چهارشنبه، 19 مرداد 1390 - شماره 2233
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
«ويرجينيا وولف»، با نگاهي به «خانم دلوي»
كسي بايد بميرد



معين فرخي

1- ساده‌انگاري است كه كسي خيال كند ربط زندگي نويسنده و آنچه را نوشته پيدا كرده و توانسته آن نخ‌هاي پيچ‌درپيچي كه ذهن نويسنده را به نوشته‌اش مي‌رساند از هم جدا كند و هسته حقيقت ناب را بيان كند. درباره ويرجينيا وولف و «خانم دلوي» اين قضيه پيچيده‌تر هم مي‌شود. «خانم دلوي» رماني است متكي بر گسترش تك‌لحظه‌هاي ادراك و وولف در آن با جريان سيال ذهن همراه مي‌شود و به عمق شخصيت‌ها مي‌رود و هر چه مي‌رود بيشتر به اين مي‌رسد كه نمي‌توان به هسته‌يي ناب از حقيقت رسيد و اگر بخت يارت باشد، تنها مي‌تواني هاله‌يي از حقيقت را يك لحظه حس كني، مثل ماهي‌اي كه يك آن به چنگ مي‌آيد و بعد از دستت مي‌لغزد و مي‌رود.

از آن گذشته، كلاريسا دلوي- زني 52 ساله كه خود را براي ميزباني از ميهماني بزرگ آماده مي‌كند، از دغدغه‌هاي سياسي همسرش كلافه است و ذهنش درگير ازدواج محافظه‌كارانه و دوري از دخترش است– در ظاهر ربط چنداني به ويرجينيا وولف روشنفكر بلندپرواز ندارد كه تا وقت نوشتن رمان، دوبار خودكشي كرده و چندبار اسير بحران‌هاي رواني شده بود و فرزندي نداشت. پس نقطه اشتراك وولف و خانم دلوي كجاست؟ آيا «خانم دلوي» رماني است تنها درباره كلاريسا دلوي؟

2- اولين حضور خانم دلوي در داستان‌هاي وولف برمي‌گردد به رمان «سفر به بيرون» (1915) كه در آن كلاريسا دلوي به عنوان زني سبك‌سر، ميهماني‌باز و سطحي معرفي مي‌شود. بعدها در سال 1922وولف در داستان كوتاهي به نام «خانم دلوي در خيابان باند» به اين زن تجملي نزديك‌تر مي‌شود و چيزي بيش از پوسته بادكرده و مضحكي كه از او نشان داده، بيان مي‌كند. داستان درباره روزي است كه كلاريسا دلوي براي خريد دستكش به خيابان مي‌رود و در رفت‌وبرگشت‌هاي وولف در ذهن خانم دلوي پژواك‌هايي از ذهنش درباره ورود به سالخوردگي به گوش مي‌رسد. طرح داستان «خانم دلوي در خيابان باند» در همان سال گسترش پيدا كرد و وولف نوشتن «خانم دلوي» را شروع كرد؛ يك روز، يك زن، تمام زندگي‌اش.

«خانم دلوي» قرار بود رماني باشد در هفت بخش كه به بررسي زندگي اجتماعي در لندن مي‌پردازد. قرار بود شاد و سرزنده باشد، اما اندوه هم بر آن سايه بيفكند. كلاريسا دلوي براي خريد گل از خانه خارج مي‌شود تا براي ميهماني شبش تدارك ببيند، ميهماني بهانه‌يي مي‌شود تا او به كساني كه شب خواهد ديد فكر كند، به گذشته‌شان، به گذشته خود، به چيزهايي كه در طول گذر زمان از دست داده و به طنين لحظه حال و حس‌هايي كه در او برمي‌انگيزد. و در طرح اوليه قرار بود خانم دلوي در پايان رمان خودكشي كند يا در ميهماني بميرد. ويرجينيا وولف در يادداشت‌هاي روزانه‌اش تكنيكش را براي نوشتن رمانش اينطور توضيح مي‌دهد: «غارهاي زيبايي پشت شخصيت‌هايم حفر مي‌كنم. گمانم همين دقيقا آنچه را كه مي‌خواهم وصف مي‌كند؛ انسانيت، شوخ‌طبعي، عمق. قضيه اين است كه غارها به هم متصل شوند و هر كدام در لحظه حال به روشنايي روز بيايند. »او غارهايي پشت سر شخصيت‌ها حفر مي‌كند، به يك لايه ناخودآگاه‌تر آنان مي‌رود، جايي كه مرزها كم‌رنگ‌ترند، گذر هر لحظه گذشته‌يي را به ارتعاش مي‌آورد و زمان سيالانه مي‌لغزد. وولف در آن غارها كار خودش را مي‌كند؛ از هر شخصيت راهي به ديگري مي‌كشد، شخصيت‌ها همديگر را كامل مي‌كنند و روايت – مثل جريان مذابي- از اين راه‌ها و غارها مي‌گذرد.

3- ويرجينيا استيون (كه بعد از ازدواج با لئونارد وولف، ويرجينيا وولف شد) در يك خانواده ادبي به دنيا آمد. پدرش كه روي «فرهنگ زندگينامه ملي» كار مي‌كرد، او را به مدرسه نفرستاد و خود هر وقت فرصت داشت به او آموزش مي‌داد. كار بيش از حد آقاي استيون باعث بروز ناراحتي‌هاي رواني در خانه شد كه در خانواده هم بي‌سابقه نبوده است. با وجود آنكه ويرجينيا برادر و خواهر زياد داشت، در دوران كودكي در كتابخانه بزرگ پدرش پرسه مي‌زد و كتاب مي‌خواند. پانزده ساله نشده بود كه خواندن آثار شكسپير و ادبيات يونان باستان را تمام كرد، ولي قبل از آن تجربه‌هايي را از سر گذرانده بود كه از او كودكي حساس و پيچيده مي‌ساخت. سيزده ساله بود كه مادرش را از دست داد.

ويرجينيا نتوانست با اين دو واقعه كنار بيايد: مرگ مادرش را باور نكرده بود، فكر مي‌كرد او هنوز در خانه حضور شبح‌وار دارد. اين نخستين فروپاشي رواني‌اش بود. پدرش انتظار داشت كه ويرجينيا كار منظم او روي «فرهنگ زندگينامه ملي» را ادامه دهد و به همين خاطر، با وجود آنكه پسرانش را به دانشگاه فرستاده بود، اجازه نداد ويرجينيا به دانشگاه برود. اين امر و ديگر چيز‌هايي كه از جامعه مردسالار آن زمان در زندگي ويرجينيا نفوذ كرده بود، بعدها اعتراض او را به خشونت مردسالاري در جامعه برانگيخت. 22 ساله بود كه پدرش در اثر سرطان درگذشت و دوباره ويرجينيا دچار بحران روحي شد؛ دوره‌يي افسردگي را پشت سر گذاشت و بعد هيجاني زياد درونش فوران ‌كرد. فكر مي‌كرد پرنده‌ها به يوناني آواز مي‌خوانند و يك بار سعي كرد خود را با پايين انداختن از پنجره بكشد، كه ارتفاع پنجره كم از آب درآمد و تلاشش ناكام ماند. ويرجينيا دچار جنوني ادواري بود كه در خانواده‌اش بي‌سابقه نبود، اما دكترها و روانپزشكان آن زمان نتوانستند بيماري او را تشخيص دهند، در دوران جنون پرستارهايش را از خود مي‌راند و آنها را خبيث و بدطينت مي‌دانست. ويرجينيا، خواهر و برادر تني‌اش عضو محفل تجربي- روشنفكرانه «بلومزبري» بودند كه بيشتر اعضايش فرزندان روشنفكران مرفه دوره ويكتوريا بودند كه عليه پدرانشان آشوب كردند. هر چند ويرجينيا عضو گوشه‌گير اين محفل بود، ولي بي‌پروايي بلومزبري‌ها و شورش آنها بر باورهاي سنتي تاثيري چشمگير بر ويرجينيا گذاشت. او هم ضد باورهاي سنتي كه رمان‌هاي كلاسيك شكل داده‌اند آشوب كرد، به نظرش واقعيت در آن رمان‌ها بيش از حد قطعي بود و در پي پيداكردن فرمي تازه براي نوشتن اثري بر مبناي حس‌هاي خود بود. او در مانيفست خود درباره رمان مدرن مي‌نويسد: «زندگي رشته‌يي چراغ رنگي نيست كه به شكل متقارن آراسته شده باشد؛ زندگي هاله‌يي درخشان است، غلافي نيمه‌شفاف كه ما را از سر چشمه آگاهي تا انتها در بر گرفته است. آيا وظيفه نويسنده اين نيست كه اين متغير، اين روح ناشناخته و بي‌حدومرز را بيان كند، هر قدر كه اين بيان پيچيده و نابهنجار باشد، با كمترين آميختگي ممكن با امور ظاهري و بيگانه؟»

4- هسته اصلي «خانم دلوي» همين غلاف يا پوشش نيمه‌شفاف زندگي است. در ذهن وولف هاله‌ درخشان زندگي محدود به احساساتش در يك دوره زماني خاص نمي‌شد. فروپاشي‌هاي رواني كه پشت سر گذاشته بود، تلاش‌هايش براي خودكشي، ناملايماتي كه از پدرش ديده بود، آزادي‌اي كه در بلومزبري تجربه كرده بود، مرگ پدر و مادر و دوستانش همه جزو هاله‌ درخشان زندگي بودند كه كلمات وولف همچون پوششي نيمه‌شفاف نور آن را مي‌پراكند. وولف در يادداشت‌هاي روزانه‌اش درباره «خانم دلوي» مي‌نويسد: «مي‌خواهم از مرگ و زندگي بگوييم، از جنون و عقل؛ مي‌خواهم نظام اجتماعي را نقد كنم.» اما وولف نمي‌تواند تمام چيزهايي كه براي اين كتاب در سر دارد در «خانم دلوي» جا دهد، حفر غارهاي زيبا پشت شخصيت خانم دلوي براي وولف كار ساده‌يي نبود: «تنها نكته‌يي كه مايه ترديدم است شخصيت خانم دلوي بود. شايد زيادي خشك، زيادي پر‌زرق‌وبرق و شيك‌وپيك باشد. اما مي‌توانم كلي شخصيت ديگر به كمكش بياورم.»

مهم‌ترين و غريب‌ترين شخصيتي كه به ياري خانم دلوي مي‌آيد «سپتيموس وارن اسميت» است. سپتيموس در همان ابتداي كتاب كه كلاريسا دلوي براي خريد گل بيرون رفته و صداي انفجاري مي‌شنود، با همسر دلسوزش روي نيمكتي در پارك نشسته و به اين فكر مي‌كند كه «جهان تازيانه‌اش را برافراشته است؛ بر كجا آن را فرود خواهد آورد؟» سپتيموس از جنگ برگشته و پس از پنج سال هنوز نتوانسته با جنگ كنار بيايد، جامعه او را به حاشيه رانده و به جنون مبتلاست و مدام به مرگ فكر مي‌كند: «سپتيموس گفته بود خودش را مي‌كشد. چه حرف وحشتناكي زده بود. اگر صدايش را شنيده باشند، چه؟» وولف در پيش‌گفتاري كه بر كتاب نوشته صراحتا مي‌گويد كه قرار بوده خانم دلوي در پايان كتاب بميرد اما او طرح را عوض كرده و سپتيموس را همزاد او قرار داده. سپتيموس فرصتي است براي وولف كه دوران جنونش را، كه پرتوي از هاله درخشان زندگي وولف است، به ياد آورد و بكاود. او هم مانند خانم دلوي (كه از سياسي‌بازي‌هاي همسرش خسته است و فكر مي‌كند «خانم ريچارد دلوي بودن» يعني «پيشروي حيرت‌آور و خشك و جدي با بقيه») و خود وولف (كه از پدرش و دكترهايش دل خوشي نداشت) از دكترها و تشخيص‌هاي خشكشان كلافه است و نمي‌تواند در اتاق دكتري بنشيند. سپتيموس آن اندوهي است كه در طرح اوليه قرار بود بر رمان سرزنده وولف سايه اندازد، ور افسرده وولف است كه هيجان‌هاي او را فرومي‌نشاند و او را به انزوا مي‌كشاند، جريان فاضلابي است كه زير سطح به ظاهر روشن زندگي «خانم دلوي» (و بقيه مردم لندن) روان است، ضرباني است كه در رگ‌هاي «خانم دلوي» مي‌تپد و اگر دستي روي رگ‌ها گذاشته نشود، حس نمي‌شود.

سپتيموس – مانند وولف- به دكترها بدبين است و آنها را «نماينده چيز وحشتناكي» كه اسمش را گذاشته «طبيعت بشري» مي?داند. آن چيزي را كه كلاريسا در هياهوي زندگي حس مي‌كند ولي درنمي‌يابد، درك كرده: «قضيه همين بود: جاودانه تنها ماندن.» و در نهايت، وقتي دلسوزي‌هاي همسرش او را آرام نمي‌كند و دكترهاي حاذق او را جدي نمي‌گيرند، خود را از پنجره اتاق دكترش به پايين پرت مي‌كند: «(روي هره نشست.) اما تا آخرين لحظه صبر مي‌كرد. دلش نمي‌خواست بميرد. زندگي خوب بود. خورشيد داغ بود. اما آدم‌ها چه؟... و خود را با شدت، با خشونت روي نرده‌هاي حياط خلوت خانم فيلمر پرتاب كرد. » سپتيموس خود را به همان روشي مي‌كشد كه ويرجينيا پس از مرگ پدرش سعي كرده بود خود را بكشد.

در مقابل، كلاريسا دلوي (ور با اعتماد به نفس و تُرد وولف) با همه احساسات متناقضش، افسردگي‌ها و شادابي لحظه‌يي‌اش، جلوي صحنه قرار دارد و تمام چيزهايي كه در زندگي او و در روح ناشناخته او حس مي‌شود، در همزادش پررنگ و صريح بيان مي‌شود. وولف غارها را پشت شخصيت‌ها حفر مي‌كند و از هركدام راهي به ديگري مي‌گيرد و منتظر مي‌شود تا به لحظه حال برسند.

5- لحظه‌ حال رمان ميهماني خانم دلوي است، جايي كه قرار است غارهاي حفرشده در پشت شخصيت‌ها به هم مرتبط شوند. ميهماني شلوغ است و زن‌ها با لباس شب و مردها با لباس رسمي گوشه‌يي ايستاده‌اند و با هم حرف مي‌زنند، طبقه متوسط و مرفه در يكي از شب‌هاي به‌يادماندني‌اش است و كلاريسا هم كه از صبح درگير حس‌هاي متناقض بوده، راضي از برگزاري ميهماني به خود مباهات مي‌كند. دكتر سپتيموس هم در ميهماني است و مي‌گويد كه مرد جواني خودش را كشته است. كلاريسا با خود مي‌گويد: «واي! مرگ به ميهماني من سرك كشيده.» تازيانه‌يي كه سپتيموس فكر مي‌كرد جهان افراشته فرود مي‌آيد. سايه اندوه بر نمايش شاد ميهماني مي‌افتد و فكر مرگ كلاريسا را ول نمي‌كند، اتفاقي نيست كه مرگ كه در ميهماني‌اش سرك كشيده، پزشك حاذق مرتكب «شرارتي وصف‌ناپذير» شده و كلاريسا فكر مي‌كند: «زندگي را غير قابل تحمل مي‌كنند، مرداني چون اين؟» لب پنجره مي‌رود تا از هياهو فاصله بگيرد، تنها مي‌شود، كسي بايد بميرد تا ديگران قدر زندگي را بدانند: «به نحوي احساس مي‌كرد خيلي شبيه اوست – مرد جواني كه خودش را كشته بود. خوشحال بود كه او اين كار را كرده است؛ دورش انداخته است وقتي كه آنها به زندگي ادامه مي‌دادند. ساعت داشت مي‌نواخت. حلقه‌هاي سربي در هوا محو مي‌شدند.»

6-16 سال بعد از انتشار «خانم دلوي»، وولف كه افسرده بود، مي‌ترسيد ديوانه شده باشد و دوباره صداهايي را مي‌شنيد، در نامه‌يي به همسرش كه درتمام بحران‌هاي روحي همراهش بود، نوشت: «هيچ كس نمي‌توانست كاري بيش از آنكه تو كرده‌يي براي من بكند. » و نوشت: «من نمي‌توانم بيش از اين زندگي‌ات را خراب كنم.» جمله‌هايي مهربانانه كه نشان‌دهنده نااميدي از درك‌شدن و ناتواني او در تحمل بحران ديگري است. وولف پس از نوشتن نامه لب رودخانه رفت، در جيبش سنگ بزرگي گذاشت و خود را در رودخانه غرق كرد. اندوه سپتيموس‌وار بر روشني زندگي‌اش سايه انداخت؛ سايه‌يي كه هيچگاه وولف را رها نكرد و اين‌بار ابدي به نظر مي‌رسيد.

منابع:

- خانم دلوي، ويرجينيا وولف، ترجمه فرزانه طاهري، انتشارات نيلوفر

- ويرجينيا وولف، جان ليمن، ترجمه‌ احمد كسايي‌پور، نشر هرمس

- آشنايي با ويرجينيا وولف، پل استراترن، ترجمه مرجان رضايي، نشر مركز

- جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ ،مالكوم برادبري،ترجمه فرزانه قوجلو،نشر چشمه
چند اثر ديگر ويرجينيا وولف در ايران


خانم دلوي هم با ترجمه فرزانه طاهري و هم خجسته كيهان در بازار موجود است. «به سوي فانوس دريايي» اثري از وولف است كه ماجراي آن بين سال‌هاي ???? و ???? ميلادي اتفاق مي‌افتد. اين رمان داستان خانواده‌يي به نام «رمزي» و ديدار آنها از جزيره اسكايپ در اسكاتلند را نقل مي‌كند.

صالح حسيني، مترجم زبان انگليسي، 16 سال پيش در سال ???? خورشيدي، ترجمه‌يي از اين رمان را راهي بازار نشر كرد، اما نسخه‌هاي اين كتاب كه توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده بود، در بازار نشر ناياب شدند تا اينكه انتشارات نگاه آن را با ترجمه خجسته كيهان وارد بازار كرد. «موج‌ها» رمان ديگري از وولف را مهدي غبرايي ترجمه كرده. قبلا پرويز داريوش آن را با عنوان «خيزاب‌ها» به فارسي برگردانده بود. «موج‌ها» 9 فصل دارد بي‌اينكه شماره‌گذاري شده باشند. هر فصل با تابلويي به سبك نقاشي‌هاي سورا شروع مي‌شود. اين 9 تابلو در مجموع يك روز را تشكيل مي‌دهند. شش راوي داستان رمان را حكايت مي‌كنند و در طول داستان از كودكي به پيرسالي مي‌رسند و يكي دو نفر از آنها از دست مي‌روند. «اتاقي از آن خود» در سال ???? در ?? سالگي وولف منتشر شد. اين اثر غيرداستاني علاوه بر اهميت شيوه نگارشي آن، ويژگي‌هاي نثر مدرن را در مقاله‌نويسي وارد كرده است. گذشته از اين، اتاقي از آن خود را شكل‌دهنده جريان نظري فمينيستي و بطور خاص نقد ادبي فمينيستي مي‌دانند. وولف اين كتاب را پس از سخنراني‌هاي «زن و داستان» در كالج نيوهام و كالج گرتن در اكتبر ???? و نوشتن مقاله‌يي با همين نام در در مجله ادبي فوروم در نيويورك نوشت. اين كتاب در ?? اكتبر ????، يك سال پس از سخنراني‌ها منتشر شد. در اوايل آن سال ويرجينيا وولف بيمار شد و در بستر بيماري به فكر نوشتن اين كتاب افتاد. دفترخاطراتش نشان مي‌دهد كه قصد داشته نوشتن امواج را آغاز كند اما فكر اتاقي از آن خود رهايش نمي‌كند و بر آن شد كه آن را با سبكي نو، «نيمي محاوره و نيمي گفت‌وگوي دروني» بازنويسي كند. اتاقي از آن خود ترجمه صفورا نوربخشاست كه انتشارات نيلوفر آن را در سال 1383 منتشر كرده است. مجموعه داستان «بانو در آينه» از وولف با ترجمه فرزانه قوانلو هم كتاب ديگري است كه انتشارات نگاه آن را منتشر كرده است. «سال‌ها» هم رمان ديگري از وولف است كه سال 1377 با ترجمه فرهاد بدري‌زاده منتشر شد.
عناوين اين صفحه
كسي بايد بميرد
چند اثر ديگر ويرجينيا وولف در ايران
آيا «كا. گ. ب» در كشته شدن‌كامو دست داشته؟
در باب اهميت انتخابات

آيا «كا. گ. ب» در كشته شدن‌كامو دست داشته؟
ترجمه: كامران معتمدي

تئوري جديدي مطرح شده مبني بر اينكه آن سانحه رانندگي در سال 1960 كه منجر به مرگ غول ادبيات فرانسه، آلبر كامو شد تصادفي نبوده است. هنگامي كه فيلسوف و نويسنده دُن ژوان مآب فرانسوي در 1960 تنها دو سال پس از آنكه جايزه نوبل ادبيات را گرفته بود در يك تصادف رانندگي درگذشت، جامعه روشنفكري فرانسه چنان به سوگواري پرداخت كه انگار يك تراژدي عظيم و تاريخي رخ داده است. در جيب كامو يك بليت برگشت استفاده نشده قطار، از پراونس به پاريس بود كه مشخص مي‌كرد قصد داشته تا بعد از تعطيلات كريسمس به همراه همسرش فرانسين و دوقلو‌هاي نوجوانش، كاترين و ژان با قطار به پاريس برگردد كه به جاي آن دوست و ناشرش ميشل گاليمار پيشنهاد مي‌دهد او را برساند. كامو بلافاصله پس از آنكه فيسِل وگاي قدرتمند گاليمار از جاده يخ‌زده خارج شد و به درخت كوبيد، كشته شد. گاليمار نيز چند روز بعد درگذشت. غير از بليت قطار، پليس همچنين 144 صفحه دست‌نوشته با عنوان The First Man را از بين لاشه‌هاي خودرو پيدا كرد، يك رمان ناتمام بر پايه كودكي كامو در الجزاير، كه پيش‌بيني كرده بود بهترين اثر او خواهد بود. تراژدي بزرگي بود و جامعه فرانسه را اندوهناك كرده بود، اما هيچ كسي فكر نمي‌كرد چيزي غير از يك تصادف بوده باشد. روزنامه ايتاليايي، كورير دلا سرا، حالا خبر داده كه احتمالا رد جاسوس‌هاي شوروي سابق در پشت اين تصادف وجود داشته است. به وجود آمدن اين تئوري هم به تكه‌يي از نوشته‌هاي يان زابرانا، شاعر و مترجم شناخته‌شده اهل چك در كتاب «همه عمر من» برمي‌گردد كه جيواني كاتلي، شاعر ايتاليايي، بدان اشاره كرده و البته در ترجمه ايتاليايي كتاب وجود ندارد.

در اين پاراگراف مفقود شده در ترجمه، زابرانا مي‌نويسد: «از مردي كه چيزهاي زيادي مي‌داند و به بسياري از منابع غيررسمي مرتبط است چيزهاي عجيبي شنيده‌ام. او معتقد است تصادفي كه زندگي آلبر كامو را در سال 1960 گرفت زير سر جاسوس‌هاي شوروي بوده. آنها تاير خودرو را دستكاري كرده بودند طوري كه در سرعت بالا پاره شود.» دستوري كه نوعي تصفيه‌حساب شخصي وزير وقت امور خارجه شوروي، ديميتري تريفيمويچ شپلي‌اف، در واكنش به مقاله انتقاد‌آميز كامو در مارس 1957 كه در Franc-tireur چاپ شده و صراحتا او را مسبب وقايع مجارستان دانسته بود، بوده است. كامو در آن يادداشت اعزام ارتش مسكو براي خاموشي جنبش مجارستاني‌ها در سال 1956 را تقبيح كرده و نام آن را «قتل عام شپلي‌اف» گذاشته بود.

يك سال بعد، كامو مقامات شوروي را بيشتر هم عصباني كرد، زماني كه در ملأ عام از نويسنده روسي و برنده جايزه نوبل، بوريس پاسترناك و خالق دكتر ژيواگو حمايت كرد، اثري كه در دوره استالين ممنوع بود. كورير دلا سرا، نتيجه مي‌گيرد كه اينها دلايل كافي است براي آنكه «مسكو دستور قتل كامو را با روش‌هاي حرفه‌يي و متعارف ماموران كا. گ. ب داده باشد.» ادعايي كه اگر حقيقت داشته باشد، داغ ميليون‌ها نفر از طرفداران كامو تازه خواهد شد. در خاكسپاري خالق «بيگانه»، «سقوط» و «افسانه سيزيف» در گورستان لورمارين ووكليس در نزديكي شهرستان وكلوز در پروانس-آلپ-كوت دازور، يكي از كساني كه تابوت كامو را حمل مي‌كرد آنارشيستي شناخته شده بود. تيم فوتبال محلي نيز اعتصاب كرد و خواهان آن بود كه جايگاه او به عنوان مردي متعهد همچون روشنفكران باشد. سال گذشته نيز، نيكلا ساركوزي كه خودش يكي از طرفداران كاموست تلاش ناموفقي كرد تا چيزهاي بازمانده از او به پانتيون پاريس منتقل شود.

اوليور تاد، خبرنگار سابق بي‌بي‌سي در پاريس كه كتابي با موضوع بيوگرافي كامو در سال 2000 با نام «آلبر كامو: يك زندگي» منتشر كرده به آبزرور گفته است كه در خلال تحقيقاتش در آرشيو شوروي به هيچ سندي درباره صدور فرمان قتل كاموتوسط حكومت مسكو برنخورده است. «هر چند هيچ چيزي درباره فعاليت‌هاي كا.گ.ب چندان باعث تعجب من نمي‌شود، با اين حال شنيدن اين خبر باعث شگفتي من شد. شما بايد از خود سوال كنيد كه چرا و چه كسي از اين واقعه سود مي‌برده... بديهي است كه اسناد كا.گ.ب مملو از شواهدي است كه نشان مي‌دهد حكومت شوروي چگونه از مردم چك براي پروژه‌هاي كثيف خود استفاده مي‌كرده. اما من اگر بخواهم خودم را جاي كا.گ.ب بگذارم و به گذشته برگردم، فكر نمي‌كنم كه اين داستان حقيقت داشته باشد.»

منبع: گاردين – 7 آگوست


در باب اهميت انتخابات
بهرنگ رجبي

يك روز بعدازظهر از سر كار برمي‌گرديد و روي در يخچال يادداشتي مي‌بينيد كه نوشته ديگر طاقتش طاق شده و تحمل ماندن نداشته، همين، خداحافظي كرده و گذاشته رفته. اول باور نمي‌كنيد، حافظه‌تان را مي‌گرديد يادتان بيايد تولدتان كي است و آيا اين شوخي غافلگيرانه‌يي به‌مناسبت روز تولدتان است يا نه (فرمان يكم: باور كنيد؛ چنين شوخي‌اي را حتي ديگر در حومه هم نمي‌كنند)؛ نيست.

مي‌رويد سراغ روز تولد خودش، سالگرد ازدواج، سالگرد نامزدي، سالگرد آشنايي، اما لامصب حتي يكي‌شان با اين تاريخ نكبت امروز نمي‌خواند. فكر مي‌كنيد شوخي كه مناسبت نمي‌خواهد، هر وقتي حلاوت خودش را دارد؛ پا به اتاق مي‌گذاريد: كمد خالي لباس‌ها نشان از هيچ حلاوتي نمي‌دهد. احتمال مي‌دهيد خود كمد خالي هم جزيي از شوخي باشد، اما كفش‌ها هم نيست، مدارك هم نيست، سي‌دي‌ها هم نيست، كلي از كتاب‌ها هم نيست. ترس برتان داشته (خوشحال كه نشده‌ايد؟) و به خودتان مي‌گوييد حتي اگر تمام ماجرا شوخي باشد اين حدش ديگر از ظرفيت تحمل‌تان خارج است.

گوشي تلفن را برمي‌داريد و ضربه نهايي را مي‌خوريد: خط واگذار شده. (فرمان دوم: ديگر وا بدهيد.) بالاخره باورتان شده‌؛ چاره‌يي جز باور كردن برايتان نمانده. صاعقه‌يي فرود آمده و زندگي‌تان را به دو نيم تقسيم كرده؛ زندگي‌تان از اين به بعد رنگي و صورتي ديگر خواهد داشت، يكسر متفاوت از پيش، بي‌ترديد. (فرمان سوم: بي‌ترديد.) در اين حالت ممكن است چند جور واكنش نشان دهيد، (فرمان چهارم: با خودتان تعارف نكنيد و قدر اين احساس‌تان را بدانيد؛ غير از اينش قرار است خيلي بد بگذرد.) يكي ديگر اينكه برويد توي حمام زير دوش بنشينيد و يك خط كوچك روي مچ‌تان بيندازيد. (فرمان پنجم [فرمان اقتباسي]: قتل نكنيد، حتي اگر مقتول خودتان باشيد.) يا بزنيد زير گريه و بيفتيد توي شهر دنبالش و پيدايش نكنيد. يا كار و زندگي را رها كنيد و بچپيد توي اتاق و روزها و روزها خاطرات قديم را مرور كنيد، تصويرها و جزييات را به ياد بياوريد، هرچه مربوط به گذشته را معنايي تازه بتراشيد، سال‌ها را بگرديد پي نشانه‌هاي دور شدن، پي دلايل فاصله، پي كسان ديگري كه ممكن است الان آن دلدار تازه باشند. غمگينيد، اندوه از جان‌تان نمي‌كند، خيلي دارد طول مي‌كشد، خيلي طول خواهد كشيد، خيلي. (فرمان ششم: بدانيد هر قدر هم طول بكشد بالاخره تمام مي‌شود؛ زخم رويه مي‌بندد.) اگر حال‌تان اين مورد آخري باشد شايد آن «خيلي» كه گذشت، يا حتي وسطش، تصميم بگيريد تجربه‌تان را بنويسيد، بلكه بهتر شويد. مي‌نشينيد پشت كامپيوتر (فرمان هفتم: قلم و كاغذ واقعا ديگر زشت است، هر قدر هم حال‌تان بد باشد) و صادقانه هر آنچه را به سرتان آمده و از سر گذرانده‌ايد مي‌نويسيد، خوشي‌ها و روزها، ناخوشي‌ها و حسرت‌ها، لذت‌ها و سرخوردگي‌ها، خوبي‌ها و بدي‌ها؛ مي‌نويسيد و مي‌نويسيد و مي‌نويسيد (فرمان هشتم: اغراق هم اگر مي‌كنيد دروغ نگوييد؛ قبل‌تر حرفش را زديم كه ادبيات با دروغ نمي‌خواند.) حالا كتابي داريد روايت زندگي و روزگارتان، پاره‌يي از جان‌تان، خالص و بي‌غش. خب، چرا شخصي نگهش داريد؟ چرا چاپش نكنيد؟ ممكن است هيچ ناشري زير بار چاپ كتاب‌تان نرود؛ بگويند ضعيف است و با معيارهاي مورد قبول‌شان نمي‌خواند. (فرمان نهم: سراغ ناشر غيرمعتبر نرويد؛ قبول هم كنند فرقي با چاپ نشدنش ندارد.) با خودتان فكر مي‌كنيد خب، طبيعي است، كار اول‌تان است، اما شايد قضيه فقط كمبود مهارت نباشد. همين‌‌جا است كه مي‌رسيم به تفاوت بازنمايي خوب و بازنمايي بد از يك تجربه. نكته اصلي در روايت هر تجربه‌يي گزينش است، انتخاب‌هايي كه از ميان همه انتخاب‌هاي ممكن‌مان براي گنجاندن در روايت مي‌كنيم.

در همين مثال ابتداي مطلب براي روايت عشقي كه به حرمان انجاميده، كلي رخداد و اتفاق هست كه مي‌توانيد روايت كنيد، حرف سال‌ها زندگي است و فقط هم كسي مثل ژرژ سيمنون مي‌تواند 20سال آخر عمرش را بگذارد به زندگينامه خودش را نوشتن و 10 جلد را هم رد كند و تازه وقتي مُرد هنوز به خاطرات 10 سالگي هم نرسيده باشد (فرمان دهم: نخواهيد ژرژ سيمنون باشيد؛ آدم خاصي بود.)، بنابراين اگر كتاب‌تان نتوانسته روايت قابل قبولي از زندگي‌تان به دست بدهد، يك دليلش حتما اين است كه انتخاب‌هاي درستي نكرده‌ايد، مجموعه‌يي كه كنار هم چيده‌ايد نتوانسته تصويري متناسب با تجربه‌يي كه از سر گذرانده‌ايد و قصد انتقالش را داشته‌ايد براي خواننده بسازد.

چند سطر بالاتر مي‌توانستم كمي خوددارتر باشم و در جمله «يك دليلش حتما اين است كه انتخاب‌هاي درستي نكرده‌ايد» به‌جاي «حتما» بنويسم «احتمالا». ننوشتم. در فيلم «تاريخ جهان» مل بروكس، موسي به بالاي كوه مي‌رود و فرمان‌هاي الهي نازلش مي‌شوند؛ فرياد مي‌كشد «يازده فرمان!» اما درجا صداي شكستني مي‌آيد. موسي زير پايش را نگاه مي‌كند: يكي از فرمان‌ها افتاده و شكسته. سريع خودش را جمع‌وجور مي‌كند و دوباره فرياد مي‌كشد «ده فرمان!» (فرمان يازدهم [دليل ترجيح «حتما» به «احتمالا»]: فرم همان رسوب محتواست ــ از والتر بنيامين كبير.)


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام