
معين فرخي
همينگوي در «پاريس جشن بيكران» مينويسد: «هر چيزي، چه خوب و چه بد، وقتي قطع شود خلأيي باقي ميگذارد. اما اگر بد باشد خلأ به خودي خود پر ميشود و اگر خوب باشد فقط ميتوان آن را با چيز بهتريپر كرد.» گاهي نويسنده مينويسد تا درك كند كه چه شد و در كجاي زندگياش چيز خوبي از دست رفت و جاي خالياش ماند، مينويسد تا بفهمد بر او چه گذشته است. نوشتن راهي ميشود براي روبرو شدن با حسرت روزهاي گذشته. وقتي نميشود روزهاي از دست رفته را بازگرداند و وقتي ديگر چيزي به آن خوبي در زندگي به آدم رو نميآرد، تنها راه پر كردن جاي خالياش خلق چيزي است از آن بهتر، يا دست كم به همان خوبي. نويسنده با نوشتن روزهاي رفته را به چنگ ميآورد و جاودانه ميكند. «پاريس جشن بيكران» آن چيز بهتري است كه همينگوي، در اواخر عمرش، براي پر كردن خلأ زندگياش نوشت. اما واقعا چه چيزي، در كجاي زندگياش از دست رفته بود كه او به دنبالش ميگشت؟ به نظر ميرسد تنها راه رسيدن به پاسخي براي اين سوال مرور زندگي او و خود كتاب «پاريس جشن بيكران» باشد.
پاريس جشن بيكران
پس از جنگ جهاني اول، به خاطر فضاي خالي از روح و ناامنيهايي كه مافيا به وجود آورده بودند، امريكا جاي مناسبي براي زندگي هنرمندان نبود. براي همين ارنست همينگوي قهرمان جنگ و همسرش هدلي به توصيه شروود اندرسن به پاريس مهاجرت كردند. شهري با «حالتي از احساس» در فضا، با كافههاي ارزان و در جنبوجوش شكلگيري جريان مدرنيسم. زندگي در اين فضاي زنده براي همينگوي جوان، كه سوداي نويسندهشدن داشت، نتايج گرانبهايي داشت: توانست با تاثيرپذيري از بزرگان آن زمان مثل جيمز جويس، گرترود استاين، ازرا پاوند و شروود اندرسن و با بهرهگيري از نبوغ ذاتياش به نثر و سبك منحصر به فردش برسد. مجموعهداستانهاي اول او ستايش منتقدان را برانگيخت. او توانسته بود نثري موجز بيافريند كه به جاي آنكه در پيچوتاب ذهن پرتكلف و مصنوعي شود، شفاف و روشن به بيان بيواسطه تجربه زندگي بپردازد؛ نثري كه به قول بارگاس يوسا زير سطح روشنش جريان يخآلودي روان است. در پاريس زندگي خوشي داشت، همسر و پسرش را دوست داشت، به اسكي و مسابقههاي اسبسواري ميرفت، غذاي خوب ميخورد، و با هنر روز در ارتباط بود. زنها را قابل دوستي نميديد، برايش فقط مايه آرامش روحي و جسمي بودند و هر وقت حس ميكرد غرور يا مردانگياش زير سوال ميرود، به تندي واكنش نشان ميداد. اما وقتي مينوشت، وقتي در تنهايي خود در كافهيي مينشست و مينوشت، چيزي نمينوشيدو با هر مزاحمتي برخورد شديد ميكرد. وقتي در كافهيي نشسته و وقت نوشتن جذب چهره دختري شده، با خود ميگويد: «تو از آن مني و سراسر پاريس مال من است. اما من از آن اين دفتر و قلمم.» گاهي هم كه دفتر و قلم يارياش نميكردند و داستانش پيش نميرفت، به سوختن پوست نارنگي در شومينه چشم ميدوخت و با خود ميگفت: «نگران نباش. قبلا نوشتهيي و حالا هم خواهي نوشت. همه كوششت بايد بر اين باشد كه يك جمله حقيقي بنويسي. حقيقيترين جملهيي را كه ميداني بنويس.» در يكي از اين روزها، پس از آنكه براي نخستين بار شعر كوتاهي از همينگوي در يك روزنامه ادبي چاپ شد، ارنست به هدلي سپرد كه دستنوشتههايش را از پاريس به لوزان –كه براي ماموريتي به آنجا رفته بود- بياورد تا ببيند چه چيز ديگري را ميتواند به چاپ برساند. اما هدلي در ايستگاه ليون چمدان دستنوشتهها را چند لحظه رها كرد و وقتي برگشت چمدان سر جايش نبود. خشم ديوانهوار همينگوي بر هدلي، نخستين جرقههاي سستشدن رابطه آنها را نشان ميداد و البته در نهايت باعث شد همينگوي دوباره از صفر شروع به نوشتن كند. نتيجه اين شروع و آن نظم نوشتن بهترين داستانكوتاههايش و رماني است كه به سرعت پرفروش شد: «خورشيد همچنان ميدمد»
زندگي همينگوي با هدلي در پاريس، زندگياي كه به قول خودش در آن «بسيار خوشبخت و بسيار تهيدست» بودند، با خيانت همينگوي پايان يافت. در روزهاي پس از جدايي، پسرش در چشم همينگوي انگشت كرد و بينايي كمش كمتر شد، پنجره سقفي حمام افتاد رويش، كليهاش مشكل پيدا كرد و در نهايت تصادف سختي كرد. بخت از او روگردانده بود.
زوال افسانه همينگوي
پس از «وداع با اسلحه»، كه يك سال بعد از جدايي از هدلي چاپ شد، تا 20 سال همينگوي چيزي به آن خوبي ننوشت. در دهه30 كتابهايي نوشت درباره گاوبازي اسپانياييها، شكار در آفريقا و جنگهاي داخلي اسپانيا و در دهه40 هيچ چيزي چاپ نكرد. آن مرد سختكوش و مبارزهجوي پاريس، كه از جمعهاي روشنفكري دوري ميكرد و ميخواست زندگي را تجربه كند و براي همين در جنگ جهاني اول هم شركت كرده و زخمي شده بود، كمكم تبديل شد به يك بورژواي خوشگذران و ماجراجو ، در اسپانيا به تماشاي گاوبازي ميرفت، در كوبا ماهيگيري ميكرد و در جريان جنگهاي داخلي اسپانيا حضور پراكندهيي داشت. منتقدان كتابهايش را ستايش نميكردند و نثر شفاف و بياداي او، تبديل به نثر نويسنده درجه دويي شده بود كه ميخواست از همينگوي دهه 20 تقليد كند. خلقش تنگ شده بود و منتقدان را تحقير ميكرد، يا به مبارزه تن به تن فراميخواندشان. از طرف ديگر ضعف قواي جسمانياش، اجازه تمركز لازم براي خوبنوشتن را به او نميداد. از همينگوي يك نام مانده بود و حسرت داستانهاي ناب.
بازگشت پيرمرد به دريا
در اواخر دهه 1940، منتقدان به همينگوي كه داشت با چهارمين همسرش زندگي ميكرد روي خوشي نشان نميدادند و كار او را تمامشده ميدانستند. پاسخ همينگوي به آنها اينبار از جنس ديگري بود. او سخت تلاش كرد و با نيرويي كه از رابطه پدرخواندگياش با دختر جواني كه طراح جلد كتابهايش بود به دست آورده بود، از دل طرحي قديمي و تجربياتي كه از ماهيگيري به دست آورده بود، شاهكار كوچكش را نوشت و بار ديگر شهرت، محبوبيت و نويسندگي نابش را به دست آورد. «پيرمرد و دريا» كتابي كمحجم كه در سال 1952 چاپ شد، يكي از سه بخش مربوط به درياي پروژه بزرگ زميني، هوايي، دريايياش بود. همينگوي در «پيرمرد و دريا» به نثر شفاف و البته خشن خود بازميگردد، جملههايي «حقيقي» مينويسد و تجربه زندگي پيرمرد را بيواسطه و تراشخورده مينويسد. «پيرمرد و دريا» درباره شجاعت پيرمردي است كه براي شكار ماهياي بزرگتر از همه ماهيها به دريا ميرود و تا آخرين توان ميجنگد تا شكست نخورد و ماهي بزرگ را صيد كند، هر چند ميداند كوسهها نميگذارند ماهي به ساحل برسد. براي پيرمرد مهم خود شكار و مبارزه است، مهم ايستادگي و پا پس نگذاشتن است. او در شكار- مانند همينگوي وقت نوشتن- تنهاست و فقط خودش است، نيزهاش، دريا و ماهي؛ همانطور كه همينگوي وقت نوشتن فقط خودش است و قلم و كاغذ و داستان. پيرمرد در دل خود ميگويد: «ماهي تو داري مرا ميكشي، اما حق هم داري. تا به حال از تو بزرگتر، زيباتر، آرامتر و نجيبتر چيزي نديدهام. بيا مرا بكش. هر كه هر كه را ميكشد بكشد.» به نبردي ميرود كه در آن يا ميميرد يا دوباره احساس زندهبودن ميكند و همينگوي هم در سخنراني نوبل خود مينويسد: «نويسنده بايد هر روز با جاودانگي، يا فقدان آن روبرو شود». پيرمرد با خود ميگويد: «مغز، روشن شو، روشن شو.»1 مغز پيرمرد روشن ميشود و ماهي بزرگ را شكار ميكند؛ همانطور كه مغز همينگوي روشن ميشود و كتاب بزرگش را مينويسد، همينگوي هم مثل پيرمرد مردانه ميجنگد تا صيد بزرگش را به چنگ آورد، صيدي كه جايزه پوليتزر و بعد از آن نوبل را براي همينگوي به همراه ميآورد و حتي ويليام فاكنر –كه نثر همينگوي را مسخره ميكرد- هم به ستايشش ميپردازد و مينويسد: «زمان ممكن است نشان دهد كه پيرمرد و دريا بهترين نوشته همه ما است.»2 صيدي كه خود همينگوي به دامانداختنش را مديون آدريانا ايوانچيچ- همان دخترخوانده و طراح جلد كتابهايش- ميداند. همينگوي در متن سخنرانياش براي نوبل نوشت: «نوشتن، در بهترين حالت، زندگي در تنهايي است... نويسنده همواره بايد در جستوجوي چيزي باشد كه هرگز كسي انجام نداده است يا ديگران كوشيدهاند انجام دهند ولي نتوانستهاند. آن وقت گاهي، اگر بخت واقعا يار نويسنده باشد، از عهده كار برميآيد.»3 بخت يار همينگوي بود و «پيرمرد و دريا» همان كتاب آرماني همينگوي شد، كتابي كه از هر صيدي بزرگتر بود و هرگز كسي نتوانسته بود آن را به چنگ بياورد؛ كتابي بزرگ، زيبا، آرام و نجيب.
پاريس ديگر آن شهر سابق نشد
اما جسم همينگوي روز به روز ضعيفتر ميشد. ديگر جوان قبراق و بلندبالايي نبود كه با نظم و ترتيب چيزي بنويسد و همه را به مبارزه بطلبد، شده بود پيرمردي با شكم بادكرده و به سختي از پس خودش برميآمد و مدام نق ميزد. در همين ايام اتفاق عجيبي افتاد: همينگوي كه به پاريس برگشته بود، در انبار هتل دو چمدان كوچك پيدا كرد از دستنوشتههاي دوران پاريس كه از سال 1928 در انبار هتل خاك ميخورد. همينگوي آن نوشتهها را سر و سامان بخشيد و از آن خودزندگينامهيي درآورد كه در ايران به نام «پاريس جشن بيكران» شناخته ميشود. «پاريس جشن بيكران» را مجموعه نوشتههاي كوتاهي تشكيل ميدهد كه همينگوي در اواخر عمر خود درباره روزهاي خوش جوانياش نوشت. آهي است كه از نهاد پيرمردي برآمده وقتي شور و نشاط جواني را به ياد ميآورد. هر فصل كتاب كه درباره يكي از جنبههاي زندگي همينگوي در پاريس است، يادآور بهترين داستانكوتاههاي او و درخشانترين صحنههاي رمانهايش است.
اما چيزي كه «پاريس جشن بيكران» را از خودزندگينامههاي مشابه جدا ميكند فقط خلوص و شور نثر همينگوي نيست، حقيقتي گزنده است كه در لابهلاي سطرهاي كتاب به چشم ميخورد: همينگوي لزوما راست نميگويد. در واقع او–خودآگاه يا ناخودآگاه- حقايق را تحريف ميكند و حالا كه توان ذهني نوشتن رماني منسجم را از دست داده، با انتخاب قالب خودزندگينامه از نظم نهفته در رمان فرار ميكند و به روزهاي خوشش بازميگردد و همان روزها را هم خوشتر نشان ميدهد. خود را –كه حين بازنويسي يادداشتهاي پاريس در پايان راه نويسندگياش قرار دارد- قوي و زبردست نشان ميدهد و از ديگر نويسندههاي همعصر خود با تركيبي از ترحم و تحقير ياد ميكند، گرترود استاين قبل از جاهطلبي نازنين بوده، فورد مدوكس فورد به بشكه بزرگي ميماند، داستانهاي كاترين منسفيلد مثل آب رقيقند و اسكات فيتز جرالد را هم كه به نظرش ميتواند داستانهايي بهتر از «گتسبي بزرگ» بنويسد، به خاطر روابط زناشويياش تحقير ميكند.
همينگوي در «پاريس جشن بيكران» وقتي ماجراي گمشدن چمدان را تعريف ميكند، چيزي از خشم ديوانهوارش نميگويد و اينجا هم تكهيي از ماجرا را حذف ميكند. او در پايان عمر به جوانياش نگاه ميكند و حسرت زندگي عاشقانهاش با هدلي را ميخورد كه با عياشي خود خراب كرد و تا آخر عمر نتوانست از بار گناه آن خلاص شود. پس از هدلي زندگي به كام همينگوي- جز مقطعي كوتاه، موقع نوشتن «پيرمرد و دريا» و در روزهاي آدريانا ايوانچيچ- نبود و او وقتي دستنوشتههاي پاريس را بازنويسي ميكرد، اين حقيقت را به تمامي حس كرد. در همه صفحاتي كه از زندگي خوشش با هدلي مينويسد، لحني اندوهبار بر نوشتهاش سنگيني ميكند.
در صفحههاي پاياني كتاب مينويسد: «وقتي قطار وارد ايستگاه شد و كنار تل هيزمها ايستاد و همسرم را روي سكوي انتظار ديدم، فكر كردم كاش پيش از آنكه عاشق كسي جز او ميشدم ميمردم.»4 و در آخرين سطرها، وقتي به ياد ميآورد كه قبل از مرگ عاشق كسان ديگري شد و كاري كرد كه هدلي دلشكسته رهايش كند، مينويسد: «اين پايان نخستين بخش پاريس بود. پاريس ديگر آن شهر سابق نشد، هرچند كه هميشه پاريس بود و با تغييرش تو هم تغيير ميكردي. پاريس را هرگز پاياني نيست و خاطره هر كسي كه در آن زيسته باشد با خاطره ديگري فرق دارد.»5
پينوشتها:
1- پيرمرد و دريا، ارنست همينگوي، ترجمه نجف دريابندري، انتشارات خوارزمي، صفحه 182
2- همان، صفحه 86
3- ارنست همينگوي، آنتوني برجس، ترجمه احمد كساييپور، نشر هرمس، صفحه 140
4- پاريس جشن بيكران، ارنست همينگوي، ترجمه فرهاد غبرايي، صفحه 310
5- همان، صفحه 311