يكشنبه، 9 اسفند 1388 - شماره 2185
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با جلال ستاري به مناسبت انتشار کتاب «جهان هزار و يک شب»
خروش جاودان شهرزاد

حورا نژادصداقت

در طول تاريخ زن را چنان با انديشه هاي پست محدود کرده اند که ناگهان با خروش زنانه شهرزاد مواجه مي شويم. خروشي که از قرن ها پيش هنوز جاودانه باقي مانده است و هنوز هم براي ايرانيان حرف هاي نويي دارد که مي توانند خود را در آن دوباره پيدا و شکلي نو از فرهنگ خودي را زندگي کنند؛ زن آزاده يي چون شهرزاد با تکيه به قواي خود در حرکتي عظيم تصميم مي گيرد سرافکندگي سال هاي تاريخ را با به راه آوردن پادشاهي به نجات بخشي تبديل کند؛ مردي که با خيانت همسرش به تمام زنان بدبين مي شود و تصميم مي گيرد هر شب با يک زن ازدواج کند و صبح او را بکشد. شهرزاد با قصه گويي هاي خود توانست انديشه ناپاک و بد بودن تمام زنان را از ذهن شاه دور کند. و بحق فرهنگ سازي از چنين نخبگاني است که حرکت هاي عظيمي به وجود مي آورد. جلال ستاري مترجم و پژوهشگر تواناي کشورمان در کتاب «جهان هزار و يک شب» از نشر مرکز به ترجمه چند مقاله در باب کتاب هزار و يک شب پرداخته است تا چند بعد از اين کتاب ارزشمند را بررسي کند. ارزش اين مقالات در آن است که انديشه هاي پخته خواري و رونويس شده نيستند و محققانه به بررسي جنبه هاي مختلف داستان هاي هزارو يک شب پرداخته اند.

---

-در اين کتاب در کنار مقالات تحليلي و متفکرانه، چند مقاله بود که نويسنده فقط از هزار و يک شب تعريف کرده بود که اين داستان ها ما را به چه دنيايي مي برند و چقدر زيبا هستند و... در چنين مقالاتي فقط يک حس خوب به خواننده منتقل مي شود. بدون اينکه او را به فکر کردن وادارد يا انديشه جديدي را برايش مطرح کند. ملاک شما براي انتخاب مقالات اين مجموعه چه بوده است؟

ملاک بنده براي انتخاب اين مقالات در ميان مجموع مقالاتي که واقعاً انتها ندارد، اهميت آن نويسنده و ديدگاهش است، چه تاييد شده باشد و چه نشده باشد. ميان آن کساني که تعريف يا تحليل مي کنند، ديدگاه افرادي مثل کوکتو که شيفته هزار و يک شب است يا سوپرويل که خود يک شاعر بزرگ سبک سوررئاليسم در فرانسه بود و معتقد است که با خواندن هزار و يک شب توانسته معناي سوررئاليست را دريابد، برايم اهميت دارد. مقصود من بيان نقد يا تعريف و تکذيب هاي مطرح شده نبوده است. مثلاً بامات معتقد است هزار و يک شب يک ضرباهنگ خاص دارد که شما بدون آن نمي توانيد داستان هايش را بخوانيد. هم اين ديدگاه براي من مهم است و هم نظر شخصيتي مثل سوپرويل، زيرا اين شاعر خودش آدم بزرگي است و در عين حال شيفته هزار و يک شب و شهرزاد مي شود و به واسطه بزرگ بودن اين شخص است که مقاله اش برايم مهم مي شود. بنابراين اهميت ديد برايم مساله اساسي بود. و بايد گفت مقاله هاي ديگري هم مي توان بر اين مجموعه افزود. البته من در اينجا منظورم فقط مقاله است و نه کتاب. (اگرچه تعداد کتاب ها هم بسيار زياد است.)

-ما مي بينيم در تاريخ، زن اهميت زيادي نداشته است و اين براي من جالب است که بدانم چه موقعيتي فراهم شد که يک زن مجالي براي نشان دادن خود پيدا کرد و آنقدر قوي ظاهر مي شود که تا امروز اسمش جاودان باقي مي ماند.

اين مسائل ربطي به ايران باستان و ايران قبل از اسلام و بعد از اسلام ندارد. اين ماجرا يک مقدار افسانه بافي است که حتماً بايد پرسوناژها را مربوط به آن دوره کنيم که من از اين بحث مي گذرم. اما اين ديد که فرهنگ هر کشور توده يي است که ترک ندارد غلط است. فرهنگ مجموعه به هم بافته و يکپارچه يي که شکاف بر نمي دارد، نيست. اين يک تصور ايدئولوژيک از فرهنگ است که واقعيت ندارد.

آنچه بايد ببينيم اين است که در يک فرهنگ چه رخنه هايي وجود دارد که بايد آنها را يا عميق تر کرد يا به لحاظ اهميت به آنها توجه بيشتري کرد. بنابراين نمي توان گفت يک فرهنگ فقط همين است و جز اين نيست. مثلاً اگر بخواهيد در مورد نقش زن در فرهنگ ايران صحبت کنيد، اين نقش را بسيار کمرنگ مي بينيد. و اين به معناي عدم وجود زن نيست. اين فرهنگ مردانه نيست بلکه تنها تقريرش مذکر است. و ديدن بخش هاي ديگرش انگار يک بصيرتي مي خواهد.

-پس چرا اين بعد از فرهنگ مطرح نمي شود؟

البته بعضي ها اين مسائل را مطرح مي کنند ولي اين در فرهنگ ما تازگي دارد. در هر فرهنگي يک مقداري نينديشيده ها وجود دارد. يعني چيزهايي که در موردش انديشه نشده است ولي وجود دارد. در فرهنگي که به قول آقاي براهني مذکر است، در سايه افتادن زن ها به معناي اين نيست که هيچ کاري نکرده اند. چه بسا اين «کار نکردن» طغياني ايجاد مي کند براي جبران آن همه سرخوردگي. و يک مرتبه چنين انساني پديد مي آيد. البته اين آدم واقعيت ندارد و يک نوع دادخواهي و جبران مافات است. اين زن مي خواهد همه مظلومان را از دست اين پادشاه نجات دهد و مدافع آنها شود. بنابراين يک نقش نوعي و ميتولوژيک و اساطيري دارد. و کاري مي کند که ما نمي توانيم نقش او را در ديگران ببينيم. و کل اين مساله در بطن آن فرهنگ معنا پيدا مي کند. به عقيده من ما نبايد فقط آن رويکردهاي مشهود را مورد مطالعه قرار دهيم بلکه بايد در بطن فرهنگ جست وجو کنيم. شيوه نگارش اين داستان هندي اصل است زيرا قصه در قصه مي آيد و اين در فرهنگ ما وجود ندارد. اما در اين کتاب اصل بر احتمال خيانتکار بودن هر زني گذاشته شده است زيرا پادشاه گمان مي کند هر زني خيانتکار است. بعضي ها مي گويند اين فکر نشات گرفته از انديشه هاي هندي و بودايي است. اين کتاب در روزگار پيش از اسلام به زبان پهلوي برمي گردد ولي با پرسوناژهاي ايراني، بنابراين کتاب هندي ايراني است و در نوع خود يگانه است زيرا ما هيچ نقلي از آن روزگار نداريم که زني کاري کرده باشد کارستان يعني با قصه گويي بتواند پادشاهي را به راه بياورد. اين کار فوق العاده است زيرا اين زن براي نجات يک قوم که ممکن است محروم بوده باشند يا مورد ستم و اجحاف قرار گرفته باشند تلاش کرده. بنابراين بايد بگوييم در فرهنگ ديناميسمي خفته است که به سادگي به چشم نمي آيد. در دل فرهنگي که در آن فقط مي گوييم زن مورد اجحاف قرار گرفته است، ما با چنين زناني نيز مواجه مي شويم. در تکميل اين بحث بايد بگويم در عرب جاهلي يک نوع عشقي داريم به نام عشق عذري که وقتي در آنجا مردي عاشق زني مي شود عشقش را کتمان مي کند تا بميرد. ظاهراً اين قبيله وجود داشته است اما آنچه به آن منسوب مي شود مسلماً افسانه است. نمونه بارز اين مساله در ليلي و مجنون است. حال سوالي پيش مي آيد که چرا چنين عشقي در آن روزگار عربستان منسوب به اين قبيله است؟ به عقيده من عشق عذري عشقي است که عليه خوارداشت زن در آن روزگار جزيره العرب قيام مي کند. من از اين ديد داستان ليلي و مجنون را شکافته ام. علت مجنون بودن مجنون، ديوانگي او نيست. او عليه عرف قبيله قيام مي کند و به او مجنون مي گويند يعني او را مطرود مي کنند. او قيام مي کند عليه عشق عذري. بنابراين مجنون عذري غيرعذري است. مجنون عليه قواعد يک قبيله خروش مي کند که زن را تنها در حد همسري محدود به قواعد شوهر مي خواهند. و بعد مجنون در اين عشق آنقدر سکوت مي کند تا زن را به مقام کبريايي برساند. اين مسائل را بيشتر بايد از ديدگاه غيرروانکاوانه نگاه کرد و با توجه به جنبه هاي اجتماعي و فرهنگي تحليل کرد.

-در کتاب مقاله يي بود در مورد ارزش توصيفي نام شخصيت هاي داستان هاي هزار و يک شب، که به بررسي نام شهرزاد و شهريار و... پرداخته شده است. شهرزاد و شهريار به چه معنا هستند؟

شهرزاد خلاف آن غلط مشهور که او را «زاده شهر» معني مي کنند، به معناي زن آزاده است. «شهر» فارسي شده لغت پهلوي به معناي نژاده است و شهرزاد يعني زن آزاده و زني که برده زاده نشده. بر اين اساس ديگر نمي توان گفت چون او زاده شهر است، توانسته چنين کند. شهريار هم که ديگر يک لغت عام شده به معناي ياور و مدافع شهر است.

-اگر زني برده بود، نمي توانست عليه آن فرهنگ قيام کند؟

فرهنگ اقتضا نمي کرد که يک زن برده چنين کاري کند. فرهنگ هنوز هم براي نخبگان است زيرا براي پادشاه عار بود که در مهماني و جلسه اش با يک زن برده به حرف زدن بپردازد. در خود هزار و يک شب زن هاي بي نظيري را مي بينيم که از نظر سواد فوق العاده عالي هستند تا جايي که شهرزاد در مقابل آنها بسيار کوچک است اما آنها هيچ نقش تاثيرگذاري نداشتند.

-آيا اسم افراد در شخصيت آنها تاثير مي گذارد؟

در قصه هاي اين کتاب و فرهنگ هاي قديمي تر ارتباط مستقيمي بين اسم و موسوم و نام و نامور وجود دارد. و آنها سعي مي کردند اين دو از هم بسيار دور نباشند. در فرهنگ قديمي تر ما افرادي را مي بينيم که اسم و شخصيت فرد مثلاً معرف وفا يا عشق به طور کلي است. و نه مانند رمان هاي امروز که نام شخصيت آن تنها دلاوري است از ميان هزاران دلاور ديگر.

-اگر بخواهيد شخصيت شهرزاد را به لحاظ آرکتايپي (کهن الگو) بررسي کنيد او به کدام کهن الگو نزديک تر است؟

به خودش. شهرزاد. البته من نمي گويم او يک اسطوره است زيرا در اين صورت بايد کمک هايي از عالم غيب به او برسد. ولي ما چنين چيزي را در مورد او نداريم زيرا او فقط حافظه و قصه هايش را در اختيار دارد.

اسطوره تنها يک روايت است و بهتر است بگوييم شهرزاد يک صورت نوعي (آرکتايپ) است. من نام او را به چيز ديگري تغيير نمي دهم. چطور آگاممنون يک شخصيت اسطوره يي مي شود و بقيه چيزها را به او نسبت مي دهيم. و چه لزومي دارد که بر شهرزاد نام ديگري بگذاريم. ما او را به نام خودش مي گذاريم؛ صورت نوعي شهرزاد.

-يکي از مقاله هاي اين مجموعه در مورد کتاب «هزار و يک روز» است. آيا اين کتاب قدمت و ارزشي مثل هزار و يک شب دارد؟

يک نفر فرانسوي قصه هايي را به نام «هزار و يک روز» به اقتفاي هزار و يک شب نوشته است. اما برعکس هزار و يک شب در آن تلاش مي شود نشان داده شود مردهاي وفادار هم وجود دارند. بنابراين چون اين کتاب به هزار و يک شب شباهت زيادي دارد، منتها وارونه آن است و از چاپ ترجمه فارسي آن هم 80 سال مي گذرد، من مي خواستم جايي برايش باز کنم تا مردم بدانند چنين کتابي هم وجود دارد.

-کتاب هزار و يک روز اصلاً اصالتي دارد؟

خير، هيچ اصالتي ندارد. و اين خلاف حرف نويسنده است که مي گويد من آن را در اصفهان گرفته ام. من مشخص کرده ام که اين حرف درست نيست. اين کتاب فقط نوشته آن نويسنده است.

-با اين صحبت پيشينه ذهني من به هم خورد. من قصد داشتم تحليل شما را در اين مورد بدانم که در هزار و يک شب با تنفر از زن بر اساس يک تجربه حقيقي مواجه مي شويم و در هزار و يک روز با تنفر از مردها آن هم تنها بر اساس يک خواب. جالب است در دو برهه زماني ما با دو گريز از زن و مرد روبه رو مي شويم که در هر دو تلاش مي شود به جاي شدت بخشيدن به اين نفرت به سمت تعادل سوق پيدا کنند و اين دستيابي به تعادل از طريق داستانگويي رخ مي دهد، که اکنون با اصالت نداشتن هزار و يک روز شايد بررسي اين جنبه اصلاً کار درست و اساسي نباشد.

البته اين دو با هم ارتباط دارند. گفتيم زن ستيزي هزار و يک شب به انديشه هاي هندي و بودايي بازمي گردد و ساختارشکني شهرزاد در آن اهميت دارد. و هزار و يک روز هم اصالتي ندارد. اما اينجا يک نقطه مشترک وجود دارد و آن مساله تاثير و سحر کلام است. يعني درمان يک انسان با قصه گويي که متاسفانه اين بعد ناديده گرفته مي شود. در چنين بحث هايي آنقدر تلاش مي شود که الگوهاي ديگر را بر اصل کتاب منطبق کنند که اين مساله مهم و اساسي فراموش مي شود. حتي مي توان کتابي در باب قصه درماني نوشت. قصه درماني هاي جديد را ما در گذشته چند صد ساله شرقي داشته ايم که خانمي در هزار و يک شب (البته به اغراق) يک مرد را درمان مي کند.

بنابراين بررسي سحر کلام در فرهنگ اهميت زيادي دارد. سحر کلامي که جادووش و جادوکار است اساس کار هزار و يک شب قرار مي گيرد. در هزار و يک روز هم چنين اتفاقي مي افتد. چنان که در سندبادنامه که هفت وزير در آن قصه مي گويند و در کليله و دمنه و... اين اعجاز کلام ريشه در شرق دارد. متاسفانه اين مساله چندان به چشم نمي آيد ولي بايد در بررسي آن بيشتر تلاش کنيم.

-ما اينقدر تلاش مي کنيم الگوهاي خارجي را با داستان ها يا فرهنگ مان تطبيق کنيم که از اصل آن دور مي مانيم. و بدتر آنکه گاهي ديگر متوجه اين مساله هم نمي شويم. انگار در گردابي فرومي رويم که ديگران درست همان جا افق ديدشان را از دست داده اند. براي اينکه بتوانيم جدا از الگوهاي پيشين به متون مان نگاه کنيم چه بايد بکنيم؟

براي اين کار لازم است ابتدا فرهنگ خودي را بشناسيم زيرا در بسياري از موارد ما سعي مي کنيم مثلاً فرهنگ گذشته مان را بگيريم و اصرار کنيم اين همان چيزي است که اکنون در غرب وجود دارد. مثلاً ما تئاتر نداشتيم و از غرب گرفته ايم و تئاتر سوغات مدرنيته است. حالا اگر اصرار کنيم که تئاتر ريشه در تعزيه دارد ما از اصل تئاتر و درام نويسي دور مي مانيم. بنابراين بايد فرهنگ خود و فرهنگ ديگري را درست بشناسيم تا بفهميم که چه الگويي را بايد منطبق کرد و چه الگويي را نبايد. بنابراين قدم اول شناخت فرهنگ خودي است. مثلاً اول بايد بدانيم نقش زن در فرهنگ ايران چيست. و اگر چيستي فرهنگ عاشقانه را با جزيياتش نشناسيم و فرق ميان خسرو و شيرين و ليلي و مجنون را ندانيم، ديگر نمي توانيم نظري در اين باره بدهيم زيرا همه تحليل ها پيش ساخته هاي ذهني آن منتقد مي شود و نه حقيقت داستان هاي موجود. پس ابتدا بايد الگوهاي اصيل را از درون فرهنگ خودي جست.

-به نظر شما بزرگ ترين اجحافي که در حق هزار و يک شب در تطبيق اين الگو ها صورت گرفته است، چيست؟

ما درباره کتاب هزار و يک شب تنها حرف هاي ديگران را منعکس کرده ايم. و دراين باره که قصه هاي آن چه مي خواهند به ما بگويند و ما چه مي توانيم از آنها بفهميم به ندرت صحبت مي کنيم. من در کتاب جديدم استنباط هاي شخصي ام را بيان کرده ام. البته نقل قول هاي ديگران را هم گفته ام. اما برايم اين مهم بوده است که اين کتاب براي من ايراني چه چيزي دارد. حتي اگر در اين مسير به خطا بروم اما باز هم اين مغتنم است. يا مثلاً سندباد بحري به اين دليل برايم مهم است که دريافتم او نمونه کامل يک تاجر مسلمان است و اين حرف ديگران که او بحرپيمايي کرده است و کشف قاره، برايم اهميت زيادي ندارد. البته اين مساله در باب هزار و يک شب که سهل است؛ درباره همه آثارمان کارهاي اينچنيني بسيار کم صورت گرفته است. کساني که اينچنين کار مي کنند بسيار انگشت شمار هستند. شما در نظر بگيريد که مرحوم دشتي چنين مي انديشيد و اکنون آقاي کاتوزيان در انگلستان و آقاي عباس ميلاني و... که به کس ديگري نمي توانم اشاره کنم. در حالي که اين تعداد بايد بسيار بيشتر باشد. اين افراد به تعمق و تفکر مي پردازند و اهل علم و مطالعه هستند. البته اينها به تحليل قصه ها نپرداخته اند چون کارشان نبوده است. اما در اين زمينه ديگران تنها به جمع آوري قصه ها مي پردازند و اين خوب است اما ما فقط در جمع آوري داستان ها مهارت داريم و تحليل خوب کم داريم.

درباره رمان «شب ممکن» نوشته محمدحسن شهسواري
اعتبار همه چيز زير سوال مي رود
فرشته نوبخت

دومين رمان محمدحسن شهسواري عصاره تلخ و گزنده يي است از هماهنگي ميان فرم و محتوا يا همان ساختار و مضمون. در هر فصل از رمان حلقه هايي ناتمام از جرياناتي شکل مي گيرد که قرار است در نهايت گنگ و ناکامل باقي بماند. در واقع اثر هر لحظه خودش را مي سازد، نقض مي کند و باز مي سازد.

از اين منظر «شب ممکن» را بايد يک ضدرمان پست مدرن ناميد که شالوده يي است از انکار حقيقت و شکاکيت در ناتمامي و بي حقيقتي محض جاري در اثر؛ که به شيوه همه آثار پست مدرن از طريق زبان جاري در متن پيش مي رود و حوادث در کنه آن تکه تکه و بي انسجام هستند.

چنان که در فصل آخر درمي يابيم نويسنده شخصيت ها را به صورت پراکنده و از سر اتفاق انتخاب کرده و در کنار يکديگر قرار داده است و بي آنکه دخالتي در قاعده بازي داشته باشد، به وسيله شخصيت ها بازي غريبي را شکل داده است. بازي که در آن هر امکاني، هم ممکن است هم ناممکن. به همين دليل شب ممکن رمان گفته ها نيست، بلکه رمان ناگفته هاست.

در فصل اول داستاني پرهيجان با ريتمي تند، آن هم در فضاي هردمبيل شهري مثل تهران که برف و يخبندان، کرختي و سردي آن را دوچندان مي کند، آغاز مي شود. مازيار ويراستار زبان شناس و استاد دانشگاه به همراه هاله و سميرا قرار است يک شب خوش را در شهر بگذرانند. «بي خيال مازيار، از اين شب ها زياد گيرت نمي آيدها، خرابش نکن،» (ص 24) شبي که شب تولد مازيار است. همه چيز تند و شتابزده اتفاق مي افتد؛ از جريانات آن رستوران زنجيره يي تا گروگانگيري غافلگيرکننده وسط برف بازي، خيابانگردي و حضور در منزل سرهنگ با آن شخصيت در ظاهر کليشه يي سرهنگ و فخري، و ديالوگ ها و توصيفاتي که آدم را بيشتر ياد فيلم هاي هاليوودي دهه 70 مي اندازد؛ مخصوصاً با توصيفاتي که از سر و ظاهر سرهنگ و فخري مي شود.

«به نظرم رسيد وقتي داشتم مارسيز را مي خواندم، تيمسار سفيد نيمه شب، حس مي کرد کنار سن با يک دوست خوب قدم مي زند و مطمئن است چراغ هاي انبوه پاريس، مثل ستاره هاي آسمان، برايش امنيت جهت درست را هديه مي آورند.» (ص 40)

در فصل دوم با آنکه راوي همچنان مازيار است، اما همان مازياري نيست که در فصل قبل توصيفش را خوانده بوديم. مازياري که به همه آنچه در فصل اول روايت شده، مي خندد و به نکوهش نگارنده يي که تکليفش تقريباً در فصل سوم روشن مي شود، مي پردازد. اين مازيار نه زبان شناس است، نه استاد دانشگاه و نه ويراستار، بلکه يک روزنامه نگار و منتقد يا به قول خودش يک نويسنده شکست خورده است که لبريز از تفکرات فلسفي و نگاه منتقدانه به دنيا است. شخصيتي که در فصل سوم معلوم مي شود در واقع فيلمنامه نويس مشهوري است که اتفاقاً خيلي هم ازخودراضي و متشکر است و آنقدرها هم آدم مثبت، اتوکشيده و عاشق پيشه، چنان که در فصل اول توصيف شده، نيست. «راستي تو چرا در فصل اول رمانت من را اينقدر منفعل نشان دادي؟ هي خواستم جلو خودم را بگيرم و در اين باره چيزي نگويم، اما انگار نمي توانم. حرف اصلي و اساسي من درباره راوي فصل اول است که مثلاً من باشم.» (ص 49)

اين فصل يعني «شب شروع» به صورت يک نامه طولاني خطاب به نويسنده فصل اول رمان که همان راوي خاموش متن است، نوشته شده. مازيار در فصل دوم ضمن اظهارات مکرر فضل و کمالاتش (که طعنه يي بجا و طنزآميز به از خود متشکري روشنفکرانه هم هست)، همه ماجرا را از اول و جور ديگري تعريف مي کند و در واقع به تصحيح آنچه توسط نويسنده روايت شده، مي پردازد و در اين بين گاهي مشغول نظريه پردازي و ارائه بيانيه و ديدگاه فلسفي درباره هرچيزي که پيش بيايد، مي شود. اما همين انکار حقيقت رويدادهاي فصل اول هم هست که کشش روايت را در فصل دوم بيشتر مي کند. با اين حال اوج رمان در ميانه آن و در فصل سوم است که نويسنده با هاله، يعني دختر سرهنگ با آن شخصيت چندوجهي و لغزنده يي که دارد، مشغول رد و بدل کردن نامه هايي مي شود. تعليق و کشش در اين فصل به کمال مي رسد. دليل آن اين است که هاله در اين فصل با ارائه نامه هايي از مازيار مسير روايت را طور ديگري مي کند و تقريباً تمام آنچه پيش آمده را رد و انکار مي کند. و آن وقتي است که به عنوان مخاطب مي فهميد باز هم بازي خورده ايد و باز براي دانستن اصل قضيه حريص تر مي شويد؛ درست شبيه زندگي.

در فصل سوم يا همان «شب واقعه»، شخصيت سارا معتمدي نامزد اصلي مازيار پررنگ تر مي شود و بعد تمام ابهت مازيار در دو فصل قبلي در هم شکسته مي شود. مازيار اتوکشيده، روشنفکر و نظريه پرداز بي حس و حال دو فصل قبلي، مي شود همه اينها به علاوه يک مرد زن باره هفت خط. اين بلايي ا ست که طور ديگري بر سر شخصيت سميرا در فصل چهارم هم مي آيد، همان طور که قبل تر يعني در فصل دوم بر سر هاله مي آيد.

فصل آخر فصل نويسنده است و واکندن سنگ ها با خودش، با شخصيت ها، با زاويه ديد و با آن هتل يا متل شيان و بام تهران که چند بار با آن بازي مي شود و حتي با شب(،) و با قصه و روايتي که تعريف ديگري در اين اثر پيدا مي کند.

شب ممکن از فصل دوم به بعد و از طريق پارودي يا نقيضه پردازي بازي عجيبي را با متن آغاز مي کند؛ بازي که با کمک زبان و به گونه يي طنزآميز و هجوآلود، هر لحظه اين ابهام را پيش مي کشد که به راستي حقيقت چيست و کدام است. کدام يک درست مي گويند؟ هاله؟ مازيار؟ سميرا يا نويسنده؟ واقعيت آنچه رخ داده است چه بوده؟ اصلاً چيزي رخ داده يا نه؟ و اين در حالي است که در اين ميان اصل قصه و ماجرايي که در فصل اول با آن شتاب آغاز مي شود، استحاله و محو مي شود چرا که اعتبار همه چيز زير علامت سوال بزرگي مي رود.

خالق پاگرد موفق شده در دايره چنين امکان معناداري و با وجود ناممکن هايي که چنين فرمي ناگزير درگير آن است، «شب ممکن»ي را بيافريند که در ذات خود به نقض هر امکاني مي پردازد.
صلاحيت و مصلحت
بهمن کشاورز

گويا مقدر و مقرر چنين است که وکلا و کانون هايشان همواره کم و بيش مطرح و موضوع روز باشند، آن هم نه به عنوان صنفي که وظيفه و حرفه اش حفظ و استيفاي حقوق مردم و اعمال و اجراي حق دفاع از آنهاست بلکه به لحاظ بروز مصائب و شدايد و مشکلاتي براي وکلا و کانون هايشان که روي دادن آنها براي صنفي که کوچک ترين هزينه و تحميلي بر بودجه مملکت ندارد، براي آموزش افراد آن خود صنف فعاليت مي کنند و بالاخره حضور آن در محاکم و مجامع حقوقي کشور باعث افزايش اعتبار تصميمات و احکام اين مراجع است، شگفت انگيز و غيرقابل توجيه به نظر مي رسد. يک روز سخن از ادغام اين صنف در تشکيلات قضايي و وابسته شدن آن به دولت و حکومت به ميان مي آيد، روز ديگري براي قانون آن آيين نامه يي فراتر از قانون تصويب مي شود و ديگر روز اقدام صنف براي ابطال اين آيين نامه و دفاع از خود در مرجع قضايي صالح با شائبه شگفت انگيز عدم صلاحيت مرجع رسيدگي کننده روبه رو مي شود و زماني ديگر برخي از افراد و آحادي به تعقيب قضايي دچار مي شوند و بالاخره وقتي صحبت از انتخاب مديران صنف از طريق افراد قانوني مطرح است ناگهان با ريزش نامزدهاي عضويت در هيات مديره صنف به لحاظ تصميم مرجعي که قانوناً موظف به بررسي صلاحيت هاست، مواجه مي شويم و نمي دانيم چرا.اگر اين صنف به کاري مزاحم يا غيرشرافتمندانه مشغول بود يا اقدامات آن در جهت تضعيف يا تخريب حکومت و دولت جريان داشت شايد اين گونه برخوردها و ايجاد گرفتاري ها- اگرنه قابل دفاع- قابل توجيه بود اما با توجه به وظايف و اختيارات کانون هاي وکلا و اينکه تعداد عظيمي از افراد وابسته به آنها کساني هستند که پيش از پيوستن به اين صنف در نهادها و ارگان هاي دولتي اعم از نظامي و غيرنظامي خدمت کرده اند و بسياري از آنها در کسوت قضاوت بوده اند و بالاخره بدنه اصلي کانون ها از جواناني تشکيل شده که همگي تربيت شده در نظام جمهوري اسلامي هستند، بروز اين مصائب و مشکلات غيرقابل توجيه و شگفت انگيز به نظر مي رسد. در حالي که کانون هاي 19گانه وکلا با آيين نامه يي که استقلال آنها بلکه قداست و عظمت حرفه را به شدت به خطر انداخته است، دست به گريبانند ناگهان در جريان انتخابات کانون مرکز پديده يي غيرمنتظره و عجيب رخ مي نمايد که تقريباً براي همگان- منظور وکلا و کساني است که با وکالت و کانون وکلا آشنايي دارند- غيرقابل باور است. درست است که به موجب ماده 4 قانون کيفيت اخذ پروانه وکالت بررسي صلاحيت کانديداهاي عضو هيات مديره با دادگاه محترم عالي انتظامي قضات است و درست است که تصميمات اين دادگاه در اين مورد غيرقابل تجديدنظرخواهي و اعتراض تلقي شده و قطعي است و درست است که مرجع مذکور با استعلام از مراجع ذي ربط اقدام به اتخاذ تصميم مي کند اما دقيقاً همين يد مبسوطه و ابزارهاي مختلفي که مرجع مذکور براي رسيدگي در اختيار دارد باعث مي شود سطح توبيخ و انتظار نسبت به دقت و صحت تصويبات آن بسيار بالا باشد. به عبارت ديگر تصميمات اين مرجع بايد چنان باشد که هيچ کس نتواند در مورد آن بحث و مناقشه کند يا آن را درخور تامل بداند. حال اين سوال مطرح مي شود که رد صلاحيت کسي که دو دوره وکيل مجلس و چند دوره عضو هيات مديره کانون بوده يا کسي که قاضي دادگستري در سطح ديوان کشور و در عين حال مدتي استاندار بوده و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد، يا فردي که نزديک به 50 سال سابقه وکالت و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد و اکنون در مقام دادستان انتظامي کانون خدمت مي کند يا بانوي محترمه يي که ديانت و تقواي وي مفروغاً عنه است و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد و در حمايت از حقوق زندانيان و مظلومان شهره است يا بانوي محترم ديگري که براي وکلاي چند نسل نوعي نماد و اسطوره محسوب مي شود و نسل هايي از وکلا به او به ديده خواهر بزرگ تر مي نگرند...

گويا مقدر و مقرر چنين است که وکلا و کانون هايشان همواره کم و بيش مطرح و موضوع روز باشند، آن هم نه به عنوان صنفي که وظيفه و حرفه اش حفظ و استيفاي حقوق مردم و اعمال و اجراي حق دفاع از آنهاست بلکه به لحاظ بروز مصائب و شدايد و مشکلاتي براي وکلا و کانون هايشان که روي دادن آنها براي صنفي که کوچک ترين هزينه و تحميلي بر بودجه مملکت ندارد، براي آموزش افراد آن خود صنف فعاليت مي کنند و بالاخره حضور آن در محاکم و مجامع حقوقي کشور باعث افزايش اعتبار تصميمات و احکام اين مراجع است، شگفت انگيز و غيرقابل توجيه به نظر مي رسد. يک روز سخن از ادغام اين صنف در تشکيلات قضايي و وابسته شدن آن به دولت و حکومت به ميان مي آيد، روز ديگري براي قانون آن آيين نامه يي فراتر از قانون تصويب مي شود و ديگر روز اقدام صنف براي ابطال اين آيين نامه و دفاع از خود در مرجع قضايي صالح با شائبه شگفت انگيز عدم صلاحيت مرجع رسيدگي کننده روبه رو مي شود و زماني ديگر برخي از افراد و آحادي به تعقيب قضايي دچار مي شوند و بالاخره وقتي صحبت از انتخاب مديران صنف از طريق افراد قانوني مطرح است ناگهان با ريزش نامزدهاي عضويت در هيات مديره صنف به لحاظ تصميم مرجعي که قانوناً موظف به بررسي صلاحيت هاست، مواجه مي شويم و نمي دانيم چرا.اگر اين صنف به کاري مزاحم يا غيرشرافتمندانه مشغول بود يا اقدامات آن در جهت تضعيف يا تخريب حکومت و دولت جريان داشت شايد اين گونه برخوردها و ايجاد گرفتاري ها- اگرنه قابل دفاع- قابل توجيه بود اما با توجه به وظايف و اختيارات کانون هاي وکلا و اينکه تعداد عظيمي از افراد وابسته به آنها کساني هستند که پيش از پيوستن به اين صنف در نهادها و ارگان هاي دولتي اعم از نظامي و غيرنظامي خدمت کرده اند و بسياري از آنها در کسوت قضاوت بوده اند و بالاخره بدنه اصلي کانون ها از جواناني تشکيل شده که همگي تربيت شده در نظام جمهوري اسلامي هستند، بروز اين مصائب و مشکلات غيرقابل توجيه و شگفت انگيز به نظر مي رسد. در حالي که کانون هاي 19گانه وکلا با آيين نامه يي که استقلال آنها بلکه قداست و عظمت حرفه را به شدت به خطر انداخته است، دست به گريبانند ناگهان در جريان انتخابات کانون مرکز پديده يي غيرمنتظره و عجيب رخ مي نمايد که تقريباً براي همگان- منظور وکلا و کساني است که با وکالت و کانون وکلا آشنايي دارند- غيرقابل باور است. درست است که به موجب ماده 4 قانون کيفيت اخذ پروانه وکالت بررسي صلاحيت کانديداهاي عضو هيات مديره با دادگاه محترم عالي انتظامي قضات است و درست است که تصميمات اين دادگاه در اين مورد غيرقابل تجديدنظرخواهي و اعتراض تلقي شده و قطعي است و درست است که مرجع مذکور با استعلام از مراجع ذي ربط اقدام به اتخاذ تصميم مي کند اما دقيقاً همين يد مبسوطه و ابزارهاي مختلفي که مرجع مذکور براي رسيدگي در اختيار دارد باعث مي شود سطح توبيخ و انتظار نسبت به دقت و صحت تصويبات آن بسيار بالا باشد. به عبارت ديگر تصميمات اين مرجع بايد چنان باشد که هيچ کس نتواند در مورد آن بحث و مناقشه کند يا آن را درخور تامل بداند. حال اين سوال مطرح مي شود که رد صلاحيت کسي که دو دوره وکيل مجلس و چند دوره عضو هيات مديره کانون بوده يا کسي که قاضي دادگستري در سطح ديوان کشور و در عين حال مدتي استاندار بوده و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد، يا فردي که نزديک به 50 سال سابقه وکالت و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد و اکنون در مقام دادستان انتظامي کانون خدمت مي کند يا بانوي محترمه يي که ديانت و تقواي وي مفروغاً عنه است و سابقه عضويت در هيات مديره را دارد و در حمايت از حقوق زندانيان و مظلومان شهره است يا بانوي محترم ديگري که براي وکلاي چند نسل نوعي نماد و اسطوره محسوب مي شود و نسل هايي از وکلا به او به ديده خواهر بزرگ تر مي نگرند... ادامه در صفحه2
عناوين اين صفحه
خروش جاودان شهرزاد
اعتبار همه چيز زير سوال مي رود
صلاحيت و مصلحت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام