محمدرضا گودرزي

رمان کوتاه يوسف آباد خيابان سي و سوم اولين کتاب سينا دادخواه است. اين کتاب به دليل تازگي حال و هوايي که دارد، مورد توجه گروهي از خوانندگان جوان قرار گرفته است. در اين نوشتار سعي مي شود علاوه بر بررسي ويژگي هاي اين متن، علت اين توجه هم مورد بررسي قرار بگيرد. ابتدا خلاصه داستان؛ پسري به نام سامان دلباخته دختري به نام ندا مي شود. او پيش از اين خواهان سپيده بوده است. از طرف ديگر ندا عاشق حامد نجات استاد عکاسي است، در صورتي که حامد عاشق ليلا جاهد است. ليلا جاهد 20 سال قبل با حامد دوست بوده، ولي به دلايلي حامد به نيويورک رفته است و حالا پس از 20 سال برگشته و همديگر را ديده اند. در اين مدت ليلا ازدواج کرده و طلاق گرفته است. ندا بدون آنکه رابطه ليلا و حامد را بداند، زماني که در برگشت از ميهماني در ماشين ليلا نشسته است، از عشق خود به حامد حرف مي زند. ليلا اين مساله را به حامد مي گويد و قرار مي شود حامد ماجرا را به شکلي به ندا بگويد تا فضا براي نزديکي ندا و سامان مهيا شود.
ديدگاه؛ داستان به کمک گفتار دروني چهار راوي روايت مي شود که به ترتيب عبارتند از؛ سامان، ليلا، حامد و ندا. موضوع روايت نîه واحد است که بگوييم چهار راوي متفاوت، به موضوعي ثابت مي نگرند و نه چندان متفاوت است که بگوييم چهار راوي به چهار موضوع مختلف توجه مي کنند. در واقع در اين رمان کوتاه، هم به دغدغه هاي سامان توجه شده است، هم به زندگي خانوادگي و مشکلات ندا و هم ماجراي حامد و ليلا. به عبارت ديگر سه محور در داستان وجود دارد که مدام به همديگر ارجاع مي دهند و در مجموع مسائل و خواست ها و آرزوهاي طبقه متوسط شهري را بيان مي کنند. همين خاستگاه مشترک شخصيت ها عامل يکنواختي لحن و يکساني منطق شخصيت ها شده است و نبايد از آن توقع چندصدايي داشت. هرچند تفاوت نگرش تا حدي در داستان هست و مثلاً نگرش ليلا به جهان با نگرش ندا فرق دارد.

مساله داستان؛ همان مضمون مکرر عشق است و دشواري هاي آن که همواره مورد توجه نسل جوان قرار داشته و دارد و مي تواند اولين عامل توجه گروهي از خوانندگان به داستان باشد. نکته مهم نحوه بروز اين مسائل در متن يا به عبارتي بافت داستان است وگرنه اين مضمون در داستان هاي عامه پسند هم هست. بافت يا موقعيت نشان مي دهد که چه کساني با چه خاستگاه هاي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي درباره چه مسائلي سخن مي گويند و سخن شان تا چه حد تحت تاثير رسانه ها و ايدئولوژي حاکم بر آنها است؟ همچنين نقش ابزارها و تکنولوژي جديد مانند ماهواره، سينما، اينترنت، موسيقي و... در اين دغدغه ها يا روياها تا چه حد است و چرا آرزوي سامان اين است که روزي عکاس مشهور مد شود و فشن تيوي او را نشان دهد که از مدل هاي خفن دنيا عکس مي گيرد؟ (ص 15) چه عواملي در سوق يافتن اين گونه ذهنيت هاي جوانان به سوي روياهاي امريکايي- اروپايي دخالت داشته است؟
مکان يا صحنه؛ مکان رخدادها شهر تهران با ويژگي هاي مختلف آن است؛ پاساژها، اتوبان ها، کافي شاپ ها، هتل ها و خيابان ها. البته شهر تهران در کليت آن در اين متن حضور ندارد و قرار هم نيست حضور داشته باشد. به عبارت ديگر تهران تا جايي در متن حضور دارد که شخصيت ها در اين رمان کوتاه به آن نياز دارند. مثلاً شهر تهران در اين متن، بيشتر به کمک اشاره و بازسازي نسبي اين مکان ها خود را نشان مي دهد؛ ميدان صنعت، خيابان ايران زمين، نياوران، يوسف آباد، وصال شيرازي و شهرک اکباتان. البته با توجه به حجم رمان مي توان اين تصوير محدود از شهر تهران را مجاز جزء به کل دانست و به کمک آن خطوطي کلي از مختصات اين شهر و جايگاه آن را حداقل در نيمه شمالي اين شهر رسم کرد. لازمه اين تصوير يا بافت، حضور عناصري چون تلفن همراه، آي پاد، کوله پشتي، شلوار رانگلر، پالتو، بوت، کفش، ساعت صفحه بزرگ و حضور مشترک دختر و پسر يا گير کردن در ترافيک است.
ايدئولوژي متن؛ در اين رمان به راحتي مي توان ديد که آمال و آرزوهاي شخصيت ها تحت تاثير رسانه ها و ايدئولوژي هاي جهاني شکل است. آنچه اين آمال يا انعکاس آنها را در متن براي خيلي از خوانندگان جذاب کرده، تقابل آنها با ايدئولوژي گفتمان غالب در جامعه است. ايدئولوژي سرمايه داري جهاني خواهان ترويج علاقه به هنرپيشه ها و خوانندگاني است که بخشي از اسطوره امروز را تشکيل مي دهند، به علاوه ترويج مصرف گرايي و علاقه به مارک لباس ها يا ادوکلن ها و کفش ها است، تا توجه از مسائل اساسي تر زندگي در محاق بيفتد. اما ايدئولوژي سرمايه داري داخلي لزوماً هم راستا با اين شگردها نيست و مي تواند مروج نوع ديگري از مصرف باشد که با مختصات ايدئولوژيک خود بخواند. پس دفاع يا گرايش يا علايق سرمايه داري جهاني به صرف نشان دادن تجلي عصيان جوانان در برابر گفتمان غالب در جامعه و در نظر نگرفتن تفاوت ديدگاه ايدئولوژيک سرمايه داري داخلي با سرمايه داري جهاني، مسيري انحرافي است. البته توجه به اين نکات بنيادي لزوماً وظيفه نويسنده يک داستان نيست. او تصويرها را مي سازد و منتقد به تاويل ها و علت بروز معناها در داستان ها توجه مي کند. مثلاً جواني که تصور مي کند خودش تعيين کننده علاقه اش به نوع خاصي از موسيقي است، لزوماً از اين گفته تري ايگلتون آگاه نيست که همين عمل او وارد شدنش در چرخه يي اقتصادي از صنعت فرهنگ يا در اينجا صنعت موسيقي است و اين گرايش او را ساختار اقتصادي بزرگي در جهان هدايت مي کند، لذا عمل او چه بداند چه نداند، کاملاً سياسي- اقتصادي است. مي توان اين رمان را منعکس کننده آرزوها و آمال سطحي و تهي جوانان امروز تحت تاثير رسانه ها به حساب آورد و از آن خرده گرفت يا برعکس آن را تصويرگر واقعيت هاي امروز جامعه و نقد گفتمان فرهنگي مسلط به حساب آورد و از آن تجليل کرد. در هر حال اين دو موضع، مواضعي تاويلي است و سواي توجه به عناصر بوطيقايي داستان است که بحثي جداگانه و در حوزه مطالعات ادبي است.
ويژگي روايي؛ چون هر چهار فصل رمان گفتار دروني است، زمان رخداد با زمان خواندن هماهنگ نيست. راوي دروني، راوي اي است که غالباً باعث کند شدن حرکت داستان مي شود و در روايت او مرور خاطره جاي کنش داستاني را مي گيرد. در فصل اول که راوي سامان است لحن راوي و آراي او درباره افراد، جالب است و ما در اين فصل با دغدغه نسل جوان و آمال او بيشتر آشنا مي شويم. در اين فصل خواننده با برادر ندا و خصلت هاي لمپني او آشنا مي شود و تا حدي بخشي از بار اطلاع دهي فصل ندا را به دوش مي کشد. ويژگي ايدئولوژيک متن عمدتاً در اين فصل بروز مي يابد. راوي فصل دوم ليلا جاهد است. در اين فصل داستان کم کم شکل مي گيرد و روابط شخصيت ها سمت و سو مي يابد. تعليق داستان در اين فصل بيشتر مي شود و نسبت کنش و توصيف تا حدي تعديل مي يابد و همين امر باعث جذاب تر شدن داستان مي شود. مي توان گفت اين فصل و فصل اول، کاملاً از دو فصل بعد جذاب تر و کارکردي تر هستند و نکته خاصي براي دو فصل بعد باقي نمي گذارند. لذا در فصل سوم که راوي آن حامد است، شاهد اطناب شديدي هستيم. در واقع اين فصل مي شد در نيم صفحه تمام شود چون در آن حامد به ديدن ندا مي رود تا به توهم او درباره خود پايان بخشد.
سخنان پراکنده و بي هدف او با شورولتش و واگويه هاي ديگرش باعث سلطه توصيف بر روايت در اين فصل شده و حرکت داستان را کند و ملال آور کرده است. از طرفي اين داستان واقع گراي مدرن است و لازم است سخنان شخصيت ها روشنگر باشد، ولي معلوم نيست چرا حامد جان مي کند تا مساله را به ندا بگويد و آخر سر هم با استعاره تصويري مي گويد؟ آشکار است که اين امر نشان دهنده ايجاد تعليق و کشش کاذب در داستان است و مي خواهد خواننده را شايق خواندن فصل بعد يعني گفتار دروني ندا کند. راوي فصل چهارم نداست، اين فصل هم به شدت اطناب دارد و نويسنده به عمد سامان را در ترافيک نگه داشته است تا ندا از سر صبر مسائل دروني اش را طرح کند و با مجسمه ها حرف بزند. و ندا درباره همه چيز حرف مي زند الا آنچه منطقاً بايد حرف بزند؛ علاقه اش به حامد نجات و کم و کيف آن، در کنار توجهش به سامان. انگار اصلاً حامدي نبوده که در درونگرايي هاي او جايي داشته باشد. در مجموع دو فصل آخر تا حدي به رمان لطمه زده است.