چهارشنبه، 16 شهريور 1390 - شماره 2254
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
لويي فردينان سلين با نگاهي به «مرگ قسطي»
تلوتلو مي‌خورم و مي‌افتم



معين فرخي

«ممكن است در آينده كسي كه مي‌خواهد كارهاي مرا ارزيابي يا ارزش‌گذاري كند، اصلا فرانسوي نباشد. يك نفر چيني يا يك آدم بيگانه ديگر باشد. كه بنشيند و صورتي از قضايا و كارهاي من به دست بدهد و بعد هم قضاوتي بكند درباره من. چه بسا از اين ادبيات دست‌پخت بنده يا از اين سبك و سياق عوضي من در نوشتن و در نثر من با آن «سه نقطه»يي كه مرتب توي نوشته‌هايم هست يك ككي بيفتد توي شلوارش!... و بند كند به همين! خيلي بعيد نيست. من ديگر كارم را كرده‌ام. داريم راجع به ادبيات حرف مي‌زنيم، هان؟ بله در اين زمينه، من كار خودم را كرده‌ام. ديگر آخر خطم. بعد از داستان «مرگ قسطي» همه حرف‌هايم را زده‌ام –كه چندان حرف زيادي هم نيست!»





1- سلين دوست نداشته درباره زندگي گذشته‌اش صحبت كند، خبرنگاران را دست مي‌انداخته و برايشان دروغ مي‌بافته و وقتي زندگينامه‌نويسان از او درباره كودكي‌اش مي‌پرسيدند مي‌گفته: «از خودتان اختراعش كنيد.» خود سلين هم به نوبه خود در رمان‌هايش گذشته‌يي را براي خود اختراع كرده، گذشته‌يي كه آنقدر زنده و كوبنده از آب درآمده كه معمولا جاي زندگي سلين گرفته مي‌شود. «فردينان» همزاد، من نويسنده و صداي سلين در كتاب‌هايش راوي رمان‌هايي است كه با كنار هم قرار گرفتنشان بايد پازل زندگي سلين تكميل شود.

«مرگ قسطي»، دومين رمان سلين پس از «سفر به انتهاي شب»، تكه اول اين پازل است؛ شرح كودكي و نوجواني فردينان است تا وقتي تصميم مي‌گيرد به ارتش بپيوندد. فردينان فقر و بدبختي‌هاي خانواده‌اش در پاساژي كثيف و خلوت، رنج‌هاي مادرش براي فروش جنس، عصبانيت‌هاي بي‌حد پدرش، و سختي‌هاي خودش براي پيداكردن كار مناسب و ورود به دنياي بازرگاني را روايت مي‌كند. او ناظر جهاني است كه سرنوشت آدم‌هايش بي‌بروبرگرد بدبختي است؛ فردينان و هر آدم ديگري ضعيف‌تر از آنند كه بر اين جهان تاثير بگذارند و عصيان آنها تنها واكنشي است عصبي به آن‌چه اتفاق مي‌افتد. «مرگ قسطي» در فضايي كابوس‌مانند پيش مي‌رود، انگار همه فاضلاب‌ها و گنداب‌هاي جسمي و روحي انسان به سطح آمده‌اند و ديگر نمي‌توان پنهانشان كرد، فضا متعفن مي‌شود و حالت تهوع و سرگيجه‌يي كه حاكم مي‌شود آدم‌ها و روايت را به هذيان‌گويي مي‌اندازد. سلين در «مرگ قسطي» تصويري هولناك و گزنده از محله‌هاي فقيرنشين پاريس و كودكي خودش مي‌دهد؛ خوي درنده آدم‌ها، شرارت‌هاي اخلاقي و اگر اين دو كافي نبودند، دست تقدير شكست را گريزناپذير مي‌كنند و جايي براي اميد نمي‌ماند.

2- سلين دير معروف شد، 38 ساله بود كه نخستين رمانش «سفر به انتهاي شب» چاپ شد. در آن زمان مدرك پزشكي‌اش را گرفته بود و مشغول طبابت بود. بنا به ادعاي خود براي گذران زندگي و پول‌درآوردن به نوشتن روي آورده. با وجود آنكه اطلاعات زيادي درباره زندگي او بعد از مطرح‌شدن موجود است، از كودكي و نوجواني او اطلاعات مستند زيادي در دست نيست. در سال 1894 در حومه پاريس دنيا آمد. نام اصلي‌اش «لويي فردينان دتوش» است و نام مستعار «سلين» را براي اداي احترام به مادربزرگش انتخاب كرده، پدرش كارمند بيمه بوده و مادرش دانتل‌فروشي داشت، آنها سلين را به آلمان و انگليس فرستادند تا زبان‌هاي ديگر را بياموزد و براي كارهاي بازرگاني آماده شود (شرح سفرش به انگليس در «مرگ قسطي» آمده) . مادربزرگش، سلين لسژين، آنتيك‌فروشي داشت و توانست با كار زياد خانواده سلين را از طبقه كارگر به قشر خرده‌بورژوا ارتقا دهد. فرانسوا ژيبو زندگينامه‌نويس سلين مي‌نويسد: «او در محيطي مردمي زيرنظر پدر و مادري بورژوا طبق اصول اشرافي با محدوديت‌هاي مالي پرولتاريايي پرورش يافت. » اين حقايق آشكارا با تصويري كه سلين در «مرگ قسطي» از كودكي‌اش ارايه مي‌دهد اختلاف دارد؛ پدر او آنقدر كه در «مرگ قسطي» مي‌بينيم بداخلاق نبوده و وضع مالي خانواده آنقدرها هم بد نبوده است. در واقع، آنچه سلين در 40‌سالگي از كودكي‌اش نقل مي‌كند، به مراتب بدتر است از آنچه اتفاق افتاده، او نسخه‌يي اغراق‌شده از واقعيت را ارايه مي‌دهد كه ريشه در نفرت و بدبيني شديد او به دنيا دارد. اما چه چيزي او را آنقدر به دنيا بدبين كرده كه وقتي در ميان‌سالي به كودكي‌اش مي‌نگرد، واقعيت را تحريف مي‌كند؟

همانطور كه در ابتداي «سفر به انتهاي شب» مي‌خوانيم، سلين در جواني به خدمت سواره‌نظام درآمد. در جنگ جهاني اول شركت كرد و در ماموريتي مجروح و دچار از كار افتادگي 75درصد شد، ميگرن گرفت، وزوزي مدام به گوش‌هايش افتاد و بازوي راستش تقريبا از كار افتاد. دو سال بعد براي كار بازرگاني به آفريقا سفر كرد؛ از اين سفر هم مالاريا و اسهال مزمن نصيبش شد. اين آسيب‌هاي جسماني او را تا آخر عمر رها نكردند و بخشي از جهان‌بيني او را تشكيل دادند، جهاني كه رهايي از بدبختي در آن غيرممكن است و بدبختي دايمي شايد باعث عصيان شود، اما نه عصياني كه اميد به تغيير دارد، عصياني بي‌نتيجه كه حتي نمي‌تواند صداي وزوز گوش را قطع كند.

بعد از بازگشت به آفريقا سلين زندگي ثابت و كم‌نوساني داشت، ازدواج كرد، بچه‌دار شد، دكتراي پزشكي گرفت و در نهايت از خانواده‌اش جدا شد؛ ثبات و سكون زندگي در طبقه متوسط برايش غير قابل تحمل بود. به نظر مي‌رسد اين كينه از طبقه متوسط مثل بيماري‌هايش تا پايان عمر با او ماند. در دهه 30 ميلادي و در سال‌هاي بين دو جنگ جهاني، فرانسه درگير بحران مالي شديدي بود و اگر ادعاي عجيب سلين را باور كنيم، همين بحران مالي و نياز به درآمد بيشتر، او را به نوشتن واداشت. و اگر به ادعاي او با شك نگاه كنيم، نوشتن راهي بوده تا سلين بتواند زندگي‌اش را به عنوان يك پزشك دلسوز ادامه دهد، نفرتش را از جهان در جايي بريزد تا بتواند مريض‌هايش را مهياي ادامه زندگي كند.

3- «با تن لرزان، انگار كتك‌خورده، تلوتلو مي‌خورم و مي‌افتم. لابه‌لاي موج‌ها يك دنيا سنگريزه استخوان?هام را خرد مي‌كند. اول همه كله به تكان مي‌افتد، ته سنگريزه‌ها قل مي‌خورد و كج و راست مي‌شود و مي‌چرخد... هر ثانيه‌يي آخرين ثانيه است... پدرم با مايوي راه راه وسط دو دره غران موج نفس‌نفس مي‌زند. يك لحظه مي‌بينمش... آروغ مي‌زند... تقلا مي‌كند، دلقك‌بازي درمي‌آرد. موج او را هم مي‌پيچاند؛ برش مي‌گرداند، مي‌بينم كه پاهاش هواست... مثل قورباغه دست‌وپا مي‌زند... ديگر نمي‌تواند سرپا وايستد، كارش تمام است... يكدفعه رگباري از سنگريزه مي‌زند تخت سينه‌م... سوراخ‌سوراخم مي‌كند... غرقم مي‌كند... بدبختم... سيلي است كه داغانم مي‌كند... بعد دوباره برم مي‌گرداند و بدنم را مثل مرده پرت مي‌كند جلوي پاي مادرم... مادرم مي‌خواهد بگيردم، از چنگ موج درم بيارد... اما دريا دوباره مي‌مكدم...»

سلين نمي‌خواست روايتگر ماجراهاي جالب باشد، بيشتر مي‌خواست احساس و شور را در شرايط بحراني منتقل كند. باور داشت كه واقعيت به خودي خود، نمي‌تواند بازتابنده حقيقت آنچه انسان حس مي‌كند باشد و فكر مي‌كرد تنها از راه اغراق و مسخره‌كردن و بردن واقعيت به دنياي هذيان و كابوس مي‌توان به شور انساني دست يافت. خودش مي‌گويد: «براي من زندگي واقعي عيني غيرممكن و غيرقابل تحمل است. ديوانه‌ام مي‌كند، از فرط كراهت از خود بي‌خودم مي‌كند. به همين دليل مدام درش دستكاري مي‌كنم.» به نظر سلين، بيان دستكاري نشده احساسات آدم آنقدر كه بايد طنين نمي‌اندازد و «احساس و شور اگر با مقدار زيادي آنارشي همراه نباشد چندان ارزشي ندارد. به اين خاطر كه در دنياي فاسدي زندگي مي‌كنيم.» و «در نتيجه بايد همه‌چيز را، حتي خودت را هم، سياه‌تر از آنچه هست نشان بدهي.» سلين با دستكاري در واقعيت و خاطراتش به اتفاقات، اشيا و شخصيت‌هايش جان مي‌دهد، آنها را به تپش مي‌اندازد و حس و انگيزه آنها را پررنگ مي‌كند و تلاش مي‌كند به غريزه شخصيت‌هايش و تلاطم‌هاي حسي آنها راه پيدا كند.

روشن است كه اين «حس» و «تحريك» را كه سلين مي‌خواهد بيان كند، نه با زبان رسمي و فاخر و نه با كپي‌برداري از زبان عاميانه نمي‌توان بيان كرد. زبان رسمي فرانسه كه زبان پرتكلف و تعارفي بود، هيچ سنخيتي با گندابي كه سلين درباره‌ا‌ش مي‌نوشت نداشت، به تعبيري سلين پيشاپيش مرده بود و طبيعتا نمي‌توانست ضرب‌آهنگ زندگي را منتقل كند. از طرف ديگر، به نظر سلين اگر زنده‌ترين گفت‌وگو را هم كلمه به كلمه روي كاغذ بياوري، به نظر بي‌جان و سنگين مي‌آيد و نمي‌تواند از پس بيان هذياني كه نامش را گذاشته‌ايم زندگي برآيد. به نظرش «يك تركه صاف و راست، وقتي كه يك سرش را در آب مي‌گذاريد، به نظر كج مي‌آيد. زبان هم همين‌طور است... اگر بخواهيد كه راست به نظر بيايد، بايد كمي بشكنيدش، يا به عبارت ديگر كجش كنيد.» كج‌كردن زبان براي سلين به معناي ايجاد تحولي عظيم در آن بود، او بايد زباني مي‌ساخت كه آنقدر منعطف باشد كه بتواند شور عاطفي انسان را منعكس كند. او بايد منطق حاكم بر زبان را عوض مي‌كرد. نقطه كه پاياني حتمي بر جمله‌هاست در برابر روايت پرتكاپوي سلين شكننده بود، پس سلين تصميم گرفت كه جمله‌ها را با «سه نقطه» معروفش به هم ربط بدهد. به جاي آنكه از زبان قطاري بسازد كه واگن‌هايش با اتصالي شكننده تلق‌تلق‌كنان حركت كنند، مترويي يك‌سره مي‌سازد كه در مسير حركت پر پيچ و خم شور و عواطف انساني براحتي خم مي‌شود. به نظر مي‌رسد تعبير كج‌كردن زبان را مي‌توان درباره واقعيت هم در «مرگ قسطي» به كار برد. همانطور كه تركه بايد كج شود تا در آب راست به‌نظر آيد، واقعيت را هم اگر كج نكنيم در داستان كج و دروغي به نظر مي‌آيد.

4- آن‌طور كه از زندگينامه سلين برمي‌آيد او در دنياي تمام كابوس‌واري زندگي نمي‌كرده، بلكه ذهن بدبين و پارانوياي او، تنها آن بخش‌هايي از زندگي او را نوشته كه مي‌شده توسط آنها دنيا را فاسد نشان داد. سلين به وضوح مي‌گويد كه دنيا را سياه‌تر از آنچه مي‌بيند نشان مي‌دهد و اين به نظرش طنين‌اندازتر و ماندگارتر است، از طرف ديگر ادعا مي‌كند كه ذات دنيا واقعا همانقدر سياه است كه او مي‌نويسد: «من همانطوري مي‌نويسم كه حس مي‌كنم... ازم خرده مي‌گيرند كه چرا بددهنم، زبان بي‌ادبانه دارم... از بي‌رحمي و خشونت دايمي‌ام انتقاد مي‌كنند... چه كنم، اين دنيا ذاتش را عوض كند، من هم سبكم را عوض مي‌كنم...»

او به عقل – كه زبان بورژواها و طبقه متوسط است-بي‌اعتماد بود و از راه غريزه قوي‌اش مي‌نوشت. در صفحه‌هاي پاياني مرگ قسطي، فردينان به ياد مي‌آورد كه استادش به او گفته بود: «يك بار كه چيزي را نگاه مي‌كني، بايد براي هميشه توي حافظه‌ت نگهش داري!... به عقل و هوشت فشار نيار... چيزي كه چشم ما را به روي همه‌چيز مي‌بندد عقل است... اول برو سراغ غريزه... اگر غريزه خوب نگاه كند بُرد با توست... غريزه هيچ‌وقت به تو خيانت نمي‌كند!»اين درسي كه استاد فردينان به او داده، روشن‌كننده اين سوال است كه چرا «مرگ قسطي» با واقعيت زندگي سلين متفاوت است. سلين به بيان غريزي آنچه در حافظه‌اش ثبت شده روي مي‌آورد و غريزه اين مرد كه پارانوياي ذهني داشت و يك جنگ جهاني و بحران اقتصادي را ديده بود، دنيا را سياه و فاسد مي‌ديد و اين همان نگاهي است كه بر كل جهان «مرگ قسطي» حاكم است.



منابع:

«مرگ قسطي»، لويي فردينان سلين، ترجمه مهدي سحابي، نشر مركز

«سفر به انتهاي شب»، لويي فردينان سلين، ترجمه فرهاد غبرايي، نشر جامي

«لويي فردينان سلين»، ديويد هيمن، ترجمه مهدي سحابي، نشر مركز

«دو گفت‌وگو با لويي فردينان سلين»، ترجمه سعيد محبي، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85

«واقعيت سلين»، پاتريك مك‌كارتي، ترجمه محمدرضا فرزاد، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85

«يك كودكي پاريسي»، نيكلاس هويت، ترجمه ناهيد طباطبايي، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85

«سلين و سياست»، نيكلاس هويت، ترجمه هاشم بناپور، مجله بخارا، شماره 51، خرداد 85
سلين به روايت آل?احمد


شايد اولين بار جلال ‌آل‌‌احمد بود كه در مجله «انديشه و هنر» براي نخستين بار از لويي فردينان سلين حرف زد. مصاحبه‌يي كه شميم بهار نوزدهم فروردين 1343 با او ترتيب داد و در اين گفت‌وگو ناصر وثوقي و آيدين آغداشلو هم حضور داشتند. شميم بهار از او درباره «مدير مدرسه» مي‌پرسد و آل?احمد بعد از نام بردن از آلبر كامو و اينكه در نوشتن رمان «مدير مدرسه» از بيگانه‌ او تاثير نگرفته، از سلين هم اسم مي‌برد: ... مدير مدرسه من كلافه است. چون زير ماشين له مي‌شود. اين دنياي تنها رو من بهترين نوعش رو به شما توصيه مي‌كنم بخونيد. آقاي Louis Ferdinand Celine فرانسوي. من در مدير مدرسه از او اثر گرفتم، اگه مي‌خواهيد بدونيد. كتابي داره به اسم «سفري به آخر شب». اين كتاب به نظر من شاهكار معاصر ادبيات فرانسه است. تو خود فرانسه هم قدرشو نشناختند. تو خود فرانسه هم تا زنده بود زدنش. ازين زندون به اون زندون. به عنوان فاشيست و همكاري با Petain. بعد هم در تنهايي و نمي‌دونم گرسنگي دق كرد مُرد. اما كارش به عنوان شاهكار ادبيات فرانسه كم‌كم داره شناخته مي‌شه.

من در مدير مدرسه از اون تاثير گرفتم. به علت همين احساس تنهايي. من در خونواده‌ام تنها موندم. از سال بيست و يك و دو، ... يعني وقتي 20 سالم بود. وقتي بيست و پنج، شش سالم شد، با آقاي دكتر وثوقي توي اجتماع تنها مونديم. بعد هم تنهايي‌هاي ديگه. تنهايي همين‌طور ادامه داره و من در اين تنهايي، كه الان احساس مي‌كنم، اگه بتونم يك بيننده دقيق باشم، فكر مي‌كنم بهترين شانس رو آورده‌ام. چرا كه دستم توي هيچ علاقه‌يي آلوده نيست. يعني نه مي‌خوام چيزي بسازم- ديگه روحيه پيغمبريم رو هم خوشبختانه از دست دادم، با از حزب در‌آمدن‌ها- و نه مي‌خوام دنيا رو عوض كنم، با از سياست در‌آمدن‌ها... ما مي‌خوايم با هر آدمي در درون خودش، در تنهايي خودش، طرف بشيم.

در يك همچه حالي اگه سركار بي‌طرف باشين و بيگانه باشين و اون طرفي كه چيز رو مي‌خونه، احساس گرفتاري خاصي در سركار نكنه، بهتره... نمي‌خوام بگم كه قضايا با هوش به وجود آمده يا با شعور و وجدان. اما حالا كه مي‌بينم سركار شعور بيش از حدي از خودتون نشون مي‌ديد، منم توضيح مي‌دم...»
كتاب‌هاي سلين در ايران


علاوه بر مرگ قسطي چند رمان ديگر از لويي فردينان سلين در ايران ترجمه و منتشر شده است. «سفر به انتهاي شب» نخستين رماني بود كه از او در ايران منتشر شد. اين رمان اولين كتاب سلين است كه در ???? چاپ شد و داستان فردينان باردومو را تعريف مي‌كند كه در بين سال‌هاي جنگ جهاني اول تا دوم زندگي مي‌كرد. او از روزهاي جواني خودش مي‌گويد كه بيشتر به ولگردي و خوشگذراني گذشته است. اين رمان داستان خود سلين است. رمان توسط فرهاد غبرايي از فرانسه به فارسي ترجمه شده است.

«دسته دلقك‌ها» سومين رمان سلين است كه به فارسي ترجمه شده. اين كتاب در سال ???? از سوي مهدي سحابي ترجمه و به وسيله نشر مركز منتشر شده‌ است. دسته دلقك‌ها داستان زن‌هاي ‏نان?آور خانواده و مردهاي حسابي خوشگذران است؛ يعني داستان زمين?خورده‌ها و ‏مطرودها. همچنين‏ اين رمان داستان سياهي از جنگ است.

«قصر به قصر» رمان ديگري از لويي فردينان سلين است كه نخستين بار در سال ???? منتشر شد. مهدي سحابي رمان را در سال 1388 ترجمه و نشر مركز آن را منتشر كرد. قصر به قصر مانند «سفر به انتهاي شب» و «مرگ قسطي» روايت زندگي خود سلين است. در رمان سفر به انتهاي شب سلين راوي جواني خودش بود. در مرگ قسطي روايتگر دوران كودكي و نوجواني و حالا در قصر به قصر راوي دوران كهولت و پيري خودش است.

سلين «معركه» را قبل از «قصر به قصر» نوشت و در سال 1949 منتشر شد. اين رمان ناتمام و اوتوبيوگرافي‌وار او در سال ???? از سوي سميه نوروزي به فارسي ترجمه شد و نشر چشمه منتشرش كرد. سلين رمان معركه را در ???? نوشته است كه داستان نخستين شب اقامت سربازي ‏در پادگان است كه به خاطر اجراي اوامر دو درجه‌دار كه مدام هم فحش بار او مي‌كنند، ‏مجبور است به همراه 10مرد ديگر بارها و بارها دور حياط بزرگ دلگيري كه سنگ‌فرش ‏درست و حسابي‌اي ندارد، در باد و باران بدود.
عناوين اين صفحه
تلوتلو مي‌خورم و مي‌افتم
سلين به روايت آل?احمد
كتاب‌هاي سلين در ايران
محبوب‌ترين شخصيت داستان‌هاي هري پاتر
دوست دارم روز مرگم زنده باشم
به وقت گرفتار شدن در يك مهلكه

محبوب‌ترين شخصيت داستان‌هاي هري پاتر
هواداران هري پاتر «سوروس اسنيپ» را به عنوان محبوب‌ترين شخصيت اين مجموعه انتخاب كردند. به گزارش ايبنا به نقل از تلگراف، سوروس اسنيپ، استاد هاگوارتز و رييس گروه اسليترين به عنوان شخصيت شماره يك جهان داستاني هري پاتر اثر جي.كي.رولينگ انتخاب شد. در ماه مه‌(ارديبهشت) 2011 انتشارات بلومزبري با راه‌اندازي اين راي‌گيري كه تا هفته پيش ادامه داشت، توانست آراي بيش از 70 هزار نفر را جمع‌آوري كند. با اعلام نتايج اين راي‌گيري روشن شد كه اسنيپ 20درصد آرا را به دست آورده و بيش از 13 هزار نفر به او راي داده‌اند. هرميون گرنجر در مكان دوم جاي گرفت و سيريوس بلك نيز مكان سوم را به خود اختصاص داد. هري پاتر پسر جادوگر مشهور اين قصه نيز نفر چهارم شد. لرد ولدمورت با كسب 20 راي در مكان هفدهم جاي گرفت. راي‌گيري از ميان فهرستي كه شامل نام 40 شخصيت اين مجموعه داستاني بود صورت گرفت.


دوست دارم روز مرگم زنده باشم
و آرابال اتفاقا در سال 1990 عنوان «ساتراپ كالج پاتافيزيك» را دريافت كرد، عنواني كه نخستين بار در 1948 به موريس بازي، فيلمبردار معروف ژان آنوي و آلن روب‌گريه رسيد و فقط چهل نفر از هنرمندان نيمه دوم سده 20 مفتخر به دريافت آن شده‌اند: اوژن يونسكو، مان ري، بوريس ويان، داريو فو، اومبرتو اكو و... . در كالج پاتافيزيك، ساتراپ‌ها هيچ وظيفه‌يي ندارند، «هر وقت دل‌شان خواست جلسه مي‌گذارند بي‌آنكه هيچ‌كدام موظف به حضور در جلسه باشند» و رياست جلسه با يك «هماهنگ‌كننده لايتغير بي‌اختيار» است، مقامي كه در 1960 به ژاك پرور رسيد كه در 1953، همزمان با سگش ارژه – از نام خالق تن‌تن – به مقام ساتراپي رسيده بود. ساتراپ‌ها، مجمع چهارنفري را تعيين مي‌كنند و مجمع، «يگانه راي‌دهنده» را كه وظيفه‌اش نصب «نايب‌قيم» است، نايب‌قيمي كه از 1997، كركوديلي افسانه‌يي به نام لوتِمبي است كه در درياچه ويكتوريا، در اوگاندا، مي‌زيسته و از 2007 خود نيز مثل قيم كالج پاتافيزيك مفقودالاثر شده است. در 1957، آرابال در يكي از نخستين نمايشنامه‌هاي خود، قصه دو كودك عاشق به نام‌هاي فاندو و ليس را تعريف مي‌كند كه براي زندگي بهتر، راهي شهري‌‌ هستند به اسم تار و در راه به سه نفر به نام‌هاي توسو، ميتار و نامور برمي‌خورند. اگر توسو، نماد «خرد و پايداري» است، ميتار و نامور، زوجي ستيزه‌گرند كه دعواهاي‌شان نمي‌گذارد دو بچه به تار برسند. اگر «تار» را دگرديسي «تور» فرض كنيم – مكاني كه آتش ناب بر حواريون ظاهر شد – توسو، ميتار و نامور، نماد تثليث خواهد بود، اما تثليثي هنوز ثنوي. توسو نام ديگر ساكي‌يي است كه ژاپني‌ها در جشن سال نو مي‌نوشند؛ ميتار، نام شهري است در استراليا، در نيم‌كره‌جنوبي؛ نامور، نام شهري است در بلژيك، در نيم‌كره‌شمالي.

10 سال بعد، در 1967، در آنها به گل‌ها دستبند زده‌اند، آرابال از تولد سي سالگي جنگ داخلي اسپانيا و همچنان زنده ماندن فرانكو در جهاني مي‌گويد كه مهم‌ترين دغدغه‌اش، فتح ماه است – اتفاقي كه دو سال بعد محقق خواهد شد. چهار مرد زنداني و چهار زن سردرگم، در ديالوگ‌هايي منطق‌ستيز، از منطق وهم نفرين‌شده‌يي مي‌گويند كه از بي‌حاصلي شورش‌هاي در راه – مه 1968 – خبر مي‌دهد.

داستان زنده باد مرگ، نخستين فيلمي كه آرابال در 1971 مي‌سازد، قصه پسربچه‌يي 10 ساله است كه پس از پايان جنگ داخلي بيهوده به دنبال پدر مفقودشده‌اش مي‌گردد. در 1973، قصه دومين فيلم او، همچون اسبي ديوانه خواهم رفت، داستان عدن است كه پس از قتل مادر به صحرا مي‌گريزد و در آن‌جا با مارول آشنا مي‌شود كه آيينش هم‌سويي كامل با زمين است. عدن، مارول را با خود به شهر مي‌برد، اما شهر فقط خباثت است و خيانت – نام مارول چه‌بسا برگرفته از نام شركتي است به همين نام كه يكي از بزرگ‌ترين شركت‌هاي سازنده فيلم‌هاي انيميشن فانتزي است. 1983، در گورستان ماشين‌ها، امانو كه پليس در تعقيب اوست، قرباني جان‌به‌دربردگان ديگر انفجار هسته‌يي مي‌شود – انگار خيانت حتي پس از پايان جهان هم خواهد ماند. آرابال خود نوشته است: «وقتي در برابر چيزهايي غروب‌وار قرار مي‌گيرم، بي‌آنكه معمولا منطقي در كار باشد يا بخواهم چيزي را قياس كنم كه قياس‌ناپذير است، غالبا به ياد آدمي مي‌افتم كه كاسه‌كوزه‌ها را سرش خراب مي‌كنند: پدرم. روزي كه جنگ ناداخلي شروع شد، «هم‌قطاران دلسوزش» او را در انبار پرچم پادگاني در مليله حبس كردند تا خوب فكرهايش را بكند چون اگر به الثامينتو (شورش نظاميان طرفدار) فرانكو ملحق نمي‌شد، ممكن بود به جرم تمرد و شورش اعدام شود. ساعتي نگذشته بود كه ستوان فرناندو آرابال رفقاي سابقش را صدا كرد و به آنها گفت نيازي نيست خوب فكرهايش را بكند. آيا به همين دليل است كه من امروز بايد همچون او شاهد، نمونه يا نماد هر آن ‌چيزي باشم كه مهم‌ترين است؟ من كه فقط يك تبعيدي‌ام و اگر مرا از عددهايم دور كنند كه اينقدر دوست‌شان دارم، هر آنچه در اطرافم هست باعث آشوبم مي‌شود، ... يك گم‌گشتگي بي گماشته. دلم نمي‌خواهد مثل پدرم، كاسه‌كوزه‌ها بر سرم شكسته شود. دوست دارم روزي كه به اراده پان، مرگ به‌سراغم مي‌آيد، زنده باشم.»


به وقت گرفتار شدن در يك مهلكه
بهرنگ رجبي



ته نمايشنامه «خيانت»، وقتي‌كه جري و رابرت دارند همديگر را نگاه مي‌كنند و اما هم بين‌شان ايستاده، تازه درمي‌يابيم چرا پينتر قصه را اين‌طور تعريف كرده بوده و چرا اصلا بايد اين‌طور تعريف مي‌كرده. تا پيش از اين پايان، ساختمان غريب نمايشنامه شايد صرفا نوعي بازيگوشي فرمي با پرداختي استادانه به نظر بيايد: يك قصه كه از ته به سر روايت مي‌شود؛ ابتدا انجام قصه را مي‌بينيم و بعد صحنه به صحنه عقب مي‌آييم تا برسيم به شروع ماجرا. و البته فقط عقب‌ آمدن هم نيست. از 1974 كه مي‌آييم به 1973، سه صحنه داريم كه پشت سر هم و به‌روال زماني منطقي و متداوم‌شان هستند، و بعد باز قصه‌ مي‌آيد به عقب. بهره‌گيري از چنين تمهيدي امكان مي‌دهد كه نويسنده به دلايل و ريشه‌هاي وقوع يك كنش، به روابط آدم‌هاي داستان، و به فرآيند طي‌شده‌يي بپردازد كه پايان داستان را نتيجه داده. و پينتر هم همين كار را مي‌كند. روزگار خوشي و همه لحظه‌هاي بحراني رابطه مثلثي عجيبي را نشان‌مان مي‌دهد و در هر صحنه سوالات و ابهام‌هايي پيش مي‌كشد كه توضيح‌شان را بايد در گذشته شخصيت‌ها - يعني در صحنه‌هاي بعدي نمايش - يافت. تا اينجا با تجربه‌يي فرمي طرفيم، تا پيش از اين صحنه آخر با نمايشنامه‌يي روان و خوش‌ساخت مواجهيم كه دارد براي پيشبرد قصه‌اش از يك فرم روايتي نامتعارف استفاده مي‌كند. اما در آن صحنه آخر است، آنجا كه براي نخستين‌بار هر سه شخصيت نمايشنامه را كنار هم مي‌بينيم، كه اين تجربه روايتي از حد بازيگوشي فراتر مي‌رود و بدل به ضرورتي ساختاري مي‌شود، اينجاست كه پينتر قضيه را كاملا برمي‌گرداند، رويه‌يي ديگر بر كل ماجراها مي‌كشاند و كاري مي‌كند كه ناگزيريم يك‌بار ديگر از نو همه ماجرا را مرور كنيم و اصلا نمايشنامه را از منظري ديگر باز بخوانيم. اين جهاني است به‌كلي تازه و بسيار هولناك‌تر، حالا ديگر آنكه رودست زده و آنكه بازي خورده، آنكه برنده است و آنكه قرباني، آنكه انتخاب كرده و آنكه ناگزير به انتخاب شده، آنكه آگاه بوده و آنكه همه‌چيز از چشمانش پنهان نگه داشته شده، همان‌هايي نيستند كه تا پيش از اين مي‌انگاشتيم. اين پايان نمايشنامه را يكسر به نمايشنامه‌يي ديگر و متفاوت - و بسيار پيچيده‌تر - تبديل مي‌كند. چنين تجربه‌يي به‌ميانجي ادبيات قابل قياس با كدام تجربه‌ در زندگي است؟ در اين دنيايي كه ما زندگي مي‌كنيم برگشتن به عقب كه آرزويي است محال، و از آن محال‌تر و دورازذهن‌تر طي كردن معكوس يك تجربه است، اينكه اول فرجام قضيه و نتيجه‌اش را ببينيم و بعد باقي‌اش سراغ‌مان بيايد. اما احتمالا براي همه آدم‌ها كلي پيش آمده كه ته يك ماجرا متوجه شوند كلا قصه را اشتباه فهميده بوده‌اند و برداشت‌شان از ابتدا غلط بوده. اين تقريبا مشابه تجربه‌يي است كه با خواندن «خيانت» از سر مي‌گذرانيم، هر صحنه‌يي كه مي‌آيد تصورات‌مان را از روابطي كه حدس زده بوديم به‌هم مي‌ريزد و در انتها هم كه اصلا به‌كل درمي‌يابيم ماجرا چيز ديگري بوده. اما چرا پينتر قصه را اينگونه براي ‌ما تعريف مي‌كند؟ رمان‌هاي آگاتا كريستي هم دقيقا همين كار را مي‌كنند: جنايتي اتفاق مي‌افتد، پاي كارآگاه به ماجرا باز مي‌شود، قصه پيش مي‌رود، روابطي شكل مي‌گيرد، با شخصيت‌هاي درگير ماجرا آشنا مي‌شويم و درباره هر كدام تصوراتي در ذهن مي‌سازيم، و در انتها كارآگاه پرده از راز ماجرا برمي‌دارد و مي‌بينيم آن كسي كه فكر مي‌كرديم آدم‌خوبه قصه بوده در واقع همان قاتل بي‌رحمي است كه دنائت و رذالتش همه را مبهوت كرده، و آنكه فكر مي‌كرديم پست‌فطرتي شرور و تبهكار است خانم يا آقاي معصومي بوده كه داشته قرباني نقشه ماهرانه قاتل مي‌شده. روايت بسياري از اين‌دست شاهكارهاي بي‌مانند كريستي كاملا خطي و به‌ترتيب توالي زماني رويدادها است؛ پس چرا با همين مايه و به‌قصدي مشابه، پينتر آن‌طور قصه مي‌گويد و كريستي اينطور؟فرم همان چيزي است كه تجربه ادبيات را از تجربه زندگي متفاوت مي‌كند.

زندگي يكسر عاري از فرم است، منطق معناداري ندارد، مجموعه‌يي است از اتفاقاتي كه پشت سر هم مي‌افتند و در نهايت پيوستار عمر يك آدم را مي‌سازند، هويت و وضع او را ميان مردمان ديگر و در گستره دنياي پيرامون تعيين مي‌كنند. قصد و معنايي در پس اين مجموعه اتفاقات نيست، عوامل موثرشان هم آنقدر زياد و درهم‌تنيده‌اند كه تجزيه و تحليل در بسياري موارد عملا ناممكن و بيهوده است؛ همسرتان رهايتان مي‌كند و پي دلداري ديگر مي‌رود: دلايل محتملش چنان بسيار و نامتعين و غيرقطعي‌اند كه نهايتا بايد فقط به حدس و گمان بسنده كرد؛ حتي اگر خودش به‌صراحت دليلي بياورد باز حتمي نيست كه علت واقعا همين باشد، دست‌كم شما كه قطعا فكر مي‌كنيد ماجرا اين نيست. فرم اما تجربه را مي‌پيرايد، به‌قصد رسيدن به معنايي و نتيجه‌يي مشخص بر عواملي و رخدادهايي خاص تاكيد مي‌گذارد، و ماجر‌ايي را كه به هزار و يك دليل در زندگي واقعي ممكن است نرم شده باشد، تغيير شكل داده باشد، مفر و جايگزين داشته باشد، تا قعر دوزخش مي‌برد، راه دررو نمي‌گذارد، توي صورتت مي‌كوبد. به‌خلاف مدعاي حكمت مشهور عاميانه، زندگي «آينه عبرت» نيست، مطلقا، تجربه‌اش چيزي نمي‌آموزد، فقط محافظه‌كارترت مي‌كند، مجبورت مي‌كند پس بنشيني، عقب بكشي؛ با ادبيات اما مي‌شود پيش رفت، قبل گرفتار شدن در يك مهلكه شجاعانه تصميم گرفت و مصمم شد، درس را مي‌توان از ادبيات گرفت، بايد از ادبيات گرفت.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام