي تصويري از باغهاي شيراز منتشر كرد و زير عكسها نوشت: جايي كه هنر و تاريخ يكديگر را در آغوش گرفتهاند.
در اين دنيا، من يك شهردار عادي نبودم. در حقيقت مردم شيراز اجازه نميدادند به چيزي جز «سفير فرهنگي شهر» فكر كنم. روابط عمومي رسمي شهرداري عملا كار خاصي انجام نميداد. آنها دنبال من راه نميافتادند تا فيلم و عكس من را در اينستاگرام منتشر كنند! همه مردم شيراز مسوول روابط عمومي شهر بودند و هر روز، هر كدام به زبان خودشان، شيراز را به جهان معرفي ميكردند. رانندگان تاكسي در خيابان زند با مسافران خارجي درباره نوشيدنيهاي مورد علاقه حافظ حرف ميزدند. كاسبهاي بازار وكيل براي فيلمسازان تاريخدوست، داستانهايي درباره عصر زنديه تعريف ميكردند. جوانان شيرازي در كافههاي خيابان انوري درباره بهترين لوكيشنها براي فيلمهاي علمي-تخيلي بحث ميكردند. شهرداران شهرهاي سينمايي جهان نيز به يكي از بخشهاي ثابت زندگي من تبديل شده بودند. ژان-كلود گيسو شهردار كن در تماس تصويري ميگفت: «دوست دارم سال آينده، يكي از بخشهاي جشنواره كن را در شيراز برگزار كنيم.» راجندرا پرساد شهردار چناي هند، برايم پيام فرستاد كه علاقه دارد همكاريهاي سينمايي ميان تاميليها و ايرانيها در شيراز شكل بگيرد. ميشل فيشر شهردار برلين، شيراز را شهر خواهرخوانده برلين ميدانست و گروههاي سينمايي آلماني را، پياپي روانه ايران ميساخت. در دوره مديريت خيالي من در شهرداري شيراز، سينما فراتر از يك هنر سرگرمكننده و در واقع زبان تازهاي براي گفتوگو ميان تمدنها بود. كوچههاي قديمي شيراز در آن به جهاني تازه تبديل ميشد. از كوچه پشت مسجد جامع تا بافت تاريخي سنگسياه، هر كدام فرصتي براي روايتگري بودند. روزها از پي هم ميگذشتند و من در خيالاتم، با اين شهر به شكلي تازه پيمان بستم. گاهي از شدت شگفتي ميايستادم و از خودم ميپرسيدم: «چطور ممكن است شهري اين اندازه در دل من جا داشته باشد؟» شايد پاسخش را سالها پيش در همان صفحات سووشون پيدا كرده بودم. جايي كه زري در دل حياط خانهاي قديمي، در سايه درختان انجير، به ياد شعرهاي حافظ ميانديشيد و در عين حال از سادگي و پيچيدگي زندگي ايراني سخن ميگفت. همان جايي كه مردم با زبان خود به جهان سلام ميكنند، همانطور كه من در خيالاتم به شهر محبوبم شيراز سلام ميكردم.
لحظاتي كه در دنياي تخيليام در خيابانهاي شيراز به عنوان شهردارِ محبوبِ دلها قدم ميزدم، ناگهان حس كردم كه دلم در ميان اين همه تاريخ، هنر و شعر گم شده است. شيراز براي من جايي است كه در آن به زندگي و زمانه نگاه ميكنم، جايي كه تاريخ و انسانها در هم ميپيچيدند و من، به عنوان يك شهردار خيالي، ميخواستم اين پيچيدگيها و زيباييها را به جهان نشان دهم. گاهي فكر ميكردم شايد حقيقت همين باشد. شايد شهردار شيراز بودن به معناي مسووليتي سنگين براي ساختن خيابانها و پلها و زيرگذرها نيست، بلكه به معناي درك زيباييهاي كوچك و بزرگ اين شهر است. مثل فهميدن داستاني كه هر گوشهاش پر از رازهاي گمشده است. شيراز در دنياي خيالي من، يك شهر عادي نيست، بلكه معناي زندگي است. زندگياي كه از دل آن ميتواني شعر بگويي، فيلم بسازي يا حتي يك لبخند ساده بكاري و در همين شهرِ بوستانها و گلستانهاي تاريخي، درختان سينما و فرهنگ ميتوانند ريشه بگيرند، جوانه بزنند و در نهايت به جهانيان نشان دهيم كه شيراز، اين شهر زيبا در دل ايران، قادر است پرچمدار برداشتن مرزها در جهان هنر و فرهنگ باشد و من در همين خيالها، همچنان در خيابانهاي شيراز و حوالياش ميدويدم يا با دوچرخه ركاب ميزدم. از حافظيه به سعديه، از بازار وكيل به باغ ارم و در هر گام، دوباره و دوباره در اين شهر غرق ميشوم. شهري كه در دنياي واقعي در گوشهاي از دل همه ايرانيان جا دارد، اما در دنياي خيالي من، به پايتخت سينماي جهان تبديل شده بود. در پايان، شايد پاسخ سوال خودم را پيدا كرده بودم اگر روزي شهردار شيراز ميشدم، بايد در پي چيزي جز زيبايي و فرهنگ و هنر ميبودم؟ نه، هيچ چيز ديگري جز اين! شيراز به من آموخته بود كه فرهنگ، سينما و هنر، ابزاري براي گفتوگو و معرفي انسانيت است، ابزاري كه جهان را به هم نزديكتر ميكند. به همين دليل بود كه در دنياي خياليام، شيراز ميتوانست ميزبان بزرگترين جشنوارههاي سينمايي جهان باشد.