پيمان خاكسار
چندين سال است در فهرست پرفروشترين كتابهاي امريكا ژانر اعترافنويسي جايگاه ويژهيي پيدا كرده. نويسندگان اينگونه كتابها نه به خود رحم دارند و نه به جامعه و نه به خانوادهشان. بعضيهايشان را كه ميخوانم با خودم ميگويم نويسنده بعد از چاپ كتاب با چه رويي با اعضاي خانوادهاش روبرو شده. چنان با خود و تمام محيط پيرامونشان بيرحمند كه باورش سخت است. خودشان را نقد ميكنند و غير انسانيترين تفكراتشان را بر كاغذ ميآورند بيآنكه از قضاوت خوانندگانشان بترسند. خوب هم مينويسند. دو نفرشان را كه ميشناسم نويسندگان فوقالعادهيي هستند؛ ديويد سداريس و آگوستين باروز. البته هر دو طنز مينويسند ولي طنزي كه نمونهاش را نخوانده بودم. شايد بشود جنس طنزشان را با وودي آلن مقايسه كرد ولي وودي آلن خيلي محافظهكارتر از نويسندگاني است كه اسم بردم. آلن دست كم براي تصويرش ارزش قايل است و نميخواهد آن را خراب كند ولي نويسندگاني كه اسم بردم تعمدا خود را پيش خواننده خرد ميكنند. جالب اينجاست كه كتابهايشان بشدت پرفروشند. كاري كه ميكنند اين است كه خودِ بدون نقابمان را برابر آينه ميگذارند. وقتي كه مثلا سداريس از آرزويش براي سقوط يك دختر از چرخ فلك ميگويد تا براي دوستانش داستاني براي تعريف داشته باشد، يادمان مياندازد كه خودمان هم در ناخودآگاهمان چنين آرزوهايي داشتهايم. سداريس كتابي دارد به اسم «بالاخره يه روزي قشنگ حرف ميزنم» كه بعد از خواندنش نتوانستم در برابر وسوسه ترجمه كردنش مقاومت كنم. ترجمه كتاب تمام شده هرچند كه هنوز براي دريافت مجوز ارايهاش ندادهام. به نظرم توصيف سبك سداريس بدون آوردن بخشي از كتابش بيمعني ست. سداريس در اين داستان معلم يك كلاس نويسندگي شده و با دانشجويانش مشكل دارد و در ضمن هيچ كدام از نويسندههايي را كه شاگردانش اسم ميبرند نميشناسد. اين بخش پاياني داستان است.
دانشجوي برگشتي اخيرا طلاق پردردسري را پشت سر گذاشته بود و چون دردش عميق بود اصرار داشت كه نوشتههايش هم عميق هستند. يك متني نوشته بود با عنواني در اين مايهها «من لياقت يك فرصت ديگر را دارم.» كسي از داستانش استقبال نكرد. بعد از يك بحث گروهي مختصر من نقدم را روي كاغذ به او دادم. آرام نگاهي به آن انداخت و دستش را آورد بالا.
گفت: «اگه اشكالي نداره من يه سوال كوچيك ازتون داشتم.» يك سيگار روشن كرد و چند لحظه با كبريتي كه داشت دود ميكرد همذاتپنداري كرد. پرسيد: «تو كي هستي؟ منظورم اينه كه تو فكر كردي كي هستي كه به من ميگي داستانم ته نداره؟»
سوال مفيدي بود كه دير و زود داشت ولي سوخت و سوز نه. من داستانش را نگاه كرده بودم، با يك جمله نصفه تمام ميشد، ولي اين هم به كنار، من كي بودم كه كار كسي را نقد كنم، خصوصا در زمينه نوشتن. زن سوالش را تكرار كرد، صدايش ميلرزيد: «تو فكر ميكني از كدوم جهنمدرهيي اومدي كه حق داري به من بگي چي خوبه و چي بده؟»
پرسيدم: «ميشه جواب سوالتون رو فردا بدم؟»
گفت: «نه. الان ميخوام بدونم. تو فكر ميكني كي هستي؟»
از روي چهره گروه ديگر كلاس فهميدم كه دارد در دلشان قند آب ميشود. شك و ترديد داشت مثل ويروس سرماخوردگي كه در اسلوموشن عطسه نشان ميدهند در كلاس پخش ميشد. خودم را ديدم كه دارم روي يك توده كاغذ انشا ميسوزم. همان لحظه جواب به ذهنم رسيد.
پرسيدم: «من كيام؟ من تنها كسي هستم كه حاضره با اين چندرغازي كه بهش ميدن توي اين اتاق وايسته.» اين جملهيي نبود كه دلم بخواهد قابش كنم و بزنم به ديوار ولي به محض اينكه جواب از دهانم بيرون آمد، آن را به عنوان يك فلسفه تدريس كاملا قابل قبول پذيرفتم. وقتي فهميدم كه ديگر ميتوانم همهچيز را توجيه كنم تمام ترسها و دودليهايم دود شدند رفتند هوا. آقاي سداريس جديد ديگر نه عقبنشيني ميكند و نه معذرت ميخواهد. از اين به بعد به شاگردهايم دستور ميدهم تا در را باز و بسته كنند تا يادم باشد منم كه رييسم. ميتوانستيم هر كاري دلمان ميخواهد بكنيم چون من حرفهيي گواهيدار بودم- اين چيزي بود كه روي چك حقوقم نوشته شده بود. وقتي ايستادم تا كراواتم را صاف كنم صدايم كلفت شد. «خيله خب، كسي از شما بازم يه سوال احمقانه داره كه از آقاي سداريس بپرسه؟»
دانشجوي برگشتي دوباره دستش را آورد بالا. «اين يه سوال شخصيه، ميدونم، ولي ميشه بگيد براي بودن توي اين اتاق، دانشگاه دقيقا چقدر به شما ميده؟»
صادقانه جواب دادم و بعد براي نخستين بار بعد از شروع سال تحصيلي دانشجويانم با هم يكي شدند. يادم نميآيد از طرف كدام گروه شروع شد، فقط يادم ميآيد كه صداي خندهشان به قدري بلند، به قدري پرهيجان و طولاني بود كه آقاي سداريس مجبور شد بدود و در را ببندد تا اساتيد واقعي بتوانند كارشان را در آرامش انجام بدهند.