
مرضيه رسولي
بعد از جعفر مدرس صادقي و رضا قاسمي، بهمن شعلهور سومين داستاننويسي است كه به سوالهاي تقريبا ثابت من از عادتهاي نوشتن پاسخ ميدهد. سوالها ثابت است چون امكان ميدهد عادتهاي نويسندگان مختلف را با هم مقايسه كنيم و بفهميم شيوه كار داستاننويسان كجاها با هم متفاوت است و چه چيز در همه آنها مشترك. بهمن شعلهوردر امريكا زندگي ميكند. جز آثار اولش، بقيه داستانها و شعرها و مقالاتش را به انگليسي نوشته. حدود چهار سال پيش، بعد از چنددهه دوري به ايران آمد و چند هفته ماندوتصويرمان از او به روز شد. ديگر او فقط اسمي روي كتاب شعرهاي «تياس اليوت» و كتا افست «سفر شب» نبود. سوالها را با ايميل براي او فرستادم و كامل شدن مصاحبه چندماه طول كشيد. چون در اين بين مشكلاتي براي كامپيوتر شعلهور پيش آمده بود تا اينكه يك روز به خودش گفته شب را بيدار ميماند و تا وقتي اين مصاحبه را كامل نكرده به رختخواب نخواهد رفت. آن شب هربار كه آنلاين ميشدم ميديدم چراغش در گوگلتاك روشن است و وقتي چراغ خاموش شد مصاحبه هم فرستاده شده بود. روند شب بيداري او در كل مصاحبه معلوم است. اول به سوالها با تفصيل، سرصبر و با جزييات پاسخ داده. كمكم آن انرژي اوليه رو به كاهش گذاشته و پاسخها كوتاه شده است.اين نويسنده 71 ساله كه «سرزمين هرز» تياساليوت را در 17 سالگي ترجمه كرد، معروفترين كتابش به فارسي، يعني «سفر شب» را در 18 سالگي نوشت؛ نويسندهيي كه در دهه دوم زندگياش به اوج رسيد.
چه وقتهايي به نوشتن مشغول هستيد؟ آيا برنامه ثابت و معيني داريد؟ ممكن است موقعيت خود را كه در آن مشغول نوشتن هستيد توضيح دهيد؟
من در هيچ كار زندگيام مرتب نبودهام و نظم و ترتيب نداشتهام. بيش از همه در كار نوشتنم. بويژه چون كه هميشه و در هر زماني با چند حرفه مختلف سر و كار داشتهام و چند تا هندوانه را با هم بالا و پايين ميانداختهام. اما درباره نوشتن. در دبيرستان من هميشه به جاي انشا يك داستان مينوشتم و دبيرهاي مدرسه هم از آنها استقبال ميكردند.در سن 5/10 سالگي وارد دبيرستان شاهپور تجريش شدم. دو سال و نيم جلو افتاده بودم چون مرا وقتي پنج سال و نيمه بودم از كودكستان به كلاس دوم برده بودند. داستان اين بود كه گويا در كودكستان من روزنامهها را روان ميخواندم. با موافقت مدرسه و نفوذ پدرم كه قاضي دادگستري بود ، يك امتحان كذايي با نماينده وزارت فرهنگ ما را به اصطلاح «سه كلاس يكي» كرده بودند. در كلاس هفتم و هشتم داستانهاي من در دبيرستان اسمي در كرده بود. در كلاس هفتم يك بار به دليل نوشتن يك داستان «سياسي» رييس دبيرستان براي يك هفته مرا از دبيرستان اخراج كرده بود. گذشته از كلاسهاي انشا ما يك كلاس ادبيات «غيررسمي» هم داشتيم.جلال مقدم (كه بعدها همراه با فرخ غفاري فيلمساز شد و در فيلمها بازي هم كرد) دبير نقاشي ما بود.ولي در كلاسهاي او حرفي از نقاشي نبود و تمام وقت به بحث فيلم و ادبيات فرانسه و شعراي سمبوليست فرانسوي چون بودلر و رمبو و ورلن ميگذشت. من هم شروع كرده بودم به گفتن شعر سفيد به رسم بودلر و رمبو و ورلن. يك روز شعري گفتم حاكي از شورش جواني ضد جامعه رياكار و فاسد. (از آن فقط يك خطش را به خاطر دارم: «بر دهانتان مس بطلان بكوبيد!») جلال مقدم فيالفور ادعا كرد يك «رمبو» تازه كشف كرده و شعر مرا با كوس و كرنا به دفتر دبيران مدرسه برد.
برگرديم سر شيوه نوشتن.براي نوشتن من اول بايد حال (يا به قول انگليسيهاMood ) نوشتن داشته باشم. اين امر درباره بسياري از نويسندهها و شعرا صادق است. فاكنر ميگفت براي پيدا كردن اين حال بايد نيمساعتي پيادهروي بكند ولي ترجيح ميداد اين كار را با پيادهروي بكند تا با اسكاچ.من در مصاحبهيي با مجله Science سالها پيش گفتهام كه بيشتر نويسندهها و شعرا و هنرمندان Manic-Depressive هستند.يعني نيمي از اوقات دچار افسردگي روحي هستند و نيمي ديگر دچار شور و هيجان. در دوران نوجواني من (همچنان كه پيش از آن و بعد از آن) نويسندهها و شعرا دلايل زيادي براي افسردگي روحي داشتند و حتي دلايل بيشتري براي ياس فلسفي، ادغام اين دو حالت معجون كشندهيي است و خودكشي و اعتياد بسياري از نويسندگان و شعرا و هنرمندان اتفاقي نيست.بوف كور سند بارزي است از حالت روحي مردي كه هم دچار افسردگي روحي شديد است و هم دچار ياس فلسفي شديد. افسردگي و ياسي كه با استعمال ترياك بيشتر و بيشتر شد تا آنكه راهي جز خودكشي باقي نماند. محمدعلي جمالزاده در نوجواني در حال گريز به فرانسه از راه لبنان بود كه خبر دارزدن پدرش به او رسيد و گمان ميكنم او ديگر هرگز به ايران بازنگشت. نماينده اين افسردگي روحي و ياس فلسفي در آن زمان جملهيي بود كه علياصغر حاج سيدجوادي، زماني كه من در سن چهارده، پانزده سالگي براي اطلاعات شبانه داستان ترجمه ميكردم، به من گفت: «ماها رو رضا شاه... اگه ديگه اميدي هست به شما جوونها ست.» اين حرفي بود كه آلاحمد هم مكررا ميزد.نيماي بزرگ، زماني كه ديد ديگر نميتواند «به هيچ كجاي آن شب تيره قباي ژنده خود را بياويزد.» به ترياك پناه برد. آنچه راه خودكشي را به نيما بسته بود، گذشته از نبوغش، زندگي خانوادگي سالم با همسر بينظيري مانند عاليه خانم بود، عشق و علاقه سرشاري كه به عاليه خانم و به پسرشان شراگيم داشت، «سادگي و صداقت اهل كوهستان» كه خود به آن ميباليد، رابطه عاشقانهيي كه با كوه و دشت و رود و خاك زاد و بومش و با طبيعت داشت، عشق و علاقه و همبستگي و تعهد بياندازهيي كه با همه انسانها، بويژه رنجبران و آنهايي كه قرباني فقر و رنج و ستم بودند، احساس ميكرد و بالاخره همدردي با هر موجود زندهيي بود.اگر همدردي او با «سوسك سيا، سيوليشه» براي نشان دادن اين امر كافي نيست بگذاريد داستان كوچكي برايتان بگويم.نيما در خانهاش موشي داشت كه به دود ترياك او عادت كرده بو و ميآمد زير عباي او پنهان ميشد و همراه با نيما ترياك ميكشيد و ميگذاشت دست مهربان نيما زير عبا يا پوستين نوازشش كند و اگر گفته نيما را درباره «سادگي و صداقت اهل كوهستان» باور نداريد بگذاريد دو تا داستان ديگر برايتان بگويم. روزي عاليه خانم از دستش برآشفته بود و نيما از سيمين همسر آلاحمد پرسيد كه براي دلجويي از عاليه خانم چه كند.
سيمين گفت يك سبد گل براي او ببرد.نيما توصيه سيمين را به گوش گرفت و يك من پياز خريد و براي عاليه خانم برد.شب ديگري او با عاليه خانم به اصطلاح قهر كرده بود، ازقبل منقل خودش را در يك شمد پيچيده بود و روي كولش گذاشته بود تا شبانه به يوش برود.چگونه و با چه وسيلهيي را خودش ميدانست و خدايش.پاسبان پست به گمان آنكه او دزد است جلويش را گرفته بود.او به پاسبان گفته بود «عاليه خانم» او را از خانه بيرون كرده و او راهي يوش است.پاسبان او را به خانهاش برگردانده بود و از عاليه خانم پرسيده بود چرا او را بيرون كرده.عاليه خانم گفته بود كه كسي او را بيرون نكرده و نيما رفته بود توي خانه و ماجرا به خوشي به پايان رسيده بود.
آنچه شاعر بزرگ ديگر ما دوست زندهيادم احمد شاملو را از خودكشي نجات ميداد علاوه بر نبوغش، تعهد اجتماعي و سياسي او و اعتقاد به حقانيت هنري خودش بود.«نه فريدونم، نه ولاديمير! نه ميميرم و نه بازميگردم.» با اين همه افسردگي روحي و ياس فلسفي او را هم به اعتياد به هرويين كشاند. ولي عشق و تعهد، او را از ورطه اعتياد پس كشيد و به سلامت بازگرداند. عشق و تعهد هم در زندگي شخصي و هم در زندگي هنري و اجتماعي و سياسياش. من خاطره دردناك دوره اعتيادش به هرويين را در تهران به ياد دارم.خاطره افسردگيهايش را خوب به ياد دارم و اينكه چگونه او خودش را با كار مداوم از افسردگي بيرون ميكشيد. در امريكا يك بار به من گفت «شعله جان، من اگر صبح تا شب كار نكنم ديوانه ميشوم» ولي آنچه بيش از همهچيز به يادم مانده است دوره پيروزمندانه پس از ترك اعتياد اوست و شعف و خوشي زندگي او پس از ازدواج با آيدا و عشق و شوري كه دوباره در طنين صدا و خنده مستانهاش پيدا شده بود، چهره عميق و شاد او را در ساحل نيوجرسي و در خانهام در فيلادلفيا فراموش نميكنم ولي هميشه در پشت چهره عميق او دردي را كه سالهاي سال كشيده بود به روشني ميديدم. چند روز پيش از انقلاب در دوره نخستوزيري بختيار وقتي او را با آيدا در خانهاش در لندن ديدم دوباره افسردگي و ياس فلسفي به آن چهره باز گشته بود.ولي آخرين طنيني كه از صداي پيروزمندانه و شادش هنوز در گوشم ميپيچد تلفني بود كه در آخرين سفرش به امريكا و پيش از بازگشتش به ايران از خانه زندهياد حميد محامدي در كاليفرنيا كرد. به تقليد از فيلم «هلو ويتنام!» گفت «هلو فيلادلفيا!» و خواست كه در دو سه روزي كه به بازگشتش مانده بود به ديدنش بروم كه متاسفانه نتوانستم. نبوغ نيما و شاملو و گنجينههاي ادبي كه براي ما به جاي گذاشتهاند جايي براي ترحم و تاسف از دردهاي زندگيشان باقي نميگذارد. ولي چه بسيار دوستان بيشمار ديگري كه افسردگي روحي و ياس فلسفي نابودشان كرد و آنها و ما را از ايجاد شاهكارهاي ادبي بسيار محروم كرد. هنوز به ياد دوست زندهيادم ساعدي هستم كه با همه كارهاي ارزشمندي كه به يادگار گذاشته است تمام عمرقرباني افسردگي روحي و ياس فلسفي بود و اگر مغز و معده خودش را با الكل از بين نبرده بود چه نوشتههاي ارزشمند بيشتري به وجود ميآورد. با اين همه آخرين باري كه او را در پاريس ديدم و شادي كودكانه و معصومانهاش را پس از ازدواج در چهرهاش مشاهده كردم، تمام خاطرههاي دردناك زندگي گذشتهاش از خاطرم محو شد. ولي خاطرههاي دردناك زندگي دوست عزيز ديگرم بهرام صادقي هرگز از خاطرم زدوده نخواهد شد.يادم هست كه پس از ترك اول اعتيادش به هرويين چه شور و شوق معصومانهيي داشت. بعد از سالها ترك تحصيل پزشكي دوباره به دانشكده برگشته بود و دوباره با من كه پس از ترك تحصيل خودم در سفر اول به امريكا در كلاس ششم پزشكي نام نوشته بودم همكلاس شده بود. ولي آن خوشي چند ماهي بيشتر به درازا نكشيد. وقتي در آخرين ملاقاتمان در كافه نادري حاضر نشد دانستم كه عفريته اعتياد دوباره به سراغش برگشته. بعد از حسن قائميان شنيدم كه شب پيشش با هم هرويين دست اولي زده بودند. ماه بعدش به من گفت: «من اگر در تهران بمانم ميميرم. ميخواهم به اصفهان برگردم. آنجا اگر روزي كمي ترياك هم بخورم بهتر از اين هرويين لعنتي است. ديگر او را نديدم ولي هنوز هر بار كه چهره معصوم و دردآلودش را به خاطر ميآورم چشمانم پر از اشك ميشود و به حال او و همه ما افسوس ميخورم.
بايد بگويم كه اين همه حاشيه رفتن با سوالي كه در بالا كردهايد بيارتباط نيست. پاسخ به اينكه چرا من مينويسم، زماني كه مينويسم و چرا نمينويسم، زماني كه نمينويسم در صفحات بالاست. هويتهاي گونهگون من به عنوان شاعر و نويسنده، پزشك و روانپزشك، استاد روانپزشكي و استاد ادبيات، منتقد هنري، فرهنگي و اجتماعي و فعال سياسي همه با همچنان سرشتهاند كه جداييناپذيرند. شاگردان و شنوندگان من ميگويند ما نميدانيم تو كي داري روانپزشكي درس ميدهي و كي ادبيات.زنم ميگويد تو كه هر روز با شنيدن اخبار ايران و جهان دچار افسردگي و ياس فلسفي ميشوي چرا شنيدن اخبار را ترك نميكني به جاي آنكه سعي كني از دهها منبع گونهگون همان اخبار را بشنوي.برادر جراحم ميگويد تو كه از شنيدن زندگي دردناك اين همه بيمار در مطبت تا به اين حد متاثر ميشوي و دنبال درآوردن پول هم نيستي چرا براي سومين و چهارمين بار بازنشسته نميشوي. پاسخ من اين است كه من نميتوانم حتي براي يك لحظه از آگاهي از Human condition غافل شوم، از درد و رنج انسانها و تمام موجودات زنده (از نهنگها و پرندههاي آغشته به نفتخام خليج مكزيك گرفته تا خرسهاي قطبي رو به نابودي قطب شمال و جنگلهاي رو به نابودي آمازون) متاثر نشوم، از نامردمي و بيعدالتي انسانها به يكديگر و حرص و آز و حيوانصفتيشان ديوانه نشوم. اين مسائل فكر و ذكر هر لحظه من هستند و مادههاي نوشتههايي كه مينويسم و نوشتههايي كه در اثر افسردگي و ياس نمينويسم.
بيرون از ساعتهاي نوشتن هم به داستاني كه مشغول نوشتن آن هستيد فكر ميكنيد؟
پاسخ اصلي اين سوال را در بالا دادهام. ولي درپاسخ برخي جزييات جواب مثبت است. توجه كنيد كه نوشتههاي نثر من رمان هستند و نه داستان كوتاه. من بيشتر به نوشتن رمان علاقه دارم تا به نوشتن داستان كوتاه. براي نوشتن رمان ارزشمند نويسنده بايد «بزرگ» فكر كند و «لقمه بزرگ» بردارد، حتي اگر آن لقمه بزرگتر از دهانش باشد. من ترجيح ميدهم كوشش كنم رماني چون «جنايت و مكافات» يا «برادران كارامازوف» بنويسم و كاملا در آن موفق نشوم تا شبهرماني بنويسم كه سر و صدا راه بيندازد و پول زيادي هم برايم دربياورد و فيلمش هم بكنند.(يك استوديوي فيلمبرداري هاليوود متن انگليسي «بيلنگر DEAD RECKONING »را براي فيلم كردن در نظر گرفت و فتوا داد كه اين كتاب برايشان «زيادي جدي» است.البته ترديد ندارم اين تنها دليلشان براي رد كتاب نبود و هيچ مطلبي در آن كتاب نيست كه به مذاق هاليوود خوش بيايد.) ضمنا در طول نوشتن يك رمان هميشه رويدادهايي پيش ميآيد كه نويسنده تصميم ميگيرد در رمانش بگنجاند. مثلا در رمان «بيلنگر» من در ابتدا قصد نداشتم زندگي «عمو جلال» را بطور مفصل وارد رمان بكنم. روزي كه اين فكر به سرم زد يكهو درازاي رمان يك برابر و نيم شد.
كارتان را چندبار بازنويسي ميكنيد؟ آن را قبل از چاپ براي آدم خاصي ميخوانيد؟
كارم را من چند بار بازنويسي (يا اين روزها كامپيوترنويسي) ميكنم و آن را براي كسي نميخوانم. «سفر شب» را پيش از چاپ براي چند نفر خواندم، يا به چند نفر دادم بخوانند، نه براي آنكه نظر انتقادي آنها را بپرسم، بلكه براي اينكه ميخواستم ببينم كه آيا ميتوانم جرات كنم كتاب را به اداره سانسور شاه بفرستم يا نه و آيا حرفهايي كه زدهام، با تمام زيركيام در پنهان كردنشان، سرم را به باد خواهند داد يا نه.وقتي طاهباز آن را در حضور من با صداي بلند ميخواند هي توقف ميكرد و با خنده ميگفت «اي فلان فلان شده.» چند صفحهاش را به صداي بلند در انتشارات نيل در چهارراه مخبرالدوله ميخوانديم و يكي از آن دو جواني كه آخر سر همه كاره انتشارات نيل شده بودند با اعتراض گفت «اگه اين كتاب رو اجازه چاپ بدن من ميرم راجع به اون كتاباي ما كه اجازه ندادن هزار جور قشقرق راه مياندازم.» آلاحمد كتاب را نخوانده بود ولي از بحثهاي طاهباز و ساعدي و ديگران از مضمون آن و خطرناك بودن مطالبش اطلاع داشت. ولي چون دل بزرگي داشت و تا آن زمان هنوز صابون ساواك كاملا به تن خود او و خليل ملكي و آن گروه نخورده بود و انشعابي بودن از حزب توده هنوز مصونيتي به آنها ميداد با خيال راحت هي به من ميگفت «جوون! چرا چاپش نميكني؟» البته بعد از چاپ هم نخستين كسي كه روي كتاب نقدي در مجله آرش نوشت و پته ما را روي آب ريخت خود او بود.
آيا بايد مكان ثابتي براي نوشتن داشته باشيد يا هرجا كه شد چندان تاثيري در كارتان ندارد؟
در جواني خيلي رمانتيك بودم و خيال ميكردم اگر در يك اتاق زير شيرواني با يك پنجره رو به خيابان (مثل برخي فيلمهاي فرانسوي) تنها زندگي كنم مرتب مينويسم.بعد مدتي به كافه فردوسي و كافه مولن روژ ميرفتم و شيرقهوه يا نوشيدنيهاي ديگر ميخوردم و مينوشتم. وقتي به گذشته نگاه ميكنم ميبينم مشكل بزرگ در كار نوشتن من همان بود كه تقريبا همه نويسندههاي ما داشتند: افسردگي روحي و ياس فلسفي .با افسردگي روحي و ياس فلسفي شعر گفتن راحت است چون آدم آن را خط به خط مينويسد. ولي نوشتن رمان مانند نوشتن يك سمفوني است يا مسابقه دو استقامت.آدم بايد هم حال نوشتن داشته باشد، هم ديد وسيع و هم استقامت. اغلب داستانهاي درازي كه رويش اسم رمان گذاشتهاند رمان نيستند. بويژه در ادبيات فارسي. مثلا بوف كور با تمام اهميتش در ادبيات جديد ما رمان نيست.11 فصل اول «سفر شب» را من در طول يك سال نوشتم. نوشتن فصل دوازدهم زمان زيادي طول كشيد چون در شهرها و كشورهاي مختلف آن را بازنويسي ميكردم. متن اصلي انگليسي «بيلنگر» را در شش هفته نوشتم. متن فارسي آن را در دو هفته.متن اسپانيايي و ايتاليايي آن هر كدام بيشتر از يك سال طول كشيد چون مرتب بايد زبانهاي ايتاليايي و اسپانيايي خودم را بهتر كنم و درباره خيلي اصطلاحات با آدمهاي ايتالياييزبان و اسپانياييزبان مشورت كنم.ترجمه فرانسه كتاب را هم چند سال پيش شروع كردم ولي كامپيوترم «كرش» كرد و بخش عمدهيي از آن ترجمه با نوشتههاي ديگري كه داشتم از بين رفتند. حالا مدتي است كه گرفتاريهاي گونهگون و ركود و كرختي باعث شده ترجمه فرانسه رمان را عقب بيندازم. نوشتن من ديگر هميشه در جلوي كامپيوتر خانهام است با يك پرده بزرگ.از كاركردن با «لپتاپ» و كامپيوترهاي كوچك خوشم نميآيد.
هنگام نوشتن چيزهاي ديگري هم ميخوانيد؟
بهتر است اول بپرسيد «هنگام نوشتن كارهاي ديگري هم ميكنيد؟» در سالهايي كه در تهران مينوشتم دانشجوي پزشكي بودم و براي كسب نان در مدارس انگليسي هم درس ميدادم و در وزارت كار هم مترجم و محقق بودم تا دوره انترني كه خودم را به وزارت خارجه انداختم و پستي در تركيه گرفتم تا بتوانم در غيبتم اجازه چاپ «سفر شب» را بگيرم و بعد از چاپش هم به امريكا فرار كنم. با همه آن گرفتاريها به علاوه افسردگي روحي و ياس فلسفي، بله باز هم خيلي چيزهاي ديگر ميخواندم. بعد از كوچ به امريكا گرفتاريهايم خيلي بيشتر شد. چون گذرنامه سياسيام را گرفته بودند و گذرنامه جديد هم نميدادند و فشار هم بود كه به ايران برم گردانند، 10 سال ديگر مجبور بودم تمام وقت در دانشگاهها اسم بنويسم و با كلي كلكهاي قانوني و غيرقانوني نگذارم مرا به ايران برگردانند.بعد از گرفتن يك مشت مدرك در ادبيات و هنرهاي زيبا و دكتراي فلسفه در ادبيات انگليسي، چون انترنيام را تمام نكرده بودم و مدارك پزشكيام را هم نگه داشته بودند مجبور شدم پزشكي را از نو در امريكا بخوانم و بعد از گرفتن تخصص در روانپزشكي به تدريس روانپزشكي و ادبيات مشغول شوم. با اين همه به خواندن و نوشتن و ترجمه ادامه دادم. ولي سالهاست كه ادبيات را فقط در زبانهاي اصليشان ميخوانم، دستكم به زبانهاي فرانسه و ايتاليايي و اسپانيايي. يك زمان كافكا و توماس مان را هم با بدبختي به زبان آلماني ميخواندم ولي آلماني را كم و بيش به كلي فراموش كردهام.
وقتي دوباره كتابهايتان يا داستانهاي تمام شدهيي را كه به دست خواننده رسيده ميخوانيد دوست داريد در جزييات تغييري دهيد و چيزي را عوض كنيد؟
بله.در چاپ تازه «سفر شب» در امريكا چيزهايي را كه درچاپ زمان شاه حذف شده بود اضافه كردم و تغييرات خيلي كمي در برخي جملات و پاراگرافها دادم.
شخصيتها و جاها را چطور نامگذاري ميكنيد؟
در ابتدا شخصيتها گاهي توسط شخصيت خاصي به من الهام ميشوند. گاهي چندين شخصيت را در يكي ادغام ميكنم.گاهي وقايع خاصي كه در رمان پيش ميآيند شخصيتي را تغيير ميدهند.گاهي شخصيت مانند شخصيتهاي واقعي در خود رمان تكامل پيداميكنند.گاهي شخصيتها از شخصيت داستاني ديگري متاثر ميشود. در پايان كار شخصيت ايجاد شده بايد به همان اندازه طبيعي جلوه كند و در اصطلاح انگليسي Round character باشد.
آيا نويسندهيي روي كارتان تاثير گذاشته است؟
نويسندههاي بسيار.در يك دوره همينگوي و استاين بك. در يك دوره آلبر كام، توماس مان، شكسپير، دانته و گوته. مهم آن است كه تاثير نويسندههاي ديگر در كار آدم مانند نخود لوبياي نپخته در آبگوشت نباشد.
وقتي مينويسيد خودتان را جاي شخصيتها ميگذاريد؟
اگر منظورتان اين است كه برخي شخصيتهاي من تا حدي اتوبيوگرافيك هستند جواب تا حدي مثبت است. مثلا ميگويند رمان اول هر نويسندهيي تا حدي اتوبيوگرافيك است. مسلما نويسنده تجربيات خودش را در هر رماني وارد ميكند.هر چه بيشتر شخصيت يك كاراكتر به شخصيت خود نويسنده نزديك باشد تجربيات مشتركشان بيشتر است.ولي اشتباهي كه مردم ميكنند اين است كه ميگويند چون اينجاي شخصيت داستان به اينجاي شخصيت نويسنده شبيه است پس آنجاي شخصيت هم وصف حال خود نويسنده است. نويسنده اغلب خودش را جاي شخصيتهايش ميگذارد تا طبيعي بودن آنها را آزمايش كند. تخيل نويسنده همانقدر در ايجاد كاراكترها دخيل است كه تجربيات شخصي نويسنده.
براي نوشتن داستان تحقيق ميكنيد؟ سختترين يا عجيبترينش چه بوده؟
من در نوشتن مقالات علميام هم به زور «تحقيق» ميكنم، چه برسد به نوشتن رمان.من در هر لحظه و در هر تجربه زندگيام مشغول تحقيق درباره انسان و تمام جوانب روحي او هستم. البته تحقيق براي كسي كه داستان تاريخي مينويسد يا داستانش واقعه حقيقي خاصي را دربرميگيرد لازم است. در كتاب «سفر شب» چون يك واقعه اعدام عمومي با دار زدن صورت ميگيرد من لازم ديدم كه به تماشاي يك صحنه اعدام بروم. بويژه كه آن آخرين اعدام عمومي بود كه در ايران صورت ميگرفت، در ميدان توپخانه. بعد از آن همه اعدامها را در خود زندان قصر انجام ميدادند. در ابتداي كتاب چون زندگي اسفبار زنان را در «قلعه» ترسيم ميكردم تصميم گرفتم مدتي به آنجا بروم و زندگي اين آدمها را از زبان خودشان بشنوم. براي اين كار صبحها كه مشتري نداشتند سراغشان ميرفتم و مانند يك مشتري پول ميدادم تا فقط سرگذشتشان را بشنوم. البته رفتن آنجا تك و تنها با فكل و كراوات و... خالي از ترس هم نبود. يك روز فكر كردم كه «تحقيق» من در «قلعه زاهدي» به پايان رسيده. ولي تحقيق راستين ديگري در انتظارم بود. ميخواستم شبي ديگر به آنجا بروم تا رفت و آمدهاي شبانه را ببينم. از قضا يك همكلاس دانشكده پزشكي من كه نياز مبرمي به رفتن به آنجا داشت ولي ميترسيد به آنجا برود به من التماس كرد كه او را به آنجا ببرم. من خواهشش را پذيرفتم. به يكي از خانههاي قلعه رفتيم. او كسي را انتخاب كرد. پنج تومان لازم را داد و با او به اتاق رفت.من به انتظار دوستم ايستادم. مدت كوتاهي بعد بيرون آمد ولي كمي آشفته بود. كاشف به عمل آمد كه زنك آبستن بود و از ترس آنكه از خانه بيرونش كنند و مجبور شود در خيابانهاي نفرتانگيز قلعه آواره شود اين را بروز نميداد. از هر پنج توماني كه مشتري ميداد سه تومانش به زن ميرسيد. او سه تومان ميگرفت و پنج تومان به هر مشتري پس ميداد تا رازش را بروز ندهند.من به دوستم گفتم «اميدوارم كه پنج تومان را پس نگرفته باشي.»
از همان اول ميدانيد داستان چطور تمام خواهد شد؟
گاهي بله.گاهي نه.داستان تكامل پيدا ميكند.
اگر در نوشتن به بنبست برسيد چه ميكنيد؟ آن كار را براي هميشه كنار ميگذاريد يا بعدا باز به سراغش ميرويد؟
من هنوز در نوشتن به بنبست نخوردهام. گاه در اثرمشكلات بيروني يا ياس فلسفي نوشتن يا انتشار اثري را سالها به تعويق انداختهام.هماكنون دو رمان نيمهتمام، دو كتاب شعر نيمهتمام و دو نمايشنامه دارم كه نوشتنشان را به تعويق مياندازم.يك سوال اين است كه آنها را به چه زبان بنويسم و براي كي؟ به قول W.H.Auden شعري كه در كتاب «بيلنگر» هم نقل كردهام.
Poetry makes nothing happen, it survives
خوشبختانه من هيچوقت مجبور نبودهام نان شبم را از نوشتن به كف بياورم تا به قول دوست زندهيادم شاملو زندگي را «در سفره نان همچنان پيش ببرم كه در سفره نام.» جز دو سالي كه در كادر سياسي بينالمللي بودم هميشه يا از راه طبابت نان خوردهام يا از راه تدريس.
آيا ترس اين را داريد كه راوي يا يكي از شخصيتها با شما يكي گرفته شود و آيا به خاطر اين ترس خودسانسوري كردهايد؟
اين سوال را تا اندازهيي قبلا پاسخ دادهام. من از اينكه كسي مرا با راوي يا شخصيتي يكي بگيرد باكي ندارم. به هر حال مردم استنباطات غلط ميكنند و نتايج غلط ميگيرند و اين اغلب ارتباط با درك غلطتشان از ادبيات است. شخصيت در چارچوب داستان وجود دارد و در همان چارچوب بايد موفق و قابل دفاع باشد. در مكتب «نقد جديد يا New Criticism» ميگويند مثلا در رمان «سپاهيان شبArmies of the Night » كاراكتر «نورمن ميلر» ارتباطي با نويسنده همان رمان به نام «نورمن ميلر» ندارد. ولي كاملا آگاهم كه پس از چاپ كتاب «يوليسيز» جيمز جويس نصف اهالي ايرلند او را آق كردند و پس از چاپ كتاب «سفر شب» تعدادي از دوستان و اقوام من به غلط از من رنجيدند. گاهي من خودسانسوري ميكنم براي آنكه دوستي را نرنجانم. انتشار متن انگليسي كتاب «بيلنگر» را من بيش از يك سال عقب انداختم تا پس از مرگ عمويم از سرطان.چون ميترسيدم او شباهتهايي بين «عمو جلال» رمان و خودش ببيند.
آيا موقع نوشتن خواننده در نظرتان هست؟
گاهي.ولي من چون رمانهايي مينويسم كه كاراكترهاي زيادي را شامل ميشوند در بخشهاي گونهگون خوانندههاي گونهگوني در نظرم هستند.
روزتان را به اين شكل ميگذرانيد كه به چيزها يي توجه كنيد و ماده خام براي داستان جمع كنيد؟
سوالتان مرا ياد آن ايماژي مياندازد كه زندهياد شاملو در يك شعرش داده بود، از شاعري كه در ميان زبالهها دنبال وزن و قافيه ميگردد.جواب كاملتان را در بالا دادهام.ولي براي توضيح اضافِ، ماده خام ادبيات خود «زندگي» است.من در تجربيات شخصي گوناگونم در سرتاسر جهان و در بيش از 30 سال اشتغالم به روانپزشكي براي هزارها داستان و رمان ماده خام دارند. بعضيها رمان فرمولي مينويسند. يعني يك فرمول انتخاب ميكنند و آن را به صد گونه ميپزند و به خورد مردم ميدهند.من ميتوانستم به جاي دو رمان دهها رمان نوشته باشم. ولي دو رماني كه من نوشتهام از اعماق وجود و تعهدات انساني من سرچشمه ميگيرند. منتقدي نوشته است كه ذكر و فكر من در نوشتههايم عدالت اجتماعي است و من اين نظر را ميپذيرم. رمانهاي من سند مردميها و نامردميهاي انسانها هستند نسبت به انسانهاي ديگر.
آيا شده از نوشتن چيزي منصرف شويد چون قبلا آن را براي كسي شرح دادهايد؟
از نوشتن خيلي چيزها منصرف شدهام ولي نه به آن دليل.