سه شنبه، 4 اسفند 1388 - شماره 2181
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
دو مفهوم آزادي در انديشه آيزايا برلين
آزادي عليه آزادي

مرتضي افشاري

آيزايا برلين از مهم ترين متفکران سياسي ليبرال در قرن بيستم و از جمله کساني است که مانند هايک، پوپر و آرنت، مهاجرت را به زندگي تحت امر حکومت هاي توتاليتر ترجيح داد. با وقوع انقلاب 1917 روسيه، او به همراه خانواده اش به انگلستان رفت و بعدها طي جنگ دوم، خانواده او توسط نازي ها کشته شدند. اين تجربه شخصي و البته آموزش انگليسي او بر انديشه ضدتوتاليتاريانيستي اش تاثير آشکار گذاشت. تلاش هاي علمي او در آکسفورد بر پايه فهم نقش انديشه ها در سياست بود. او اساس حکومت هاي توتاليتر را تفکر مونيستي مي داند و مبناي نظريات سياسي او دفاع از پلوراليسم است.

برلين معتقد است وجود سياست و تحقيقات سياسي و اجتماعي به دليل اختلاف انسان ها درباره هدف هاي زندگي است. در جوامعي نظير آنچه مارکسيست ها خيال رسيدن به آن را دارند- جوامعي که در آن اهداف کلي مشخص باشد- اختلاف ميان اعضا، فقط در مسائل فني و راه هاي رسيدن به آن خواسته ها به وجود مي آيد.

او سياست را جزيي از فلسفه اخلاق مي شمرد و تحليل و درک جنبش ها و حرکت هاي سياسي را با شناخت عقايد فلسفي و اخلاقي که توسط آن جنبش ها به وجود مي آيند و دوران خاصي را تحت تاثير قرار مي دهند، ممکن مي داند.

او فهم ويژگي هاي هر دوره تاريخي را به درک و شناخت از نزاع هاي فکري آن دوره ربط مي دهد. به نظر او يکي از مسائلي که موجب اختلاف هاي فکري شده مساله آزادي است. او نيز مثل بسياري از متفکران، دو مفهوم از آزادي به دست مي دهد؛ آزادي منفي و آزادي مثبت.

منظور از آزادي منفي، محدوده يي است که در آن انسان قادر باشد کاري را که مي خواهد انجام دهد و ديگران نتوانند مانع او شوند و اگر اين محدوده توسط کساني به عمد مورد تجاوز قرار گيرد آزادي فردي از ميان رفته است. در مورد اقتصاد هم اگر شخصي تصور کند به وسيله کساني عمداً دچار محدوديت شده به طوري که نتواند نيازهاي معمول و مشروع خود را برآورده کند، او دچار «بردگي اقتصادي» شده است.

برلين بر آن است، از آنجا که انسان ها در اهداف و اعمال در يک جهت کار نمي کنند آزادي نامحدود آنها منجر به تداخل اهداف و اعمال مي شود و ايجاد هرج و مرج مي کند و اين گونه قدرتمندان، ضعفا را به اسارت مي کشانند.

از طرف ديگر او به ارزش هاي ديگري غير از آزادي- مثل عدالت و امنيت- هم بها مي دهد و نگران است آزادي که توسط قانون، محدود نشده باشد اين ارزش ها را نابود کند. ولي در عين حال حداقلي از آزادي را که در آن انسان بتواند استعدادهايش را رشد بدهد، لازم مي داند. اين يعني آزادي سياسي.

اما آزادي فردي براي همگان در اولويت نيست و انسان ها بسته به شرايط اقتصادي و اجتماعي ضرورت هاي ديگري را احساس مي کنند مثل تامين حداقل نيازهاي اقتصادي. آنچه اهميت دارد اين است که کساني که از آزادي برخودارند، از آن براي بهره کشي از ديگران استفاده نکنند و اين مستلزم وجود حداقل آزادي براي همه است، در هر شرايط اقتصادي و اجتماعي. به اين ترتيب برلين به آنچه آزادي اجتماعي ناميده مي شود، مي تازد زيرا آن را باعث از بين رفتن آزادي فردي مي داند. او مي گويد؛ اگرچه ممکن است رضايت فرد به محدود شدن آزادي اش براي حل معضلات اجتماعي و اقتصادي، عملي عادلانه باشد ولي اين باعث نمي شود آن آزادي فردي را که از بين رفته است، بي اهميت تلقي کنيم. آن آزادي اجتماعي که قرار است ايجاد شود هرگز جاي اين آزادي فردي از دست رفته را نمي گيرد. اما او معتقد است که گاهي بايد آزادي بعضي افراد محدود شود براي تامين آزادي ديگران. اما اين محدوديت اصولي دارد که با توجه به شرايط متفاوت است و شامل مذهب، عقيده، مالکيت و... مي شود.

برلين براي شرح گفته هايش از «ميل» کمک مي گيرد. ميل اعتقاد دارد اگر انسان ها آزاد نباشند که اهداف خود را دنبال کنند هيچ ابداع و ابتکاري که تمدن را به پيش برد و اخلاق را توسعه دهد به وجود نمي آيد و آنها اسير عادات و سنت هايي مي شوند که فرديت و شجاعت و تنوع فکري شان را نابود مي کند. حتي اگر اين محدوديت نويد رسيدن به جامعه يي آرماني را به آنها بدهد و توسط کساني اعمال شود که نيت خير داشته باشند. او نيز بر محدود کردن کساني که قصد تجاوز به حريم آزادي ديگران را دارند، تاکيد مي کند.

نکته ديگري که برلين به آن اشاره مي کند اين است که آزادي منفي مي تواند همراه با نوعي خودکامگي نيز باشد. ممکن است پادشاهي در عين خودکامگي، قملروي نسبتاً وسيعي براي آزادي هاي فردي در اختيار اتباع خود قرار دهد که نمونه بزرگ آن فردريک کبير است. همانطور که در يک حکومت با ساختار دموکراتيک نيز امکان دارد به بهانه رعايت حقوق اجتماع، بسياري از آرمان هاي شخصي به هيچ گرفته شود. بنابراين هيچ گونه رابطه ضروري بين آزادي و دموکراسي وجود ندارد. حدود آزادي منفي قلمرويي است که در آن انسان آزاد است به ميل خود رفتار کند و فارغ از دخالت حکومت است و اين متفاوت با آزادي مثبت است که مساله آن کسي است که حکومت مي کند و اعمال انسان با تصميم او انجام مي شود. در مقابل مفهوم آزادي منفي، آزادي مثبت قرار دارد که بر انجام فعل، بنا به خواست خود فرد دلالت دارد، بدون اينکه در انجام آن فعل تحت اجبار بيروني قرار گيرد. آزادي مثبت به اين معني است که فرد خود اهدافش را انتخاب کند و راه هاي رسيدن به آن اهداف هم با گزينش خود او باشد.

اما به نظر برلين يک معني استعاري و مجازي نيز از آزادي هست که توسط کساني مثل افلاطون و هگل مطرح مي شود که معناي وسيع تري از آزادي فردي را دربرمي گيرد. آنها مي گويند انسان ممکن است توسط وجهي از «خويشتن» که واقعي نيست به اسارت کشيده شود. اين وجه از انسان شامل اميال و خواسته هاي غيرعقلاني او است. در واقع خواست ها و اهدافي است که در مقابل اهداف يک «کل» اجتماعي مثل ملت يا قبيله قرار مي گيرد.

در نظر برلين مفهوم آزادي مثبت با اعتقاد به تقسيم شخصيت انسان به دو وجه متعالي و روحاني و حقير و جسماني، رابطه مستقيم دارد و اين تقسيم بندي، هرگونه تعريف از انسان و آزادي را ممکن مي سازد که موجب به وجود آمدن ايدئولوژي هاي متضادي شده است که همواره در حال نزاع با يکديگرند. همچنين اين ايده، باعث ايجاد دو شکل کنترل و حکومت بر خود مي شود.

ممکن است کسي در راه رسيدن به مقاصدش به مانعي برخورد کند و براي اينکه خود را از قيد آن مانع رها کند، بخواهد از ميزان اميال و خواسته هايش بکاهد، تا هر چه کمتر با آن مانع، اصطکاک داشته باشد و هر چه بيشتر قلمرويي را که خود را در آن آزاد مي داند، محدود کند. اين شخص تصميم مي گيرد در پي اهدافي نرود که از دست يافتن به آنها مطمئن نيست. اين چيزي است که برلين آن را «عقب نشيني به دژ دروني» مي نامد که منظور از آن زندگي روحاني يا خود عقلاني است که در آن شخص اسير اميال حسي نيست.

نوع ديگر از آزادي مثبت آن است که برلين از قول کانت طرح مي کند که در آن، انسان به جاي از بين بردن خواست هايي که نمي تواند به آنها برسد، بر آن اميال کنترل يابد. مسلط بودن بر اهداف به معناي فرمانروايي بر آنهاست و هر چه ما ميزان بيشتري از خواسته ها را کنترل کنيم، به همان مقدار آزاديم. در واقع آزادي ما در اطاعت از قوانيني است که بدون قرار گرفتن در قيد «عليت» آنها را وضع کرده باشيم.

يکي ديگر از نتايج اعتقاد به آزادي مثبت، ايجاد اين فکر در آدمي است که اگر ما به چيزي که عقل آن را اثبات کرده و ضروري تلقي مي شود، اعتقاد داشته باشيم و از آن اطاعت کنيم، اين اطاعت عين آزادي است. متفکران عقلگرا برآنند که اگر انسان اين ضروريات را به شکل عقلي درک کند، متوجه مي شود که بايد زندگي خود را براساس آنها برنامه ريزي کند، هر چند در ابتدا خود از درستي آن ضروريات آگاهي نداشته باشد.

آنها عمل به چيزي غير از عقلانيت کلي را پيروي از هوس ها و پيش داوري هاي زوال يافتني مي شمرند و آن را به معناي ناداني مي دانند. تاسي به اين خواست هاي غيرعقلاني خواه به خاطر فريب خوردن از حاکمان باشد يا به دليل شرايط رواني و اجتماعي انسان را گرفتار خود غيرراستيني مي کند و اين نوعي از بردگي است. برلين علاوه بر فلاسفه معتقد به جبر علمي کساني مثل هگل و مارکس را هم در زمره متفکراني قرار مي دهد که فهم جهان را باعث آزادي انسان مي شمرند. تفاوت آنها اين است که به تغيير و رشد در جامعه (ملت يا طبقه) تاکيد بيشتري مي کنند. بنابراين فهم جهان را مستلزم فهم تاريخ مي دانند. آنها تاريخ را قوانين حاکم بر رشد جوامع انساني تلقي مي کنند و اعتقاد دارند بدون شناخت اين قواعد، شناخت انسان امکان پذير نيست. ايرادي که برلين بر اين فلاسفه وارد مي کند، اين است که اين نحوه تفکر موجب مي شود کسي که رهبري جامعه را بر عهده دارد، مي تواند از طريق قوانين و آموزش، افراد را در مسير حرکت به سوي ايده آل هاي به اصطلاح عقلاني خود قرار دهد. همان گونه که مارکس معتقد بوده مي توان با وضع قوانين عقلاني محدوديت هايي که نهادهاي انسان ساخته براي بشر به وجود آورده اند، از ميان برد. برلين مي گويد شايد بتوان موانع طبيعي را که در مسير خواست هاي انسان هستند، کنترل کرد ولي آنجا که چيزي مقابل اين خواست ها قرار مي گيرد اهداف انسان هاي ديگر باشد. مقاومت در مقابل اين اميال با زور يا برنامه ريزي، نابود کردن انسانيت آنها و به بردگي کشاندن شان است. اينکه حاکم خود را در جايگاه حافظ عقلانيت قرار دهد و کوچک ترين مخالفتي با خود را به غيرعقلاني يا غيراخلاقي بودن سرکوب کند چيزي به نام آزادي و انسانيت بلاموضوع مي شود.

يکي از ريشه هاي فکر آزادي تمايل و نياز افراد به شناخته شدن و رسميت يافتن است. برلين مي گويد از آنجا که ما در اجتماعي زندگي مي کنيم که نه تنها اعمال مان بر يکديگر تاثير مي گذارد بلکه هويتي هم که خود را با آن مي شناسيم وابسته به نظر ديگر افراد به ماست. در واقع ما با هر مليت، طبقه يا شغل آن چيزي هستيم که ديگران ما را با آن مليت طبقه مي شناسند. او بر آن است که هدف انسان از آزاديخواهي، شايد رهايي از استبداد يا زندگي غيرعقلاني نباشد بلکه فقط مي خواهد ناديده گرفته نشود. برلين اين هويت خواهي را به اجتماع هم تسري مي دهد. به اين ترتيب که آن کساني که مي توانند هويت فرد را درک کنند آنهايي اند که به لحاظ تاريخي، اقتصادي، مذهبي يا نژادي با او همگوني داشته باشند. هر گروه انساني که با محوريت اين عوامل مجتمع شده باشد خواهان بروز اين هويت گروهي است بدون اينکه تحت اجبار يا هدايت عامل بيروني باشد. احساس عدم آزادي در اين مورد هنگامي به وجود مي آيد که آن گروه، مليت يا طبقه توسط ديگر گروه ها به رسميت شناخته نشود. اين باعث مي شود اين گروه ها براي دستيابي به آزادي حتي سلب آزادي از ديگران را توسط خودشان مقبول بدانند. هرچند ممکن است آزادي فردي در خود اين جماعات مورد تعدي واقع شود ولي افراد به اين دل خوشند که در آينده توسط گروه خودشان به دليل قرابت با آن مورد شناسايي واقع شوند. اما در نهايت اين احساس هويت اجتماعي، هيچ ارتباطي به معناي آزادي- که مصونيت در برابر جبر بيروني است- ندارد.

اما اين قضاوت نهايي برلين نيست. او معتقد است همبستگي اجتماعي مي تواند به آزادي به معناي مثبت آن مربوط شود. به اين شکل که افراد و گروه هاي هويت طلب حتماً ترجيح مي دهند کسي بر آنها حکومت کند که به گروه خودشان تعلق داشته باشد. در اين حال آن گروه، ملت، طبقه يا فلان ديکتاتور تبديل به الهه آزادي آن جماعت مي شود و بسيار جنگ ها يا انقلاب هايي که افراد را در پاي اين الهه قرباني کرده است.

به نظر او انقلاب فرانسه نتيجه طلب آزادي مثبت و خواست توده هاي گمنام براي حکومت بر خود است، هرچند اين انقلاب به استبدادي عظيم براي آنها تبديل شد؛ استبدادي که حاصل قانون بود و اين قانون آن چيزي نبود که ليبرال هاي قرن نوزدهم مثل ميل در نظر داشتند. چيزي که اين متفکران به نام قانون مي شناختند قواعدي بود که همگان آن را قبول داشته باشند و در طول تاريخ به ويژگي ثابت جوامع انساني تبديل شده باشد، به صورتي که هر کس خارج از محدوده آن قوانين عمل کند از حوزه مفهوم انسانيت بيرون باشد. اما آنچه معتقدان به آزادي مثبت- که همان حکومت اکثريت است- از قانون در نظر دارند، منجر به استبداد اکثريت و غلبه احساسات و عقايد آنها بر زندگي خصوصي افراد جامعه مي شود. به عقيده ليبرال ها آنچه اهميت دارد اين است که قدرت در يک جا متمرکز نشود در حالي که آزادي مثبت منجر به تجمع قدرت در دست اکثريت خواهد شد و آنها از اين قدرت براي نابود کردن آزادي فردي استفاده خواهند کرد.

برلين مي گويد با اينکه دو معناي آزادي در اهداف خود کاملاً متفاوت هستند و به صورت مبنايي با هم اختلاف دارند ولي بايد بين آنها نوعي سازش ايجاد کرد، زيرا مطالبات هر دو چه از لحاظ تاريخي و چه اخلاقي از مهم ترين خواست هاي بشر بوده اند. در نهايت نظر برلين در مورد آزادي در ذيل اعتقادش به «پلوراليسم» قابل درک است. او مخالف آن عده از فلاسفه از افلاطون تا هگل و مارکس است که معتقد بودند همه ارزش هاي انساني را مي توان در قالب يک سيستم اعتقادي جمع کرد. اينکه همه ارزش هاي مقبول طبع انسان بايد با هم توافق داشته باشند در نظر او مردود است. به اعتقاد او آرمان هايي مثل عدالت اجتماعي يا برابري سياسي در مقابل اميال فردي قرار مي گيرد.

تعارض ارزش ها از ويژگي هاي عالم انساني است و رسيدن به همه آن اهداف و آرمان ها ممکن نيست و اين امر نشان مي دهد وصول به کمال و کمال انساني که لازمه آن رسيدن به همه ارزش ها است امري محال است. او ارزش آزادي را در همين اجبار به گزينش از بين مطلوبات متفاوت و متعارض مي داند. او مانند ديگر متفکران ليبرال ميزان آزادي فرد يا گروه و ملت و طبقه را بسته به در نظر گرفتن ارزش هاي ديگري مثل عدالت، امنيت و نظم عمومي تلقي مي کند زيرا همه اين ارزش ها مثل آزادي در نهاد انسان داراي مقبوليت است.

معرفي کتاب
کشف ديگري همراه با لويناس
بيژن تلياني

امانوئل لويناس، متفکر فرانسوي ليتوانيايي تبار را «فيلسوف ديگري» خوانده اند و اين عنوان به روشني از جانمايه و گوهر انديشه او پرده برمي دارد.

لويناس از آن دسته متفکراني است که در سير فکري خويش به يک انديشه بنيادين نظر داشته اند و کوشيده اند آن انديشه را منظري براي نگريستن به عالم و آدم قرار دهند. لويناس علاوه بر اينکه فيلسوف «ديگري» است، به يک معنا خود را به هيئت فيلسوف «ديگر»ي نيز شناسانده است؛ متفکري که از بسياري جهات در حلقه فلاسفه غرب از آغاز تا امروز سيمايي غريب دارد. گويي غيريت يا ديگربودگي نه تنها مضمون اصلي انديشه هاي اوست بلکه در سيماي خود اين انديشه ها نيز پديدار شده است.

اين کتاب حاصل اشتياق و تلاشي است براي شناختن و شناساندن فيلسوفي که مي خواهد فارغ از بنياد نهادن نظامي اخلاقي، «معنا»ي اخلاق و «شرط امکان» آن را دريابد و در اين راه به چهره ديگري مي رسد. امانوئل لويناس که در اين کتاب با او در کشف ديگري و جوانب مواجهه با ديگري هم قدم مي شويم، متفکري است که از بسياري جهات سيمايي غريب دارد. آيا مي توان از زبان او شنيد که آدمي در برابر ديگري مسووليت نامتناهي دارد و حتي مسوول خطاهاي اوست و از غرابت اين انديشه دچار اعجاب نشد؟ آيا مي توان در آثار او خواند که «اخلاق فلسفه اولي است» و بداعت و غرابت را از اين کلام استشمام نکرده؟

کتاب کشف ديگر همراه با لويناس دربرگيرنده شش فصل است به اين گونه؛ روش و سخن پردازي لويناس، گوهر اخلاق لويناس، خود بدون ديگري، مواجهه با ديگري، سوبژکتيويته اخلاقي، از ديگري تا ديگران؛ سياست و عدالت و...
جامعه شناسي جرج زيمل

جرج زيمل جامعه شناس که بيشتر قبول دارد فيلسوف باشد تا جامعه شناس در سال 1858 در خانواده يي يهودي تبار که به پروتستانتيسم گرويده بودند چشم به دنيا مي گشايد. زيمل در دانشگاه همبولت برلين در رشته هاي تاريخ و فلسفه تحصيل کرد. فلسفه را در محضر استاداني چون هارمس و زلر آموخت. زيمل از تز دکتراي فلسفه درباره ماهيت ماده در مونادشناسي طبيعي کانت دفاع مي کند و در آن يک يک تزهاي کانت را رد مي کند.

در سال 1883 از تزي درباره درستي نظريه کانت درباره زمان و مکان دفاع مي کند. در ميان جامعه شناسان کلاسيک جرج زيمل در شمار اصيل ترين، دقيق ترين و درخشان ترين است. براي بيان ويژگي هاي تفکر جامع و قياسي اين فيلسوف اجتماعي «جستارنويس درخشان» پربسامدترين صفتي است که به کار رفته است. در کشاکش ميان علم باوري و زيباشناسي «ميان علم و ادبيات» زيمل کوشيده است جامعه شناسي را به عنوان رشته يي مستقل و متفاوت از ساير علوم نظير روانشناسي اجتماعي، سياست شناسي و زبان شناسي که آنها نيز به مطالعه پديده هاي اجتماعي مي پردازند، بنا کند.

دقيق تر بگوييم به علت تخيل هيجان آميزش که به ضدآکادميسم پهلو مي زند، با وجود راه هاي جديدي که نه فقط به روي جامعه شناسي بلکه همچنين به روي رشته هاي علمي مجاور گشوده است، با وجود تعداد بي شمار فرضيه هاي هوشمندانه و سودمندي که به ميراث گذاشته است و کثرت تزهايش که ديگران پس از او با موفقيت توسعه داده اند. باري زيمل که در زمان حياتش شهرتي همتاي برگسون استاد پرآوازه کلژ دوفرانس داشته است امروزه به يکي از مشاهير فراموش شده يي مبدل شده است که دوره به دوره کشف مي شود.

در آثار زيمل نه يک مفهوم کليدي مي توان يافت که همه ابعاد واقعيت را در تفسيري کلي بيان کند، نه اصل اوليه يي که جهان را يکپارچه توجيه کند و نه فلسفه تاريخي به سبک هگل يا مارکس که گذشته، حال و آينده را پوشش دهد. فيلسوف ما نظام «سيستم» ندارد.

او يک روش و در هر حال يک سبک شخصي دارد؛ «يک صورت بندي کلي که به شکل منظم در انواع و اقسام پديده هاي عجيب و غريب حضور دارد» که به کمک آن مي توان نوشته هايش را بازشناخت؛ سبکي که چونان موسيقي متن هر يک از رساله هايش را همراه مي کند.

زيمل استاد چيدمان داده هاي چندرشته يي است با پرتوافکني هاي چندگانه روي يک موضوع با پيشروي از يک قياس به قياسي ديگر و از کنايه يي به کنايه يي ديگر، از فلسفه به جامعه شناسي و از جامعه شناسي به الهيات، از الهيات به زيباشناسي و از زيباشناسي به اخلاق و از اخلاق به روانشناسي و از روانشناسي به تاريخ پل مي زند.

او به قضايايي که مطرح مي کند به کمک مثال هاي تجربي که به دقت از منابع بي پايان تاريخ و انسان شناسي تطبيقي برگزيده است، جان مي بخشد.

عناوين اين صفحه
آزادي عليه آزادي
کشف ديگري همراه با لويناس
جامعه شناسي جرج زيمل

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام