چهارشنبه، 5 مرداد 1390 - شماره 2221
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گفت و گو
عادت‌هاي نوشتن در گفت‌وگو با بهمن شعله‌ور
رمان‌هاي من سند نامردمي‌ها هستند

مرضيه رسولي

بعد از جعفر مدرس صادقي و رضا قاسمي، بهمن شعله‌ور سومين داستان‌نويسي است كه به سوال‌هاي تقريبا ثابت من از عادت‌هاي نوشتن پاسخ مي‌دهد. سوال‌ها ثابت است چون امكان مي‌دهد عادت‌هاي نويسندگان مختلف را با هم مقايسه كنيم و بفهميم شيوه كار داستان‌نويسان كجاها با هم متفاوت است و چه چيز در همه‌ آنها مشترك. بهمن شعله‌وردر امريكا زندگي مي‌كند. جز آثار اولش، بقيه داستان‌ها و شعرها و مقالاتش را به انگليسي نوشته. حدود چهار سال پيش، بعد از چنددهه دوري به ايران آمد و چند هفته ماندوتصويرمان از او به روز شد. ديگر او فقط اسمي روي كتاب شعرهاي «تي‌اس اليوت» و كتا افست «سفر شب» نبود. سوال‌ها را با ايميل براي او فرستادم و كامل شدن مصاحبه چندماه طول كشيد. چون در اين بين مشكلاتي براي كامپيوتر شعله‌ور پيش آمده بود تا اينكه يك روز به خودش گفته شب را بيدار مي‌ماند و تا وقتي اين مصاحبه را كامل نكرده به رختخواب نخواهد رفت. آن شب هربار كه آنلاين مي‌شدم مي‌ديدم چراغش در گوگل‌تاك روشن است و وقتي چراغ خاموش شد مصاحبه هم فرستاده شده بود. روند شب بيداري او در كل مصاحبه معلوم است. اول به سوال‌ها با تفصيل، سرصبر و با جزييات پاسخ داده. كم‌كم آن انرژي اوليه رو به كاهش گذاشته و پاسخ‌ها كوتاه شده است.اين نويسنده‌ 71 ساله كه «سرزمين‌ هرز» تي‌اس‌اليوت را در 17 سالگي ترجمه كرد، معروف‌ترين كتابش به فارسي، يعني «سفر شب» را در 18 سالگي نوشت؛ نويسنده‌يي كه در دهه دوم زندگي‌اش به اوج رسيد.

چه ‌وقت‌هايي به نوشتن مشغول هستيد؟ آيا برنامه ثابت و معيني داريد؟ ممكن است موقعيت خود را كه در آن مشغول نوشتن هستيد توضيح دهيد؟

من در هيچ كار زندگي‌ام مرتب نبوده‌ام و نظم و ترتيب نداشته‌ام. بيش از همه در كار نوشتنم. بويژه چون كه هميشه و در هر زماني با چند حرفه مختلف سر و كار داشته‌ام و چند تا هندوانه را با هم بالا و پايين مي‌انداخته‌ام. اما درباره نوشتن. در دبيرستان من هميشه به جاي انشا يك داستان مي‌نوشتم و دبيرهاي مدرسه هم از آنها استقبال مي‌كردند.در سن 5/10 سالگي وارد دبيرستان شاهپور تجريش شدم. دو سال و نيم جلو افتاده بودم چون مرا وقتي پنج سال و نيمه بودم از كودكستان به كلاس دوم برده بودند. داستان اين بود كه گويا در كودكستان من روزنامه‌ها را روان مي‌خواندم. با موافقت مدرسه و نفوذ پدرم كه قاضي دادگستري بود ، يك امتحان كذايي با نماينده وزارت فرهنگ ما را به اصطلاح «سه كلاس يكي» كرده بودند. در كلاس هفتم و هشتم داستان‌هاي من در دبيرستان اسمي در كرده بود. در كلاس هفتم يك بار به دليل نوشتن يك داستان «سياسي» رييس دبيرستان براي يك هفته مرا از دبيرستان اخراج كرده بود. گذشته از كلاس‌هاي انشا ما يك كلاس ادبيات «غيررسمي» هم داشتيم.جلال مقدم (كه بعدها همراه با فرخ غفاري فيلمساز شد و در فيلم‌ها بازي هم كرد) دبير نقاشي ما بود.ولي در كلاس‌هاي او حرفي از نقاشي نبود و تمام وقت به بحث فيلم و ادبيات فرانسه و شعراي سمبوليست فرانسوي چون بودلر و رمبو و ورلن مي‌گذشت. من هم شروع كرده بودم به گفتن شعر سفيد به رسم بودلر و رمبو و ورلن. يك روز شعري گفتم حاكي از شورش جواني ضد جامعه رياكار و فاسد. (از آن فقط يك خطش را به خاطر دارم: «بر دهانتان مس بطلان بكوبيد!») جلال مقدم في‌الفور ادعا كرد يك «رمبو» تازه كشف كرده و شعر مرا با كوس و كرنا به دفتر دبيران مدرسه برد.

برگرديم سر شيوه نوشتن.براي نوشتن من اول بايد حال (يا به قول انگليسي‌هاMood ) نوشتن داشته باشم. اين امر درباره بسياري از نويسنده‌ها و شعرا صادق است. فاكنر مي‌گفت براي پيدا كردن اين حال بايد نيم‌ساعتي پياده‌روي بكند ولي ترجيح مي‌داد اين كار را با پياده‌روي بكند تا با اسكاچ.من در مصاحبه‌يي با مجله Science سال‌ها پيش گفته‌ام كه بيشتر نويسنده‌ها و شعرا و هنرمندان Manic-Depressive هستند.يعني نيمي از اوقات دچار افسردگي روحي هستند و نيمي ديگر دچار شور و هيجان. در دوران نوجواني من (همچنان كه پيش از آن و بعد از آن) نويسنده‌ها و شعرا دلايل زيادي براي افسردگي روحي داشتند و حتي دلايل بيشتري براي ياس فلسفي، ادغام اين دو حالت معجون كشنده‌يي است و خودكشي و اعتياد بسياري از نويسندگان و شعرا و هنرمندان اتفاقي نيست.بوف كور سند بارزي است از حالت روحي مردي كه هم دچار افسردگي روحي شديد است و هم دچار ياس فلسفي شديد. افسردگي و ياسي كه با استعمال ترياك بيشتر و بيشتر شد تا آنكه راهي جز خودكشي باقي نماند. محمدعلي جمالزاده در نوجواني در حال گريز به فرانسه از راه لبنان بود كه خبر دارزدن پدرش به او رسيد و گمان مي‌كنم او ديگر هرگز به ايران بازنگشت. نماينده اين افسردگي روحي و ياس فلسفي در آن زمان جمله‌يي بود كه علي‌اصغر حاج سيدجوادي، زماني كه من در سن چهارده، پانزده سالگي براي اطلاعات شبانه داستان ترجمه مي‌كردم، به من گفت: «ماها رو رضا شاه... اگه ديگه اميدي هست به شما جوون‌ها ست.» اين حرفي بود كه آل‌احمد هم مكررا مي‌زد.نيماي بزرگ، زماني كه ديد ديگر نمي‌تواند «به هيچ كجاي آن شب تيره قباي ژنده خود را بياويزد.» به ترياك پناه برد. آنچه راه خودكشي را به نيما بسته بود، گذشته از نبوغش، زندگي خانوادگي سالم با همسر بي‌نظيري مانند عاليه خانم بود، عشق و علاقه سرشاري كه به عاليه خانم و به پسرشان شراگيم داشت، «سادگي و صداقت اهل كوهستان» كه خود به آن مي‌باليد، رابطه عاشقانه‌يي كه با كوه و دشت و رود و خاك زاد و بومش و با طبيعت داشت، عشق و علاقه و همبستگي و تعهد بي‌اندازه‌يي كه با همه انسان‌ها، بويژه رنجبران و آنهايي كه قرباني فقر و رنج و ستم بودند، احساس مي‌كرد و بالاخره همدردي با هر موجود زنده‌يي بود.اگر همدردي او با «سوسك سيا، سيوليشه» براي نشان دادن اين امر كافي نيست بگذاريد داستان كوچكي برايتان بگويم.نيما در خانه‌اش موشي داشت كه به دود ترياك او عادت كرده بو و مي‌آمد زير عباي او پنهان مي‌شد و همراه با نيما ترياك مي‌كشيد و مي‌گذاشت دست مهربان نيما زير عبا يا پوستين نوازشش كند و اگر گفته نيما را درباره «سادگي و صداقت اهل كوهستان» باور نداريد بگذاريد دو تا داستان ديگر برايتان بگويم. روزي عاليه خانم از دستش برآشفته بود و نيما از سيمين همسر آل‌احمد پرسيد كه براي دلجويي از عاليه خانم چه كند.

سيمين گفت يك سبد گل براي او ببرد.نيما توصيه سيمين را به گوش گرفت و يك من پياز خريد و براي عاليه خانم برد.شب ديگري او با عاليه خانم به اصطلاح قهر كرده بود، ازقبل منقل خودش را در يك شمد پيچيده بود و روي كولش گذاشته بود تا شبانه به يوش برود.چگونه و با چه وسيله‌يي را خودش مي‌دانست و خدايش.پاسبان پست به گمان آنكه او دزد است جلويش را گرفته بود.او به پاسبان گفته بود «عاليه خانم» او را از خانه بيرون كرده و او راهي يوش است.پاسبان او را به خانه‌اش برگردانده بود و از عاليه خانم پرسيده بود چرا او را بيرون كرده.عاليه خانم گفته بود كه كسي او را بيرون نكرده و نيما رفته بود توي خانه و ماجرا به خوشي به پايان رسيده بود.

آنچه شاعر بزرگ ديگر ما دوست زنده‌يادم احمد شاملو را از خودكشي نجات مي‌داد علاوه بر نبوغش، تعهد اجتماعي و سياسي او و اعتقاد به حقانيت هنري خودش بود.«نه فريدونم، نه ولاديمير! نه مي‌ميرم و نه بازمي‌گردم.» با اين همه افسردگي روحي و ياس فلسفي او را هم به اعتياد به هرويين كشاند. ولي عشق و تعهد، او را از ورطه اعتياد پس كشيد و به سلامت بازگرداند. عشق و تعهد هم در زندگي شخصي و هم در زندگي هنري و اجتماعي و سياسي‌اش. من خاطره دردناك دوره اعتيادش به هرويين را در تهران به ياد دارم.خاطره افسردگي‌هايش را خوب به ياد دارم و اينكه چگونه او خودش را با كار مداوم از افسردگي بيرون مي‌كشيد. در امريكا يك بار به من گفت «شعله جان، من اگر صبح تا شب كار نكنم ديوانه مي‌شوم» ولي آنچه بيش از همه‌چيز به يادم مانده است دوره پيروزمندانه پس از ترك اعتياد اوست و شعف و خوشي زندگي او پس از ازدواج با آيدا و عشق و شوري كه دوباره در طنين صدا و خنده مستانه‌اش پيدا شده بود، چهره عميق و شاد او را در ساحل نيوجرسي و در خانه‌ام در فيلادلفيا فراموش نمي‌كنم ولي هميشه در پشت چهره عميق او دردي را كه سال‌هاي سال كشيده بود به روشني مي‌ديدم. چند روز پيش از انقلاب در دوره نخست‌وزيري بختيار وقتي او را با آيدا در خانه‌اش در لندن ديدم دوباره افسردگي و ياس فلسفي به آن چهره باز گشته بود.ولي آخرين طنيني كه از صداي پيروزمندانه و شادش هنوز در گوشم مي‌پيچد تلفني بود كه در آخرين سفرش به امريكا و پيش از بازگشتش به ايران از خانه زنده‌ياد حميد محامدي در كاليفرنيا كرد. به تقليد از فيلم «هلو ويتنام!» گفت «هلو فيلادلفيا!» و خواست كه در دو سه روزي كه به بازگشتش مانده بود به ديدنش بروم كه متاسفانه نتوانستم. نبوغ نيما و شاملو و گنجينه‌هاي ادبي كه براي ما به جاي گذاشته‌اند جايي براي ترحم و تاسف از دردهاي زندگي‌شان باقي نمي‌گذارد. ولي چه بسيار دوستان بي‌شمار ديگري كه افسردگي روحي و ياس فلسفي نابودشان كرد و آنها و ما را از ايجاد شاهكارهاي ادبي بسيار محروم كرد. هنوز به ياد دوست زنده‌يادم ساعدي هستم كه با همه كارهاي ارزشمندي كه به يادگار گذاشته است تمام عمرقرباني افسردگي روحي و ياس فلسفي بود و اگر مغز و معده خودش را با الكل از بين نبرده بود چه نوشته‌هاي ارزشمند بيشتري به وجود مي‌آورد. با اين همه آخرين باري كه او را در پاريس ديدم و شادي كودكانه و معصومانه‌اش را پس از ازدواج در چهره‌اش مشاهده كردم، تمام خاطره‌هاي دردناك زندگي گذشته‌اش از خاطرم محو شد. ولي خاطره‌هاي دردناك زندگي دوست عزيز ديگرم بهرام صادقي هرگز از خاطرم زدوده نخواهد شد.يادم هست كه پس از ترك اول اعتيادش به هرويين چه شور و شوق معصومانه‌يي داشت. بعد از سال‌ها ترك تحصيل پزشكي دوباره به دانشكده برگشته بود و دوباره با من كه پس از ترك تحصيل خودم در سفر اول به امريكا در كلاس ششم پزشكي نام نوشته بودم همكلاس شده بود. ولي آن خوشي چند ماهي بيشتر به درازا نكشيد. وقتي در آخرين ملاقاتمان در كافه نادري حاضر نشد دانستم كه عفريته اعتياد دوباره به سراغش برگشته. بعد از حسن قائميان شنيدم كه شب پيشش با هم هرويين دست اولي زده بودند. ماه بعدش به من گفت: «من اگر در تهران بمانم مي‌ميرم. مي‌خواهم به اصفهان برگردم. آنجا اگر روزي كمي ترياك هم بخورم بهتر از اين هرويين لعنتي است. ديگر او را نديدم ولي هنوز هر بار كه چهره معصوم و دردآلودش را به خاطر مي‌آورم چشمانم پر از اشك مي‌شود و به حال او و همه ما افسوس مي‌خورم.

بايد بگويم كه اين همه حاشيه رفتن با سوالي كه در بالا كرده‌ايد بي‌ارتباط نيست. پاسخ به اينكه چرا من مي‌نويسم، زماني كه مي‌نويسم و چرا نمي‌نويسم، زماني كه نمي‌نويسم در صفحات بالاست. هويت‌هاي گونه‌گون من به عنوان شاعر و نويسنده، پزشك و روانپزشك، استاد روانپزشكي و استاد ادبيات، منتقد هنري، فرهنگي و اجتماعي و فعال سياسي همه با هم‌چنان سرشته‌اند كه جدايي‌ناپذيرند. شاگردان و شنوندگان من مي‌گويند ما نمي‌دانيم تو كي داري روانپزشكي درس مي‌دهي و كي ادبيات.زنم مي‌گويد تو كه هر روز با شنيدن اخبار ايران و جهان دچار افسردگي و ياس فلسفي مي‌شوي چرا شنيدن اخبار را ترك نمي‌كني به جاي آنكه سعي كني از ده‌ها منبع گونه‌گون همان اخبار را بشنوي.برادر جراحم مي‌گويد تو كه از شنيدن زندگي دردناك اين همه بيمار در مطبت تا به اين حد متاثر مي‌شوي و دنبال درآوردن پول هم نيستي چرا براي سومين و چهارمين بار بازنشسته نمي‌شوي. پاسخ من اين است كه من نمي‌توانم حتي براي يك لحظه از آگاهي از Human condition غافل شوم، از درد و رنج انسان‌ها و تمام موجودات زنده (از نهنگ‌ها و پرنده‌هاي آغشته به نفت‌خام خليج مكزيك گرفته تا خرس‌هاي قطبي رو به نابودي قطب شمال و جنگل‌هاي رو به نابودي آمازون) متاثر نشوم، از نامردمي و بي‌عدالتي انسان‌ها به يكديگر و حرص و آز و حيوان‌صفتي‌شان ديوانه نشوم. اين مسائل فكر و ذكر هر لحظه من هستند و ماده‌هاي نوشته‌هايي كه مي‌نويسم و نوشته‌هايي كه در اثر افسردگي و ياس نمي‌نويسم.

بيرون از ساعت‌هاي نوشتن هم به داستاني كه مشغول نوشتن آن هستيد فكر مي‌كنيد؟

پاسخ اصلي اين سوال را در بالا داده‌ام. ولي درپاسخ برخي جزييات جواب مثبت است. توجه كنيد كه نوشته‌هاي نثر من رمان هستند و نه داستان كوتاه. من بيشتر به نوشتن رمان علاقه دارم تا به نوشتن داستان كوتاه. براي نوشتن رمان ارزشمند نويسنده بايد «بزرگ» فكر كند و «لقمه بزرگ» بردارد، حتي اگر آن لقمه بزرگ‌تر از دهانش باشد. من ترجيح مي‌دهم كوشش كنم رماني چون «جنايت و مكافات» يا «برادران كارامازوف» بنويسم و كاملا در آن موفق نشوم تا شبه‌رماني بنويسم كه سر و صدا راه بيندازد و پول زيادي هم برايم دربياورد و فيلمش هم بكنند.(يك استوديوي فيلمبرداري هاليوود متن انگليسي «بي‌لنگر DEAD RECKONING »را براي فيلم كردن در نظر گرفت و فتوا داد كه اين كتاب برايشان «زيادي جدي» است.البته ترديد ندارم اين تنها دليلشان براي رد كتاب نبود و هيچ مطلبي در آن كتاب نيست كه به مذاق هاليوود خوش بيايد.) ضمنا در طول نوشتن يك رمان هميشه رويدادهايي پيش مي‌آيد كه نويسنده تصميم مي‌گيرد در رمانش بگنجاند. مثلا در رمان «بي‌لنگر» من در ابتدا قصد نداشتم زندگي «عمو جلال» را بطور مفصل وارد رمان بكنم. روزي كه اين فكر به سرم زد يكهو درازاي رمان يك برابر و نيم شد.

كارتان را چندبار بازنويسي مي‌كنيد؟ آن را قبل از چاپ براي آدم خاصي مي‌خوانيد؟

كارم را من چند بار بازنويسي (يا اين روزها كامپيوترنويسي) مي‌كنم و آن را براي كسي نمي‌خوانم. «سفر شب» را پيش از چاپ براي چند نفر خواندم، يا به چند نفر دادم بخوانند، نه براي آنكه نظر انتقادي آنها را بپرسم، بلكه براي اينكه مي‌خواستم ببينم كه آيا مي‌توانم جرات كنم كتاب را به اداره سانسور شاه بفرستم يا نه و آيا حرف‌هايي كه زده‌ام، با تمام زيركي‌ام در پنهان كردنشان، سرم را به باد خواهند داد يا نه.وقتي طاهباز آن را در حضور من با صداي بلند مي‌خواند هي توقف مي‌كرد و با خنده مي‌گفت «اي فلان فلان شده.» چند صفحه‌اش را به صداي بلند در انتشارات نيل در چهارراه مخبرالدوله مي‌خوانديم و يكي از آن دو جواني كه آخر سر همه كاره انتشارات نيل شده بودند با اعتراض گفت «اگه اين كتاب رو اجازه چاپ بدن من ميرم راجع به اون كتاباي ما كه اجازه ندادن هزار جور قشقرق راه مي‌اندازم.» آل‌احمد كتاب را نخوانده بود ولي از بحث‌هاي طاهباز و ساعدي و ديگران از مضمون آن و خطرناك بودن مطالبش اطلاع داشت. ولي چون دل بزرگي داشت و تا آن زمان هنوز صابون ساواك كاملا به تن خود او و خليل ملكي و آن گروه نخورده بود و انشعابي بودن از حزب توده هنوز مصونيتي به آنها مي‌داد با خيال راحت هي به من مي‌گفت «جوون! چرا چاپش نمي‌كني؟» البته بعد از چاپ هم نخستين كسي كه روي كتاب نقدي در مجله آرش نوشت و پته ما را روي آب ريخت خود او بود.

آيا بايد مكان ثابتي براي نوشتن داشته باشيد يا هرجا كه شد چندان تاثيري در كارتان ندارد؟

در جواني خيلي رمانتيك بودم و خيال مي‌كردم اگر در يك اتاق زير شيرواني با يك پنجره رو به خيابان (مثل برخي فيلم‌هاي فرانسوي) تنها زندگي كنم مرتب مي‌نويسم.بعد مدتي به كافه فردوسي و كافه مولن روژ مي‌رفتم و شيرقهوه يا نوشيدني‌هاي ديگر مي‌خوردم و مي‌نوشتم. وقتي به گذشته نگاه مي‌كنم مي‌بينم مشكل بزرگ در كار نوشتن من همان بود كه تقريبا همه نويسنده‌هاي ما داشتند: افسردگي روحي و ياس فلسفي .با افسردگي روحي و ياس فلسفي شعر گفتن راحت است چون آدم آن را خط به خط مي‌نويسد. ولي نوشتن رمان مانند نوشتن يك سمفوني است يا مسابقه دو استقامت.آدم بايد هم حال نوشتن داشته باشد، هم ديد وسيع و هم استقامت. اغلب داستان‌هاي درازي كه رويش اسم رمان گذاشته‌اند رمان نيستند. بويژه در ادبيات فارسي. مثلا بوف كور با تمام اهميتش در ادبيات جديد ما رمان نيست.11 فصل اول «سفر شب» را من در طول يك سال نوشتم. نوشتن فصل دوازدهم زمان زيادي طول كشيد چون در شهرها و كشورهاي مختلف آن را بازنويسي مي‌كردم. متن اصلي انگليسي «بي‌لنگر» را در شش هفته نوشتم. متن فارسي آن را در دو هفته.متن اسپانيايي و ايتاليايي آن هر كدام بيشتر از يك سال طول كشيد چون مرتب بايد زبان‌هاي ايتاليايي و اسپانيايي خودم را بهتر كنم و درباره خيلي اصطلاحات با آدم‌هاي ايتاليايي‌زبان و اسپانيايي‌زبان مشورت كنم.ترجمه فرانسه كتاب را هم چند سال پيش شروع كردم ولي كامپيوترم «كرش» كرد و بخش عمده‌يي از آن ترجمه با نوشته‌هاي ديگري كه داشتم از بين رفتند. حالا مدتي است كه گرفتاري‌هاي گونه‌گون و ركود و كرختي باعث شده ترجمه فرانسه رمان را عقب بيندازم. نوشتن من ديگر هميشه در جلوي كامپيوتر خانه‌ام است با يك پرده بزرگ.از كاركردن با «لپ‌تاپ» و كامپيوتر‌هاي كوچك خوشم نمي‌آيد.

هنگام نوشتن چيزهاي ديگري هم مي‌خوانيد؟

بهتر است اول بپرسيد «هنگام نوشتن كارهاي ديگري هم مي‌كنيد؟» در سال‌هايي كه در تهران مي‌نوشتم دانشجوي پزشكي بودم و براي كسب نان در مدارس انگليسي هم درس مي‌دادم و در وزارت كار هم مترجم و محقق بودم تا دوره انترني كه خودم را به وزارت خارجه انداختم و پستي در تركيه گرفتم تا بتوانم در غيبتم اجازه چاپ «سفر شب» را بگيرم و بعد از چاپش هم به امريكا فرار كنم. با همه آن گرفتاري‌ها به علاوه افسردگي روحي و ياس فلسفي، بله باز هم خيلي چيزهاي ديگر مي‌خواندم. بعد از كوچ به امريكا گرفتاري‌هايم خيلي بيشتر شد. چون گذرنامه سياسي‌ام را گرفته بودند و گذرنامه جديد هم نمي‌دادند و فشار هم بود كه به ايران برم گردانند، 10 سال ديگر مجبور بودم تمام وقت در دانشگاه‌ها اسم بنويسم و با كلي كلك‌هاي قانوني و غيرقانوني نگذارم مرا به ايران بر‌گردانند.بعد از گرفتن يك مشت مدرك در ادبيات و هنرهاي زيبا و دكتراي فلسفه در ادبيات انگليسي، چون انترني‌ام را تمام نكرده بودم و مدارك پزشكي‌ام را هم نگه داشته بودند مجبور شدم پزشكي را از نو در امريكا بخوانم و بعد از گرفتن تخصص در روانپزشكي به تدريس روانپزشكي و ادبيات مشغول شوم. با اين همه به خواندن و نوشتن و ترجمه ادامه دادم. ولي سال‌هاست كه ادبيات را فقط در زبان‌هاي اصلي‌شان مي‌خوانم، دست‌‌كم به زبان‌هاي فرانسه و ايتاليايي و اسپانيايي. يك زمان كافكا و توماس مان را هم با بدبختي به زبان آلماني مي‌خواندم ولي آلماني را كم و بيش به كلي فراموش كرده‌ام.

وقتي دوباره كتاب‌هايتان يا داستان‌هاي تمام شده‌يي را كه به دست خواننده رسيده مي‌خوانيد دوست داريد در جزييات تغييري دهيد و چيزي را عوض كنيد؟

بله.در چاپ تازه «سفر شب» در امريكا چيزهايي را كه درچاپ زمان شاه حذف شده بود اضافه كردم و تغييرات خيلي كمي در برخي جملات و پاراگراف‌ها دادم.

شخصيت‌ها و جاها را چطور نامگذاري مي‌كنيد؟

در ابتدا شخصيت‌ها گاهي توسط شخصيت خاصي به من الهام مي‌شوند. گاهي چندين شخصيت را در يكي ادغام مي‌كنم.گاهي وقايع خاصي كه در رمان پيش مي‌آيند شخصيتي را تغيير مي‌دهند.گاهي شخصيت مانند شخصيت‌هاي واقعي در خود رمان تكامل پيدامي‌كنند.گاهي شخصيت‌ها از شخصيت داستاني ديگري متاثر مي‌شود. در پايان كار شخصيت ايجاد شده بايد به همان اندازه طبيعي جلوه كند و در اصطلاح انگليسي Round character باشد.

آيا نويسنده‌يي روي كارتان تاثير گذاشته است؟

نويسنده‌هاي بسيار.در يك دوره همينگوي و استاين بك. در يك دوره آلبر كام، توماس مان، شكسپير، دانته و گوته. مهم آن است كه تاثير نويسنده‌هاي ديگر در كار آدم مانند نخود لوبياي نپخته در آبگوشت نباشد.

وقتي مي‌نويسيد خودتان را جاي شخصيت‌ها مي‌گذاريد؟

اگر منظورتان اين است كه برخي شخصيت‌هاي من تا حدي اتوبيوگرافيك هستند جواب تا حدي مثبت است. مثلا مي‌گويند رمان اول هر نويسنده‌يي تا حدي اتوبيوگرافيك است. مسلما نويسنده تجربيات خودش را در هر رماني وارد مي‌كند.هر چه بيشتر شخصيت يك كاراكتر به شخصيت خود نويسنده نزديك باشد تجربيات مشتركشان بيشتر است.ولي اشتباهي كه مردم مي‌كنند اين است كه مي‌گويند چون اينجاي شخصيت داستان به اينجاي شخصيت نويسنده شبيه است پس آنجاي شخصيت هم وصف حال خود نويسنده است. نويسنده اغلب خودش را جاي شخصيت‌هايش مي‌گذارد تا طبيعي بودن آنها را آزمايش كند. تخيل نويسنده همانقدر در ايجاد كاراكترها دخيل است كه تجربيات شخصي نويسنده.

براي نوشتن داستان تحقيق مي‌كنيد؟ سخت‌ترين يا عجيب‌ترينش چه بوده؟

من در نوشتن مقالات علمي‌ام هم به زور «تحقيق» مي‌كنم، چه برسد به نوشتن رمان.من در هر لحظه و در هر تجربه زندگي‌ام مشغول تحقيق درباره انسان و تمام جوانب روحي او هستم. البته تحقيق براي كسي كه داستان تاريخي مي‌نويسد يا داستانش واقعه حقيقي خاصي را دربرمي‌گيرد لازم است. در كتاب «سفر شب» چون يك واقعه اعدام عمومي با‌ دار زدن صورت مي‌گيرد من لازم ديدم كه به تماشاي يك صحنه اعدام بروم. بويژه كه آن آخرين اعدام عمومي بود كه در ايران صورت مي‌گرفت، در ميدان توپخانه. بعد از آن همه اعدام‌ها را در خود زندان قصر انجام مي‌دادند. در ابتداي كتاب چون زندگي اسفبار زنان را در «قلعه» ترسيم مي‌كردم تصميم گرفتم مدتي به آنجا بروم و زندگي اين آدم‌ها را از زبان خودشان بشنوم. براي اين كار صبح‌ها كه مشتري نداشتند سراغشان مي‌رفتم و مانند يك مشتري پول مي‌دادم تا فقط سرگذشتشان را بشنوم. البته رفتن آنجا تك و تنها با فكل و كراوات و... خالي از ترس هم نبود. يك روز فكر كردم كه «تحقيق» من در «قلعه زاهدي» به پايان رسيده. ولي تحقيق راستين ديگري در انتظارم بود. مي‌خواستم شبي ديگر به آنجا بروم تا رفت و آمد‌هاي شبانه را ببينم. از قضا يك همكلاس دانشكده پزشكي من كه نياز مبرمي به رفتن به آنجا داشت ولي مي‌ترسيد به آنجا برود به من التماس كرد كه او را به آنجا ببرم. من خواهشش را پذيرفتم. به يكي از خانه‌هاي قلعه رفتيم. او كسي را انتخاب كرد. پنج تومان لازم را داد و با او به اتاق رفت.من به انتظار دوستم ايستادم. مدت كوتاهي بعد بيرون آمد ولي كمي آشفته بود. كاشف به عمل آمد كه زنك آبستن بود و از ترس آنكه از خانه بيرونش كنند و مجبور شود در خيابان‌هاي نفرت‌انگيز قلعه آواره شود اين را بروز نمي‌داد. از هر پنج توماني كه مشتري مي‌داد سه تومانش به زن مي‌رسيد. او سه تومان مي‌گرفت و پنج تومان به هر مشتري پس مي‌داد تا رازش را بروز ندهند.من به دوستم گفتم «اميدوارم كه پنج تومان را پس نگرفته باشي.»

از همان اول مي‌دانيد داستان چطور تمام خواهد شد؟

گاهي بله.گاهي نه.داستان تكامل پيدا مي‌كند.

اگر در نوشتن به بن‌بست برسيد چه مي‌كنيد؟ آن كار را براي هميشه كنار مي‌گذاريد يا بعدا باز به سراغش مي‌رويد؟

من هنوز در نوشتن به بن‌بست نخورده‌ام. گاه در اثرمشكلات بيروني يا ياس فلسفي نوشتن يا انتشار اثري را سال‌ها به تعويق انداخته‌ام.هم‌اكنون دو رمان نيمه‌تمام، دو كتاب شعر نيمه‌تمام و دو نمايشنامه دارم كه نوشتنشان را به تعويق مي‌اندازم.يك سوال اين است كه آنها را به چه زبان بنويسم و براي كي؟ به قول W.H.Auden شعري كه در كتاب «بي‌لنگر» هم نقل كرده‌ام.

Poetry makes nothing happen, it survives

خوشبختانه من هيچ‌وقت مجبور نبوده‌ام نان شبم را از نوشتن به كف بياورم تا به قول دوست زنده‌يادم شاملو زندگي را «در سفره نان همچنان پيش ببرم كه در سفره نام.» جز دو سالي كه در كادر سياسي بين‌المللي بودم هميشه يا از راه طبابت نان خورده‌ام يا از راه تدريس.

آيا ترس اين را داريد كه راوي يا يكي از شخصيت‌ها با شما يكي گرفته شود و آيا به خاطر اين ترس خودسانسوري كرده‌ايد؟

اين سوال را تا اندازه‌يي قبلا پاسخ داده‌ام. من از اينكه كسي مرا با راوي يا شخصيتي يكي بگيرد باكي ندارم. به هر حال مردم استنباطات غلط مي‌كنند و نتايج غلط مي‌گيرند و اين اغلب ارتباط با درك غلطتشان از ادبيات است. شخصيت در چارچوب داستان وجود دارد و در همان چارچوب بايد موفق و قابل دفاع باشد. در مكتب «نقد جديد يا New Criticism» مي‌گويند مثلا در رمان «سپاهيان شبArmies of the Night » كاراكتر «نورمن ميلر» ارتباطي با نويسنده همان رمان به نام «نورمن ميلر» ندارد. ولي كاملا آگاهم كه پس از چاپ كتاب «يوليسيز» جيمز جويس نصف اهالي ايرلند او را آق كردند و پس از چاپ كتاب «سفر شب» تعدادي از دوستان و اقوام من به غلط از من رنجيدند. گاهي من خودسانسوري مي‌كنم براي آنكه دوستي را نرنجانم. انتشار متن انگليسي كتاب «بي‌لنگر» را من بيش از يك سال عقب انداختم تا پس از مرگ عمويم از سرطان.چون مي‌ترسيدم او شباهت‌هايي بين «عمو جلال» رمان و خودش ببيند.

آيا موقع نوشتن خواننده در نظرتان هست؟

گاهي.ولي من چون رمان‌هايي مي‌نويسم كه كاراكترهاي زيادي را شامل مي‌شوند در بخش‌هاي گونه‌گون خواننده‌هاي گونه‌گوني در نظرم هستند.

روزتان را به اين شكل مي‌گذرانيد كه به چيزها يي توجه كنيد و ماده خام براي داستان جمع كنيد؟

سوالتان مرا ياد آن ايماژي مي‌اندازد كه زنده‌ياد شاملو در يك شعرش داده بود، از شاعري كه در ميان زباله‌ها دنبال وزن و قافيه مي‌گردد.جواب كاملتان را در بالا داده‌ام.ولي براي توضيح اضافِ، ماده خام ادبيات خود «زندگي» است.من در تجربيات شخصي گوناگونم در سرتاسر جهان و در بيش از 30 سال اشتغالم به روانپزشكي براي هزارها داستان و رمان ماده خام دارند. بعضي‌ها رمان فرمولي مي‌نويسند. يعني يك فرمول انتخاب مي‌كنند و آن را به صد گونه مي‌پزند و به خورد مردم مي‌دهند.من مي‌توانستم به جاي دو رمان ده‌ها رمان نوشته باشم. ولي دو رماني كه من نوشته‌ام از اعماق وجود و تعهدات انساني من سرچشمه مي‌گيرند. منتقدي نوشته است كه ذكر و فكر من در نوشته‌هايم عدالت اجتماعي است و من اين نظر را مي‌پذيرم. رمان‌هاي من سند مردمي‌ها و نامردمي‌هاي انسان‌ها هستند نسبت به انسان‌هاي ديگر.

آيا شده از نوشتن چيزي منصرف شويد چون قبلا آن را براي كسي شرح داده‌ايد؟

از نوشتن خيلي چيزها منصرف شده‌ام ولي نه به آن دليل.
به زباني ديگر
من در سال 1968 از سر اجبار و براي حفظ جانم به امريكا گريختم و در اينجا مقيم شدم. به قول معروف به اين در نه پي حشمت و جاه آمده بودم. بلكه از بد حادثه اينجا به پناه آمده بودم. نخستين كارم ترجمه «سفر شب» به زبان انگليسي و انتشار آن در امريكا بود. اگر به نوشتن به زبان فارسي ادامه مي‌دادم براي چه خوانندگاني اين كار را مي‌كردم؟ ايرانياني كه دور تا دور امريكا پراكنده‌اند اغلبشان اهل خواندن ادبيات جدي نيستند.جنوب كاليفرنيا بزرگ‌ترين اجتماع ايرانيان مقيم امريكا را دارد. كافي است چند شب به تلويزيون‌هاي لس‌آنجلس گوش كنيد تا دريابيد بيشترين آنها چه كساني هستند. زبان جامعه‌يي كه نويسنده در آن زندگي مي‌كند شرايط تازه‌يي را به نويسنده تحميل مي‌كند.مگر آنكه نويسنده به آن زبان آشنايي و تسلط نداشته باشد. متاسفانه يا خوشبختانه من به زبان انگليسي تسلط داشتم و وقتي شروع به گرفتن دكتراي ادبيات انگليس و امريكا كردم اشتغالم به زبان و ادبيات انگليس روز به روز بيشتر شد. هفت هشت ده تا كتابي را كه بعد از آن در امريكا منتشر كردم همه شعر بودند به زبان انگليسي.وقتي صبح تا شب با زبان خاصي در محيطتان طرفيد و هفته‌يي صدها صفحه هم به زبان انگليسي براي دكتراي آن زبان مي‌خوانيد و مي‌نويسيد و به همان زبان هم درس مي‌دهيد، روز به روز فكر كردن و نوشتن به آن زبان برايتان آسان‌تر مي‌شود. وقتي شروع كردم به زبان انگليسي خواب ديدن فهميدم كه ديگر كار از كار گذشته و زبان انگليسي تا اعماق ناخودآگاهم نفوذ كرده. ولي درست در همان زمان اشعارم به انگليسي جهش عظيمي كرد و خيلي بيشتر شعر ناب شد تا ايده‌هاي شاعرانه نوشته شده با نثري شسته و رفته.در اين سال‌ها تنها زماني به فارسي شعر گفته‌ام كه وقايعي در ايران سخت متاثرم كرده بود و سفري كه پس از 40 سال به ايران كردم انگيزه‌يي شد كه بتوانم «بي‌لنگر» را در كمتر از دو هفته از انگليسي به فارسي برگردانم. در امريكا كارهاي من با وجود دو بار نامزد شدن براي جوايز پوليتزر و «نشنال بوك اوارد» موفقيت تجارتي بسيار كمي كسب كردند چون نام من سال‌ها در ليست سياه خيلي‌ها بوده، به دلايل مختلف، از جمله مخالفت و فعاليتم عليه رژيم شاه، مخالفت امريكايي‌ها با تمام ايراني‌ها در طول سال‌هاي گروگانگيري و سرباز زدن من در شركت در كمپين يهوديان در امريكا براي لكه‌دار كردن هرچيزي كه نام ايران بر آن بود، طرفداري من از حقوق فلسطيني‌ها و مخالفتم با جنايات دولت اسراييل در فلسطين با پشتيباني دولت امريكا و ... من اگر موافقت كرده بودم كه فصل مربوط به شاعر فلسطيني و خودكشي او را از متن انگليسي كتاب «بي‌لنگر» حذف كنم بزرگ‌ترين ناشر امريكا آن را منتشر مي‌كرد و به اشتهار مي‌رساند. بعد هم هاليوود از آن فيلمي شبيه «نه بدون دخترم» مي‌ساخت تا با آن تمام فرهنگ ايراني را به لجن بكشد. در سفر آخرم به ايران فكر ماندن به سرم زده بود كه ميسر نشد. فعلا از آنجا رانده و در اينجا مانده‌ايم تا خدا چه بخواهد.
شعله‌ور و آل‌احمد
در كلاس نهم جلال آل‌احمد دبير انشاي ما شد.(كلاس‌هاي هفتم و هشتم در شأن او نبودند.) از همان ابتدا ما با هم دوست شديم.يكي دو سالي بود كه او درباره داستان‌هاي (بخوانيد انشاهاي) من مطالبي شنيده بود، از اخراج من از مدرسه به دليل نوشتن داستان «سياسي»ام خبر داشت و جلال مقدم را هم به خاطر كشف «رمبو» تازه‌يي در كالبد من به باد مسخره گرفته بود.(البته در كلاس نهم در زمان خواندن شاهنامه فردوسي من در استقبال از شاهنامه و به سبك فردوسي 400، 500 خط شعر موزون و مقفي در هزل دربار پادشاهي تخيلي به نام «خولي بزرگ» گفتم كه موجب تفريح و تحسين همراه با قهقهه آل‌احمد شد و او مرا تشويق كرد كه «خولي‌نامه»ام را ادامه بدهم.) گذشته از اينها آل‌احمد بستگي‌هاي ديگري هم با من داشت.يك عموي مرا كه از فعالان سرسخت حزب توده بود از دوره فعاليت خودش در حزب توده به خوبي مي‌شناخت. پدرم را هم كه زماني روزنامه «شعله‌ور» را منتشر مي‌كرد و تمايلات چپي داشت از دور مي‌شناخت. در آن زمان من تا اندازه‌يي از نظر سياسي تحت تاثيرعمويم بودم.خودم را سوسيال دموكرات مي‌دانستم، براي خودم تعهد و رسالت سياسي قايل بودم، ولي خليل ملكي و همراهانش و «نيروي سوم» را از ديد عمويم «سازشگر» و منافق مي‌شناختم. آشنايي و بحث‌هايم با آل‌احمد ديد مرا عوض كرد، تا آنجا كه از عمويم و اعتقادات او رو گرداندم. با پيش آمدن كودتاي بيست و هشتم مرداد من به كلي از عمويم و تاثيرات او رو گرداندم و هواخواه بي‌چون و چراي مصدق شدم.از نظر ادبي آل‌احمد دومين مشوق من (بعد از جلال مقدم) بود. نخستين داستاني كه من در كلاس انشاي او نوشتم آنقدر در او اثر كرد كه آن را بلافاصله به اسلام كاظميه داد تا در روزنامه‌اش (كه گويا عنوان «مهرگان» داشت) چاپ كند. در آن زمان من انگليسي را بسيار خوب مي‌دانستم و ادبيات انگليس و امريكا را بطور وسيع و عميق مي‌خواندم. در واقع گاهي كه دبير انگليسي كلاسي پيدايش نمي‌شد رييس دبيرستان مرا مي‌فرستاد كه به شاگردان ديگر انگليسي درس بدهم. در همان سال من «افسانه‌هاي روسين را از انگليسي ترجمه كردم و براي انتشار به انتشارات گوتنبرگ ارايه كردم. آنها اشتياق زيادي نشان دادند و دو سه هفته مرا (كه پسربچه 13 ساله‌يي بيش نبودم) سر دواندند و بعد همان كتاب را با اندكي تغيير به نام شخصي با اسم سيمون قازاريان چاپ كردند. در آن زمان من شيفته همينگوي و استاين بك و چخوف بودم و سه داستان از آنها ترجمه كردم كه يكي دو سال بعد با پيش‌گفتاري از خودم با عنوان «ترجمان رنج‌ها» منتشر شد. آل‌احمد مي‌گفت من «همينگوئين» هستم و تحت تاثير ادبيات غربم و رو به غربزدگي و... مي‌روم و تشويقم مي‌كرد كه در مسير امثال هدايت و جمالزاده و خودش پيش بروم و داستان‌هايي با رنگ محلي بنويسم.من به او مي‌گفتم كه ادبيات جهاني است و هر چه افقش وسيع‌تر باشد بهتر است. من افق هدايت و جمالزاده و بويژه خود او را خيلي محدود مي‌ديدم.علاقه زيادي به آموزش زبان‌هاي غربي داشتم. همينگوي و استاين بك و حتي فاكنر را در متن اصلي مي‌خواندم. پس از شيفتگي نخستينم به خواندن چخوف و داستايوفسكي به زبان فارسي، ديگر نويسنده‌هاي اروپايي چون كافكا و آلبر كامو و سارترو چخوف را هم به زبان انگليسي مي‌خواندم. (سال بعد سه داستان از چخوف و همينگوي و استاين بك را از انگليسي به فارسي ترجمه كردم كه يك سال بعد از آن با پيشگفتاري از خودم با عنوان «ترجمان رنج‌ها» منتشر شد.)

آل‌احمد نزديك سه‌راه نياوران خانه داشت و خانه پدري من در دزاشيب بود.از دبيرستان شاهپور تجريش تا سه‌راه نياوران در حدود چهل دقيقه پياده‌روي بود و روزهايي كه آل‌احمد درس مي‌داد من و او (گاهي به همراهي چند شاگرد ديگر) پياده تا سه‌راه نياوران پا به پاي هم مي‌رفتيم و با هم از ادبيات و سياست گفت‌وگو مي‌كرديم.با او من چنان احساس نزديكي مي‌كردم كه يك روز جمعه صبح زود به خانه‌اش رفتم تا پوتين‌هاي كوهنوردي‌اش را براي رفتن به توچال قرض بگيرم.

(او خيلي به پوتين‌هاي كوهنوردي‌اش كه از كوه آلپ بالا رفته بودند مي‌نازيد.) از خواهش من براي قرض گرفتن پوتين‌هايش «او را كلي خنده در گرفت.» سيمين را صدا كرد و با يك خنده خركي گفت «سيمين، اين شعله‌ور كره خر اومده پوتين‌هاي كوهنوردي منو قرض بگيره بره توچال.» من با سرافكندگي سر خر را كج كردم و داناتر از پيش به خانه برگشتم تا با همان كفش‌هاي قلابي خودم دوستان را تا توچال دنبال كنم.بحث‌هاي ادبي من با آل‌احمد شايد پاسخ دقيقي به برخي سوال‌هاي شما باشد.آل‌احمد مي‌گفت كه هر روز خودش را مكلف مي‌كند كه دست‌كم پنج صفحه بنويسد، حالا هرچه مي‌خواست باشد.(شايد براي همين هم هست كه نوشته‌هايش بيشر شباهت به گزارش و رپرتاژ دارند تا به داستان.) من در تمام زندگي‌ام خودم را مكلف نكرده‌ام كه هيچ كاري را بطور مرتب انجام بدهم.حتي در مدرسه و دانشكده‌ام تمام تكاليفم مي‌ماندند تا لحظه آخر.من براي نوشتن تنها نياز به حال يا Mood مناسب داشتم و وقتي آن حال پيدا مي‌شد، آنقدر مي‌نوشتم تا خسته شوم يا خوابم بگيرد.البته گاهي پيش از آنكه خسته شوم خوابم مي‌گرفت و داستان يا فصل رمان ناتمام مي‌ماند. روزي سر كلاس آل‌احمد از چند نفر از ما (از جمله سيدداوود سيدمحمد نامي كه بعد داستان‌هايي به نام «گشت و گله» نوشت و در فيلم «جنوب شهر» فرخ غفاري و جلال مقدم هم بازي كرد و پرويز لشكري كه بعدها اشعاري از تي‌اس اليوت ترجمه كرد كه شامل بود از «سرزمين هرز» كه من قبلا ترجمه كرده بودم و «چهار كوارتت» كه مهرداد صمدي قبلا ترجمه كرده بود) درباره نحوه نوشتن ما پرسيد. بچه سرهنگي كه از تيپ شاگرد اول‌ها بود يك مشت پرت و پلا گفت كه چطور اول درباره موضوع (البته او فقط انشا مي‌نوشت) ساعت‌ها فكر مي‌كرد و طرح كلي مطلب را در ذهنش مي‌ريخت و آن را به بخش‌هاي مختلف تقسيم مي‌كرد و ...من گفتم من معمولا جمله اول داستان را در ذهنم داشتم و انتظار مي‌كشيدم تا حال نوشتن بهم دست بدهد. زماني كه حال نوشتن به من دست مي‌داد و شروع به نوشتن مي‌كردم داستان خودش به دنبال آن جمله نخستين مي‌آمد و من ساعت‌ها مي‌نوشتم تا آنكه يا داستان به پايان برسد يا من خوابم ببرد.آل‌احمد گفت: «اين جوون اگه دروغ نگه يك روز نويسنده بزرگي ميشه.» آل‌احمد در عين تحسين نوشته‌هايم مرا به غرب‌زدگي متهم مي‌كرد و مرا «همينگوئين» مي‌خواند. من او را به داشتن ديد محدود و provincial بودن متهم مي‌كردم و سبك او را به گونه گزارش و رپرتاژ مي‌ديدم.او به اصطلاح انگليسي local colorist بود. آل احمد گاهي نوشته‌هايش را سر كلاس براي ما مي‌خواند و نظر چند تا از ما را كه نابغه مادرزاد بوديم مي‌پرسيد.«مدير مدرسه‌اش» را تماما پيش از چاپ براي ما خواند و نظر ما را پرسيد. من اهل نظرپرسي و اين حرف‌ها نبودم و زياد هم تحت تاثير سبك رپرتاژي او قرار نمي‌گرفتم. البته ماجراي من و آل احمد داستان دور و درازي است كه جايش بيشتر در خاطرات من است تا در اينجا، خاطراتي كه مدت‌هاست كه قول نوشتن آن را براي درج در مجله بخارا به دوست عزيزم علي دهباشي داده‌ام، قولي كه يكي از اين روزها به آن وفا خواهم كرد.البته من از نعمت دوستي آل احمد و همسرش سيمين با نيما يوشيج و همسرش عاليه خانم، (و پسرشان شراگيم كه دو سال از من كوچك‌تر بود) هم برخوردار شده ام.
ساعات نوشتن
چه‌وقت‌هايي به نوشتن مشغول هستيد؟ آيا برنامه ثابت و معيني داريد؟ جعفر مدرس‌صادقي و رضا قاسمي هم به اين سوال پاسخ داده‌اند.

جعفر مدرس‌صادقي گفته: «وقت و ساعت مشخصي نداره. هر وقت كه بشه. صبح، ظهر، شب، نصفه شب. هيچ كار من روي حساب و كتاب و برنامه نيست. معمولا يك گوشه‌يي مي‌شينم، بغل ديوار. يه جايي كه بشه لم داد. قيافه من موقع نوشتن از اون قيافه‌هايي نيست كه معمولا توي عكس نويسنده‌هاي معروف مي‌بينيد: نويسنده نشسته است پشت ميز تحرير و قلم به دست گرفته و يك تپه كاغذ هم روي ميز و يك پيپ هم احتمالا گوشه لبشه و داره به افق نگاه مي‌كنه... هر وقت تلفن زنگ بزنه، خودم گوشي را برمي‌دارم. سر و صداي جيغ و داد بچه‌ها و تلويزيون هم اونقدر بلنده كه هر چي داد مي‌زنم خانم، گوشي را‌ برداريد، دخترجان، گوشي را بردار، گوش هيچ‌كس بدهكار نيست. آخه از بس كه سر و صدا زياد بوده من گوشي را برداشته‌ام، وگرنه هيچ علاقه‌يي به تلفن جواب دادن ندارم. فقط گوشه خلوتي پيدا كنم كه لم بدم. يك تخته كوچولو هم دارم كه زيردستي منه. 40 سال پيش پيداش كردم. يادم نيست از كجا و چه جوري. يه گيره هم سرشه كه كاغذرو مي‌شه بهش چفت كرد كه سُر نخوره. كاغذ آچهار‌ رو بايد از وسط تا كرد تا روي اين تخته جا بشه... راستش، من تايپ كردن‌رو بيشتر از نوشتن دوست دارم. وقتي دارم مي‌نويسم، دقيقه‌شماري مي‌كنم براي لحظه‌يي كه شروع كنم به تايپ كردن. نوشتن فقط مقدمه كاره. كار اصلي از لحظه‌يي شروع مي‌شه كه شروع مي‌كني به تايپ كردن. يه تايپ قراضه از 40 سال پيش داشتم كه خيلي سر و صدا داشت، من هم دوانگشتي مي‌زدم و محكم، همه خانواده از سر و صداي اين تايپ كلافه بودند. اما حالا همه‌چي ساده و راحت شده... .» رضا قاسمي پاسخ داده: «سر ساعت مشخصي مي‌نشينم پشت كامپيوترم؛ معمولا نيمه‌هاي شب كه همه عالم و آدم خوابند؛ درست مثل خلافكاران. انگار مي‌روم كه دستبرد بزنم به جايي. به واقع نوشتن جز اين هم نيست: دستبرد زدن به اين هستي و ربودن چيزي كه از آن تو نيست اما دست كسي جز تو هم به آن نمي‌رسد. پايان اين دستبرد هم معمولا حدود شش هفت صبح است. اما، پيش مي‌آيد كه تا 10 صبح هم به درازا بكشد؛ اين البته مال وقت‌هايي است كه غنايم بيش از حد انتظار باشد. اين كار هم مثل هر كار ديگري بزودي تبديل مي‌شود به آيين و مثل پوست مي‌چسبد به تن آدم. حالا اگر پنج سال هم طول بكشد ديگر نه از سفر خبري هست نه ميهماني، نه تعطيلي شنبه نه يكشنبه. نيمه شب كه مي‌شود، اگر ننشينم پشت كامپيوترم حس آن كسي را دارم كه بعد از عمري كار ناگهان بازنشسته شده است. البته منظور بازنشستگي براي آدمي است كه بدون كار زندگي‌اش معنا ندارد، نه بازنشستگي از نوع ايراني (معمولا ما از همان روز اول استخدام به فكر اين مي‌افتيم كه كي مي‌رسد بازنشسته شويم).
عناوين اين صفحه
رمان‌هاي من سند نامردمي‌ها هستند
به زباني ديگر
شعله‌ور و آل‌احمد
ساعات نوشتن
من ديوونه شدم؟
7 افست محبوب

من ديوونه شدم؟
بلند شد. پيژامه‌اش را پوشيد و مثل وقتي که در مدرسه روي صحنه مي‌رفت به طرف اتاق ديگر به راه افتاد. فکر کرد دست و رو نشسته بهتره. اينجوري بهتر شکل ديوونه‌ها مي‌شم.خنده‌اش گرفته بود و سعي مي‌کرد جلوي خنده‌اش را بگيرد اما بالاخره هم نتوانست و وقتي به اتاق ديگر رسيد هنوز لبخندي بر لبش بود. در را باز کرد و نگاهي به برادرهايش انداخت که دو طرف سماور نشسته بودند و صبحانه مي‌خوردند. منتظر شد تا تاثيري را که قيافه‌اش روي آنها مي‌گذاشت ببيند. در همان حال که قيافه‌هاي آنها را مي‌پاييد با زحمت مي‌توانست جلوي خنده خودش را بگيرد. برادرهايش انگار که متوجه چيزي شده باشند لقمه‌هايشان را توي هوا نگه داشته بودند و او را نگاه مي‌کردند. فکر کرد فهميدن، معلومه که فهميدن. ايستاد و منتظر شد تا آنها استکان‌هاي چاي را زمين بگذارند و به او بخندند، مسخره‌اش کنند تا او خيالش راحت بشود و بفهمد که بازي نگرفته، که بازي تمام نشده تمام شده. اما آنها همانطور آرام نشسته بودند و با لبخندهاي مشکوک به او خيره شده بودند. فکر کرد چرا منتظرين، چرا بهم نمي خندين، چرا بازي رو تموم نمي‌کنين. منتظرين. خودم تمومش کنم يا راست راستي مي‌خواين بازي رو ادامه بديم. خيلي خب پس منتظر چشمه بعدي هستين، پس حالا بخندين. رفت سر ميز. يک استکان برداشت و زير شير سماور گرفت و آب تويش گرداند. بعد رفت کنار پنجره و وانمود کرد که آب را بيرون مي‌ريزد و استکان را بيرون انداخت و صداي خرد شدن آن را روي سنگفرش شنيد. بعد با تعجب به دست‌هاي خالي خودش نگاه کرد و دنبال چيزي گشت که بايد در دست‌هايش مي‌بود و نبود. با همان قيافه متعجب به‌طرف برادرهايش برگشت.

سيا گفت: «حالا بناس در نقش کي باشي؟‌ هنوز در نقش پرنس هاملت؟»

او همانطور نگاه‌شان کرد و بعد گفت «نه، در نقش شاه لير ديوانه.»

سيا گفت: «خيله خب، شاه لير ديوانه.چون استکانتو شکستي مجبوري يا يه ليوان بياري توش چايي بخوري يا صبر کني استکان يکي از ماها خالي بشه.»

او گفت :«استکان؟ کدوم استکان؟» و نگاه متعجبش را به اطراف دوخت. ناگهان به طرف پنجره رفت و بيرون را نگاه کرد بعد برگشت، چشم‌هايش را دور اتاق گرداند و در حالي که سعي مي‌کرد با نگاهش به جايي دوردست خيره شود گفت «که اينطور؟»

برادرهايش را از گوشه چشم مي‌پاييد که لقمه‌هاي نان در دست‌شان مانده بود و او را با لبخندهاي شکاک نگاه مي کردند. بعد لبخند شکاک از لب‌هايشان رفت و با نوعي ديرباوري به او خيره شدند.آن دو تا هم بلند شدند رفتند کنار پنجره و به تکه‌خرده‌هاي استکان روي سنگفرش نگاه کردند تا مطمئن شوند.بعد برگشتند و سر ميز روي صندلي‌هايشان نشستند و بعد وانمود کردند که چيزي اتفاق نيفتاده است.سيا با خونسردي پرسيد: «ديشب چرا گريه مي‌کردي؟»او ناگهان روي پاشنه پا چرخيد و انگشتش را به نحوي متهم‌کننده به طرف او گرفت و با لحني نمايشي گفت: «دروغه!» بعد صدايش را بلند کرد و دوباره فرياد زد :«دروغه، دروغ محضه!»

سيا گفت: «خيله خب شاه لير ديوانه.دروغه دروغ محضه.حالا بيا بشين چاييتو بخور.»

فکر کرد چرا نمي‌خندن، چرا بهم نمي‌خندن، چرا هيچي نمي‌گن.

نصرل گفت: «خب، چرا نمي‌شيني چاييتو بخوري؟»

او همانطور سرجايش ايستاده بود.فکر مي‌کرد چرا نمي‌خندن. باور کردن‌ اما سعي مي‌کنن به‌روي خودشون نيارن. سعي مي‌کنن خيلي جدي باشن.پس معلوم ميشه باور کردن.پس معلوم ميشه جدي گرفتن. با ‌صداي بلند گفت :«چرا نمي‌خندين؟» بعد باز هم بلندتر «پس چرا نمي‌خندين؟» رفت سر ميز نشست. گفت: «قيافه‌م شکل ديوونه‌ها شده؟»

سيا گفت: «نه چطور مگه؟»

هيچي فکر کردم شايد شده.

چرا بايد بشه؟ چطور شد همچي فکري کردي؟

هومر قيافه نصرل را نگاه کرد که با چشم‌هاي مضطرب و دهان نيمه‌باز نشسته بود و گوش مي‌داد.گفت :«هيچي، شماها همچي وانمود مي‌کنين که انگار من ديوونه شد‌م.»

«نه ما کي همچي وانمود کرديم؟»

هومر فکر کرد شايد حالا اينا دارن بازي مي‌کنن.شايد حالا اينا دارن سربه‌سر من مي‌ذارن.اما نه اين دو تا که با هم قراري نداشتن.شايد هميشه همينجوري شروع ميشه با يه شوخي.بعد آدم هي ميگه بابا شوخي بود، اون‌وقت کسي باور نمي‌کنه. گفت: «شماها هيچ متوجه نشدين که اين يه شوخي بود؟»

«چي شوخي بود؟»

«همين که من استکانو انداختم بيرون.»

«مگه تو استکاني بيرون انداختي؟»

«بله.صداشم شنيدين رفتين از پنجره هم تماشا کردين.»

«خيله خب.خيال کن شوخي بود بعد؟»

«چرا نمي‌خندين؟»

سيا و نصرل برگشتند و نگاه معني‌داري به هم انداختند. هومر فکر کرد راستي خيال مي‌کنن من ديوونه شد‌م. با کمي خشونت گفت: «راستي قيافه من شکل ديوونه‌ها شده؟» سيا گفت: «نه اين چه سواليه مي‌کني؟»

هومر بلند شد و گفت :«بهتره برم تو آينه يه نگاهي بکنم.»

صفحه 37 و 38 رمان «سفر شب»، نوشته بهمن شعله‌ور


7 افست محبوب
1- بوف كور

75 سال از انتشار بوف كور در دهلي مي‌گذرد و هنوز تهيه اين كتاب براي خوانندگان دردسرساز است. با اين حال «بوف كور» همچنان جزو كتاب‌هايي است كه هر جوان و نوجواني در نخستين مراحل علاقه‌مند شدن به ادبيات آن را با ولع مي‌خواند و هيچ نويسنده ايراني نيست كه ادعا نكند «بوف كور» بر جهان داستاني‌اش اثر نگذاشته. نام داستان بلند صادق هدايت كه معتبرترين اثر ادبيات مدرن فارسي در اروپا و امريكاست در بسياري از فهرست‌هاي آثار ادبي برگزيده قرن بيستم آمده. اين كتاب در اواخر دوران اصلاحات مجوز انتشار دريافت كرد اما تجديد چاپ آن متوقف شد. «بوف كور» همچنين بيش از هر اثر ادبي معاصر فارسي دستمايه نوشتن كتاب و مقاله بوده، دوبار مستقيما از روي آن فيلم ساخته شده و داريوش مهرجويي فيلم معروف « هامون» را برداشتي آزاد از اين كتاب مي‌داند. قيمت بوف كور در بازار افست بين سه تا پنج هزار تومان است.



2- دايي‌جان ناپلئون

ايرج پزشك‌زاد مترجم متن خلاصه رمان «شوايك سرباز پاكدل» است و معماي اينكه شخصيت جذاب و استثنايي مش‌قاسم را نويسنده رمان‌هاي ناشيانه‌يي چون « ماشاالله‌خان در بارگاه هارون‌الرشيد» چه جوري آفريده با مقايسه اين دو متن حل مي‌شود. اما رمان قطور پزشك‌زاد مجموعه‌يي است از شخصيت‌هاي رنگارنگ و جالب، ماجراهاي پرفراز و نشيب و ساختار منسجم كه بعد از آن نه در كارهاي نويسنده‌اش و نه در رمان‌هاي هيچ نويسنده ايراني ديگري تكرار نشد. تا آنجا كه سردبير يكي از روزنامه‌هاي راستگراي صبح معتقد است اين رمان را يك تيم متخصص جامعه‌شناس و روانشناس، مامور از دولت انگليس نوشته‌اند نه ايرج پزشك‌زاد. اين رمان سال‌هاست با همان طرح جلد به يادماندني تجويدي در بازار افست به فروش مي‌رسد.



3- همسايه‌ها

شاهكار احمد محمود نويسنده برجسته مكتب جنوب و يكي از مهم‌ترين چهره‌هاي رمان‌نويسي واقع‌گراي فارسي است. رمان «همسايه‌ها» نمونه درخشاني از اين سبك رمان‌نويسي در ادبيات معاصر فارسي به شمار مي‌آيد بويژه در سال‌هاي اخير و با طرح مباحث جامعه‌شناسي و مطالعات فرهنگي و شهري در حوزه ادبيات اين رمان به خاطر بازنمايي تصوير شهر اهواز دوباره مورد توجه قرار گرفت. شخصيت‌هاي رمان احمد محمود در حافظه تاريخي ادبيات فارسي حضور خواهند داشت.



4- جن‌نامه

رمان مفصل هوشنگ گلشيري هيچگاه در ايران منتشر نشد. نسخه‌يي كه در كتابفروشي‌هاي دسته دوم انقلاب يا روي بساط افست‌فروش‌هاست از روي نسخه نشر باران سوئد چاپ شده است. اين رمان برخلاف ديگر آثار گلشيري عرصه طبع‌آزمايي‌هاي فرمي نيست، نويسنده در دوراني كه زبان و نثرش به بلوغ كامل رسيده داستان بلند و مفصلي را كه برگرفته از خاطرات كودكي و نوجواني‌اش است بازمي‌گويد. ريتم وقايع كتاب بسيار كند است و بار ديگر نشان مي‌دهد كه نويسندگان پيشروي ايراني در نوشتن آثار كوتاه و نيمه‌بلند هميشه توفيق بيشتري داشته‌اند. با اين حال اسم كتاب و شيوه انتشارش و از همه بيشتر نام نويسنده باعث شده اين كتاب هم جزو محبوب‌ترين آثار ادبي باشد كه روي گوني و كف خيابان به فروش مي‌رسد.



5- سفر شب

بهمن شعله‌ور در آستانه فراموش ‌شدن بود كه يك مصاحبه مطبوعاتي او را دوباره در كانون توجه قرار داد. بعد از آن سفر شعله‌ور به تهران و شركت در چند محفل ادبي و همچنين انتشار ترجمه‌اش از اليوت، نويسنده‌يي را كه فقط حرفه‌يي‌ها مي‌شناختند به قشر بزرگ‌تري معرفي كرد. رمان «سفر شب» شعله‌ور جزو مهم‌ترين آثار ادبيات شهري فارسي است. اين نويسنده كه زودتر از ديگر نويسندگان ايراني با ادبيات انگليسي همعصر آشنا بوده از نويسنده‌يي مثل فاكنر تاثير پذيرفته است. شعله‌ور رمان مهم «خشم و هياهو» را هم به فارسي ترجمه كرده، اما در نخستين سال‌هاي جواني از ايران مهاجرت كرده است و به همين خاطر در فضاي ادبي ايران چهره شناخته‌شده‌يي نيست. شايد رمان شعله‌ور جزو پرفروش‌هاي بازار افست نباشد اما از شمار كتاب‌هاي مهم اين بازار است.



6- سنگ صبور

صادق چوبك مهم‌ترين نويسنده ادبيات ناتوراليستي فارسي است. بسياري از كتاب‌هايش در بازار دست دوم و افست به فروش مي‌رسد. نويسنده جنوب شهر و روايتگر زندگي فرودستان و له‌شدگان اجتماع، بست سلر بازار كتاب‌فروشي‌هاي نمور و زيرپله ميدان انقلاب است. سنگ صبور به نمايندگي از ديگر آثار او در اين فهرست هستند.



7- زنان بدون مردان

بعد از آنكه شيرين نشاط از روي اين رمان شهرنوش پارسي‌پور فيلمي ساخت كه در فستيوال ونيز برنده جايزه شد،اين كتاب هم زندگي دوباره‌يي پيدا كرد. اين رمان نمونه‌يي است از تلاش‌هاي نويسندگان ايراني براي خلق فضاي رئاليسم جادويي. فانتزي پارسي‌پور گاهي موفق است و گاهي به تمثيل‌پردازي ساده و شعاري تبديل مي‌شود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام