محاكمه در ميدان عمومي
كامران مشفق آراني
يك توييت اشتباه، يك جمله حاشيهاي و بيربط يا يك عكس قديمي پنهان شده در آرشيو شبكههاي اجتماعي كهنهتر مانند فيسبوك كه به تاريخ امروز ميتواند دردسر سازشود؛ حادثهاي چنين كافي است تا چندين روز و ميليونها نفر در سراسر دنيا را وادار كند تا درباره يك فرد يا بهتر بگوييم يك قرباني قضاوت كنند، حكم صادر كنند و او را از كار، از حرفه و از زندگي عمومياش ساقط سازند. اين پديده كه امروز با نام «فرهنگ لغو» ياCancel Culture شناخته ميشود، يكي از بحثبرانگيزترين موضوعات عصر ديجيتال است. نميتوانم با دقت پاسخ بدهم كه آيا اين يك شكل جديد از عدالت اجتماعي است يا خشونت ديجيتال؟ آيا اين دموكراسي مستقيم است يا استبداد اكثريت؟
فرهنگ لغو را ميتوان نوعي محاكمه در ميدان عمومي دانست، درست مثل آن ميدانهاي قرون وسطايي كه مردم در آن جمع ميشدند و متهم را سنگسار ميكردند، اما اينبار ميدان، توييتر است و سنگها، هشتگها و منشنها (در ادبيات توييتر فارسي به كامنت ميگويند منشن)، مدافعان اين پديده فرهنگي اذعان دارند اين صداي مردم است؛ مردم عادي كه سالها هيچ قدرتي نداشتند حالا ميتوانند افراد قدرتمند را از اين طريق به چالش بكشند. يك بازيگر معروف كه رفتار اخلاقي نامناسب داشته، يك سياستمدار كه دروغ گفته، يك نشان تجاري كه ادعاي اخلاقي دارد اما در كارخانههايش محيطزيست ناديده گرفته ميشود و هزاران مثال از اين دست كه از قضا واقعياند و شايد بدون فشار عمومي فضاي مجازي هرگز آشكار نميشدند.
مانند هر نظريه ديگري اين نظريه نيز منتقداني دارد، آنها ميگويند اين عدالت نيست و نوعي اعدام بدون محاكمه است. يورگن هابرماس، فيلسوف آلماني و يكي از بزرگترين متفكران دموكراسي مشاركتي، مفهومي به نام «حوزه عمومي» دارد. او ميگويد دموكراسي زماني سالم است كه شهروندان در يك فضاي عقلاني، آزاد و برابر با هم به گفتوگو بنشينند و با استدلال به توافق برسند، اما فرهنگ لغو دقيقا برعكس اين است. در فرهنگ لغو نه عقلانيت هست، نه گفتوگو، نه فرصت دفاع، فقط يك موج احساسي است كه همه چيز را با خود ميبرد.
جان استوارت ميل، فيلسوف ليبرال قرن نوزدهم، در كتاب معروفش «درباره آزادي» ميگويد كه خطرناكترين نوع استبداد، استبداد افكار عمومي است. او مينويسد: «حاكميت جامعه بر فرد ميتواند سركوبگرتر از حاكميت دولت باشد، چراكه قدرت اجتماعي عميقتر نفوذ ميكند.» فرهنگ لغو دقيقا همين است: يك شكل از استبداد اجتماعي كه نه از طريق قانون، بلكه از طريق فشار دستهجمعي اعمال ميشود و اين فشار گاهي بيرحمانهتر از هر حكم قانوني است، چون نه حق دفاع دارد، نه حق تجديدنظر، نه مرور زمان. اما اينجا نكته ظريفتري هم وجود دارد، آلكسيس دو توكويل، متفكر فرانسوي از چيزي به نام «استبداد اكثريت» نام ميبرد. او هشدار ميدهد كه دموكراسيها اگر مهار نشوند، ميتوانند به ديكتاتوري اكثريت تبديل شوند. اكثريت تصميم ميگيرد چه چيز درست است، چه چيز نادرست، چه كسي بايد طرد و منكوب شود و درنهايت چه كسي بايد بماند. در اين فضا، صداهاي اقليت، صداهاي متفاوت، صداهاي انتقادي ساكت ميشوند. نه به خاطر اينكه اشتباه ميكنند، بلكه به خاطر اينكه ميترسند، ترس از حذف شدن، ترس از هجوم و ترس از نابودي شهرت و درنهايت حتي حق زندگي. در اينجا است كه مشكل اساسي فرهنگ لغو عيان ميشود؛ آن چيزي كه در ظاهر دموكراسي مستقيم به نظر ميرسد، در عمل ميتواند ضددموكراتيك باشد، چون دموكراسي فقط به معناي حاكميت اكثريت نيست. دموكراسي يعني حمايت از حقوق اقليتها، احترام به تفاوت، امكان اشتباه و توبه و حق دفاع. اما در فرهنگ لغو هيچ كدام از اينها نيست. يك نفر يك بار اشتباه ميكند و براي هميشه محكوم و مطرود ميشود.
البته همه موارد كنسل كالچر يكسان نيستند؛ گاهي يك نفر به خاطر جنايت يا رفتاري غيراخلاقي تحريم ميشود، در مقابل كسي به خاطر يك نظر متفاوت يا يك شوخي سهوي مورد هجمه قرار ميگيرد. مشكل اينجاست كه فرهنگ لغو اين تفاوت را نميبيند. همه چيز در يك سطح قرار ميگيرد و مجازات هميشه يكسان است: نابودي. چنين جامعهاي ديگر بين جرم و اشتباه فرق نميگذارد و ديگر مجالي براي عفو و بخشش وجود ندارد.
كارل پوپر، مفهومي دارد به نام «پارادوكس تساهل»؛ او ابراز ميكند جامعه متساهل بايد در برابر عدم تساهل، عدم تساهل نشان دهد، وگرنه نابود ميشود. اما اين نكته را هم اضافه ميكند: اين به معناي سركوب هر صداي مخالف نيست، بلكه به معناي مقابله با خشونت و تهديد است. فرهنگ لغو اغلب اين مرز را رعايت نميكند. به جاي مقابله با خشونت واقعي، گاهي خودش به ابزار خشونت تبديل ميشود.
پس چه بايد كرد؟ آيا بايد فرهنگ لغو را كاملا رد كنيم؟ نه لزوما! اما بايد آن را به يك شكل بالغتر، عاقلانهتر و انسانيتر تبديل كنيم. بايد بين محاسبه افراد قدرتمند و نابودي هر كسي كه اشتباه ميكند تفاوت بگذاريم. بايد ياد بگيريم كه انتقاد با لغو فرق دارد كه مسووليتپذيري با مجازات ابدي فرق دارد و عدالت با انتقام فرق دارد. دموكراسي يعني فضايي كه در آن ميتوان اشتباه كرد، ياد گرفت و تغيير كرد. اما فرهنگ لغو اغلب اين فضا را ميبندد و جامعهاي كه در آن كسي حق اشتباه ندارد، جامعهاي است كه در آن كسي جرات حرف زدن ندارد و اين، آغاز پايان دموكراسي است.