
محمدابراهيم جعفري
دوست نقاش و نويسندهام كه در شهرستان زندگي ميكند زنگ زد و بيمقدمه پرسيد: «اگر گفتي آخر هفته كه آزادتريم، تفريحهاي خلاق به سراغ چه افرادي ميروند.» به باور من اين خلاقيت است كه با توجه به نحوه زندگي آدمها كم و بيش به سراغ افراد ميرود»، گفتم: «سوال جالبي است اما براي رسيدن به جواب مناسب به كمك خودت احتياج دارم. اول كاغذ و مدادي آماده كن و نام چهار نفر از دوستان و نزديكانت را كه در آنجا زندگي ميكنند رويش بنويس. »
پس از مكثي گفت: «نوشتم» گفتم: «خب، سوالم اين است اگر اين چهارنفر افرادي هستند كه دقيقا ميدانند آخر هفته را چگونه ميگذرانند، چند صورت دارد. يا همه افراد خانواده از پدربزرگ، مادربزرگ پدر و مادر و فرزندان بزرگ و كوچك و حتي ميهمانهاي احتمالي هر هفته را با خوشحالي ميگذرانند، كه حتما برنامههاي آنها خستهكننده و يكنواخت نيست و با توجه به نياز و علاقه اين خانواده كه پر از اختلاف سليقه است برنامهريزي شده است. نوع ديگرش كه تا آنجا كه ميدانم و متاسفانه زياد هم هست تفريحاتي است كه فضاي اصلي آن را توجه و نيت بزرگ يا بزرگان خانواده بدون توجه به نيازهاي روحي جوانان (دخترها و پسرها) در محلي كه دستكم باغچهيي يا كنار رودخانهيي زيباست و طبعا براي افراد مسن خانواده بهشتي كوچك است برنامهريزي شده است. اما به قول يكي از دوستان، جوانان را اگر هر هفته براي تفريح به جايي شبيه بهشت همه ببريم گاهي دلشان براي ديدن دوزخ تنگ ميشود!
دوستم در فاصله دو نفس كشيدن كلامم را دزديد و گفت: «جعفري فرصت حرف زدن به من هم بده. در تهران زندگي ميكني با آن همه نگارخانه، يارخانه، غارخانه، بارخانه، خانهخانه، لانهلانه و... » و يكدفعه صدايش از پشت تلفن بلند و جدي شد و گفت: «مثل اينكه تو نميداني شهرها و قصباتي در ايران وجود دارد كه تنها جعبهها را كنار هم ساختهاند، مثل اينكه يادشان رفته است در اين شهر جواناني به دنيا خواهند آمد كه تابستانها آرزوي تني به آبزدن دارند و پاركهايي براي راه رفتن و خستگي دركردن و از همه مهمتر فضايي كه همه طبقات سني در آن جايي براي نشستن، گفتوگو و بازي كردن داشته باشند. بازي همان موهبتي كه بزرگترين اختراعات و خلاقيتها در آن شكل ميگيرد و از هر معمار با تجربهيي در شهرتان بپرسيد بيگمان مثلهايي از قديم و جديد ايران و جهان دارد كه يا از طريق تجربه شخصي يا با ديدن فيلمها و خواندن كتابها در ذهن خود اندوخته و منتظر سوال شماست. سوال، همان چيزي كه بزرگترين جوابها را به وجود ميآورد». گفتم: «عباسخان، تفريحها را همانطور كه خودت ميگويي آدمهاي خلاق با توجه به امكانات محيط و تواناييهايشان خلق ميكنند. در زمان جواني من با اينكه در بروجرد اسكي نبود، همسن و سالهاي من با راهنمايي پدرانشان به تپههاي اطراف شهر ميرفتند و روي برف با استفاده از سينيهاي مسي سرسره بازي ميكردند و خودت بهتر ميداني كه شادي و شعف جوانان از طريق شوق به خلاقيتي اصيل ميرسد.» به دوستم گفتم: «حرفت را قبول دارم، شارژ باطريام دارد تمام ميشود. سوال جالبي از تو دارم. اگر بگويي بزرگترين تفاوت آدمهاي خلاق و معمولي چيست يك سفر به تهران به تو هديه ميدهم؟» بيدرنگ گفت: «جواب جالبي را برايت دارم اما قبلا آن را در يادداشتي نوشتم»، گفتم: «يادداشت تو چاپ شده؟» گفت: «نه هنوز»، گفتم: «احتمالا فردا جوابت در يادداشت من چاپ ميشود. » عباس ادامه داد: «آدمهاي معمولي از بزرگ و كوچك، ثروتمند و فقير، آنهايي هستند كه دقيقا ميدانند چه ميخواهند و هرگز يا كمتر به آن ميرسند و آدم خلاق كسي است كه دقيقا نميداند چه ميخواهد و اكثرا به چيزي بيشتر و تازهتر از آنچه ميخواست ميرسد.» تنم لرزيد، چشمهايم از شوق برق زد، عباس كه سالها بود مينوشت، بدون اينكه بداند فيلسوف شده بود. گفتم: «تعريف هنرمندانهات را فهميدم اما آدم معمولي با ثروت فراوان هرچه بخواهد ميخرد و هركجا بخواهد ميرود و... » گفت: «مگر نگفتي شارژت تمام شده است؟ پس آخرين جمله را از من بشنو، در طبيعت آدمي خاصيتي است كه هرچه را دارد فراموش ميكند و به نداشتههايش چشم ميدوزد. تمام جنگهاي دنيا از اين جمله برميخيزد. البته عشقهاي دنيا هم همينطور و تنها خلاقيت است كه سبب ميشود من و تو عشق را انتخاب كنيم.»