يكشنبه، 16 مرداد 1390 - شماره 2230
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
علي اشرف درويشيان خطاب به محمود دولت آبادي :
محمود، ما گرسنگي زياد كشيد ه ايم

مرضيه رسولي

«من از خانه بيرون نمي‌آيم و اينجا را نديده بودم.» دولت‌آبادي به جمعيتي كه روبرويش نشسته بودند نگاه كرد و اين را گفت. تولدش بود. شهركتاب مركزي كه چندماه از راه‌اندازي آن در خيابان شريعتي مي‌گذرد هم كمتر اين جمعيت را به خود ديده بود. يكشنبه‌يي كه گذشت در فضاي خالي جلوي قفسه‌هاي كتاب، صندلي چيده بودند و صندلي به تعداد حاضران نبود و چندبرابر كساني كه نشسته بودند، آدم‌هايي سرپا ايستاده بودند. محمود دولت‌آبادي پشت ميزي روبرويشان ايستاده بود و بخش‌هايي از يكي از داستان‌هايش را مي‌خواند و كيكي پيش رويش نبود. قرار بود بخواند و حرف بزند و به سوال‌هاي حاضران پاسخ دهد و بعد هم كتاب‌‌هاي علاقه‌مندان را امضا كند. اواسط خواندن علي‌اشرف درويشيان هم آمد. ميكروفون مدام قطع و وصل مي‌شد. دوربين موبايل خيلي‌ها به كار افتاده بود. كساني كه براي خريدن كتاب آمده بودند نمي‌دانستند چطور از بين جمعيت راه باز كنند و به قفسه‌ها برسند.

داستان‌خواني كه تمام شد دولت‌آبادي از كليدر حرف زد. آخر حرف كليد يك« ر» بگذاريد؛ او كليدر را همان‌جور تلفظ مي‌كرد. نه بالاي حرف كاف فتحه مي‌گذاشت نه ضمه. نه براي حرف لام فتحه مي‌گذاشت نه كسره. درست تلفظ كردن كليدر دغدغه‌ آدم‌هاي زيادي بوده و گاه بحث‌هاي بسياري بر سر اينكه كدام تلفظ درست است در گرفته اما معمولا تلفظي كه در آن روي كاف فتحه و زير لام كسره مي‌‌گذارد، پيروز شده. حالا اينجور راحت تلفظ كردن اين كلمه از سوي خالق كتاب، احتمالا باعث كنف شدن خيلي‌ها شده. بايد تولدي هم براي سيمين‌ دانشور برگزار كنند تا ابهام بر سر تلفظ «سووشون» هم از بين برود. اينكه سين فتحه مي‌گيرد يا ضمه؟

دولت‌آبادي بعد از داستان‌خواني درباره «كلنل» داستاني كه آن را پلي مابين «كليدر»، «روزگار سپري شده مردم سالخورده» و «سلوك» مي‌داند حرف زد و گفت با اينكه 30 سال از موضوع كتاب و 26 سال از پايان نوشتن آن مي‌گذرد هنوز اجازه انتشار ندارد، اگر مانند پرونده‌هاي جزايي و جنايي هم با آن برخورد مي‌شد، الان مشمول مرور زمان شده بود و بايد منتشر مي‌شد. من از ادبيات نيت تبليغاتي نداشته‌ام و ندارم و از مسوولان وزارت ارشاد مي‌خواهم اجازه بدهند معياري از حرمت فيمابين باقي بماند و اثري كه يك نويسنده با خون دل يا به قول ويليام فاكنر با «عرق ريزان روح» خلق مي‌كند، منتشر شود.»

سوال‌ها شروع شد، صداي ميكروفون مدام قطع مي‌شد و صدا به همه نمي‌رسيد. پاسخ‌هاي دولت‌آبادي جملات بريده‌بريده‌يي بود كه گاه هيچ ربطي به هم و به سوال پيدا نمي‌كردند. خانمي از او پرسيد جايگاه زنان نويسنده را در ايران چطور مي‌بينيد؟ زناني كه با همه مشغله‌هايي كه دارند كار مي‌كنند، بچه‌داري و شوهرداري مي‌كنند و مي‌خواهند اتاقي براي نوشتن داشته باشند. دولت‌آبادي گفت: «بله. كار و تلاش جواب مي‌گيرد ولي ممكن است تا آخر عمرشان آن اتاق را پيدا نكنند. اكثر آثارم را در قهوه‌خانه و بقيه را در آشپزخانه نوشتم و تازه هفت، ‌هشت ‌سال است اتاقي پيدا كرده‌ام. اما اتاق مهم نيست. مغز آدم آن اتاق است. پرداختن به هنر نويسندگي در همه جوامع انساني فرقي نمي‌كند. قماري است كه انسان عمرش را مي‌گذارد وسط. باخت بيشتر است و تنها قماري است كه برد ندارد. خنك آن قمار‌بازي كه بباخت هر چه بودش، بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر. من عمرم را باختم و چيزي به دست نياوردم. اين اواخر فكر مي‌كنم كاش بيشتر خواننده كتاب بودم تا نويسنده كتاب. بايد ديد نويسنده در چه اندازه‌يي انتظار جواب دارد. انتظار جواب نبايد داشت.»

انگار گفتن حرف‌هاي كوتاه و كوبنده از يك زماني به بعد در نويسندگان شايع مي‌شود. دولت‌آبادي هم انگار جاي حرف زدن با مخاطبي كه پيش رويش نشسته، به تيتر روزنامه‌ها و رسانه‌ها از مراسم تولدش فكر مي‌كرد و جمله‌هايي مي‌گفت كه بيشتر به كار تيتر مي‌آمد تا اينكه جواب مخاطب او باشد. مثلا در جواب كسي كه پرسيده بود مهم‌ترين دغدغه شما به عنوان يك نويسنده ملي چيست، گفت: «سرنوشت ملي. اين هميشه در دوره‌هاي مختلف دغدغه من بوده است كه سرنوشت مردم و كشور ما چه مي‌شود. هميشه از اينكه گامي براي حركت به جلو برداشته شود، خوشحال مي‌شوم و من هم به سهم خودم از اين گام برداشتن‌ها حمايت كرده و خوشحال شده‌ام.» سرنوشت ملي چيست؟ آن جلو چه چيز منتظر ما است كه بايد به سمت آن حركت كنيم و دولت‌آبادي از كدام گام‌‌ها حمايت مي‌كند و خوشحال مي‌شود؟

مثال‌هاي ديگر: «من همه عمرم كارم گريز از خودم بوده. من در سينما گزيده شدم. وقتي من و خداي عالم بيداريم و همه خوابند مي‌نويسم. من يك بازنده‌ام. ما فرزندان نان و قناعتيم...»

يكي از حاضران گفت: «يك سوال خودماني دارم. آيا شما و ديگر روشنفكران ما غم نان داريد يا خير.» دولت‌آبادي در جواب سوالي كه پاسخش واضح است، ماجرايي را تعريف كرد و نتيجه گرفت كه هيچ‌وقت غم نان نداشته: «من از دهات كوير مي‌آيم و در دهات كوير ما نان مي‌خوريم و آبگوشت و ماست و لبنيات. گاهي گرسنه‌ام مي‌شد و يادم مي‌رفت ناهار بخورم. مي‌ديدم كارگري با يك بغل نان دارد به طرف ساختمان مي‌رود. از دست او يك تكه نان مي‌گرفتم و مي‌خوردم تا مي‌رسيدم به جايي. در اين مملكت آدم گرسنه نمي‌ماند. ما فرزندان نان و قناعتيم ولي البته هر كسي حق دارد از قبل زحمتي كه مي‌كشد زندگي كند. بايد به اين مساله هم توجه كرد كه اگر بگذارند كتاب نويسنده منتشر شود، حق‌التاليفي هم گير او مي‌آيد. من هيچ‌وقت در اين كشور غم نان نداشتم.» ميكروفون به علي‌اشرف درويشيان كه رسيد، در جواب حرف‌هاي دولت‌آبادي گفت: «محمود ما گرسنگي زياد كشيديم. شهناز دارابيان، همسر علي‌اشرف درويشيان هم گفت: «من زماني كه كتاب «كليدر» را مي‌خواندم، چون با تامل مي‌خواندم، خواندنش طول مي‌كشيد. آن موقع سه تا بچه‌ها كوچك بودند و با اينكه هميشه غذايي هم جور مي‌كردم، اينقدر غرق كتاب بودم كه علي‌اشرف مي‌گفت به من هم توجه كن. آخرهاي رمان حال من بد بود كه مبارزه اين خانواده چه مي‌شود؟ از علي‌اشرف كه پرسيدم، گفت آنها نجات پيدا مي‌كنند. تا انتهاي كتاب من به دنبال جايي بودم كه اينها نجات پيدا كنند، آخر كه ديدم نجات پيدا نكردند، به علي‌اشرف گفتم چرا گفتي نجات پيدا مي‌كنند، گفت چون تو داشتي مي‌مردي.» دولت‌آبادي چندساعت بعد را به امضا كردن كتاب‌هايي كه اكثرا همان‌موقع از شهركتاب خريده شده بود، گذراند.
شهر گمشده


«خداحافظ برلين» روايت كريستوفر آيشروود از برلين است كه آرش طهماسبي آن را به فارسي برگردانده. كتاب شامل شش قطعه روايت از اين نويسنده‌ و نمايشنامه‌نويس انگليسي است. در پشت جلد كتاب نوشته شده: «خداحافظ برلين تصوير آيشروود از اين شهر گمشده است، به اين مفهوم كه از آپارتمان‌هاي استيجاري و كافه‌هاي مناطق حاشيه شهر به ويلاهاي خيره‌كننده ثروتمندان مي‌رسد. اين جلوه‌ها از برلين در روزهاي اندكي پيش از روي كارآمدن رژيم هيتلر، تصويري از تاريخ و نيز، ‌تابلويي از يك نوشته شاخص به دست مي‌دهد.اين‌كتاب را انتشارات فرهنگ جاويد منتشر كرده، 296 صفحه است و 7500 تومان قيمت دارد. «داستان‌هاي برق‌آسا» داستان‌هاي 250 تا 750كلمه‌يي از نويسندگاني مثل ريموند كارور، مارگارت اتوود، رولان توپور، جان آپدايك، خوليا آلوارز، راسل ادسون، ريچارد براتيگان و چند نويسنده ديگر است كه توسط جيمز توماس، دنيس توماس و تام هازوكا گردآوري شده‌اند و پژمان طهرانيان از بين آنها داستان‌هايي را انتخاب و ترجمه كرده است. روش انتخاب داستان‌هاي مجموعه از سوي ويراستاران اينطور بوده كه در مرحله اول صدها داستان چاپ شده در نشريات و كتاب‌هاي مختلف در اختيار دانشجويان رشته‌هاي ادبي در سراسر امريكا گذاشته شده و از آنها خواسته شده با نمره دادن به داستان‌ها ارزشيابي خود را اعلام كنند. داستان‌هاي چاپ شده در اين ارزيابي بالاترين نمره‌ها را به دست آورده‌اند. ناشر اين كتاب 200 صفحه‌يي كه پنج هزارتومان قيمت دارد، مان كتاب است.

مركب‌سرايي‌هاي مسعود شيرمحمد جماعت در كتاب شعرش با عنوان «رازهاي دربه‌در» منتشر شده است. مجموعه شامل شعرهاي سپيد، كلاسيك، مركب‌ و دو شعر تركي است. مركب‌سرايي او برگرفته از مركب‌خواني در موسيقي آوازي ايران است. شاعر در شعرهاي مركب از وزن‌هاي گوناگون همراه با تناسب و تسلسل در سرود يك شعر واحد استفاده كرده و سطرهاي بي‌وزن را در كنار سطرهاي موزون در قالب يك شعر به كار گرفته است. ناشر انتشارات روشن مهر است و كتاب 2200 تومان قيمت دارد.
علي دايي در پاكت
احمد اخوت در كتاب «اي نامه» سراغ نامه‌ها رفته. از اصول پستي نوشته و از نامه‌هاي غيابي و نامه‌هاي به مقصد نرسيده. نمونه‌هايي از نامه آدم‌هاي معروف را هم آورده.

او در صفحه 147 كتاب نوشته: «چندسال پيش در ضلع شرقي دانشگاه اصفهان چشمم به پاكت نامه دربازي افتاد كه پشت آن فقط نوشته بودند «برسد به دست جناب سروان كمالي.» در پاكت عكس دو افسر وظيفه بود. عكسي به يادگار در يك روز پاييزي در سربازخانه نيروي هوايي. روي عكس جاي چند پارگي ديده مي‌شود.

معلوم است كه كسي ابتدا عكس را پاره كرده و بعد پشيمان شده و آن را با نوار چسب چسبانده. شايد هم دليل ديگري داشته. يكي از افسر وظيفه‌ها را فورا شناختم. علي دايي بود. جوان تقريبا گمنام ديروز پيش از آنكه به علي دايي معروف امروز تبديل بشود. قبل از رفتن به آرمينيا بيله‌فلد و بايرن مونيخ و هرتا برلين. پشت عكس نوشته شده است: علي دايي و ستوان سوم عربي. باور كنيد خيلي تلاش كردم نامه را به دست سروان كمالي برسانم اما نشد. آن را به يادگار نگه داشتم. جايش محفوظ است. درست گفته‌اند پيشينيان ما كه نبايد از روي زمين چيزي‌برداري. دستت بند مي‌شود.»

«اي نامه» سال 1388 از سوي انتشارات جهان كتاب منتشر شده و قيمتش پنج هزار تومان است. كتاب به عباس صفاري تقديم شده است. اخوت نوشته: «به پاس عمري دوستي و نامه‌نگاري و اينكه با خون نوشتيم تا پايان‌نامه بنويسيم حتي اگر آخرين بازماندگان نسل رو به انقراض كاغذنويس باشيم!»
گزارشي از كتابفروشي‌هاي قزوين
چراغي رو به خاموشي
معين فرخي



فعاليت كتابفروشي‌هاي قزوين روزبه‌روز كمتر مي‌شود. آب مي‌روند، فروشنده كتاب كنكور و لوازم التحرير مي‌شوند، به‌روز نمي‌شوند يا تعطيل مي‌شوند. كتابفروشي «مولانا» كه به خاطر جاي بزرگ، فروشنده‌هاي خوش‌خلق و مطلع و به‌روزش، جايي براي كتابخوان‌ها بود كه در آن كتاب بخرند، با فروشنده‌ها گپ بزنند، گشت‌وگذاري بكنند و دوستانشان را هم ببينند، چند ماه پيش تعطيل شد و حالا وقتي به زحمت از پشتِ در بسته داخلش را بپايي، منظره وحشتناك قفسه‌هاي خالي كتاب را مي‌بيني كه سفيدي‌شان توي ذوق مي‌زند؛ انگار روي همه كتاب‌ها كفن سفيدي كشيده‌اند. كتابفروشي «علامه» كه قبلا كتاب‌هاي درسي و غيردرسي‌اش در يك طبقه بود، اخيرا طبقه پايينش را به كار انداخته كه قرار است مختص كتاب‌هاي غيردرسي باشد و طبقه بالا هم كامل در اختيار كارت‌تبريك‌ها و كتاب‌هاي كنكور و نوشت‌افزارهاست. طبقه پايين فضاي بزرگي دارد كه يك ضلعش كامل به كتاب‌هاي دانشگاهي اختصاص داده شده و در ضلع‌هاي ديگر كتاب‌ها به تفكيك موضوع (رمان، روانشناسي، شعر و تاريخ) چيده شده‌اند. كتاب‌هاي روانشناسي‌اش در بهترين حالت «مردان مريخي، زنان ونوسي»‌اند و رمان‌هايش بيشتر رمان‌هاي عامه‌پسند و پرفروش. هرچند در چند قفسه هم كتاب‌هاي كم‌تيراژتر با ناشر و مترجم معتبر چيده شده است. وضع كتاب‌هاي شعر كمي بهتر است و با اميد بيشتري مي‌توان كتاب‌هاي شاعران مطرح را در آن جست‌وجو كرد. انگار شاعرهاي جريان‌ساز، شاعرهاي محبوبي هم شده‌اند، ولي نويسنده‌هاي جريان‌ساز آنقدرها هم وارد زندگي مردم نشده‌‌اند، به هر حال خواندن يك شعر زمان كمتري مي‌خواهد تا خواندن رمان. كتابفروشي «دانشجو» هم سال‌هاست توانسته بدون فروش كتاب‌هاي كنكور خود را سرپا نگه دارد و مشتري‌هاي ثابتي براي كتاب‌هاي داستاني و شعر پيدا كند. البته بيشتر مي‌توان در آن گزيده‌شعرهاي فروغ يا فريدون مشيري يا رمان‌هاي مستور و ماركز و كافكا را پيدا كرد؛ نويسنده و شاعراني كه مردم بيشتر مي‌شناسند و كتاب‌نخوان‌ها هم وظيفه خود مي‌دانند كه كتابي از آنها در خانه داشته باشند. البته كتابفروشي‌هايي مثل «دانشجو» يا «علامه» با وجود قدمتشان يا به خاطر قدمتشان، چندان به‌روز نيستند و با وجود نزديكي قزوين به تهران تعداد كمي از كتاب‌هاي تازه منتشرشده را مي‌توان در آنها پيدا كرد.

«قصر كتاب» كه زماني شعبه پشت شعبه تاسيس مي‌كرد و در بهترين جاهاي شهر كتاب و لوازم‌التحرير مي‌فروخت، كم‌كم شعبه‌هايش را تعطيل كرد و مغازه يي دو طبقه‌يي در شلوغ‌ترين خيابان شهر گرفت و بعد آن را هم تعطيل كرد و در نهايت به يك مغازه كوچك رسيد كه كتاب‌ها در آن خاك مي‌خوردند. چند روز پيش كه به همان مغازه كوچك سر زدم، ديدم همان را هم جمع كرده‌اند و كاشي‌هاي سفيدِ كفش توي چشمم زد و شيشه‌هايي كه هيچ كاغذي روي آن چسبانده نشده بود كه بگويد «قصر كتاب» به جاي ديگري منتقل شده يا نه. البته خوشبختانه اين پايان كار نبود و «قصر كتاب» حالا در خانه‌يي كار خود را از سر گرفته و بالاي در ورودي نوشته: «كتاب‌هاي نفيس، كادويي، كارت‌پستال» داخل خانه كه بشوي در حياطش كتاب‌هاي كودكان چيده و روبرويش رمان‌هاي پرفروش و در كنارش كتاب‌هاي آل‌احمد. بيشتر كتاب‌هاي داخلش را هم كتاب‌هاي درسي تشكيل مي‌دهند و كتاب‌هاي غيردرسي بي‌نظم‌وترتيب و فله‌يي چيده شده‌اند. مثلا ناگهان ميان رمان‌هاي عامه‌پسند كتابي از ناباكوف مي‌بيني و وقتي اثري از نويسنده‌هاي ايراني نيست با يك قفسه كامل كتاب‌هاي ميرصادقي روبرو مي‌شوي. در پاساژي خلوت، روبروي پاركي شلوغ، چند سالي است كه كتابفروشي آرام و كم‌سروصدايي راه افتاده به نام «كتاب چشمه». «كتاب چشمه» نزديك‌ترين كتابفروشي فعال قزوين به كتابفروشي‌هاي مطرح تهران است. هنوز تن به فروش كتاب‌هاي عامه‌پسند نداده‌ است و براحتي مي‌توان سراغ كتاب‌هاي ناشران مطرح را از آن گرفت. كتاب‌ها تنها به تفكيك موضوعي چيده نشده‌اند و كنار هر قفسه برچسبي زده‌ شده كه روي آن نويسنده‌هاي آن قفسه مشخص شده‌اند. با وجود خلوتي‌اش، كتابفروشي به‌روزي است و تقريبا ماهي يك بار كتاب تازه مي‌آورد و به خاطر خلوتي‌اش، مي‌توان كتاب‌هاي چاپ قديم و ارزاني را در آن‌ پيدا كرد كه انگار سال‌هاست در آن قفسه‌ها منتظر خريده‌شدن‌ هستند. گشتن لابه‌لاي كتاب‌هايش ياد آدم مي‌آورد كه زماني كتاب 200صفحه‌يي 600 تومان بود، بعد شد 3000 تومان و حالا به جايي رسيده‌ايم كه نازك‌ترين كتاب‌ها هم زير 3000 تومان نيستند.

كتابفروشي‌هاي ديگري هم هستند كه چند سال است اسمي از آنها نيست يا تنها بر فروش كتاب كنكور و لوازم‌التحرير تمركز كرده‌اند و اگر شانس بياوري ممكن است لابه‌لاي كتاب‌ كنكورهايشان، كتابي پيدا كني يادگار روزهايي كه كتاب‌هاي غيردرسي مي‌فروختند. به نظر مي‌رسد كتابفروشي‌هاي قزوين، با وجود قدمت فرهنگي و سرانه مطالعه بالاي شهر، به خاطر افزايش قيمت كتاب‌ها و كم‌كارتر شدن ناشران مطرح، روزهاي ركود خود را مي‌گذرانند و اين روزها را كشان‌كشان مي‌گذرانند تا روزي رونق گذشته‌شان را بازيابند.
عناوين اين صفحه
محمود، ما گرسنگي زياد كشيد ه ايم
شهر گمشده
علي دايي در پاكت
چراغي رو به خاموشي
كشتار نروژ در ذهن جنايي‌نويس نمي‌گنجد
پيش‌بيني نويسنده نروژي از قتل‌عام
زندگينامه «جويس» منتشر شد
اعتراف به ادبيات

كشتار نروژ در ذهن جنايي‌نويس نمي‌گنجد
«هنينگ مانكل» جنايي‌نويس پرفروش سوئدي در پي اقدام جنايت‌بار «آندرس بهرينگ برويك» عامل حمله خونين چند روز گذشته كشور نروژ در گفت‌وگويي اظهار كرد كه وي نمي‌توانست شخصيتي مانند او خلق كند. به گزارش ايبنا به نقل از اشپيگل، «مانكل» در اين مصاحبه گفت: من در قسمت تبهكارگونه ذهن خود اينگونه تصور كرده بودم كه طرح داستان مردي كه در اطراف يك اردوگاه تابستاني پرسه مي‌زند و در نهايت آرامش يكي پس از ديگري جوانان را به خاك و خون مي‌كشد، از زاويه ديد خواننده كاملا غير قابل باور و مضحك به نظر مي‌رسد. اين نويسنده مطرح كه به خاطر رمان‌هاي كميسر سوئدي «كورت والاندر» در آلمان به محبوبيت دست يافته در ادامه افزود: «فكر نمي‌كنم كه ماجراي اين حمله در اسلو و در جزيره «اوتويا» با مجموع 77 كشته را روزي در قالب اثري ادبي درآورم. من در حال حاضر بسيار به اين درام مي‌انديشم اما مطمئن نيستم كه به آن بپردازم. » «مانكل» در عين حال با هشدار در برابر وحشت‌زدگي در مقابل ظهور دوباره راست‌گرايي افراطي و عوام‌گرايانه يادآور شد: در جامعه‌يي كه از ترس مي‌لرزد، ميل براي يك زندگي دموكراتيك بي‌اعتبار مي‌شود از اين رو آمادگي دموكرات‌ها براي گفت‌وگو با هيچ گروهي نبايد از بين برود. اين نويسنده 63 ساله كه رمان «دشمن در سايه» از جمله آثار اوست و خود سال‌هاي بسيار است براي قاره آفريقا به فعاليت‌هاي ويژه مي‌پردازد، در پايان گفت: من خودم تهديد مي‌شوم و پيغام‌هاي حاكي از نفرت دريافت مي‌كنم اما به دل خودم ترس راه نمي‌دهم.


پيش‌بيني نويسنده نروژي از قتل‌عام
يك نويسنده نروژي گفت كه از شباهت بين كتابي داستاني كه 23 سال پيش نوشته با قتل عام «اوتويا» دچار وحشت شده است. به گزارش ايبنا به نقل از تلگراف، يون ميشلت 23 سال پيش كتابي درباره وقوع يك قتل عام توسط يك افراط‌گراي ديوانه در يك جزيره نوشته است. اين نويسنده آثار جنايي در كتابي كه در سال 1989 با عنوان «تروريست تايگسن» نوشته به يك راست‌گراي افراطي پرداخته است كه به جزيره‌يي نزديك اسلو سفر مي‌كند و به قتل عام مي‌پردازد. او گفت «وحشتناك است كه يك داستان بتواند به يك واقعيت تلخ در اوتويا بدل شود». ميشلت كه چندين كتاب درباره افراط‌گرايان دست‌راستي نوشته است، مي‌گويد يكي از انگيزه‌هاي او براي نوشتن «تروريست تايگسن» هوشيار كردن مردم نسبت به خطري بود كه در وراي افراطي‌گري سياسي وجود دارد. او گفته است «آن كتاب هشداري بود درباره اينكه تئوري‌هاي سياسي افراطي برمبناي توطئه و نفرت مي‌تواند به رفتارهاي افراطي فردي منجر شود». او همچنين گفته كه در رمانش، اين افراط‌گرا دست به كشتار مردم عادي مي‌زند و اين همان اتفاقي است كه نه تنها در اوتويا بلكه در اسلو نيز روي داده است. او يادآور مي‌شود كه در سال 1981 سه جوان از ارتش نروژ- آلمان متعلق به يك سازمان افراطي دست‌راستي به قصد پاكسازي نروژ از نژادهاي خارجي دو نفر را با شليك گلوله كشتند. در جريان حملات دوگانه يك اقدام تروريستي كه شامل انفجار بمب در مركز شهر اسلو و تيراندازي به شركت‌كنندگان در اردوي نوجوانان حزب حاكم در جزيره‌يي خارج از پايتخت نروژ بود، بيش از 70 نفر كشته شدند. «آندرس بهرينگ برويك» متهم 32 ساله قتل عام مردم كه دو هفته پيش دست به اين عمل زد ،گفت بر اين باور است كه اقداماتش «وحشتناك» ولي «ضروري» بود.


زندگينامه «جويس» منتشر شد
زندگينامه «جيمز جويس» نوشته ديويد پريچارد با ترجمه هوشنگ فراهاني توسط انتشارات «آواي كلار» روانه بازار كتاب شد. در اين اثر بخش‌هاي مختلف زندگي جويس مورد بررسي قرار گرفته و به چگونگي خلق شاهكارهاي ادبي اين نويسنده ايرلندي پرداخته شده است. به گزارش ايبنا، زندگينامه «جيمز جويس» نوشته ديويد پريچارد با ترجمه هوشنگ فراهاني توسط انتشارات «آواي كلار» روانه بازار كتاب شد. در اين اثر بخش‌هاي مختلف زندگي جويس مورد بررسي قرار گرفته و نويسنده به چگونگي خلق شاهكارهاي ادبي اين نويسنده ايرلندي پرداخته است. دوران كودكي جويس، ورود او به دانشگاه، مشكلات دوران جواني، ماجراهاي زندگي خصوصي وي و چگونگي انتشار آثارش از جمله موضوعاتي است كه پريچارد در كتابش به آنها پرداخته است.

زندگي جويس همواره در ادبيات جهان مورد توجه بوده و تحقيقات گسترده‌يي كه پريچارد براي ثبت وقايع زندگي او انجام داده باعث شده اين اثر به منبعي خوب و غني براي علاقه‌مندان جويس و ادبيات داستاني او تبديل شود. پريچارد در زندگينامه‌ «جيمز جويس»، حوادث زندگي اين نويسنده ايرلندي را طبقه‌بندي كرده است. همچنين مترجم اثر بر اساس تحقيقاتي كه خود انجام داده، پاورقي‌هايي را به كتاب افزوده كه براي درك دشواري‌ها و روند درك نوشتار ضروري به نظر مي‌آيد.

در بخش‌هايي از اين كتاب نظرات نويسندگان مطرح دنيا و نقدهايي كه برخي رسانه‌ها از آثار جويس داشته‌اند نيز آورده شده است. «جيمز جويس» با ترجمه هوشنگ فراهاني در 329 صفحه، توسط انتشارات «آواي كلار» با قيمت 6هزار و 500 تومان منتشر شده است.


اعتراف به ادبيات
پيمان خاكسار

چندين سال است در فهرست پرفروش‌ترين كتاب‌هاي امريكا ژانر اعتراف‌نويسي جايگاه ويژه‌يي پيدا كرده. نويسندگان اينگونه كتاب‌ها نه به خود رحم دارند و نه به جامعه‌ و نه به خانواده‌شان. بعضي‌هايشان را كه مي‌خوانم با خودم مي‌گويم نويسنده‌ بعد از چاپ كتاب با چه رويي با اعضاي خانواده‌اش روبرو شده. چنان با خود و تمام محيط پيرامونشان بي‌رحمند كه باورش سخت است. خودشان را نقد مي‌كنند و غير انساني‌ترين تفكرات‌شان را بر كاغذ مي‌آورند بي‌آنكه از قضاوت خوانندگانشان بترسند. خوب هم مي‌نويسند. دو نفرشان را كه مي‌شناسم نويسندگان فوق‌العاده‌يي هستند؛ ديويد سداريس و آگوستين باروز. البته هر دو طنز مي‌نويسند ولي طنزي كه نمونه‌اش را نخوانده بودم. شايد بشود جنس طنزشان را با وودي آلن مقايسه كرد ولي وودي آلن خيلي محافظه‌كارتر از نويسندگاني است كه اسم بردم. آلن دست كم براي تصويرش ارزش قايل است و نمي‌خواهد آن را خراب كند ولي نويسندگاني كه اسم بردم تعمدا خود را پيش خواننده خرد مي‌كنند. جالب اينجاست كه كتاب‌هايشان بشدت پرفروشند. كاري كه مي‌كنند اين است كه خودِ بدون نقابمان را برابر آينه مي‌گذارند. وقتي كه مثلا سداريس از آرزويش براي سقوط يك دختر از چرخ فلك مي‌گويد تا براي دوستانش داستاني براي تعريف داشته باشد، يادمان مي‌اندازد كه خودمان هم در ناخودآگاهمان چنين آرزوهايي داشته‌ايم. سداريس كتابي دارد به اسم «بالاخره يه روزي قشنگ حرف مي‌زنم» كه بعد از خواندنش نتوانستم در برابر وسوسه ترجمه كردنش مقاومت كنم. ترجمه كتاب تمام شده هرچند كه هنوز براي دريافت مجوز ارايه‌اش نداده‌ام. به نظرم توصيف سبك سداريس بدون آوردن بخشي از كتابش بي‌معني ست. سداريس در اين داستان معلم يك كلاس نويسندگي شده و با دانشجويانش مشكل دارد و در ضمن هيچ كدام از نويسنده‌هايي را كه شاگردانش اسم مي‌برند نمي‌شناسد. اين بخش پاياني داستان است.

دانشجوي برگشتي اخيرا طلاق پردردسري را پشت سر گذاشته بود و چون دردش عميق بود اصرار داشت كه نوشته‌هايش هم عميق‌ هستند. يك متني نوشته بود با عنواني در اين مايه‌ها «من لياقت يك فرصت ديگر را دارم.» كسي از داستانش استقبال نكرد. بعد از يك بحث گروهي مختصر من نقدم را روي كاغذ به‌ او دادم. آرام نگاهي به آن انداخت و دستش را آورد بالا.

گفت: «اگه اشكالي نداره من يه سوال كوچيك ازتون داشتم.» يك سيگار روشن كرد و چند لحظه با كبريتي كه داشت دود مي‌كرد همذات‌پنداري كرد. پرسيد: «تو كي هستي؟ منظورم اينه كه تو فكر كردي كي هستي كه به من مي‌گي داستانم ته نداره؟»

سوال مفيدي بود كه دير و زود داشت ولي سوخت و سوز نه. من داستانش را نگاه كرده بودم، با يك جمله نصفه تمام مي‌شد، ولي اين هم به كنار، من كي بودم كه كار كسي را نقد كنم، خصوصا در زمينه نوشتن. زن سوالش را تكرار كرد، صدايش مي‌لرزيد: «تو فكر مي‌كني از كدوم جهنم‌دره‌يي اومدي كه حق داري به من بگي چي خوبه و چي بده؟»

پرسيدم: «مي‌شه جواب سوالتون رو فردا بدم؟»

گفت: «نه. الان مي‌خوام بدونم. تو فكر مي‌كني كي هستي؟»

از روي چهره گروه ديگر كلاس فهميدم كه دارد در دلشان قند آب مي‌شود. شك و ترديد داشت مثل ويروس سرماخوردگي كه در اسلوموشن عطسه نشان مي‌دهند در كلاس پخش مي‌شد. خودم را ديدم كه دارم روي يك توده كاغذ انشا مي‌سوزم. همان لحظه جواب به ذهنم رسيد.

پرسيدم: «من كي‌ام؟ من تنها كسي هستم كه حاضره با اين چندرغازي كه بهش مي‌دن توي اين اتاق وايسته.» اين جمله‌يي نبود كه دلم بخواهد قابش كنم و بزنم به ديوار ولي به محض اينكه جواب از دهانم بيرون آمد، آن را به عنوان يك فلسفه تدريس كاملا قابل قبول پذيرفتم. وقتي فهميدم كه ديگر مي‌توانم همه‌چيز را توجيه كنم تمام ترس‌ها و دودلي‌هايم دود شدند رفتند هوا. آقاي سداريس جديد ديگر نه عقب‌نشيني مي‌كند و نه معذرت مي‌خواهد. از اين به بعد به شاگردهايم دستور مي‌دهم تا در را باز و بسته كنند تا يادم باشد منم كه رييسم. مي‌توانستيم هر كاري دلمان مي‌خواهد بكنيم چون من حرفه‌يي گواهي‌دار بودم- اين چيزي بود كه روي چك حقوقم نوشته شده بود. وقتي ايستادم تا كراواتم را صاف كنم صدايم كلفت شد. «خيله خب، كسي از شما بازم يه سوال احمقانه داره كه از آقاي سداريس بپرسه؟»

دانشجوي برگشتي دوباره دستش را آورد بالا. «اين يه سوال شخصيه، مي‌دونم، ولي مي‌شه بگيد براي بودن توي اين اتاق، دانشگاه دقيقا چقدر به شما ميده؟»

صادقانه جواب دادم و بعد براي نخستين بار بعد از شروع سال تحصيلي دانشجويانم با هم يكي شدند. يادم نمي‌آيد از طرف كدام گروه شروع شد، فقط يادم مي‌آيد كه صداي خنده‌شان به قدري بلند، به قدري پرهيجان و طولاني بود كه آقاي سداريس مجبور شد بدود و در را ببندد تا اساتيد واقعي بتوانند كارشان را در آرامش انجام بدهند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام