علي خدايي
آژانسي که ميرساندت صبر نميکند درست پيادهشوي يا بند کيف روي شانهات درست جا بگيرد. راننده حتي خداحافظيکردن اين آشنايي کوتاهمدت را تاب ندارد. ميدود! که مسافر سرراهي ديگري سوار کند که تازه از اتوبوس پياده شده و هنوز گيج و منگ سفر است. لازم هم نيست به کسي بگويد سرراه مسافر سوار کرده!
در اين وقت شب اتوبوسهاي نيمهشب اصفهان به تهران معرکهاند. محوطه عمومي ترمينال خالي است. دو، سه تعاوني نيمهشب به بعد به تهران حرکت دارند. با چراغهاي پرنور کممصرف هنوز در انتظار مسافرند. سه، چهار مغازه محوطه هنوز کرکرهها را نکشيدهاند. ساندويچ، تخمه، گز، آبميوه، کتابهاي چگونه موفق شويم، بياييد خودتان را وزن کنيد، سيگار، آدامس، پفک، پولکي با طعمها و افزودنيهاي مختلف، فندک، ماشين براي پسر کوچک، گيس مصنوعي، تل و لاک.
در سالن انتظار اختصاصي تعاوني را که باز ميکني از صداي: «تهران فوري، تهران فوري» ميروي به سمت صداي تلويزيون روي ديوار که پيشتر فوتبال نشان ميداد و حالا سريال پخش ميکند:
دختر: اما تو بايد حقيقت را به من ميگفتي.
مرد: متاسفم، واقعا متاسفم.
دختر: تاسف، تاسف. من برميگردم.برميگردد و در را ميبندد. در را ميبندم و با همراهانم آشنا ميشوم.پاهاي مردي که احتمالا از طولاني شدن انتظار روي دو، سه صندلي دراز شده جمع ميشود و سرش را بالا ميآورد که مرا تماشا کند.مسافري که چند لحظه قبل از من وارد شد که نيامده روبهروي تلويزيون نشست، سرش را برميگرداند توي دستش همبرگري است که من در مسير بوي آن از محوطه تا اينجا آمدم.چند جوان که تمام علافي بعدازظهرشان تا نيمهشب طول کشيده و پهن شدهاند روي صندليها، کولهها و کيفها ولو روي زمين. چشمي باز و چشمي بسته. چند تکه پوست پرتقال کنارشان افتاده که احتمالا از مسافرهاي قبلي است.اينروزها مسافرها کمتر بار و بنه دارند. کمتر ديدهام در اتوبوسي براي اين وقت شب مسافرها چمدان داشته باشند. بيشتر کوله و ساکهاي کوچک که دستههاي بلند تاشو دارد و زيرشان چرخ است، حرف اول را ميزند. توي اين ساکچمدانها چي هست؟ دانشجوها رختچرکها را ميبرند تا مادرجانشان بشويد. پيرمردها و پيرزنهاي در انتظار سفر، عروسکهاي کوچکي براي نوهجان و جوابهاي آزمايش و سونوگرافي. قرار است آنها را پسرجان يا دخترجانشان نزد دکتر «عاليه. عاليه. تو تهرون فقط همينه و بس. نوبتش يکسال يکساله» ببرد. دفترچه بيمه را يادم رفت بنويسم. فرزند گفت: «حتما بيارينش. اينجا هيچکدام بيمه نيستند، ولي بياريد». کوله جوانترها: آيفون و شلوارک و موبايل دوم و تيشرت. چند تا کاغذ شارژ، آدامس و... همه در گرماي اتاق اين شب سرد با کمي بوي عرق آميخته است و همچنان که تلويزيون ميبينند، صورتشان را به سمت شانه ميبرند.
به خود ميگويند: «نه از من نيست» و با اطمينان سرشان را بالا ميگيرند. خوب که دقت کني. صداي دو نفس نيمهعميق را ميشنوي که يعني پس کي عرق کرده اينجا؟
حلقه اطمينان «من نيستم» دورشان شکل ميبندد. به ساعت کنار تلويزيون نگاه ميکنند. 10، 20 دقيقهيي مانده! تلويزيون آگهي پخش ميکند.
لبه در دوباره باز ميشود. فوري، تند و بدون صداي قيژ. يک دختر و پسر جوان ميآيند تو. همه چهرهها به سمت آنها برميگردد. مردي که روي صندلي دراز کشيده، خودش را جمع ميکند، بلند ميشود و تازه واردان را با نگاهش ورانداز ميکند. مثل بقيه. مثل وقتي که به يک مطب شلوغ ميرويم. همه روي صندليها نشستهاند و بيماران ديگر را ميپايند. يعني کي زودتر از ديگري ميميرد! يعني اون آقاهه چشه؟ يعني اون دختره با اين پسره کجا ميرن؟ يعني اون خانم هم سرطان داره؟ دختر و پسر جوان روي صندلي مينشينند. موبايل زنگ ميزند و دختر جواب ميدهد: صبح ميرسيم مامان. آره، براتون گز هم خريديم. هم آردي و هم لقمه. انگشتپيچ گير نياورديم.نگين برليان انگشتر دختر يک لحظه ميدرخشد و کنجکاوي ما متاسفانه به بنبست ميرسد. آن خانم هم سرطان نداشت و تومورش خوشخيم بود و ما نتوانستيم ماجراي او را دنبال کنيم و دل بسوزانيم.بلندگو مسافران يکونيم صبح تهران را دعوت ميکند که به سکوي ترمينال بروند. در را باز ميکنم. خدمتکاران زمين را تي ميکشند. همينطور ميروند و ميآيند و ميرويم. فکر ميکنيد آنها در دلشان چه چيزهايي نثار ما ميکنند؟