
معين فرخي
«ممكن است در آينده كسي كه ميخواهد كارهاي مرا ارزيابي يا ارزشگذاري كند، اصلا فرانسوي نباشد. يك نفر چيني يا يك آدم بيگانه ديگر باشد. كه بنشيند و صورتي از قضايا و كارهاي من به دست بدهد و بعد هم قضاوتي بكند درباره من. چه بسا از اين ادبيات دستپخت بنده يا از اين سبك و سياق عوضي من در نوشتن و در نثر من با آن «سه نقطه»يي كه مرتب توي نوشتههايم هست يك ككي بيفتد توي شلوارش!... و بند كند به همين! خيلي بعيد نيست. من ديگر كارم را كردهام. داريم راجع به ادبيات حرف ميزنيم، هان؟ بله در اين زمينه، من كار خودم را كردهام. ديگر آخر خطم. بعد از داستان «مرگ قسطي» همه حرفهايم را زدهام –كه چندان حرف زيادي هم نيست!»
1- سلين دوست نداشته درباره زندگي گذشتهاش صحبت كند، خبرنگاران را دست ميانداخته و برايشان دروغ ميبافته و وقتي زندگينامهنويسان از او درباره كودكياش ميپرسيدند ميگفته: «از خودتان اختراعش كنيد.» خود سلين هم به نوبه خود در رمانهايش گذشتهيي را براي خود اختراع كرده، گذشتهيي كه آنقدر زنده و كوبنده از آب درآمده كه معمولا جاي زندگي سلين گرفته ميشود. «فردينان» همزاد، من نويسنده و صداي سلين در كتابهايش راوي رمانهايي است كه با كنار هم قرار گرفتنشان بايد پازل زندگي سلين تكميل شود.
«مرگ قسطي»، دومين رمان سلين پس از «سفر به انتهاي شب»، تكه اول اين پازل است؛ شرح كودكي و نوجواني فردينان است تا وقتي تصميم ميگيرد به ارتش بپيوندد. فردينان فقر و بدبختيهاي خانوادهاش در پاساژي كثيف و خلوت، رنجهاي مادرش براي فروش جنس، عصبانيتهاي بيحد پدرش، و سختيهاي خودش براي پيداكردن كار مناسب و ورود به دنياي بازرگاني را روايت ميكند. او ناظر جهاني است كه سرنوشت آدمهايش بيبروبرگرد بدبختي است؛ فردينان و هر آدم ديگري ضعيفتر از آنند كه بر اين جهان تاثير بگذارند و عصيان آنها تنها واكنشي است عصبي به آنچه اتفاق ميافتد. «مرگ قسطي» در فضايي كابوسمانند پيش ميرود، انگار همه فاضلابها و گندابهاي جسمي و روحي انسان به سطح آمدهاند و ديگر نميتوان پنهانشان كرد، فضا متعفن ميشود و حالت تهوع و سرگيجهيي كه حاكم ميشود آدمها و روايت را به هذيانگويي مياندازد. سلين در «مرگ قسطي» تصويري هولناك و گزنده از محلههاي فقيرنشين پاريس و كودكي خودش ميدهد؛ خوي درنده آدمها، شرارتهاي اخلاقي و اگر اين دو كافي نبودند، دست تقدير شكست را گريزناپذير ميكنند و جايي براي اميد نميماند.
2- سلين دير معروف شد، 38 ساله بود كه نخستين رمانش «سفر به انتهاي شب» چاپ شد. در آن زمان مدرك پزشكياش را گرفته بود و مشغول طبابت بود. بنا به ادعاي خود براي گذران زندگي و پولدرآوردن به نوشتن روي آورده. با وجود آنكه اطلاعات زيادي درباره زندگي او بعد از مطرحشدن موجود است، از كودكي و نوجواني او اطلاعات مستند زيادي در دست نيست. در سال 1894 در حومه پاريس دنيا آمد. نام اصلياش «لويي فردينان دتوش» است و نام مستعار «سلين» را براي اداي احترام به مادربزرگش انتخاب كرده، پدرش كارمند بيمه بوده و مادرش دانتلفروشي داشت، آنها سلين را به آلمان و انگليس فرستادند تا زبانهاي ديگر را بياموزد و براي كارهاي بازرگاني آماده شود (شرح سفرش به انگليس در «مرگ قسطي» آمده) . مادربزرگش، سلين لسژين، آنتيكفروشي داشت و توانست با كار زياد خانواده سلين را از طبقه كارگر به قشر خردهبورژوا ارتقا دهد. فرانسوا ژيبو زندگينامهنويس سلين مينويسد: «او در محيطي مردمي زيرنظر پدر و مادري بورژوا طبق اصول اشرافي با محدوديتهاي مالي پرولتاريايي پرورش يافت. » اين حقايق آشكارا با تصويري كه سلين در «مرگ قسطي» از كودكياش ارايه ميدهد اختلاف دارد؛ پدر او آنقدر كه در «مرگ قسطي» ميبينيم بداخلاق نبوده و وضع مالي خانواده آنقدرها هم بد نبوده است. در واقع، آنچه سلين در 40سالگي از كودكياش نقل ميكند، به مراتب بدتر است از آنچه اتفاق افتاده، او نسخهيي اغراقشده از واقعيت را ارايه ميدهد كه ريشه در نفرت و بدبيني شديد او به دنيا دارد. اما چه چيزي او را آنقدر به دنيا بدبين كرده كه وقتي در ميانسالي به كودكياش مينگرد، واقعيت را تحريف ميكند؟
همانطور كه در ابتداي «سفر به انتهاي شب» ميخوانيم، سلين در جواني به خدمت سوارهنظام درآمد. در جنگ جهاني اول شركت كرد و در ماموريتي مجروح و دچار از كار افتادگي 75درصد شد، ميگرن گرفت، وزوزي مدام به گوشهايش افتاد و بازوي راستش تقريبا از كار افتاد. دو سال بعد براي كار بازرگاني به آفريقا سفر كرد؛ از اين سفر هم مالاريا و اسهال مزمن نصيبش شد. اين آسيبهاي جسماني او را تا آخر عمر رها نكردند و بخشي از جهانبيني او را تشكيل دادند، جهاني كه رهايي از بدبختي در آن غيرممكن است و بدبختي دايمي شايد باعث عصيان شود، اما نه عصياني كه اميد به تغيير دارد، عصياني بينتيجه كه حتي نميتواند صداي وزوز گوش را قطع كند.
بعد از بازگشت به آفريقا سلين زندگي ثابت و كمنوساني داشت، ازدواج كرد، بچهدار شد، دكتراي پزشكي گرفت و در نهايت از خانوادهاش جدا شد؛ ثبات و سكون زندگي در طبقه متوسط برايش غير قابل تحمل بود. به نظر ميرسد اين كينه از طبقه متوسط مثل بيماريهايش تا پايان عمر با او ماند. در دهه 30 ميلادي و در سالهاي بين دو جنگ جهاني، فرانسه درگير بحران مالي شديدي بود و اگر ادعاي عجيب سلين را باور كنيم، همين بحران مالي و نياز به درآمد بيشتر، او را به نوشتن واداشت. و اگر به ادعاي او با شك نگاه كنيم، نوشتن راهي بوده تا سلين بتواند زندگياش را به عنوان يك پزشك دلسوز ادامه دهد، نفرتش را از جهان در جايي بريزد تا بتواند مريضهايش را مهياي ادامه زندگي كند.
3- «با تن لرزان، انگار كتكخورده، تلوتلو ميخورم و ميافتم. لابهلاي موجها يك دنيا سنگريزه استخوان?هام را خرد ميكند. اول همه كله به تكان ميافتد، ته سنگريزهها قل ميخورد و كج و راست ميشود و ميچرخد... هر ثانيهيي آخرين ثانيه است... پدرم با مايوي راه راه وسط دو دره غران موج نفسنفس ميزند. يك لحظه ميبينمش... آروغ ميزند... تقلا ميكند، دلقكبازي درميآرد. موج او را هم ميپيچاند؛ برش ميگرداند، ميبينم كه پاهاش هواست... مثل قورباغه دستوپا ميزند... ديگر نميتواند سرپا وايستد، كارش تمام است... يكدفعه رگباري از سنگريزه ميزند تخت سينهم... سوراخسوراخم ميكند... غرقم ميكند... بدبختم... سيلي است كه داغانم ميكند... بعد دوباره برم ميگرداند و بدنم را مثل مرده پرت ميكند جلوي پاي مادرم... مادرم ميخواهد بگيردم، از چنگ موج درم بيارد... اما دريا دوباره ميمكدم...»
سلين نميخواست روايتگر ماجراهاي جالب باشد، بيشتر ميخواست احساس و شور را در شرايط بحراني منتقل كند. باور داشت كه واقعيت به خودي خود، نميتواند بازتابنده حقيقت آنچه انسان حس ميكند باشد و فكر ميكرد تنها از راه اغراق و مسخرهكردن و بردن واقعيت به دنياي هذيان و كابوس ميتوان به شور انساني دست يافت. خودش ميگويد: «براي من زندگي واقعي عيني غيرممكن و غيرقابل تحمل است. ديوانهام ميكند، از فرط كراهت از خود بيخودم ميكند. به همين دليل مدام درش دستكاري ميكنم.» به نظر سلين، بيان دستكاري نشده احساسات آدم آنقدر كه بايد طنين نمياندازد و «احساس و شور اگر با مقدار زيادي آنارشي همراه نباشد چندان ارزشي ندارد. به اين خاطر كه در دنياي فاسدي زندگي ميكنيم.» و «در نتيجه بايد همهچيز را، حتي خودت را هم، سياهتر از آنچه هست نشان بدهي.» سلين با دستكاري در واقعيت و خاطراتش به اتفاقات، اشيا و شخصيتهايش جان ميدهد، آنها را به تپش مياندازد و حس و انگيزه آنها را پررنگ ميكند و تلاش ميكند به غريزه شخصيتهايش و تلاطمهاي حسي آنها راه پيدا كند.
روشن است كه اين «حس» و «تحريك» را كه سلين ميخواهد بيان كند، نه با زبان رسمي و فاخر و نه با كپيبرداري از زبان عاميانه نميتوان بيان كرد. زبان رسمي فرانسه كه زبان پرتكلف و تعارفي بود، هيچ سنخيتي با گندابي كه سلين دربارهاش مينوشت نداشت، به تعبيري سلين پيشاپيش مرده بود و طبيعتا نميتوانست ضربآهنگ زندگي را منتقل كند. از طرف ديگر، به نظر سلين اگر زندهترين گفتوگو را هم كلمه به كلمه روي كاغذ بياوري، به نظر بيجان و سنگين ميآيد و نميتواند از پس بيان هذياني كه نامش را گذاشتهايم زندگي برآيد. به نظرش «يك تركه صاف و راست، وقتي كه يك سرش را در آب ميگذاريد، به نظر كج ميآيد. زبان هم همينطور است... اگر بخواهيد كه راست به نظر بيايد، بايد كمي بشكنيدش، يا به عبارت ديگر كجش كنيد.» كجكردن زبان براي سلين به معناي ايجاد تحولي عظيم در آن بود، او بايد زباني ميساخت كه آنقدر منعطف باشد كه بتواند شور عاطفي انسان را منعكس كند. او بايد منطق حاكم بر زبان را عوض ميكرد. نقطه كه پاياني حتمي بر جملههاست در برابر روايت پرتكاپوي سلين شكننده بود، پس سلين تصميم گرفت كه جملهها را با «سه نقطه» معروفش به هم ربط بدهد. به جاي آنكه از زبان قطاري بسازد كه واگنهايش با اتصالي شكننده تلقتلقكنان حركت كنند، مترويي يكسره ميسازد كه در مسير حركت پر پيچ و خم شور و عواطف انساني براحتي خم ميشود. به نظر ميرسد تعبير كجكردن زبان را ميتوان درباره واقعيت هم در «مرگ قسطي» به كار برد. همانطور كه تركه بايد كج شود تا در آب راست بهنظر آيد، واقعيت را هم اگر كج نكنيم در داستان كج و دروغي به نظر ميآيد.
4- آنطور كه از زندگينامه سلين برميآيد او در دنياي تمام كابوسواري زندگي نميكرده، بلكه ذهن بدبين و پارانوياي او، تنها آن بخشهايي از زندگي او را نوشته كه ميشده توسط آنها دنيا را فاسد نشان داد. سلين به وضوح ميگويد كه دنيا را سياهتر از آنچه ميبيند نشان ميدهد و اين به نظرش طنيناندازتر و ماندگارتر است، از طرف ديگر ادعا ميكند كه ذات دنيا واقعا همانقدر سياه است كه او مينويسد: «من همانطوري مينويسم كه حس ميكنم... ازم خرده ميگيرند كه چرا بددهنم، زبان بيادبانه دارم... از بيرحمي و خشونت دايميام انتقاد ميكنند... چه كنم، اين دنيا ذاتش را عوض كند، من هم سبكم را عوض ميكنم...»
او به عقل – كه زبان بورژواها و طبقه متوسط است-بياعتماد بود و از راه غريزه قوياش مينوشت. در صفحههاي پاياني مرگ قسطي، فردينان به ياد ميآورد كه استادش به او گفته بود: «يك بار كه چيزي را نگاه ميكني، بايد براي هميشه توي حافظهت نگهش داري!... به عقل و هوشت فشار نيار... چيزي كه چشم ما را به روي همهچيز ميبندد عقل است... اول برو سراغ غريزه... اگر غريزه خوب نگاه كند بُرد با توست... غريزه هيچوقت به تو خيانت نميكند!»اين درسي كه استاد فردينان به او داده، روشنكننده اين سوال است كه چرا «مرگ قسطي» با واقعيت زندگي سلين متفاوت است. سلين به بيان غريزي آنچه در حافظهاش ثبت شده روي ميآورد و غريزه اين مرد كه پارانوياي ذهني داشت و يك جنگ جهاني و بحران اقتصادي را ديده بود، دنيا را سياه و فاسد ميديد و اين همان نگاهي است كه بر كل جهان «مرگ قسطي» حاكم است.
منابع:
«مرگ قسطي»، لويي فردينان سلين، ترجمه مهدي سحابي، نشر مركز
«سفر به انتهاي شب»، لويي فردينان سلين، ترجمه فرهاد غبرايي، نشر جامي
«لويي فردينان سلين»، ديويد هيمن، ترجمه مهدي سحابي، نشر مركز
«دو گفتوگو با لويي فردينان سلين»، ترجمه سعيد محبي، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85
«واقعيت سلين»، پاتريك مككارتي، ترجمه محمدرضا فرزاد، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85
«يك كودكي پاريسي»، نيكلاس هويت، ترجمه ناهيد طباطبايي، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85
«سلين و سياست»، نيكلاس هويت، ترجمه هاشم بناپور، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85