
ترجمه: كامران معتمدي
نويسنده مبارز و مشهور اهل چك سالها از عمرش را در بازداشتگاه زندانيان سياسي يا اسراي جنگي (اردوگاههايي كه توسط نازيها در خلال جنگ دوم جهاني ساخته ميشد و يهوديان را پيش از كشتن در آنها نگهداري ميكردند)، سپري كرده و يك عمر براي كسب آزادي جنگيده و 19 سال در كشورش تبعيد بوده است. متن زير حاصل گفتوگوي تيم آدامز با ايوان كليما درباره زندگي، عشق و لحظات مهم زندگي اوست.
كليما اين روزها در نزديكي جنگل انبوهي در جنوب پراگ زندگي ميكند. دو فرزندش و خانوادههايشان هر كدام در همان نزديكي خانهيي دارند. صبحها براي چيدن قارچ به جنگل ميرود. فيليپ راث، يكي از دوستانش، او را با موهاي مدل بيتلز و دندانهاي قوي توصيف ميكند؛ يك رينگو استار روشنفكر. ظاهر اين توصيفات هنوز هم برقرار است، هر چند موهايش خاكستري شدهاند و به طرز شگفتانگيزي روز به روز بيشتر شبيه بوهميها (منطقهيي در غرب كشور چك) ميشود. تند تند ميخندد اما هيچ چيز را ساده نميانگارد و بيشتر از 30 كتاب نوشته است.
يك بار ديگر كليما را در سال 1991 ديده بودم. براي انتشارات گرانتا كار ميكرد. تعدادي از كتابهاي ترجمه او را ويرايش كردم؛ ما با هم به رستوران خوبي در غرب لندن رفتيم. از روي سادگي فكر ميكردم كه در سالهاي بعد از 1989، او چقدر ميتوانست در شادي باشد، اما به جاي آن همواره نگران يك سادهسازي و جمعبندي سادهانگاري بوده است و شديدا در برابر ظاهرسازيها موضع گرفته است. اصرار ميكرد فقط يك كف دست نان و يك سوپ سبزيجات ميخورد. من تندتند صحبت ميكردم كه چگونه بايد احساس آزادي كرد و او در جواب، به تمام سالهاي از دست رفته عمرش اشاره ميكرد.
كليما معتقد است هنوز هم حس قوياي نسبت به گذشته و آينده دارد. ميگويد: «به عقب كه نگاه ميكنم، انگار هر آنچه اتفاق افتاده ناگزير بوده است. پرستوريكا (خطمشيهاي آزادسازي اقتصادي و توسعه در روسيه كه در دهه 90 ميلادي توسط گورباچف اجرا شد) در روسيه بود و نفرتي بزرگ عليه رژيم و اشغالگران شوروي كه از پستترين انسانها بودند. پس بايد چيزي تغيير ميكرد، اما اينكه اين همه سريع اتفاق افتاد باعث تعجب بود.»
كليما سالهاي قبل از دهه 70 را در لندن و امريكا گذراند و با وجود هشدارهايي كه ميگفت به پراگ برنگرد سال 1970 به زادگاهش بازگشت. «هوا بسيار سرد بود، آنها تمام افرادي كه به نوعي در بهار پراگ مشاركت داشتند را محدود كرده بودند؛ 400 هزار نفر شغل خود را از دست داده بودند، بسياري از آنها افراد ماهري در كار خود بودند، معلمان، مدرسان، همه افرادي كه در راديو و تلويزيون و اتحاديه كارگري كار ميكردند.» كليما نيز جزو ليست سياه بود و تنها ميتوانست در شغلهاي پست كار كند. او مجبور بود پاسپورتش را از بين ببرد، گواهينامه رانندگياش را باطل كند و تلفنخانه او هم قطع بود. او را تهديد كردند كه حق ندارد هيچ كتابي بنويسد و حتي در خارج منتشر كند و قانوني وجود داشت كه اگر كتابي در خارج از كشور منتشر كند، تمام حقالتاليفش ضبط ميشد.
كليما بلافاصله وارد مبارزه با اين برنامههاي محرومسازي شد. «يك هفته پس از بازگشت، جلسهيي را ترتيب دادم و 45 ميهمان دعوت كردم، آنقدر كه ديگر خانهام جا نداشت. براي آنها گوشت سرگنجشكي درست كردم كه آنها اسمش را گذاشته بودند «توپهاي كليما». حاضرين آنچه به تازگي نوشته بودند را ميخواندند. جلسات هر هفته تشكيل ميشد. يادم ميآيد كه هاول دوتا از نمايشنامههاي جديد را خواند؛ كوندرا هم كه آن روزها هنوز در پراگ بود، ميآمد و چيزهايي ميخواند.»
بعد از حدود يك سال، لودويك واكوليك (LudvikVaculik) (نويسنده كتاب يك فنجان قهوه با بازجويم) كه از دوستان كليما بود مردي از اهالي اوستراوا را همراه خود به جلسهها آورد، نويسندهيي كه يكسالي را در زندان گذرانده بود. مردي كه بعدها اقدام به خودكشي كرد، در زندان با پليس توافق كرده بود كه در قبال آزادي خود نام و عكس تمام افرادي كه به خانه كليما رفت و آمد ميكنند را به پليس بدهد. «از آن زمان بود كه ما شناخته شديم.»
نويسندگان تحت تعقيب قرار گرفتند و خانههايشان مورد تجسس واقع شد. تشكيل جلسات بسيار سخت شده بود اما «ما تلاش ميكرديم كه در ارتباط نزديكي با هم باشيم». يكي از اعضا پيشنهاد داد كه نوشتهها و كتابها را تايپ كنند و دست به دست بگردانند تا ايدهها بدين وسيله منتشر شوند. رمانها، شعرها و نمايشنامهها توسط دوست دختر واكوليك تايپ ميشدند، تكثير شده و بين دوستان توزيع ميشد. ابتدا از هر نسخه 14 كپي گرفته ميشد كه بعدها به 50 و 60 و بيشتر هم رسيد و در شبكهيي مخفي و زيرزميني به هزاران كپي رسيد.
همچنان كه اينها را برايم ميگويد، بلند شده و به سمت كتابخانهاش ميرود و كتابهاي نازكي كه با كاغذي شبيه كاغذ نامه جلد شده را بيرون ميآورد. «اين يكي از نمايشنامههاي هاول است، اين يكي از دفترشعرهاي ياروسلاو سايفرت (برنده نوبل ادبيات در سال 1984) است.»
در نهايت ما توانستيم در عرض 18 سال، 300 عنوان كتاب منتشر كنيم. پليس در ابتدا تلاش ميكرد در جستوجوي منازل هر نسخه از اين كتابها را توقيف كند، اما كلمات راه خود را پيدا ميكنند و خيلي زود منتشر ميشوند، و آنها موفق نميشوند. جمعآوري كتابهاي مخفي كابوسي براي هر پليس شده بود. «و البته چيزي بود كه به ما اميد پيشروي ميداد».
كليما نيز مانند بسياري از روشنفكران آن دوران، سالهاي زيادي را در شغلهاي مختلفي سپري كرد، راننده آمبولانس، نقشهبردار، رفتگر، كارهايي كه براي بسياري از داستانهايش از آنها بعدا استفاده كرد. او همزمان قاچاقچي هم بود: نسخههاي خطي كتابها را از طريق دوستانش در سفارتها يا ملاقات با دانشجويان به غرب ميفرستاد و پولي بابت آنها دريافت ميكرد. اينگونه بود كه كتابهاي كليما و دوستانش چاپ شد و در 20 كشور جهان باقي ماند هر چند كه خودشان مالك كتابها نبودند.
داستان او مصرانه بر دوران پيش از اشغال تاكيد ميكرد و شرح ميداد كه چگونه ميتوان در يك سيستم سركوبگر زندگي «معمولي» داشت. موفقترين كتاب او، اثر نيمه بيوگرافيكال او، Love and Garbage، مربوط به زماني است كه او شغل رفتگري داشت و مردد بين عشق به همسرش و زن ديگري شده بود.
كليما بعضي اوقات يك نفس درباره ماجراهاي عاشقي در وقايع 1989 نوشته است، خصوصا در كتاب «در انتظار تاريكي، در انتظار روشنايي». كاراكتر اصلي، پاول، كارگردان تلويزيوني كه آينده كاري خود را با وجود رژيم كمونيستي تباه شده مييابد، از شوريدگيهاي انقلاب نوامبر رد ميشود.
متعجبم از اينكه شادي آن شب در نوامبر 1989 چقدر ميتواند براي كليما پرشور و بزرگ باشد.
لبخند ميزند. «چقدر از اين احساس كيف كردهام؟ بسيار جالب است كه انسان خيلي سريع آزادي را به عنوان يك چيز عادي در زندگي بپذيرد. فكر ميكنم براي آن سالها جنگيده بوديم و بعد از چند هفته و چند ماه حتي به آن فكر هم نميكرديم. حال ميديديم كه همهچيز دارد تغيير ميكند، چيزهايي كه شما را عصباني ميكردند، تمام فسادهايي كه وجود داشت، مشكلات اجتماعي، نگراني دايمي درباره بازار، كه يكي ديگر از گونههاي فقدان آزادي بود، بنابراين اين آخرين احساسهاي دوران ما بود. اما تغيير كرد و دموكراسي فرا رسيد.»
كليما منصبهايي كه در كابينه به او پيشنهاد شد را رد كرد: «از بين بردن آن سيستم مخوف، براي من بهترين كار بود، بهترين كاري كه ميتوانستم انجام دهم؛ وقتي اتفاق افتاد ديگر برايم كافي بود، پست و منصب نميخواستم. تمام آن چيزي كه ميخواستم نوشتن بود، كه حالا امكان انتشار آن را هم داشتم». در هفتههاي بعد از 1989، كتابهاي كليما به سرعت در پراگ چاپ شدند. Love and Garbage، صدهزار نسخه فروخت. داستانهايش، My Merry Mornings، 150 هزار كپي فروخت؛ مردم جلوي تمام كتابفروشيهاي ميدان Wenceslas صف بسته بودند. اين تغيير به نظر او طبيعي است. « امروزه اوضاع فرق كرده است، اگر بخواهم چيزي بگويم ميتوانم به راديو بروم يا در روزنامه بنويسم و هيچ كس هم گوش نميكند، مردم بيشتر سرگرم شوهاي سرگرمكننده تلويزيوني هستند. در آن روزها تنها چيزي كه داشتم يه دستگاه ماشين تايپ بود و هر كسي كه ميخواست چيزي از من بخواند بايد خودش را در خطر ميانداخت». كليما عمري را گذرانده است، عمري همراه با تلخي و رنج، چيزهايي كه روزگار برايش رقم زده. پيش از اينكه بخواهم او را ترك كنم، ميگويد: «ما در آن نوامبر انتظار ورود به بهشت را نداشتيم، اما آزادي ميخواستيم.»
منبع: گاردين