يكشنبه، 29 خرداد 1390 - شماره 2190
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
عكس

علي درخشي


مدايح بي‌صله
 مهدي اخوان ثالث
از تهي سرشار /  جويبار لحظه‌ها جاري است / چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب، واندر آب بيند سنگ
دوستان و دشمنان را مي‌شناسم من / زندگي را دوست مي‌دارم / مرگ را دشمن
واي، اما با كه بايد گفت اين؟ من دوستي دارم / كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جويبار لحظه‌ها جاري

 

مدتي اين مثنوي تاخير شد


  فخر‌الدين صديق تعريف
هرطور كه نگاه كنيم و از هر زاويه‌يي، كلماتي مانند سانسور، ممنوع القلم، عدم انتشار،... و كلماتي از اين دست ناخودآگاهانه نوعي واكنش منفي در خواننده ايجاد مي‌كنند يا هر كسي كه به‌گونه‌يي در معرض اينگونه حملات قرار مي‌گيرد.  تا قبل از كودتاي 28 مرداد بويژه از شهريور 20 تا زمان آن كودتاي شوم در تهران و شهرستان‌ها غوغايي از انتشار نشريات مختلف با طرز تفكرهاي گوناگون برپا شد. حاصل آن رونق، پيدايش و پيدايي روزنامه‌نگاراني بود كه هنوز كه هنوز است نام احمد دهقان، كريم پورشيرازي و... كه در راه روزنامه‌نگاري حتي جان باختند فراوان است. بگذريم از اينكه نفسِ روزنامه‌نگاري به‌گونه‌يي ناپيدا مولد نويسندگاني هم مي‌شود كه اگر خوب دقت كنيم آن نويسندگان صاحبنام روزگاري روزنامه‌نگار بوده‌اند. متاسفانه بعد از 28 مرداد بمدت حدودا يك دهه پنداري همه جامعه يكجا ممنوع القلم شده باشد، جز چند روزنامه وابسته به دولت هيچ نشريه‌يي اجازه انتشار نمي‌يافت مگر مثلا فرماندار نظامي وقت مهر تاييد روي روزنامه‌يي زده باشد. بعد از آن دوران سياه در دهه 40 اين رنگ سياه به نوعي تعديل پيدا كرد و خاكستري شد و به‌دلايل تكانه‌هاي سياسي اندكي فضاي تنفس به‌وجود آمد و تا يك دهه باز ما شاهد انتشار البته نه در حد ايده‌آل بلكه تا حدودي اندك‌شمار نشريات مختلف بوديم و بعد از دهه 50 باز همان وضع گذشته پديد آمد تا انقلاب. پس از انقلاب بي‌گمان ما شاهد درخشان‌ترين دوران تاريخ نشر بوديم، بي‌واهمه از اينكه فلان روزنامه مربوط به كدام جريان ايدئولوژيك است، انواع نشريات از هر دست منتشر مي‌شد و محصول آن آگاهي ناباورانه توده‌هاي مردم بود از اوضاع اجتماعي كه مربوط به سرزمين آنان بود. متاسفانه در سال‌هاي اخير ما پي‌درپي شاهد گهگاهي يا هميشگي نشرياتي هستيم كه از صافي وزارت ارشاد رد نمي‌شوند. در همين جامعه ما كلماتي باب شده كه با اين روش مغايرت دارد، كلمات و جملاتي مثل تكثرگرايي، تكثر انديشه، مردم‌سالاري، جامعه مدني و سرانجام مطبوعات به عنوان ركن چهارم دموكراسي و... از جمله همين روزنامه‌ها روزنامه «اعتماد» ما است. «اعتماد» مگر چه كرده بود و چه نوشته بود كه مستوجب «ذنب لايغفر» شده باشد و در محاق تعطيل فرو رود. بايد ديد مسوولان مربوطه از چه مي‌ترسند؟! اگر روزنامه‌يي كه اساس حاكميت را پذيرفته و با آن مشكلي ندارد مثلا مهر يا انگ برانداز بخورد با كدام وسيله؟!با چه كساني؟!و از چه راهي؟! ممكن است گفته شود پاره‌يي از روزنامه‌ها خط‌دهي مي‌كنند مثلا براي فلان جرياني كه با اصل جمهوري اسلامي مخالف است! سوال اين است حدود و ثغور اين خط‌دهي‌ها كدام است؟! آيا با سلايق شخصي مي‌توان روزنامه‌يي را در سمت و سوي مخالف، آن هم از نوع براندازي متهم كرد؟چرا نبايد موارد تخلف به‌صورت آيين‌نامه يا دستورالعملي معين در جامعه مطرح شود تا همگان بدانند حدود دوري و نزديكي به خط قرمز كدام است؟! صرف‌نظر از هر انگيزه‌يي به هر حال عده‌يي از اهل قلم در اين مُلك روزگار مي‌گذرانند كه از اين رهگذر نان زن و بچه‌شان را فراهم ‌آورند. آخر با تعطيلي روزنامه، خانواده اهل قلم به كجاي اين شب تيره بياويزند قباي ژنده خود را؟جذب كدامين نهاد يا موسسه يا شركت يا هر سازماني شوند تا نان بخور و نمير خود را به قول مرحوم آل‌احمد «از همين حق البوق» درآورند؟! اين كدام جريان است كه از انتقاد وحشت دارد و چرا وحشت دارد؟اتفاقا چون نيك بنگري انتقاد موجب پالوده شدن و سلامت جامعه در همه ابعاد تواند بود، مگر آنكه ريگي به كفش كسي باشد كه از انتقاد بترسد!!! فراموش نكنيم خداوند در قرآن به قلم سوگند خورده، از معدود دفعات كه در قرآن قسم ياد شده يكي هم «نون و القلم و ما يسطرون» است.
مدتي اين مثنوي تاخير شد / مهلتي بايد تا خون شير شد
خون ما كه از اول شير بود و مهلتي نمي‌خواست. در محاق تعطيل رفتن مقوله ديگري است بسيار مذموم. حال پس از چندي آن ايام فراق گذشت. تولد دوباره «اعتماد» بارقه اميدي است براي ما اهل رسانه بويژه ما هنرمنداني كه با كارهنر در واقع رسانه‌يي هستيم. رسانه ما هنر است و با اين رسانه و آن رسانه بالمآل رشد خواهد يافت. چرا كه هر دو چه روزنامه‌نگاري و چه موسيقي، بطور عام هنر، بال‌هاي شكوهمند پرنده آزادي‌اند كه اگر نباشد يكي از آن دو يا هر دو نفس پريدن و پروازورهايي مصداق عيني نمي‌يابد.  جامعه متكثر و مردم سالار به مثابه آن پرنده است كه پر پرواز مي‌خواهد وگرنه پرنده «تاكسيدرمي» شده‌يي است كه به هيچ كاري نمي‌آيد و حتي ارزش ديدن هم ندارد. انتشار دوباره «اعتماد» را به فال نيك بايد گرفت و آرزو مي‌كنيم كه اساسا همه دست‌اندركاران حوزه مطبوعات از موهبت آزادي نسبي قلم برخوردار شوند و ما نيز چون گذشته شاهد تضارب انديشه‌ها و برخورد افكار متفاوت و حتي متغاير باشيم. يادم نيست كدام متفكري گفته است: «با تو مخالفم اما حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت
 را بزني». 

مسير مشخص «اعتماد»


  مهدي فخيم‌زاده
من و بهزادي همديگر را از دانشكده ادبيات مي‌شناسيم، من زبان مي‌خواندم و او روزنامه‌نگاري، من از رشته تحصيلي خود دلزده بودم و او سخت علاقه‌مند و وابسته. دوران دانشجويي تمام شد و من بالاخره راه خود را يافته و چنان غرق تئاتر و سينما و تلويزيون شدم كه سال‌ها از همه رفقا از جمله اين دوست دوران دانشجويي‌ام بي‌خبر ماندم تا اواخر دهه 70 كه او را در روزنامه ايران ديدم. هنوز همچنان در تب و تاب بود و پر شور و علاقه‌مند. دوباره گپ و گفت و رابطه آغاز كرديم و چيزي نگذشت كه بهزادي سردبيري روزنامه اعتماد را برعهده گرفت و من ديدم كه چگونه تمام وجودش را وقف اين نشريه كرد و بالاخره از آن روزنامه‌يي به غايت جذاب و خواندني به وجود آورد و توانست يكي از پرتيراژترين نشريه‌هاي زمان خود شود. اعتماد جذاب بود نه فقط براي آنها كه با خط سياسي‌اش همسو بودند بلكه افراد مختلف با سلايق و عقايدگوناگون با اعتماد انس و الفت داشتند و آنچه مرا به اعتماد وابسته كرده بود روزنامه‌نگاري حرفه‌يي و صادقانه و خط مشي روشن و شفاف فرهنگي‌اش بود كه پيوسته دنبال مي‌شد و هرگز از آن انحراف حاصل نمي‌كرد. اعتماد با كسي به دلايل سياسي از در پرخاش و اخم و عناد درنمي‌آمد و به دليل موافقت راه عمزه عين و مماشات در پيش نمي‌گرفت. مسير اعتماد مشخص بود و تكليف مخاطب معين و من به عنوان يك خواننده به جرات مي‌توانم بگويم كه هرگز از خواندن مطالب گوناگون اعتماد به سرگشتگي و بلاتكليفي و خشم و خجالت
دچار نشدم.
اعتماد مدتي به دلايلي كه ذكرش از اين مقال خارج است از چرخش باز ايستاد و من پيوسته بهزادي را همچون عاشقي كه از معشوق جدامانده باشد مغموم و پريشان در نظر مجسم مي‌كردم و اكنون وقتي شنيدم كه بار ديگر اعتماد به حركت درآمده سخت به وجد آمدم چراكه مطمئنم بهزادي اكنون دوباره جواني آغاز كرده و دست‌افشان و پاي‌كوبان به جنبش درآمده و مطمئنم عشق پرشورش به حرفه روزنامه‌نگاري اعتمادي مسوول، خواندني و جذاب مقابل چشمان‌مان خواهد گشود. و من‌الله توفيق

 

كاناپه

  پوريا  عالمي

من تنها مشاوري هستم - كه چون قسم پزشكي نخورده‌ام – داستان‌هاي محرمانه كاناپه را براي ديگران تعريف مي‌كنم.

رمال روي كاناپه
رمال روي كاناپه دراز كشيد و گفت: «من رمال نيستم، من گاد فادرم.» گفتم: «مي‌فهمم. مي‌فهمم. چطوري شد كه رمال شدي؟» رمال گفت: «من بچه بودم. بچگي سختي داشتم. خيلي سخت. اينقدر سخت كه فكر كردم بروم دانشگاه رشته «بيجه» بخوانم «دكتر بيجه» شوم، اما از مدرسه اخراجم كردند، سواد درست كه نداشتم اما دوست باسواد غيردرست زياد داشتم. نفوذ كردم توي دوست‌هام. الان من توي دوست‌هام نفوذ دارم. چهارتا كتاب و چندتا مهره مار و يك اسطرلاب خريدم و شدم رمال. » گفتم: «پيشرفت خوبي داشتي. الان با كي‌ها دوستي؟» رمال اسم ده، دوازده نفري را گفت كه چون ما با مسائل امنيت ملي و امنيت منطقه شوخي نداريم، آن اسامي را در قلب‌مان حبس مي‌كنيم. الان هم مي‌خواهي يك وردي بخوانم وزير بشوي؟ يا سوسك بشوي؟» گفتم: «نه دستت درد نكنه. وزير رو - جلو چشم غريبه و آشنا- سوسك نكنيد، باقي‌اش پيشكش.» رمال گفت: «با من در نيفت. تازه تو يك مشاوري، «كارشناس» نيستي! من كارشناس‌جماعت رو توي شش متر جا، به سردرد و دل‌پيچه انداختم، كه حتي به اتاق من نزديك هم نمي‌شدند.» گفتم: «وقت جلسه شما تمام شد. من بروم هوا خوري.»
راهكارها
ببين آقاي رمال، شما چند راه داري.  يا شما به صورت كنتراتي، اداره امور را بگيري دستت يا دستت را از روي امور‌ برداري.  راه بعدي اين است كه با توجه به استقبالي كه از شغل شريف رمالي و فالگيري مي‌شود، وزارت آموزش و پرورش و وزارت آموزش عالي (قبل از اينكه ادغام شوند) درس و رشته رمالي تجربي و فالگيري فيزيكي و متافيزيكي را به مدرسه و دانشگاه اضافه كنند.  راه سوم اين است كه جامعه رمال‌ها و فالگيرهاي مقيم ايران را، با توجه به بحراني كه در كشورهاي عربي پيش آمده، به عنوان پيشكش تقديم كند. تا آنها بتوانند از تجربه‌هاي جهاني استفاده كنند و مديريت بحران كنند.  رمال عزيز! واقعا چرا به ناموس مردم تجاوز مي‌كنيد؟ چرا با تسهيلاتي كه دولت براي ازدواج جوانان و مجردها در نظر گرفته، وام نمي‌گيريد و سرتان به كار خودتان گرم نمي‌شود؟   راهكار مهم ديگري هم وجود دارد. وزارت باطل‌السحر تشكيل شود با انواع چشم‌زخم، سحر، جادو، جادوي سياه، طلسم و... مبارزه شود.  راهكار ششم اين است كه در مسيرهاي خاص گشت‌هايي مستقر شوند و سعي كنند به درون عابران و مسوولاني كه از آن مسير مي‌گذرند، نفوذ كنند. هر عابري كه نشد به درونش نفوذ كنيم، معلوم است كه نفوذي است و ورد و دعايي همراهش است. براي همين سريع دستگيرش كرده براي روشن شدن موضوع به كارشناس نفوذناپذيري تحويل مي‌دهيم.  راهكار هفتم اين است كه گشت‌هاي مذكور، سعي كنند عابران و مسوولان را چشم بزنند. هر عابر و مسوولي كه چشم خورد، يك هفته مرخصي استعلاجي بهش مي‌دهيم تا حالش خوب شود. اگر چشم نخورد، معلوم است كه شده، پس براي همين وي را به كارشناس طلسم‌شكن تحويل مي‌دهيم.  راه ديگر اين است كه دور عابران و مسوولان خط يا خيط بكشيم. هر عابر و مسوولي كه نتوانست از خط خارج شود معلوم است كه جن است. براي همين سريع وي را تحت تدابير شديد امنيتي به كارشناس جنگير تحويل مي‌دهيم.  راه نهايي اين است كه دور تا دور محل‌هاي عمومي و دولتي را محلول باطل السحر بريزيم. توجه داشته باشيد براي تهيه اين محلول بين رمال‌ها اختلاف نظر است! بالغ يا نابالغ بودن منابع تامين محلول هنوز محل بحث اين صنف است.
نسخه
در انتها از آقاي معروف به حاشيه‌ساز رسما سوال مي‌كنيم كه وجداني (با اين همه ابراز محبت ريز و درشت و آبداري كه هر روز نصيبش مي‌شود) چه حركتي زده كه چشم كه نمي‌خورد هيچ، روز به روز لبخندش به دوربين عميق‌تر و پرمعناتر مي‌شود.

عناوين اين صفحه
عكس
مدتي اين مثنوي تاخير شد
مسير مشخص «اعتماد»
كاناپه
پيدا و پنهان
مثل نسيم خوش است
اعتماد دارم
«اعتماد» بر الطاف کارساز

پيدا و پنهان


  ديدار سيد محمد خاتمي با خانواده سحابي
سيد محمد خاتمي به ديدار خانواده سحابي و شامخي رفت. رئيس جمهور سابق كشورمان در اين ديدار كه در منزل مرحوم سحابي انجام شد، خانواده سحابي و شامخي را اهل بيت صبر و مقاومت خواند و تاكيد كرد: «يقينا شما با سابقه‌يي كه از خود برجاي گذاشته‌ايد از طرف ما نياز به تسليت نداريد. توكل و ايمان شما تسلي بخش شماست.»

  سفر همسر شيرازي امير قطر به زادگاهش
همسر امير قطر در اقدامي نادر مقدمات سفر سفراي خارجي حاضر در قطر به زادگاهش – شيراز- را فراهم كرد. اين سفر در حالي انجام مي‌شود كه سفر ارديبهشت‌ماه همسر امير قطر به ايران به دليل مخالفت شديد برخي گروه‌هاي داخلي لغو شد. اين سفر قرار بود بنا به دعوت رسمي همسر محمود احمدي‌نژاد رييس‌جمهوري انجام شود.

  دايي  به جاي سجادي
در راهرو‌هاي پارلمان شنيده شده است كه محمود احمدي‌نژاد تصميم گرفته است در صورت راي منفي مجلس به سجادي، وزير پيشنهادي دولت براي تصدي وزارت  نوپاي كشور علي دايي را  به عنوان گزينه  بعدي به نمايندگان معرفي كند.

  استخاره‌يي كه حكم فرماندار ساري را لغو كرد
استاندار مازندران با تاييد لغو حكم علي بابايي‌كارنامي در مسند فرمانداري ساري گفت: دليل اصلي لغو حكم فرماندار منصوب شده وزير كشور، استخاره بد بوده است و ترجيح داديم با معرفي سرپرست فرمانداري به دنبال گزينه جديدتري براي تصدي فرمانداري مركز استان برآييم.


هياهوي معمول احمقان

 

 اين نوشتار به قلم هوشنگ ايراني در شماره چهارم از دوره دوم مجله «خروس جنگي» (بهار سال 1330) و در پاسخ به مقاله‌يي از سعيد نفيسي در مجله «فاش» به چاپ رسيده است:  دانشگاه ما بيش از آنكه جايگاه دانشمندان باشد وسيله خودنمايي، تجارت و بند و  بست‌هاي احمقانه گروهي بيسواد است كه  در منگنه دغلبازي‌هاي شگفتي‌آور و خطرناك‌شان آن گروه چندنفري را نيز كه كم و بيش دانشمندند و توان استادي دارند مي‌فشارند و با هياهوي معمول احمقان جايگاه مسخره خود را نگاهداري مي‌كنند. سعيد نفيسي از آن گروه كوچكي است كه با كار خود، تنها با كار خود، آشنايي نسبتا ژرفي داراست و كمتر سخني ناسنجيده در آن‌باره به ميان آورده است... او با بي‌اطلاعي شگفتي‌آوري موسيقي و نقاشي و مجسمه‌سازي را از در بر گرفتن يكديگر ناتوان مي‌داند و گروه‌هاي هنري پلاستيك و غيرپلاستيك را از يكديگر باز نمي‌شناسد... سپس با تكيه بر قوانين زيبايي‌شناسي كلاسيك (افلاطون و ارسطو!) صور هنري را تفسير مي‌كند و زيبايي را چيزي حاكم و خارج از هنر فرض مي‌كند كه با شناخت آن هرگاه مثلا مجموعه الحان زيبا! جمع آمد موسيقي، مجموعه الوان زيبا! نقاشي، مجموعه اشكال زيبا! مجسمه‌سازي و از همه مسخره‌تر مجموعه افكار زيبا! ادب را تشكيل مي‌دهند. از آنجا كه اكثريت استادان دانشگاه بي‌سوادند، سعيد نفيسي از نظر آشنايي به رشته تخصصي و تدريسي خود، بسيار گرانبها و براي دانشجويان پرارج است...
 به نقل از كتاب «خروس جنگي بي‌مانند؛ زندگي و هنر هوشنگ ايراني»، انتشارات فرزان روز، 1380


بازگشت «اعتماد»
مثل نسيم خوش است
  بهاره  رهنما
بازگشت «اعتماد»، مثل بازگشت هر روزنامه ديگري كه روزگاري حيات اجتماعي ما از لابه‌لاي سطورش بيرون مي‌زد و نفس مي‌كشيد و يك روز بنا شد ديگر نفس نكشد، بازگشت يك نفس است و هوايي تازه كه باز هر چند از روزنه‌يي، اما دارد دميده مي‌شود و حال آدم را خوب مي‌كند. در طول اين 10، 12 سالي كه كنار دوستانم كار روزنامه‌نگاري كرده‌ام و از آنها آموخته‌ام، هي بيشتر و بيشتر حس كردم كه در دنياي مطبوعات در كشوري مثل ايران چقدر يك روزنامه صادق با مردم حكم يك ارگان زنده و پويا را دارد و چقدر تعطيلي‌اش حكم از دست رفتن يك آدم زنده به درد بخور در جامعه را دارد، به درد بخور را به هزار و يك معنا مي‌توان تعبير كرد. به گمانم مهم اين تعبيرها نيست، مهم اصل انكارنشدني درد است كه وجود دارد و هست و گاهي اين نوشته‌ها و يادداشت‌ها و مقاله‌ها كمي تحملش را آسان مي‌كند. اين جدا از وجه آگاهي و اطلاع‌رساني است كه لازمه هر رسانه مستقل و درست است. اين وجه اتفاقا شايد همان سوپاپ اطميناني است كه خيلي‌ها، بارها آدم‌ها و رسانه‌هايي را كه در اين فضا هنوز وجود دارند به آن متهم مي‌كند، اما من با وجود همه تهمت‌هايي كه در افراط احساس خورده‌ام و مي‌خورم، از زندگي در اين روزها ياد گرفته‌ام كه سخت واقعگرا باشم، آنقدر كه بگويم اين مسكن ضددرد، يا اين مرهم را حتي مهم‌تر از آن وجه آگاهي و اطلاع‌رساني مي‌دانم. اينكه مي‌بينم روزنامه‌يي دارد برمي‌گردد، اين روزها مثل حس بازگشت بيمار محتضري از بستر مرگ است، چيزي شبيه به معجزه كه اين روزها به سختي دارم ايمانم را به وقوع دوباره‌اش حفظ مي‌كنم، چيزي شبيه به بازگشت احساس اميدواري كه آنقدر كمش دارم كه گاهي احساس افتادن مي‌كنم. وقتي سال 1975 در چك بعد از سال‌ها كتاب‌هاي «بهوميل هرابال» نويسنده آزاد شد، چيزي كه ديدني و لذت‌بخش بود صف‌هاي طويل مردمي بود كه از صبح زود براي خريدن داغ‌داغ آثار نويسنده محبوب‌شان در خيابان‌ها بسته بودند؛ صف‌هايي كه نشان داد ملتي كه از خواندن محروم شوند چنين حريص و گرسنه كاغذهاي پرحروف باقي مي‌مانند. بازگشت اعتماد در لغت و در زندگي واقعي امري محال است يا شايد بهتر بگويم به گمان من تقريبا محال است. اعتمادي كه از بين برود مثل آب ريخته هرگز به جاي اولش بازنمي‌گردد، اما بازگشت اين «اعتماد» در فضاي مطبوعاتي امروز كشورم مثل يك نسيم خوش از اميد يا بارقه‌يي از وجود هنوز معجزه است و اينكه به قول «پل نيومن» نازنينم در فيلمي به همين نام: كسي آن بالا هست كه مرا دوست دارد.


اعتماد دارم


   شهاب‌‌‌الدين طباطبايي

آقا دنبال چي مي‌گردي ؟ كوپن كه اعلام نمي‌كنن. نتيجه كنكور رو هم كه ندادن. انتخابات هم كه هنوز مونده. حالا جلوي پيشخون ما دل و جگر روزنامه رو نريزي بيرون نمي‌شه؟ تازه نگاهش مي‌كنم. صداي بلندي دارد اما اخم نكرده، عذرخواهي مي‌كنم و دل و جگر روزنامه را سر جايش مي‌گذارم و كمي آن‌ طرف‌تر دوباره مشغول مي‌شوم. سرم را مي‌كنم توي روزنامه و با ذوق و شوق بو مي‌كشم. حالا يك نفس عميق و لحظه‌يي چشم‌ها را مي‌بندم. مثل نفس كشيدن توي يك روز خوب بهاري و لذت بردن از هواي تازه و تميز يك روز آرام و لذت‌بخش. يك روز خوب و اميدواركننده كه اميدواري همه چيز، خوب و مرتب و آرام پيش برود، مثل امروز. به نشانه‌ها و دورنماي خوب و اميدواركننده‌يي كه مي‌بينم و تصور مي‌كنم، بايد اعتماد داشته باشم. و امروز دوباره اعتماد دارم. مثل برادري كه توي روزنامه دنبال قبولي برادر بزرگ‌ترش مي‌گردد و اسمش را كه مي‌بيند ذوق مي‌كند، همه روزنامه را گشتم و اسم‌هاي آشنا و دوست‌داشتني فراواني ديدم. قبولي دوستان حرفه‌يي و عزيزم را كه ديدم ذوق‌زده شدم. به هر كدام‌شان حالا كه «اعتماد» آمده، بيشتر از قبل اميدوارم. اعتماد در فضاي اين روزهاي ما كمياب و بلكه ناياب شده بود، خدا كند كه بماند و هميشه اعتماد داشته باشيم. امروز دوباره اعتماد دارم.



«اعتماد» بر الطاف کارساز


    سيروس ابراهيم‌زاده
بازگشت شما را شادباش مي‌گويم. ديدارتان چه خوش است به روي ميز روزنامه‌فروشان شهر، درخشان و رنگين، با تيترهاي ريز و درشت و مطالب تر و تميز و از آب گذشته، چشمگير و ان‌شاءالله محکمه‌پسند... و خدا را هزاران بار شکر که مبرا شديد از هر نوع اتهام و شلتاق و حاشيه. حال، مصحلت روزگار اين است که سرتان را پايين بيندازيد و به قول آن شاعر فرانسوي «باغچه‌تان را بکاريد!» و کاري به کارهاي درهم پيچيده و خط قرمزها و رنگ‌هاي غيرمجاز ديگر نداشته باشيد. البته خوانندگان وفادار شما نيز بايد رعايت حال کنند و از تقاضاي قيل و قال و پرس‌وجوها و مطالبات دردسرآفرين بپرهيزند و هدف اصلي‌شان گل چيدن از بوستان مطبوعاتي شما باشد و لاغير. حتي توصيه مي‌شود در بسياري موارد تنها به حل جدول کلمات متقاطع بسنده کنند. با اين همه چند سوال سمج تک زبان راقم سالمند اين سطور مي‌چرخد که اصلا چرا رفتيد و به چه انگيزه‌يي برگشتيد؟ و چه؟ و چه؟ و چه؟... حداقل در شماره‌هاي آينده که خوب جا افتاديد و ترس و مرس‌تان ريخت - صدالبته در محدوده وسع – به اين پرسش‌ها پاسخ دهيد که باز هم مثل گذشته براي اعتلاي فرهنگ و ادب آمده‌ايد و انتشار حقيقت و ستايش عدالت؟ يا خداي ناکرده – همچون برخي از امروزيان جلب – به خاطر کسب و تجارت؟ آيا خود را براي طي طريق سخت‌تر از گذشته آماده کرده‌ايد؟روزنامه‌نگاران در همه ادوار جهان نوين، نگاهي نافذ به افق‌هاي دوردست داشته‌اند و جان و جنمي بر کف... و چه سرها که در اين راه از تن جدا شده بي‌جنايت و بي‌جرم. از جهانگيرخان صوراسرافيل و فرخي سيستاني بگير و بيا تا برسي خيل عاشقان بيدل ديگر... و اگر – برخلاف گذشته – آمده‌ايد دکاني باز کنيد و ناني به تنور تنعم بچسبانيد و پول و پله‌يي فراچنگ آوريد، کارتان آسان است. فقط بايد بتوانيد با حريفان زردپوش تجارت‌پيشه رقابت کنيد و بار خود ببنديد و قالي کرمان خويش را از آب‌هاي تيره و تار بيرون بکشيد.و اما، به هر دليلي آمده‌ايد و هر آرماني را دنبال مي‌کنيد حواس‌تان باشد که هيس! کم گوييد و گزيده. مواظب فتنه‌هايي باشيد که زبان سرخ برمي‌انگيزد. همچنين چاک جيب‌هايتان را محکم بچسبيد که روزگار گراني‌ها و نگراني‌ها و سرگراني‌هاست... مبادا، مبادا چيزي بگوييد که برخورنده باشد و بر کسي گران آيد. اگر به کارمندان گير دهيد به روسا برمي‌خورد و اگر از وزيران داد سخن بدهيد به وکلا... از اوضاع نابسامان بيماران بگوييد، پزشکان را خوش نمي‌آيد. به يک اشارت نابجا همه جان هم مي‌افتند... بلبشوي غريبي است. بيت: «کم گوي و گزيده گوي چون در/ تز? گفته تو جهان شود پر» و از آنجا که روزنامه در هر شرايطي – به هرحال – بايد خبرها را بشکافد و تحليل کند، از شما دوستان عزيز اعتمادپيشه مي‌خواهم از سر لطف خبر قسر در رفته هفته پيش را بررسي و نتيجه را اعلام فرماييد: «... با ورود بيست‌وپنجمين سال بازگشايي پرونده وصول بدهي‌هاي نفتي از نيکاراگوئه تاکنون پيشنهادهاي متعدد تهران براي دريافت بدهي با موافقت ماناگوا روبه‌رو نشده است و مقامات اين کشور پيشنهاد فروش پشم احشام به ايران را در قبال بدهي‌ها مطرح کرده‌اند...» چطور شد؟ به جاي اداي فرض پشم حواله ما مي‌کنند؟!! و در انتها بيتي از سرآمد ساکنان کوچه رندان، حافظ حکمت و زبان پارسيان: في‌الجمله اعتماد مکن بر ثابت دهر/ کاين کارخانه‌يي است که تغيير مي‌کنند
?به ضرس قاطع يکي از پژوهشگران جاسنگين سخن سعدي است و به حدس صابت بنده «تز» مخفف «تا از»!

يادنامه ايرج افشار در مجله بخارا
به فاصله سه ماه از خاموشي زنده‌ياد ايرج افشار، مجله بخارا شماره هشتادويكم خود را در هزار و بيست و چهار صفحه به ايرج افشار اختصاص داده است. در اين يادنامه يكصد و يازده مقاله به قلم مهم‌ترين نويسندگان و محققان ايراني و ايرانشناسان جهان درباره زندگي و آثار ايرج افشار آمده است. در بخش ديگري از اين يادنامه، دويست و نود و شش عكس منتشر نشده از ايرج افشار، از سنين كودكي تا آخرين روزهاي زندگي‌اش به چاپ رسيده است. همچنين بخش‌هاي منتشرنشده‌يي از خاطرات ايرج افشار كه با عنوان «دفتر بي‌معني» شناخته شده در اين شماره بخارا براي نخستين بار منتشر مي‌شود.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام