
معين فرخي
1- سادهانگاري است كه كسي خيال كند ربط زندگي نويسنده و آنچه را نوشته پيدا كرده و توانسته آن نخهاي پيچدرپيچي كه ذهن نويسنده را به نوشتهاش ميرساند از هم جدا كند و هسته حقيقت ناب را بيان كند. درباره ويرجينيا وولف و «خانم دلوي» اين قضيه پيچيدهتر هم ميشود. «خانم دلوي» رماني است متكي بر گسترش تكلحظههاي ادراك و وولف در آن با جريان سيال ذهن همراه ميشود و به عمق شخصيتها ميرود و هر چه ميرود بيشتر به اين ميرسد كه نميتوان به هستهيي ناب از حقيقت رسيد و اگر بخت يارت باشد، تنها ميتواني هالهيي از حقيقت را يك لحظه حس كني، مثل ماهياي كه يك آن به چنگ ميآيد و بعد از دستت ميلغزد و ميرود.
از آن گذشته، كلاريسا دلوي- زني 52 ساله كه خود را براي ميزباني از ميهماني بزرگ آماده ميكند، از دغدغههاي سياسي همسرش كلافه است و ذهنش درگير ازدواج محافظهكارانه و دوري از دخترش است– در ظاهر ربط چنداني به ويرجينيا وولف روشنفكر بلندپرواز ندارد كه تا وقت نوشتن رمان، دوبار خودكشي كرده و چندبار اسير بحرانهاي رواني شده بود و فرزندي نداشت. پس نقطه اشتراك وولف و خانم دلوي كجاست؟ آيا «خانم دلوي» رماني است تنها درباره كلاريسا دلوي؟
2- اولين حضور خانم دلوي در داستانهاي وولف برميگردد به رمان «سفر به بيرون» (1915) كه در آن كلاريسا دلوي به عنوان زني سبكسر، ميهمانيباز و سطحي معرفي ميشود. بعدها در سال 1922وولف در داستان كوتاهي به نام «خانم دلوي در خيابان باند» به اين زن تجملي نزديكتر ميشود و چيزي بيش از پوسته بادكرده و مضحكي كه از او نشان داده، بيان ميكند. داستان درباره روزي است كه كلاريسا دلوي براي خريد دستكش به خيابان ميرود و در رفتوبرگشتهاي وولف در ذهن خانم دلوي پژواكهايي از ذهنش درباره ورود به سالخوردگي به گوش ميرسد. طرح داستان «خانم دلوي در خيابان باند» در همان سال گسترش پيدا كرد و وولف نوشتن «خانم دلوي» را شروع كرد؛ يك روز، يك زن، تمام زندگياش.
«خانم دلوي» قرار بود رماني باشد در هفت بخش كه به بررسي زندگي اجتماعي در لندن ميپردازد. قرار بود شاد و سرزنده باشد، اما اندوه هم بر آن سايه بيفكند. كلاريسا دلوي براي خريد گل از خانه خارج ميشود تا براي ميهماني شبش تدارك ببيند، ميهماني بهانهيي ميشود تا او به كساني كه شب خواهد ديد فكر كند، به گذشتهشان، به گذشته خود، به چيزهايي كه در طول گذر زمان از دست داده و به طنين لحظه حال و حسهايي كه در او برميانگيزد. و در طرح اوليه قرار بود خانم دلوي در پايان رمان خودكشي كند يا در ميهماني بميرد. ويرجينيا وولف در يادداشتهاي روزانهاش تكنيكش را براي نوشتن رمانش اينطور توضيح ميدهد: «غارهاي زيبايي پشت شخصيتهايم حفر ميكنم. گمانم همين دقيقا آنچه را كه ميخواهم وصف ميكند؛ انسانيت، شوخطبعي، عمق. قضيه اين است كه غارها به هم متصل شوند و هر كدام در لحظه حال به روشنايي روز بيايند. »او غارهايي پشت سر شخصيتها حفر ميكند، به يك لايه ناخودآگاهتر آنان ميرود، جايي كه مرزها كمرنگترند، گذر هر لحظه گذشتهيي را به ارتعاش ميآورد و زمان سيالانه ميلغزد. وولف در آن غارها كار خودش را ميكند؛ از هر شخصيت راهي به ديگري ميكشد، شخصيتها همديگر را كامل ميكنند و روايت – مثل جريان مذابي- از اين راهها و غارها ميگذرد.
3- ويرجينيا استيون (كه بعد از ازدواج با لئونارد وولف، ويرجينيا وولف شد) در يك خانواده ادبي به دنيا آمد. پدرش كه روي «فرهنگ زندگينامه ملي» كار ميكرد، او را به مدرسه نفرستاد و خود هر وقت فرصت داشت به او آموزش ميداد. كار بيش از حد آقاي استيون باعث بروز ناراحتيهاي رواني در خانه شد كه در خانواده هم بيسابقه نبوده است. با وجود آنكه ويرجينيا برادر و خواهر زياد داشت، در دوران كودكي در كتابخانه بزرگ پدرش پرسه ميزد و كتاب ميخواند. پانزده ساله نشده بود كه خواندن آثار شكسپير و ادبيات يونان باستان را تمام كرد، ولي قبل از آن تجربههايي را از سر گذرانده بود كه از او كودكي حساس و پيچيده ميساخت. سيزده ساله بود كه مادرش را از دست داد.
ويرجينيا نتوانست با اين دو واقعه كنار بيايد: مرگ مادرش را باور نكرده بود، فكر ميكرد او هنوز در خانه حضور شبحوار دارد. اين نخستين فروپاشي روانياش بود. پدرش انتظار داشت كه ويرجينيا كار منظم او روي «فرهنگ زندگينامه ملي» را ادامه دهد و به همين خاطر، با وجود آنكه پسرانش را به دانشگاه فرستاده بود، اجازه نداد ويرجينيا به دانشگاه برود. اين امر و ديگر چيزهايي كه از جامعه مردسالار آن زمان در زندگي ويرجينيا نفوذ كرده بود، بعدها اعتراض او را به خشونت مردسالاري در جامعه برانگيخت. 22 ساله بود كه پدرش در اثر سرطان درگذشت و دوباره ويرجينيا دچار بحران روحي شد؛ دورهيي افسردگي را پشت سر گذاشت و بعد هيجاني زياد درونش فوران كرد. فكر ميكرد پرندهها به يوناني آواز ميخوانند و يك بار سعي كرد خود را با پايين انداختن از پنجره بكشد، كه ارتفاع پنجره كم از آب درآمد و تلاشش ناكام ماند. ويرجينيا دچار جنوني ادواري بود كه در خانوادهاش بيسابقه نبود، اما دكترها و روانپزشكان آن زمان نتوانستند بيماري او را تشخيص دهند، در دوران جنون پرستارهايش را از خود ميراند و آنها را خبيث و بدطينت ميدانست. ويرجينيا، خواهر و برادر تنياش عضو محفل تجربي- روشنفكرانه «بلومزبري» بودند كه بيشتر اعضايش فرزندان روشنفكران مرفه دوره ويكتوريا بودند كه عليه پدرانشان آشوب كردند. هر چند ويرجينيا عضو گوشهگير اين محفل بود، ولي بيپروايي بلومزبريها و شورش آنها بر باورهاي سنتي تاثيري چشمگير بر ويرجينيا گذاشت. او هم ضد باورهاي سنتي كه رمانهاي كلاسيك شكل دادهاند آشوب كرد، به نظرش واقعيت در آن رمانها بيش از حد قطعي بود و در پي پيداكردن فرمي تازه براي نوشتن اثري بر مبناي حسهاي خود بود. او در مانيفست خود درباره رمان مدرن مينويسد: «زندگي رشتهيي چراغ رنگي نيست كه به شكل متقارن آراسته شده باشد؛ زندگي هالهيي درخشان است، غلافي نيمهشفاف كه ما را از سر چشمه آگاهي تا انتها در بر گرفته است. آيا وظيفه نويسنده اين نيست كه اين متغير، اين روح ناشناخته و بيحدومرز را بيان كند، هر قدر كه اين بيان پيچيده و نابهنجار باشد، با كمترين آميختگي ممكن با امور ظاهري و بيگانه؟»
4- هسته اصلي «خانم دلوي» همين غلاف يا پوشش نيمهشفاف زندگي است. در ذهن وولف هاله درخشان زندگي محدود به احساساتش در يك دوره زماني خاص نميشد. فروپاشيهاي رواني كه پشت سر گذاشته بود، تلاشهايش براي خودكشي، ناملايماتي كه از پدرش ديده بود، آزادياي كه در بلومزبري تجربه كرده بود، مرگ پدر و مادر و دوستانش همه جزو هاله درخشان زندگي بودند كه كلمات وولف همچون پوششي نيمهشفاف نور آن را ميپراكند. وولف در يادداشتهاي روزانهاش درباره «خانم دلوي» مينويسد: «ميخواهم از مرگ و زندگي بگوييم، از جنون و عقل؛ ميخواهم نظام اجتماعي را نقد كنم.» اما وولف نميتواند تمام چيزهايي كه براي اين كتاب در سر دارد در «خانم دلوي» جا دهد، حفر غارهاي زيبا پشت شخصيت خانم دلوي براي وولف كار سادهيي نبود: «تنها نكتهيي كه مايه ترديدم است شخصيت خانم دلوي بود. شايد زيادي خشك، زيادي پرزرقوبرق و شيكوپيك باشد. اما ميتوانم كلي شخصيت ديگر به كمكش بياورم.»
مهمترين و غريبترين شخصيتي كه به ياري خانم دلوي ميآيد «سپتيموس وارن اسميت» است. سپتيموس در همان ابتداي كتاب كه كلاريسا دلوي براي خريد گل بيرون رفته و صداي انفجاري ميشنود، با همسر دلسوزش روي نيمكتي در پارك نشسته و به اين فكر ميكند كه «جهان تازيانهاش را برافراشته است؛ بر كجا آن را فرود خواهد آورد؟» سپتيموس از جنگ برگشته و پس از پنج سال هنوز نتوانسته با جنگ كنار بيايد، جامعه او را به حاشيه رانده و به جنون مبتلاست و مدام به مرگ فكر ميكند: «سپتيموس گفته بود خودش را ميكشد. چه حرف وحشتناكي زده بود. اگر صدايش را شنيده باشند، چه؟» وولف در پيشگفتاري كه بر كتاب نوشته صراحتا ميگويد كه قرار بوده خانم دلوي در پايان كتاب بميرد اما او طرح را عوض كرده و سپتيموس را همزاد او قرار داده. سپتيموس فرصتي است براي وولف كه دوران جنونش را، كه پرتوي از هاله درخشان زندگي وولف است، به ياد آورد و بكاود. او هم مانند خانم دلوي (كه از سياسيبازيهاي همسرش خسته است و فكر ميكند «خانم ريچارد دلوي بودن» يعني «پيشروي حيرتآور و خشك و جدي با بقيه») و خود وولف (كه از پدرش و دكترهايش دل خوشي نداشت) از دكترها و تشخيصهاي خشكشان كلافه است و نميتواند در اتاق دكتري بنشيند. سپتيموس آن اندوهي است كه در طرح اوليه قرار بود بر رمان سرزنده وولف سايه اندازد، ور افسرده وولف است كه هيجانهاي او را فرومينشاند و او را به انزوا ميكشاند، جريان فاضلابي است كه زير سطح به ظاهر روشن زندگي «خانم دلوي» (و بقيه مردم لندن) روان است، ضرباني است كه در رگهاي «خانم دلوي» ميتپد و اگر دستي روي رگها گذاشته نشود، حس نميشود.
سپتيموس – مانند وولف- به دكترها بدبين است و آنها را «نماينده چيز وحشتناكي» كه اسمش را گذاشته «طبيعت بشري» مي?داند. آن چيزي را كه كلاريسا در هياهوي زندگي حس ميكند ولي درنمييابد، درك كرده: «قضيه همين بود: جاودانه تنها ماندن.» و در نهايت، وقتي دلسوزيهاي همسرش او را آرام نميكند و دكترهاي حاذق او را جدي نميگيرند، خود را از پنجره اتاق دكترش به پايين پرت ميكند: «(روي هره نشست.) اما تا آخرين لحظه صبر ميكرد. دلش نميخواست بميرد. زندگي خوب بود. خورشيد داغ بود. اما آدمها چه؟... و خود را با شدت، با خشونت روي نردههاي حياط خلوت خانم فيلمر پرتاب كرد. » سپتيموس خود را به همان روشي ميكشد كه ويرجينيا پس از مرگ پدرش سعي كرده بود خود را بكشد.
در مقابل، كلاريسا دلوي (ور با اعتماد به نفس و تُرد وولف) با همه احساسات متناقضش، افسردگيها و شادابي لحظهيياش، جلوي صحنه قرار دارد و تمام چيزهايي كه در زندگي او و در روح ناشناخته او حس ميشود، در همزادش پررنگ و صريح بيان ميشود. وولف غارها را پشت شخصيتها حفر ميكند و از هركدام راهي به ديگري ميگيرد و منتظر ميشود تا به لحظه حال برسند.
5- لحظه حال رمان ميهماني خانم دلوي است، جايي كه قرار است غارهاي حفرشده در پشت شخصيتها به هم مرتبط شوند. ميهماني شلوغ است و زنها با لباس شب و مردها با لباس رسمي گوشهيي ايستادهاند و با هم حرف ميزنند، طبقه متوسط و مرفه در يكي از شبهاي بهيادماندنياش است و كلاريسا هم كه از صبح درگير حسهاي متناقض بوده، راضي از برگزاري ميهماني به خود مباهات ميكند. دكتر سپتيموس هم در ميهماني است و ميگويد كه مرد جواني خودش را كشته است. كلاريسا با خود ميگويد: «واي! مرگ به ميهماني من سرك كشيده.» تازيانهيي كه سپتيموس فكر ميكرد جهان افراشته فرود ميآيد. سايه اندوه بر نمايش شاد ميهماني ميافتد و فكر مرگ كلاريسا را ول نميكند، اتفاقي نيست كه مرگ كه در ميهمانياش سرك كشيده، پزشك حاذق مرتكب «شرارتي وصفناپذير» شده و كلاريسا فكر ميكند: «زندگي را غير قابل تحمل ميكنند، مرداني چون اين؟» لب پنجره ميرود تا از هياهو فاصله بگيرد، تنها ميشود، كسي بايد بميرد تا ديگران قدر زندگي را بدانند: «به نحوي احساس ميكرد خيلي شبيه اوست – مرد جواني كه خودش را كشته بود. خوشحال بود كه او اين كار را كرده است؛ دورش انداخته است وقتي كه آنها به زندگي ادامه ميدادند. ساعت داشت مينواخت. حلقههاي سربي در هوا محو ميشدند.»
6-16 سال بعد از انتشار «خانم دلوي»، وولف كه افسرده بود، ميترسيد ديوانه شده باشد و دوباره صداهايي را ميشنيد، در نامهيي به همسرش كه درتمام بحرانهاي روحي همراهش بود، نوشت: «هيچ كس نميتوانست كاري بيش از آنكه تو كردهيي براي من بكند. » و نوشت: «من نميتوانم بيش از اين زندگيات را خراب كنم.» جملههايي مهربانانه كه نشاندهنده نااميدي از دركشدن و ناتواني او در تحمل بحران ديگري است. وولف پس از نوشتن نامه لب رودخانه رفت، در جيبش سنگ بزرگي گذاشت و خود را در رودخانه غرق كرد. اندوه سپتيموسوار بر روشني زندگياش سايه انداخت؛ سايهيي كه هيچگاه وولف را رها نكرد و اينبار ابدي به نظر ميرسيد.
منابع:
- خانم دلوي، ويرجينيا وولف، ترجمه فرزانه طاهري، انتشارات نيلوفر
- ويرجينيا وولف، جان ليمن، ترجمه احمد كساييپور، نشر هرمس
- آشنايي با ويرجينيا وولف، پل استراترن، ترجمه مرجان رضايي، نشر مركز
- جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ ،مالكوم برادبري،ترجمه فرزانه قوجلو،نشر چشمه