
ديويد سگال ترجمه: نگار ولي زادگان
نويسنده رمانهاي رگتايم و بيلي باتگيت ميگويد: «آدم با احساس مالكيت نمينويسد. با احساس اكتشاف مينويسد.»
اي ال دكتروف حرفه داستاننويسي را با شكستي اساسي آغاز كرد. او دانشآموز دبيرستان علمي برانكس بود و معلمش از او كه آن موقع به اسم ادگار شناخته ميشد خواست درباره يك شخصيت جالب واقعي مقالهيي بنويسد. مدتي بعد دكتروف بيوگرافي كوتاهي از شخصيتي به نام كارل ارايه كرد. كارل، دربان تالار كارنگي و از بازماندگان واقعه هولوكاست بود و هر روز با فلاسك چايش به سركار ميآمد. چاي را به سبك قديمي اروپايي و با مكيدن قند مينوشيد. موسيقيدانان بزرگ آن زمان نظير ولاديمير هوروويتز عاشق اين آدم بودند. معلم چنان از اين قطعه خوشش آمد كه به دكتروف گفت عكسي از كارل را به نوشته پيوست كند تا در روزنامه مدرسه چاپ شود.
دكتروف جواب داد: نميتونم اين كارو با كارل بكنم.
معلم پرسيد: چرا ؟
دكتروف گفت: خب، اون خيلي خجالتيه.
- منظورت چيه كه خجالتيه؟ باهات حرف زده، مگه نزده؟
دكتروف اعتراف كرد: «راستش نه. كارلي وجود نداره. از خودم درآوردمش.»
معلم يك صفر گنده روي داستان ادگار گذاشت.
«به نظر من خيلي عاقلانهتر بود كه از خودم چيز دربياورم تا اينكه بروم خودم را با مصاحبه با يك نفر خسته كنم.» اين را دكتروف 74 ساله كه در كافه متروپليتن نيويورك در آپرايست سايد نشسته، با لبخند و ناقلايي ميگويد «من فقط يه بچه بودم و شايد ميترسيدم كسي حاضر نباشد با من حرف بزند. پيش خودم فكر كردم چرا كارل دربان وجود نداشته باشد.»
كسي در آن زمان متوجه نشد كه اين شكست دكتروف در گزارش نويسي، خط كلي آينده نويسندگي دكتروف را مشخص كرد. خصيصههاي اين گزارش، بياعتنايي شيطنتآميز به فاصله ميان واقعيت و خيال، در هم پيچاندن آدمهاي مشهور و شخصيتهاي خيالي و رگههاي نوستالژيك بود و همه اينها در رمانهاي آينده دكتروف نظير كتاب دانيل، بيلي باتگيت، رگتايم و ديگر آثار بر مبناي تاريخ كه باعث شهرت دكتروف شدند، تكرار ميشوند.
دكتروف با شكستهاي تجاري و نقدهاي منفي نيز روبرو شد. رمان علمي تخيلي بزرگ به اندازه زندگي، يك نمونه درباره ورود ناگهاني دو غول عريان و بيتحرك به بندر نيويورك است. اما مدتهاست كه رمانهاي دكتروف پرفروشند. او همچنين براي تئاتر و سينما قلم زده و مجموعه مقالات نيز چاپ كرده و كلي جايزه ادبي معتبر درو كرده است. حالا دكتروف از معدود افرادي در حوزه ادبيات امريكاست كه همپا با فروش ميليوني كتابهايش از اعتبار ادبي نيز برخوردار است.
دبورا ترايسمن، سردبير نيويوركر درباره او ميگويد: «او مورخ ادبي جهان است. او به ميليونها خواننده زندگي گذشته را نشان داده است. او اين استعداد خارقالعاده را دارد كه خود را در زمانهاي ديگر تصور كند، بدون اينكه خيلي جدي روي جزييات واقعي تكيه كند.»
رمان يكي مانده به آخر او رژه نام دارد و وقايعنگاري لشکركشي بيرحمانه ژنرال ويليام تكومسه شرمن به جنوب است كه طي آن، اتحاديه شمال بخشهايي از جورجيا و كاروليناي جنوبي را با خاك يكسان كرد تا با شكستن مقاومت جنوب، به جنگ داخلي خاتمه دهد. رمان، داستاني پرشاخ و برگ است. دكتروف آن را «رمان روسي من» مينامد، چرا كه زندگي شخصيتهاي زيادي را در بر ميگيرد و تغيير سوژه براي نويسندهيي است كه بيشتر داستانهايش بر نيويورك اوايل قرن بيستم متمركز است. اما ژنرال شرمن، و رد ويرانگري كه او در جنوب از خود به جاي گذاشت، ايده وسوسه?انگيزي بود.
دكتروف از قهوه بدون كافئينش مينوشد و ميگويد: «شرمن مرد باهوش و پيچيدهيي بود. رژه لشکرش در جنوب، باعث ثبات موقعيت او به عنوان يك نظامي شد، اما او احساس گناه زيادي از اين كارش ميكرد و به محض پايان جنگ، گردانش را ترك كرد و به جنوب بازگشت تا عمليات بازسازي را انجام دهد. او ميخواست از مردمي كه از هستي ساقطشان كرده بود، اعاده حيثيت كند.»
دكتروف به نرمي و با دقت حرف ميزند و از آن دسته آدمهايي است كه كنجكاوي مخاطب را با دقت وفقط تا حد خاصي ارضا ميكنند. مثلا صاف بعد از احوال پرسيهاي معمول ميپرسد: «برويم سر اصل مطلب؟» به نظر ميرسد مايل است هرچه سريعتر به موضوعي بپردازد كه قبل از مصاحبههاي مربوط به كتاب رژه توجهش را جلب كرده بود. توي خودش است، كمي شيطنت دارد، و سر و ظاهرش خيلي آكادميك به نظر ميرسد. ميشود ديد كه لايههايي در شخصيت اين مرد هست كه نشان نخواهد داد.
چيزي كه نشانت ميدهد لبخندهاي كنايهآميز و موذيانهيي است كه گاه به گاه تحويلت ميدهد. براي به كلام آوردن افكارش مكثهايي طولاني ميكند و جوري در فضا خيره ميشود انگار در حال بازخواني جمله بعدياش است. چيزي كه به ذهن آدم ميرسد اين است كه شخصيتهاي دكتروف خيلي جالبتر از خودش، يا حداقل جالبتر از اين ورژن او كه در اين مصاحبه از خود بروز ميدهد هستند. اين جا شسته رفته و تا حدي كنارهگير به نظر ميرسد. سيدني لومت كارگردان فيلم شبكه و دوازده مرد خشمگين كه با دكتروف بر سر اقتباس سينمايي كتاب دانيل همكاري كرد درباره او ميگويد: «او مرد ملايمي نيست؛ فقط اين طوري به نظر ميرسد.»
الهامبخش مرموز
جرقه ايدههاي رمانهاي دكتروف از چيزهايي ميآيند كه براي او مرموز به نظر برسند. ايده رمان رژه از تصوير يك عكاس دوران جنگ داخلي درآمد كه در وب سايت اسميتسونين به نمايش درآمده بود. اين تصوير او را به خواندن دوباره كتابي راجع به شرمن نوشته جوزف تي گلاتار پس از 20 سال انداخت. «يهويي به خودم آمدم و ديدم دارم مينويسم و شخصيتها بيهيچ تلاشي از سوي من، ظاهر شدند. من نميدانم اين آدم كيست يا چرا به جاي اينكه اين را بگويد آن را ميگويد. همهچيز خود به خود اتفاق ميافتد. آدم با احساس مالكيت نمينويسد. با احساس اكتشاف مينويسد.»
دكتروف در رژه، ارتش شرمن را به جانوري زنده و درنده تبديل كرد. هيولايي با ضربان قلب و اشتها كه تاريخ را تغيير ميدهد. در همان حال كه اين ارتش راهش را با نابودي از ميان جنگل و شهرها و مردمان باز ميكرد، جراحي در رمان، قياسي براي دختر جنوبي مصيبت زدهيي به نام اميلي تامپسون ميآورد:
«جثهيي بزرگ و چند تكه را درنظر بگير كه با سرعت 12 يا 15 مايل در روز حركت ميكند و اين تكهها مرتبا منقبض و منبسط ميشوند. موجودي كه هزار پا قدش است. استوار در خود است و دست و پاهاي مثل شاخكش را روي جادهها و پلهايي كه از آن ميگذرد ميگستراند. مردان سوار را گويي كه شاخكش هستند به جلو ميراند. هر آن چه پيش رويش است خوراك اوست.»
شرمن به اعمالش ميانديشد. او دچار عذاب وجدان شده و شبها خوابش نميبرد و با نگراني ميگويد: «پيروزي چيز دوپهلو و تاريكي است». در پايان، ژنرال، آيندهيي را تصور ميكند كه در آن جنوبيها چنان احساس غمگيني خواهند كرد كه «به?مدت يك قرن آنها را دربر خواهد گرفت.» اين جملات حالت پيشگويانهاي دارند. دكتروف ميگويد: «به تاريخ سياهان بعد از جنگ داخلي نگاه كنيد. جلوگيري از بازسازيها، تبعيض نژادي، ماليات راي دهي و لينچ كردن سياهان كه تا احقاق حقوق شهروندي آنان در دهه 60 ادامه داشت. ريگان، نيكسون و بوش پدر و پسر با دادن پيامهاي ظريف نژادپرستانه، سفيدپوستان جنوب را تحت تاثير قرار دادند. ميشد اين طور جلوه داد كه جنوب جنگ را برده است.»
خواننده، نويسنده
دكتروف با همسرش كه 50سال از تاريخ ازدواجشان ميگذرد زندگي ميكند و دو دختر دارد. اگر در حال تايپ يا زير زره بين قرار دادن كتابهاي قطور تاريخي نباشد، زمان زيادي را به بازي تنيس اختصاص ميدهد. برنامه كارياش بسيار سفت و سخت است: ساعت هشت صبح پشت ميزش مينشيند، در ميانه روز چند ساعتي استراحت ميكند، و بعدازظهرها هم تا ساعت 7:30 كار ميكند. هفت، هشت بار نوشتههايش را بررسي ميكند.
جز در مسافرتها براي تبليغ كتابهاي تازهاش، بقيه اوقات زندگياش در گمنامي ميگذرد. «مي توانم بروم كتاب فروشي و كارت اعتباريام را براي خريد بدهم بدون اينكه كسي ككش بگزد و مرا بشناسد.» دكتروف شانه بالا مياندازد و ادامه ميدهد: «شايد همين گوياي مسالهيي درباره كتاب فروشها باشد.»
او ميگويد كه نوشتن را به عنوان يك حرفه در سن 9 سالگي انتخاب كرد و سواي دو سال مشغوليت در ارتش و كار به عنوان مسوول رزرو بليت در فرودگاه لاگارديا، پرداختن به واژهها، شغل تمام وقتش بوده است. از كارهاي اوليه دكتروف، كتاب خواني براي كمپاني فيلمسازي كلمبيا پيكچرز بوده كه در آن عهدهدار يافتن رمانهايي بوده كه مناسب تبديل به فيلم بودهاند.
براي سه سال، دكتروف روزي يك كتاب ميخواند و كتابهاي زيادي را به رييسش معرفي ميكرد كه تنها يكي از اين كتابها به فيلم تبديل شد. داستان وسترني با نام آنها به كوردورا آمدند در سال 1959 به قالب فيلمي با شركت گري كوپر پا به سن گذاشته درآمد. دكتروف ناراضي ميگويد: «مايه آبروريزي بود اين بود ماحصل سه سال كار من.»
در آن روزهايي كه به جستوجوي متني براي فيلمنامه ميگشت، دكتروف به اين نتيجه رسيد كه خودش ميتواند به خوبي همين نويسندههايي كه داستانهايشان را ميخواند، داستان سرهم كند. اين شد كه داستان روزگار سخت را نوشت؛ وسترني درباره غريبهيي كه بر شهري كوچك سيطره وحشت مياندازد. از اين داستان مدتي بعد، فيلمي با بازي هنري فوندا ساخته شد. اين نخستين تجربه از سلسله تجربيات ناخوشايند دكتروف در هاليوود بود. جز كتاب دانيل، دكتروف از اقتباس سينمايي آثارش نظير بيلي باتگيت با بازي داستين هافمن و نيكول كيدمن، و رگتايم راضي نيست.
دكتروف آهي ميكشد؛ «مردم هميشه گفتهاند كه داستانهاي من سينمايياند، اما كارگردانهايي كه باهاشان كار كردهام نظر ديگري دارند. آنها به من ميگويند بخش عمده كتاب?هايم در درون جريان دارند و برگرداندن كار من به سينما سخت است. اينكه بيشتر اكشن داستان در ذهن و در حوزه اخلاق ميگذرد.» دكتروف نوشتن كتاب دانيل را هنگامي آغاز كرد كه در روزنامه دايل به عنوان سردبير، سخت مشغول بود. در همان زمان يعني سال 1968بود كه اين كار را ترك كرد تا براي تدريس به دانشگاه كاليفرنيا در ايروين برود. در آنجا ميتوانست صبحها به نوشتن بپردازد. احساس ميكرد كه سرانجام وقت قدم گذاشتنش به حوزه ادبيات رسيده است.
در واقع اين وقت زماني رسيد كه در سال 1975، وقايع نگاري داستانياش از سالهاي پيش از جنگ جهاني اول، با ستايشهاي بسيار به چاپ رسيد و نهايتا به فروش 5/4 ميليون نسخهيي دست يافت. برخي منتقدان خوششان نيامد كه رگتايم گذشته را به تمسخر ميگيرد... به عنوان مثال در اين كتاب ملاقاتي بين فرويد و يونگ در كني آيلند صورت ميگيرد كه طي آن، اين دو در مسير عشاق هم سفر ميشوند. اما حرف دكتروف اين نيست كه اين وقايع در تاريخ حادث شده است؛ بلكه اين وقايعي است كه او در جاي تاريخ رسمي ميگذارد. در نظر هواداران او، دكتروف از اين آزاديهايي كه در تحريف تاريخ به خود ميدهد هدف بزرگتري دارد. جان جي پاركز، استاد دانشگاه ميامي و نويسنده كتاب اي ال دكتروف، ادبيات و زندگي ميگويد: «اغلب، اين پيروزمندان در تاريخ هستند كه وقايع را بازگو مي?كنند، براي همين موضوع اصلي او به چالش طلبيدن ورژن رسمي وقايع است. دكتروف احساس ميكند كه نويسندگان اگر بخواهند ميتوانند ورژن رسمي هر واقعهيي را به چالش بطلبند.» به عبارت ديگر، دكتروف از خودش داستان در ميآورد تا به كنه حقيقت يا دست?كم حقيقتي كه خودش ميبيند دست يابد. او در ملأعام و با شدت هرچه تمامتر درباره سياست نيز نوشته است. عقايد سياسي او شديدا چپ?گراست. در همان زماني كه شروع به نوشتن رمان رژه كرد جنگ در عراق نيز آغاز شده بود؛ گرچه او حاضر نيست درباره جزييات ارتباط بين اين كتاب و اين جنگ چيزي بگويد. با اين حال كاملا واضح است كه موضع او در قبال جنگ، بوش و همراهانش چيست. در ميانه اين مصاحبه، دكتروف از كارل رُو و امكان نقش او در افشاي ماجراي والري پليم در مطبوعات سخن به ميان ميآورد. دكتروف با طنز خشك ميگويد: «خوش دارم گيرش بندازن. آدم بد.»
واشنگتنپست، اول اكتبر 2005