حافظ موسوي

در يكصد سال گذشته اغلب شاعراني كه مقبول مردم ما واقع شدهاند، شاعراني بودند كه شعرشان داراي گرايش اجتماعي بوده است. نيما، شاملو، اخوان، فروغ و آتشي بخش عمدهيي از شعرهايشان خصوصا آنهايي كه سر زبانها افتاده است، اشعاري اجتماعي بوده كه (سپهري در اين ميان واقعا يك استثناست) به عبارت ديگر سنگ بناي شعر نوي پارسي توسط نيما با رويكرد اجتماعي گذاشته شد و خود نيما يكي از موفقترين شاعران زبان فارسي است كه امر اجتماعي را در شعر خود بازتاب داده است. البته درك نيما از شعر اجتماعي با دركي كه شعر اجتماعي را مترادف شعارهاي سياسي ميداند متفاوت است. نيما در نامهيي به شاملو اين نكته را يادآوري كرده كه وظيفه شاعر اين نيست كه در شعرش از اجتماع و مردم حرف بزند يا به نفع آنها شعار دهد. بلكه وظيفه شاعر اين است كه اجتماع و مردم را در شعر خود به سخن در آورد. يا به عبارت ديگر زواياي پنهان جامعه را در شعر خود عيان كند. من در اين خصوص در كتاب «پانوشتها» در ارتباط با نيما و شاملو نكاتي را كه به نظرم رسيده است مطرح كردم و نيازي به تكرار آن نيست. درباره شمس لنگرودي هم كه در اين گفتوگو مورد نظر شماست بايد عرض كنم كه بخش عمدهيي از شعرهايش بجز چند كتاب

اخيرش، شعرهايي اجتماعي است. «در خاكستر و بانو»، «قصيده لبخند چاكچاك»، «جشن ناپيدا» و «باغبان جهنم»، اين رويكرد كاملا غلبه دارد. رويكرد ديگري كه در شعرهاي اخير شمس پررنگتر شده در بخشي از شعرهاي او رويكرد عاشقانه و در بخشي ديگر نوعي رويكرد هستيشناختي است كه البته اينها منافاتي باهم ندارند. كما اينكه بخش بزرگي از بهترين شعرهاي شاملو، شعرهاي عاشقانه اوست. من در مقاله نسبتا مفصلي كه درباره چند كتاب اخير شمس نوشتهام، سعي كردهام، رابطه پنهاني را كه بين شعر غنايي/ تغزلي و امر اجتماعي وجود دارد نشان دهم. (اين مقاله يكي دو سال پيش در فصلنامه گوهران چاپ شده است) اين نكته را هم بايد اضافه كنم كه غلبه دو گرايش نامبرده در چند كتاب اخير شمس به اين معنا نيست كه او نسبت به آنچه كه در جامعه ميگذرد بياعتنا شده است. شعرهايي كه او در چند سال اخير در واكنش به وقايعي كه گذشت سرود، از جمله شعرهايي بودند كه بازتاب بسيار گستردهيي يافت.