چهارشنبه، 5 مرداد 1390 - شماره 2221
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
ارنست همينگوي، با نگاهي به «پيرمرد و دريا» و «پاريس جشن بيكران»
پاريس را هرگز پاياني نيست

معين فرخي

همينگوي در «پاريس جشن بيكران» مي‌نويسد: «هر چيزي، چه خوب و چه بد، وقتي قطع شود خلأيي باقي مي‌گذارد. اما اگر بد باشد خلأ به خودي خود پر مي‌شود و اگر خوب باشد فقط مي‌توان آن را با چيز بهتريپر كرد.» گاهي نويسنده مي‌نويسد تا درك كند كه چه شد و در كجاي زندگي‌اش چيز خوبي از دست رفت و جاي خالي‌اش ماند، مي‌نويسد تا بفهمد بر او چه گذشته است. نوشتن راهي مي‌شود براي روبرو شدن با حسرت روزهاي گذشته. وقتي نمي‌شود روزهاي از دست رفته را بازگرداند و وقتي ديگر چيزي به آن خوبي در زندگي به آدم رو نمي‌آرد، تنها راه پر كردن جاي خالي‌اش خلق چيزي است از آن بهتر، يا دست كم به همان خوبي. نويسنده با نوشتن روزهاي رفته را به چنگ مي‌آورد و جاودانه مي‌كند. «پاريس جشن بيكران» آن چيز بهتري است كه همينگوي، در اواخر عمرش، براي پر كردن خلأ زندگي‌اش نوشت. اما واقعا چه چيزي، در كجاي زندگي‌اش از دست رفته بود كه او به دنبالش مي‌گشت؟ به نظر مي‌رسد تنها راه رسيدن به پاسخي براي اين سوال مرور زندگي او و خود كتاب «پاريس جشن بيكران» باشد.

پاريس جشن بيكران

پس از جنگ جهاني اول، به خاطر فضاي خالي از روح و ناامني‌هايي كه مافيا به وجود آورده بودند، امريكا جاي مناسبي براي زندگي هنرمندان نبود. براي همين ارنست همينگوي قهرمان جنگ و همسرش هدلي به توصيه شروود اندرسن به پاريس مهاجرت كردند. شهري با «حالتي از احساس» در فضا، با كافه‌هاي ارزان و در جنب‌وجوش شكل‌گيري جريان مدرنيسم. زندگي در اين فضاي زنده براي همينگوي جوان، كه سوداي نويسنده‌شدن داشت، نتايج گرانبهايي داشت: توانست با تاثيرپذيري از بزرگان آن زمان مثل جيمز جويس، گرترود استاين، ازرا پاوند و شروود اندرسن و با بهره‌گيري از نبوغ ذاتي‌اش به نثر و سبك منحصر به فردش برسد. مجموعه‌داستان‌هاي اول او ستايش منتقدان را برانگيخت. او توانسته بود نثري موجز بيافريند كه به جاي آنكه در پيچ‌وتاب ذهن پرتكلف و مصنوعي شود، شفاف و روشن به بيان بي‌واسطه تجربه زندگي بپردازد؛ نثري كه به قول بارگاس يوسا زير سطح روشنش جريان يخ‌آلودي روان است. در پاريس زندگي خوشي داشت، همسر و پسرش را دوست داشت، به اسكي و مسابقه‌هاي اسب‌سواري مي‌رفت، غذاي خوب مي‌خورد، و با هنر روز در ارتباط بود. زن‌ها را قابل دوستي نمي‌ديد، برايش فقط مايه آرامش روحي و جسمي بودند و هر وقت حس مي‌كرد غرور يا مردانگي‌اش زير سوال مي‌رود، به تندي واكنش نشان مي‌داد. اما وقتي مي‌نوشت، وقتي در تنهايي خود در كافه‌يي مي‌نشست و مي‌نوشت، چيزي نمي‌نوشيدو با هر مزاحمتي برخورد شديد مي‌كرد. وقتي در كافه‌يي نشسته و وقت نوشتن جذب چهره دختري شده، با خود مي‌گويد: «تو از آن مني و سراسر پاريس مال من است. اما من از آن اين دفتر و قلمم.» گاهي هم كه دفتر و قلم ياري‌اش نمي‌كردند و داستانش پيش نمي‌رفت، به سوختن پوست نارنگي در شومينه چشم مي‌دوخت و با خود مي‌گفت: «نگران نباش. قبلا نوشته‌يي و حالا هم خواهي نوشت. همه كوششت بايد بر اين باشد كه يك جمله‌ حقيقي بنويسي. حقيقي‌ترين جمله‌يي را كه مي‌داني بنويس.» در يكي از اين روزها، پس از آنكه براي نخستين بار شعر كوتاهي از همينگوي در يك روزنامه ادبي چاپ شد، ارنست به هدلي سپرد كه دست‌نوشته‌هايش را از پاريس به لوزان –كه براي ماموريتي به آنجا رفته بود- بياورد تا ببيند چه چيز ديگري را مي‌تواند به چاپ برساند. اما هدلي در ايستگاه ليون چمدان دست‌نوشته‌ها را چند لحظه رها كرد و وقتي برگشت چمدان سر جايش نبود. خشم ديوانه‌وار همينگوي بر هدلي، نخستين جرقه‌هاي سست‌شدن رابطه آنها را نشان مي‌داد و البته در نهايت باعث شد همينگوي دوباره از صفر شروع به نوشتن كند. نتيجه اين شروع و آن نظم نوشتن بهترين داستان‌‌كوتاه‌هايش و رماني است كه به سرعت پرفروش شد: «خورشيد همچنان مي‌دمد»

زندگي همينگوي با هدلي در پاريس، زندگي‌اي كه به قول خودش در آن «بسيار خوشبخت و بسيار تهيدست» بودند، با خيانت همينگوي پايان يافت. در روزهاي پس از جدايي، پسرش در چشم همينگوي انگشت كرد و بينايي كمش كمتر شد، پنجره سقفي حمام افتاد رويش، كليه‌اش مشكل پيدا كرد و در نهايت تصادف سختي كرد. بخت از او روگردانده بود.



زوال افسانه همينگوي

پس از «وداع با اسلحه»، كه يك سال بعد از جدايي از هدلي چاپ شد، تا 20 سال همينگوي چيزي به آن خوبي ننوشت. در دهه30 كتاب‌هايي نوشت درباره گاوبازي اسپانيايي‌ها، شكار در آفريقا و جنگ‌هاي داخلي اسپانيا و در دهه‌40 هيچ چيزي چاپ نكرد. آن مرد سختكوش و مبارزه‌جوي پاريس، كه از جمع‌هاي روشنفكري دوري مي‌كرد و مي‌خواست زندگي را تجربه كند و براي همين در جنگ جهاني اول هم شركت كرده و زخمي شده بود، كم‌كم تبديل شد به يك بورژواي خوشگذران و ماجراجو ، در اسپانيا به تماشاي گاوبازي مي‌رفت، در كوبا ماهيگيري مي‌كرد و در جريان جنگ‌هاي داخلي اسپانيا حضور پراكنده‌يي داشت. منتقدان كتاب‌هايش را ستايش نمي‌كردند و نثر شفاف و بي‌اداي او، تبديل به نثر نويسنده درجه دويي شده بود كه مي‌خواست از همينگوي دهه 20 تقليد كند. خلقش تنگ شده بود و منتقدان را تحقير مي‌كرد، يا به مبارزه تن به تن فرامي‌خواندشان. از طرف ديگر ضعف قواي جسماني‌اش، اجازه تمركز لازم براي خوب‌نوشتن را به او نمي‌داد. از همينگوي يك نام مانده بود و حسرت داستان‌هاي ناب.



بازگشت پيرمرد به دريا

در اواخر دهه 1940، منتقدان به همينگوي كه داشت با چهارمين همسرش زندگي مي‌كرد روي خوشي نشان نمي‌دادند و كار او را تمام‌شده مي‌دانستند. پاسخ همينگوي به آنها اين‌بار از جنس ديگري بود. او سخت تلاش كرد و با نيرويي كه از رابطه پدرخواندگي‌اش با دختر جواني كه طراح جلد كتاب‌هايش بود به دست آورده بود، از دل طرحي قديمي و تجربياتي كه از ماهيگيري به دست آورده بود، شاهكار كوچكش را نوشت و بار ديگر شهرت، محبوبيت و نويسندگي نابش را به دست آورد. «پيرمرد و دريا» كتابي كم‌حجم كه در سال 1952 چاپ شد، يكي از سه بخش مربوط به درياي پروژه بزرگ زميني، هوايي، دريايي‌اش بود. همينگوي در «پيرمرد و دريا» به نثر شفاف و البته خشن خود بازمي‌گردد، جمله‌ها‌يي «حقيقي» مي‌نويسد و تجربه زندگي پيرمرد را بي‌واسطه و تراش‌خورده مي‌نويسد. «پيرمرد و دريا» درباره شجاعت پيرمردي است كه براي شكار ماهي‌اي بزرگ‌تر از همه ماهي‌ها به دريا مي‌رود و تا آخرين توان مي‌جنگد تا شكست نخورد و ماهي بزرگ را صيد كند، هر چند مي‌داند كوسه‌ها نمي‌گذارند ماهي به ساحل برسد. براي پيرمرد مهم خود شكار و مبارزه است، مهم ايستادگي و پا پس نگذاشتن است. او در شكار- مانند همينگوي وقت نوشتن- تنهاست و فقط خودش است، نيزه‌اش، دريا و ماهي؛ همانطور كه همينگوي وقت نوشتن فقط خودش است و قلم و كاغذ و داستان. پيرمرد در دل خود مي‌گويد: «ماهي تو داري مرا مي‌كشي، اما حق هم داري. تا به حال از تو بزرگ‌تر، زيباتر، آرام‌تر و نجيب‌تر چيزي نديده‌ام. بيا مرا بكش. هر كه هر كه را مي‌كشد بكشد.» به نبردي مي‌رود كه در آن يا مي‌ميرد يا دوباره احساس زنده‌بودن مي‌كند و همينگوي هم در سخنراني نوبل خود مي‌نويسد: «نويسنده بايد هر روز با جاودانگي، يا فقدان آن روبرو شود». پيرمرد با خود مي‌گويد: ‌«مغز، روشن شو، روشن شو.»1 مغز پيرمرد روشن مي‌شود و ماهي بزرگ را شكار مي‌كند؛ همانطور كه مغز همينگوي روشن مي‌شود و كتاب بزرگش را مي‌نويسد، همينگوي هم مثل پيرمرد مردانه مي‌جنگد تا صيد بزرگش را به چنگ آورد، صيدي كه جايزه پوليتزر و بعد از آن نوبل را براي همينگوي به همراه مي‌آورد و حتي ويليام فاكنر –كه نثر همينگوي را مسخره مي‌كرد- هم به ستايشش مي‌پردازد و مي‌نويسد: «زمان ممكن است نشان دهد كه پيرمرد و دريا بهترين نوشته همه ما است.»2 صيدي كه خود همينگوي به دام‌انداختنش را مديون آدريانا ايوانچيچ- همان دخترخوانده و طراح جلد كتاب‌هايش- مي‌داند. همينگوي در متن سخنراني‌اش براي نوبل نوشت: «نوشتن، در بهترين حالت، زندگي در تنهايي است... نويسنده همواره بايد در جست‌وجوي چيزي باشد كه هرگز كسي انجام نداده است يا ديگران كوشيده‌اند انجام دهند ولي نتوانسته‌اند. آن وقت گاهي، اگر بخت واقعا يار نويسنده باشد، از عهده كار برمي‌آيد.»3 بخت يار همينگوي بود و «پيرمرد و دريا» همان كتاب آرماني همينگوي شد، كتابي كه از هر صيدي بزرگ‌تر بود و هرگز كسي نتوانسته بود آن را به چنگ بياورد؛ كتابي بزرگ، زيبا، آرام و نجيب.



پاريس ديگر آن شهر سابق نشد

اما جسم همينگوي روز به روز ضعيف‌تر مي‌شد. ديگر جوان قبراق و بلندبالايي نبود كه با نظم و ترتيب چيزي بنويسد و همه را به مبارزه بطلبد، شده بود پيرمردي با شكم بادكرده و به سختي از پس خودش برمي‌آمد و مدام نق مي‌زد. در همين ايام اتفاق عجيبي افتاد: همينگوي كه به پاريس برگشته بود، در انبار هتل دو چمدان كوچك پيدا كرد از دست‌نوشته‌هاي دوران پاريس كه از سال 1928 در انبار هتل خاك مي‌خورد. همينگوي آن نوشته‌ها را سر و سامان بخشيد و از آن خودزندگينامه‌يي درآورد كه در ايران به نام «پاريس جشن بيكران» شناخته مي‌شود. «پاريس جشن بيكران» را مجموعه نوشته‌هاي كوتاهي تشكيل مي‌دهد كه همينگوي در اواخر عمر خود درباره روزهاي خوش جواني‌اش نوشت. آهي است كه از نهاد پيرمردي برآمده وقتي شور و نشاط جواني را به ياد مي‌آورد. هر فصل كتاب كه درباره يكي از جنبه‌هاي زندگي همينگوي در پاريس است، يادآور بهترين داستان‌كوتاه‌هاي او و درخشان‌ترين صحنه‌هاي رمان‌هايش است.

اما چيزي كه «پاريس جشن بيكران» را از خودزندگينامه‌هاي مشابه جدا مي‌كند فقط خلوص و شور نثر همينگوي نيست، حقيقتي گزنده است كه در لابه‌لاي سطرهاي كتاب به چشم مي‌خورد: همينگوي لزوما راست نمي‌گويد. در واقع او–خودآگاه يا ناخودآگاه- حقايق را تحريف مي‌كند و حالا كه توان ذهني نوشتن رماني منسجم را از دست داده، با انتخاب قالب خودزندگينامه از نظم نهفته در رمان فرار مي‌كند و به روزهاي خوشش بازمي‌گردد و همان روزها را هم خوش‌تر نشان مي‌دهد. خود را –كه حين بازنويسي يادداشت‌هاي پاريس در پايان راه نويسندگي‌اش قرار دارد- قوي و زبردست نشان مي‌دهد و از ديگر نويسنده‌هاي هم‌عصر خود با تركيبي از ترحم و تحقير ياد مي‌كند، گرترود استاين قبل از جاه‌طلبي نازنين بوده، فورد مدوكس فورد به بشكه بزرگي مي‌ماند، داستان‌هاي كاترين منسفيلد مثل آب رقيقند و اسكات فيتز جرالد را هم كه به نظرش مي‌تواند داستان‌هايي بهتر از «گتسبي بزرگ» بنويسد، به خاطر روابط زناشويي‌اش تحقير مي‌كند.

همينگوي در «پاريس جشن بيكران» وقتي ماجراي گم‌شدن چمدان را تعريف مي‌كند، چيزي از خشم ديوانه‌وارش نمي‌گويد و اينجا هم تكه‌يي از ماجرا را حذف مي‌كند. او در پايان عمر به جواني‌اش نگاه مي‌كند و حسرت زندگي عاشقانه‌اش با هدلي را مي‌خورد كه با عياشي خود خراب كرد و تا آخر عمر نتوانست از بار گناه آن خلاص شود. پس از هدلي زندگي به كام همينگوي- جز مقطعي كوتاه، موقع نوشتن «پيرمرد و دريا» و در روزهاي آدريانا ايوانچيچ- نبود و او وقتي دست‌نوشته‌هاي پاريس را بازنويسي مي‌كرد، اين حقيقت را به تمامي حس كرد. در همه صفحاتي كه از زندگي خوشش با هدلي مي‌نويسد، لحني اندوه‌بار بر نوشته‌اش سنگيني مي‌كند.

در صفحه‌هاي پاياني كتاب مي‌نويسد: «وقتي قطار وارد ايستگاه شد و كنار تل هيزم‌ها ايستاد و همسرم را روي سكوي انتظار ديدم، فكر كردم كاش پيش از آنكه عاشق كسي جز او مي‌شدم مي‌مردم.»4 و در آخرين سطرها، وقتي به ياد مي‌آورد كه قبل از مرگ عاشق كسان ديگري شد و كاري كرد كه هدلي دل‌شكسته رهايش كند، مي‌نويسد: «اين پايان نخستين بخش پاريس بود. پاريس ديگر آن شهر سابق نشد، هرچند كه هميشه پاريس بود و با تغييرش تو هم تغيير مي‌كردي. پاريس را هرگز پاياني نيست و خاطره هر كسي كه در آن زيسته باشد با خاطره ديگري فرق دارد.»5



پي‌نوشت‌ها:

1- پيرمرد و دريا، ارنست همينگوي، ترجمه نجف دريابندري، انتشارات خوارزمي، صفحه 182

2- همان، صفحه 86

3- ارنست همينگوي، آنتوني برجس، ترجمه احمد كسايي‌پور، نشر هرمس، صفحه 140

4- پاريس جشن بيكران، ارنست همينگوي، ترجمه فرهاد غبرايي، صفحه 310

5- همان، صفحه 311
درباره مجموعه داستان «در زمان ما» پذيرفتن و آرام بودن
در زمان ما صلح را عطا فرما

ارنست همينگوي پدر شاخه امريكايي داستان كوتاه است. شاخه‌يي كه امروز جريان اصلي main stream داستان كوتاه‌نويسي است. براي خوانندگاني كه كمتر با اين قالب ادبي آشنا هستند و داستان كوتاه را در مقايسه با رمان كمتر جذاب مي‌يابند خواندن داستان‌هاي كوتاه همينگوي يك راه‌حل مفيد است. ارنست همينگوي مختصات دقيق داستان كوتاه را برايمان مفهوم مي‌كند. داستان‌هاي كوتاه همينگوي به ما نشان مي‌دهد به صورت متعارف از اين قالب ادبي چه انتظاري بايد داشته باشيم. گاهي ممكن است ناآشنايي ما با سنت و ويژگي‌هاي داستان‌كوتاه باعث شود بعد از خواندن يك داستان احساس كنيم پايان آن نابسنده يا معلق است. گاهي اشكال ايراد از داستان كوتاه نيست بلكه ناآشنايي با زيبايي‌شناسي خواننده باعث شده كه ضربه يا عطف اصلي داستان را در نيافته باشد. داستان‌هاي همينگوي از اين نظر كه كه الگوهاي اصلي داستان‌هاي پس از خود بدل شدند مي‌تواند خواننده آماتور را با خصلت‌هاي ذاتي داستان كوتاه آشنا كند. ارنست همينگوي مجموعه داستان «در زمان ما» را در سال 1925 و در امريكا منتشر كرد. البته نسخه اوليه و كوتاه‌تري از كتاب در يك تيراژ بسيار محدود (170 نسخه) يك سال قبل در پاريس منتشر شده‌بود. «در زمان ما» به عنوان سرآغاز و مبدا شكل‌گيري سبك خاص داستان كوتاه‌نويسي همينگوي شناخته مي‌شود. شماري از معروف‌ترين داستان‌هاي كوتاه همينگوي از قبيل «اردوگاه سرخپوستان»، «پدرم» و يكي دو داستان ديگر كه جزو كلاسيك‌هاي تاريخ ادبيات به شمار مي‌آيد را در اين كتاب مي‌خوانيم. عنوان كتاب به پيشنهاد شاعر بزرگ امريكايي عذرا پاوند از يك دعا انتخاب شده«اي ارباب، در زمان ما صلح را به ما عطا فرما». در داستان اول مجموعه «اردوگاه سرخپوستان» جمله‌هاي دقيق، شفاف و كوتاه موقعيت داستان را به طرز غيرقابل ابهامي براي خواننده تصوير مي‌كنند. در آغاز داستان نيك همراه پدر پزشكش سوار بر قايق راهي اردوگاه سرخپوست‌هاست. شب تاريكي است، نيك به اطراف نگاه مي‌كند و هيچ چيز نمي‌بيند. حتي صدايي نيست مگر صداي پارو زدن قايق همراهشان. اين سفر يك روزه به مواجهه پسر تازه‌نوجوان با مرگ، زندگي و خشونت مي‌انجامد. بنابراين تصويرپردازي اسطوره‌يي آغازين داستان پيش‌درآمدي بر تجربه رعب‌آور نيك است. چنان كه در بازگشت از سفر هم نيك روي دماغه كشتي نشسته و احساس مي‌كند به جاودانگي رسيده است. نيك در داستان‌هاي ديگري از اين مجموعه نيز حضور دارد. رشد نيك حلقه تسبيحي است كه داستان‌هاي مختلف كتاب را به هم پيوند مي‌دهد. داستان درخشان ديگر مجموعه «گربه‌يي زيرباران» است كه بر داستان‌نويسان پس از همينگوي تاثيرگذاشته است. همينگوي استاد پنهان كردن و پوشاندن موضوع است. يعني خواننده بايد از طريق نشانه‌ها و ديالوگ‌هاي غيرمستقيم بحران اصلي را دريابد كه گاهي پشت يك وضع به ظاهر عادي پوشانده شده است. در اين داستان يك رابطه زناشويي شكست‌خورده و سرد با لحني آرام و گزارشي براي خواننده تصوير مي‌شود. داستان «پدرم» يكي ديگر از داستان‌هاي نمونه‌يي ارنست همينگوي در نمايش قهرمانان شكست‌خورده و از ميدان‌به‌در شده است. مضموني كه نفود و تاثير ايده‌هاي اگزيستانسياليستي معاصرش را بر انديشه او آشكار مي‌كند. پدر راوي يك اسب‌سوار درجه دو است كه‌ هميشه اضافه وزن دارد. موفقيت‌هايي تجربه مي ‌كند اما پيداست آنقدرها خوب نيست كه به جايي برسد. تا پايان داستان تمركز رواي روي پدر است اما در فصل پاياني همينگوي با چرخشي استادانه داستان را به راوي معطوف مي‌كند. جايي كه ما با بينواي ديگري روبرو مي‌شويم.
ديدار با دولت‌آبادي
محمود دولت‌آبادي در آستانه 71سالگي با مخاطبانش ديدار و گفت‌وگو مي‌كند. به گزارش ايسنا، فروشگاه مركزي شهر كتاب در ادامه جلسات ديدار با اهل قلم، برنامه‌يي با حضور محمود دولت‌آبادي برگزار مي‌كند. اين برنامه در آستانه سالروز تولد 71سالگي اين نويسنده پيشكسوت، براي تعامل و گفت‌وگويي صميمانه ميان او و خوانندگان آثارش برپا مي‌شود. علاقه‌مندان براي حضور در اين برنامه مي‌توانند روز يكشنبه 9 مردادماه، ساعت 18 به كافه‌كتاب شهر كتاب مركزي واقع در خيابان شريعتي، بالا‌تر از خيابان مطهري، نبش كوچه كلاته، شماره 743 مراجعه كنند. محمود دولت‌آبادي دهم مردادماه سال 1319 در دولت‌آباد سبزوار به دنيا آمد. نخستين اثر داستاني‌اش را با نام «ته‌شب» در سال 1341 منتشر كرد و از سال 1340 كه دوره تئاتر آناهيتا را گذراند، تا سال 1353 بازيگر تئاتر بود. كتاب‌هاي «لايه‌هاي بياباني»، «اوسنه باباسبحان»، «ققنوس»، «ادبار»، «پاي گلدسته امامزاده»، «هجرت سليمان»، «كارنامه سپنج»، «باشبيرو»، «تنگنا»، «ديدار بلوچ»، «جاي خالي سلوچ»، «روزگار سپري‌شده مردم سالخورده»، «كليدر»، «سلوك»، از جمله آثار منتشرشده اين نويسنده پيشكسوت هستند.
عناوين اين صفحه
پاريس را هرگز پاياني نيست
در زمان ما صلح را عطا فرما
ديدار با دولت‌آبادي
پيرمرد و دريا از نگاه ماريو بارگاس يوسا
عراق در قهوه

پيرمرد و دريا از نگاه ماريو بارگاس يوسا
نمي‌توان اوديسه سانتيگو، پيرمرد تنهاي داستان و نبردش را با ماهي غول‌پيكر و كوسه ماهي‌هاي بيرحم خليج ساحل كوبا خواند و ياد تصوير نبردي نيفتاد كه خود همينگوي دشمناني دارد كه درون خود او مي‌زيند و با آنها دست و پنجه نرم مي‌كند. دشمناني كه ابتدا به ذهن و بعد به بدنش حمله مي‌كنند، همان‌هايي كه در سال ???? همينگوي ناتواني را كه حافظه و روحش را از دست داده، مجبور مي‌كنند با اسلحه‌يي كه بسيار دوست دارد و با آن جان حيوانات بسياري را گرفته، اين‌بار سراغ خودش برود و خودكشي كند. آن چيزي كه داستان ماهيگير كوبايي را در آن ناحيه گرمسير عجيب و شگفت‌انگيز جلوه مي‌دهد و باعث مي‌شود خواننده تلاش سانتيگو را براي نبرد با دشمني كه مي‌خواهد شكستش بدهد، چيزي جهاني و ماندني بداند اين است كه زندگي پيكاري است هميشگي و با شجاع بودن در نبرد و شكوهي كه ماهيگير در داستان دارد، خواننده احساس مي‌كند از نظر روحي ارتقا يافته و دليلي براي بودن در دنيا پيدا كرده، هر چند كه ممكن است در نبرد شكست بخورد. اين همان دليلي ‌است كه وقتي سانتيگو خسته و كوفته با دستان خونين به دهكده كوچكي كه آنجا زندگي مي‌كند برمي‌گردد، استخوان‌هاي بي‌خاصيت ماهي بزرگ را كه كوسه‌ماهي‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل كند و به نظرمان مي‌رسد كه اين فرد برخلاف تجربه بي‌حاصل اخيرش، از نظر روحي وضع بهتري پيدا كرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحي و هم جسمي توانايي‌هاي محدود يك انسان فاني را ارتقا داده است. داستان همينگوي غم‌انگيز است اما بدبينانه نيست. برعكس، همينگوي نشان مي‌دهد كه هميشه و در همه حال حتي در رنج و محنت هم اميدي وجود دارد؛ رفتار انسان مي‌تواند شكست را به پيروزي تبديل كند و به زندگيش معنا ببخشد. سانتيگو وقتي از ماهيگيري برمي‌گردد بيشتر از گذشته لايق احترام و ارزش است و همين موضوع است كه مانولين كودك را به گريه مي‌اندازد: ستايشي كه براي اين پيرمرد مصمم قايل است حتي بيشتر از ستايشي ‌است كه براي معلم ماهيگيري‌اش قايل است. «آدمي نابود مي‌شود اما هيچگاه شكست نمي‌خورد» اين همان جمله معروفي ‌است كه از زبان سانتيگو ميان اقيانوس درمي‌آيد؛ اين جمله شعار و رمز زندگي ارنست همينگوي است. تمام شخصيت‌هاي داستان‌هاي همينگوي؛ از گاوباز و شكارچي و قاچاقچي گرفته تا ماجراجويان ديگرش داراي مهم‌ترين مشخصه قهرمان‌هاي همينگوي هستند: شجاعت. سانتيگوي كتاب «پيرمرد و دريا» هم از همين آدم‌هاي شجاع است. مرد فروتني ‌است؛ در كلبه درب و داغاني زندگي مي‌كند و تختخوابش را روزنامه‌ها تشكيل مي‌دهند و در دهكده اسم و رسمي دارد. آدم تنهايي‌ است؛ سال‌ها پيش همسرش را از دست داده و تنها خاطره‌يي كه برايش باقي مانده؛ ياد شيرهايي ‌است كه هنگام پياده‌روي‌هاي شبانه‌روزي عرشه كشتي بخار در سواحل آفريقا؛ وقتي هنوز آنجا كار مي‌كرده؛ ديده است و ياد بازيكنان بيسبال امريكايي مثل جو دايمگيو و ياد مانولين، پسربچه‌يي كه زماني با او مي‌رفته ماهيگيري و حالا به اصرار پدر و مادرش مجبور است پيش ماهيگير ديگري كار كند. ماهيگيري براي سانتيگو آن مفهومي را ندارد كه براي همينگوي و خيلي از شخصيت‌هاي ديگرش دارد، يعني فقط يك ورزش يا تفريح يا راهي براي بردن جايزه و مقابله با يك نبرد درست و حسابي نيست؛ بلكه نيازي‌ است حياتي، كاري كه با تلاش و مشقت بسيار براي اين انجام مي‌دهد كه شكمش را سير كند. نبرد سانتيگو با نيزه‌ماهي او را تبديل مي‌كند به آدمي شگفت‌انگيز كه به سادگي و با فروتني تمام مثل قهرمان‌ها رفتار مي‌كند و بي‌آنكه لاف بزند يا مغرور شود؛ تنها به سادگي مسووليتش را انجام مي‌دهد. همينگوي براي نوشتن اين داستان از تجربيات شخصي‌اش استفاده كرده: علاقه وصف ناپذيرش به ماهيگيري و آشنايي با دهكده و ماهيگيران كوجيمار، كارخانه، بار پريكوو، لاترزا، كه پاتوقي ‌است براي گپ زدن. كتاب تحت نفوذ علاقه و آشنايي نويسنده با منطقه ساحلي و مردان و زنان جزيزه كوباست و «پيرمرد و دريا» وامدار آنهاست. «(ترجمه سعيد كمالي دهقان، مجله سينما ادبيات- زمستان 86)


عراق در قهوه
بهرنگ رجبي

طعم قهوه لابد براي من يك چيز است و براي آقاي پينتر يك چيز ديگر بود. من روزي بيشتر از يك فنجانش را نمي‌توانم بخورم و اگر قضيه معنايش اين باشد كه بايد از استكاني چاي بگذرم و بي‌خيال شوم، نهايتا همان يكي را هم با كمال ميل تقديم نخستين داوطلب خواهم كرد. مرحوم هارولد پينتر انگليسي اصيلي بود كه كشورش و آينده كشورش و روال انگليسي‌مآب زندگي انگليسي‌ها بي‌اندازه برايش اهميت داشت. روايت ويژه‌يي نخوانده‌ام اما بعيد مي‌دانم چنين آدمي راحت از خير يك ماگ گنده فرانسه خوش‌عطر مرغوب مي‌گذشت و حتي در استقبال بي‌درنگ از دومي هم شكي مي‌كرد. كاش فقط اين‌ بود؛ اما نيست. درباره من و پينتر، كيفيت آنچه شايد با اغماض فراوان بشود اسمش را گذاشت تجربه مشترك، كاملا متفاوت است. او مي‌توانست انگليسي بخواند و حرف بزند و بنويسد، من هم بلدم. پينتر كبير عاشق جويس بود و چنان پروست را مي ستود كه در جواني نشست و رمان «مردافكن» او را تبديل به فيلمنامه‌يي كرد كه هيچگاه ساخته نشد؛ وصيتنامه و واپسين كار تئاتري‌اش هم شد اقتباسي از همين فيلمنامه و آن رمان. بازيگر هم بود و انگليسي را چنان شمرده و زيبا حرف مي‌زد كه در بسياري از برنامه‌ها و نشست‌هاي حقوق بشري سخنران اصلي و گرداننده جلسه بود؛ فايل صوتي بسياري از سخنراني‌هاي بداهه‌اش هست، نمونه‌هايي غريب از فصاحت و اثرگذاري زبان و گفتار. مي‌گويند در نوشتن به زبان انگليسي هم جزو چند صاحب‌سبك تمام تاريخ ادبيات بريتانيا است و نثري به‌ غايت خاص و منحصر به فرد دارد. مي‌رسيم به اين سمت. من چهار خط «ويكي‌پديا» را هم بتوانم بي‌ديكشنري بخوانم، از شوق اشك توي چشم‌هايم حلقه مي‌زند، «اوليس» جيمز جويس كه به‌ نظرم كلا متني به زبان مريخي‌ها مي‌آيد. از پس گذران و راه انداختن كار خودم در مملكت غريب برمي‌آيم اما به احتمال فراوان لهجه و ميزان آشنايي‌ام با ظرايف گفتار به چشم جزيره‌نشينان در مايه‌هاي «اي‌ام ِا» ويندو خواهد آمد. ايميل انگليسي را سريع مي‌نويسم و مي‌فرستم، اما اگر ماجرا فراتر از ايميلي مختصر به دوستي نزديك باشد، حتما متن را دست‌كم در وُرد كپي مي‌كنم تا غلط‌هاي احتمالي‌ام را بگيرد. اين مثال‌ها را تا خيلي فرا‌تر از اينها مي‌توان ادامه داد و پيش برد و فكر نكنم در نهايت هم بتوان به چيزي رسيد كه با خيال راحت اسمش را بگذاريم «تجربه مشترك». خب، اگر اين‌طور است و زندگي‌هاي ما اينقدر از هم دورند، اصلا من چرا بايد بنشينم و نمايشنامه آقاي پينتر را بخوانم و براي آگاهي از چگونگي رفتار و عادت‌هاي انگليسي‌ها مثلا صاف نروم سراغ يك داير‌ه‌المعارف يا حتي فيلمي مستند؟ مي‌گوييد سوالم پيش‌پاافتاده است، يك اينكه ادبيات قبل از هر چيز سرگرمي است؛ بعد هم نويسنده كه كاتب بي‌خلاقيت خاطرات نيست، راوي تيزهوش زندگي‌هاي مختلف و آداب و رسم‌ورسومي است كه خوب ديده و دركشان كرده. قبول، اما راستش اولويت من براي سرگرمي نه مثلا خواندن نمايشنامه «خيانت» آقاي پينتر بلكه معاشرت با بانوي پاكار است. اين به‌كنار اما مي‌رسم به ترديد اصلي‌ترم: مقايسه من با پينتر البته كه دور از ذهن است اما نكته اينجاست كه مقايسه من با هر بني‌بشر ديگري در عالم هم كم‌وبيش به نتايجي مشابه مي‌انجامد؛ هر آدم نفسي است منحصر به خود با هزاران عامل دروني و بيروني دخيل در تكوينش. وقتي در اشاره به روايتي يا بيان احساسي واكنش نشان مي‌دهيم «چه جالب، عين من» (عبارتي كه كمابيش در همه زبان‌ها وجود دارد و رايج است) ناخودآگاه داريم تاكيد مي‌كنيم جالب است كه دوتا آدم با وجود همه آن عوامل دروني و بيروني متفاوت در يك چيز مشترك‌اند، داريم به نادر بودن چنين پيشامدهايي شهادت مي‌دهيم. سوال اصلي‌ترم: اگر آدم‌ها اينقدر با هم متفاوتند و تجربه‌ها اينقدر از هم دور و بي‌ارتباطند، هر روايتي از آدم‌ها (واقعي، يا خيالي و پرداخته ذهني نويسنده) به چه كار مي‌آيد؟ وقتي از واقعه‌يي عكس مي‌گيريم، معني‌اش اين نيست كه داريم آن واقعه را با تصوير ثبت مي‌كنيم، يك قدم اين‌طرف‌تر يا آن‌طرف‌تر، بستن هر قاب ديگري، ممكن است به مخاطب معنايي كاملا متفاوت القا كند. هر جوري عكس بگيريم نهايتا دست به انتخاب زده‌ايم، «برداشتي» از واقعيت را نشان داده‌ايم. روايت هر داستاني هم دقيقا مشابه همين است: «ثبت» نيست، «بازنمايي» است. نوع بازنمايي نويسنده، استراتژي‌اش براي تحريف آگاهانه واقعيت است كه به نوشته او ارزش و تاثير مي‌بخشد، نه ملموس بودن يا نبودن آن آدم‌ها و اتفاقاتي كه دارد براي‌مان تعريف مي‌كند. از اين منظر جذابيت و اعتبار روايت فرضي آقاي پينتر از نوشيدن يك فنجان قهوه، ربطي به مزه قهوه يا خاطره من خواننده از قهوه نوشيدن ندارد؛ روايت او از همين كار ساده ارسال محتويات يك ليوان به شكم ممكن است داوري نويسنده‌ را درباره فرجام خوب يا بد حمله امريكا به عراق بازبنماياند، يا تصويري هستي‌شناختي بيافريند از رابطه خير و شر در جهان امروز، يا اثر هولناك عملي بي‌اهميت چون نوشيدن قهوه را بر تقدير آدمي نشان دهد، يا خيلي ساده اهميت ندادن يك آدم به روال معمول زندگي (يا خوش آمدن و خوش نيامدنش) را تاكيد كند، بسته به پرداخت نويسنده. ادبيات اما هيچگاه صرفا ثبت خنثي و مستند واقعيت، تكرار واقعيت، نيست؛ نمي‌تواند باشد. خب، ارتباط خواننده با اين «روايت» چگونه است، چه چيزي به دست مي‌آورد و چطور؟ پيش از تلاش براي يافتن پاسخ اين پرسش‌ها و كنكاش در رمان‌هايي نمونه، هنوز گرفت‌وگيرهايي مانده كه بايد حرف‌شان را بزنيم؛ از جمله‌: بازنمايي اساسا ادبيات را بدل به جلوه‌يي محافظه‌كارتر از خود واقعيت نمي‌كند؟ هنوز راه‌ها مانده.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام