
لادن نيکنام

«ترجيع گرسنگي» نام رماني است از «ژ.م. گ. لوکلزيو» که در سال 2008 برنده نوبل ادبي شد؛ نويسنده يي فرانسوي که در سال 1940 در نيس به دنيا آمده. آن طور که مترجم اين کار در ابتداي رمان نوشته شائبه «اتوبيوگرافي» بودن اثر هنگام قضاوت درباره اش وجود داشته است. اتفاقي عجيب اما مکرر و کليشه يي و همچنان ظاهراً جذاب که يک متن تا چه اندازه با خود نويسنده و تجربه هايش مطابقت دارد. به نظر مي رسد لوکلزيو بخشي از تجربه هاي خود را در اين کتاب بازسازي کرده اما مساله اين است که بازسازي يک اتفاق با خود آن اتفاق تفاوت دارد چون اينجا مخصوصاً پاي روايت در ميان است. اين اثر با نزديک شدن به ساختارهاي اجتماعي و در نظر گرفتن رويکرد روانشناسانه براي مردمي که جنگ را تجربه کرده اند بيش از هر مولفه يي بار تاريخي با خود حمل مي کند. انعکاس اين لايه ها در جابه جاي اثر ديده مي شود. هويت فردي مساله اين رمان نيست بلکه نويسنده نوشته تا از بلايي که بر سر يک قاره آمد بنويسد. او اروپايي ها را ساده لوح تصوير مي کند؛ ساده لوحاني که با قساوت و وقاحت روح فاشيسم مواجه شدند و توانستند (راستي آيا توانستند؟،) از سيطره اش بگريزند. در اين رمان نويسنده فاصله عاطفي خود را با قهرمان حفظ مي کند. او تلاش خود را مصروف ساختن يک فاجعه بشري کرده و از تمامي امکانات در جهت برجسته کردن هويت جمعي مدد جسته است. مهستي بحريني در اين اثر هم مانند ديگر آثاري که ترجمه کرده است پنجره يي رو به چشم هاي ما باز مي کند تا با جهان داستاني نويسنده يي که در ايران شناخته شده نيست آشنا شويم. در اين جهان نيکبختي دير رخ مي نمايد و هنگامي سراغ آدم هايي مي آيد که از نفس افتاده اند. ما با يک برش زماني طولاني در اين رمان مواجهيم. در اين برش شخصيت هاي «اتل» و «گزنيا» با کودکي خود خداحافظي مي کنند همچنان که با روياها و آرزوها و آرمان ها و تمام آنچه به واقع داشتند. حاصل گفت وگو با مهستي بحريني درباره اين رمان برجسته مرا به اين نتيجه رساند که نويسندگان ايراني بيشتر و خيلي هم بيشتر بايد به فکر تولد متن هايي باشند که در آن پس زمينه ها حرف اول را مي زند.
---
-چرا ابتدا ما با رماني به لحاظ ساختاري روبه روييم که فرم کلاژ دارد؟ هر بار يک شخصيت به دليل شناخت بهتر «اتل» که تقريباً قهرمان اثر است برجسته مي شود. فصل هاي ابتدايي بر اساس ساختار روايت تکه تکه شده شکل مي گيرد ولي بعد از نيمه هاي کتاب ما همراه خط زماني مستقيم رو به جلو مي رويم يعني فرم عوض مي شود و حالت روايت کلاسيک به خود مي گيرد. آيا اين دوگانگي عمدي بوده است؟
نه به نظر من که خيلي اين دو نوع ارائه از هم فاصله نمي گيرند. حتي فکر مي کنم اتفاقاً اول کتاب همه چيز در راستاي پيگيري خط زماني است و به تدريج يک موضوع واحد (يعني شرح حال اتل و خط پيوندي کتاب) شکل خود را پيدا مي کند. بعد در فصل هاي جلوتر شما پراکندگي ها را مي بينيد.
هر موضوعي که به آن پرداخته مي شود در حدي است که کفايت مي کند. به نظرم مي خواسته در ابتداي رمان فضاي پيش از جنگ و مهماني ها و سوءاستفاده هايي را که افراد از موقعيت يک نفر مي کردند بازتاب دهد. تصاوير مربوط به مصادره اموال پدر اتل را به خوبي نشان مي دهد هنگامي که نماينده قانون سراغ آنها مي رود. از اين موقعيت شما نقش آدم هايي را که پيشتر ديده ايد برايتان روشن مي شود. شما ببينيد همه از سادگي پدر «اتل» سوءاستفاده کردند. بيشتر از اين نويسنده نمي توانسته به موضوع بپردازد. شما در اين رمان قصه زوال اين خانواده را مي بينيد. او مي خواهد شرح حال «اتل» را بگويد. براي همين بيش از حد نياز روي هيچ شخصيتي توقف نمي کند و به نظرم عمداً هم به اين شکل به کار پرداخته است.
-در اين رمان ما همه جا با اجراي ميني مال از روايت روبه روييم. يعني هربار سراغ شخصيت يا موقعيتي رفته بعد برشي از آن را که تاثيرگذار است، مي بينيم. هرگز نويسنده به خود اجازه نمي دهد به درون ذهن شخصيت ها رفته و آنها را واکاوي کند. ما از دهليزهاي ذهني اين آدم ها دور مي شويم و به جاي آن شاهد اتفاقاتي هستيم که نويسنده روي هر کدام از آنها مکث کوتاهي مي کند. با اين نظريه که کار «ترجيع گرسنگي» اجراي ميني مال دارد موافقيد؟
خب بله ولي نمي توانم اين رمان را به يک داستان ميني مال هم تقليل دهم. به قول شما همان شيوه هاي قديمي که به ذهن شخصيت ها سفر مي کرده اند و همه جنبه ها را تشريح مي کردند در اين کار ديده نمي شود. بعد هم بيشتر نويسندگان اين دوره به همين شکل مي نويسند. بيشتر از اين اندازه نمي نويسند. خصوصيات شخصيتي در رابطه با «گزنيا» نشان داده مي شود. همين نه بيشتر.
گزنيا اما به حد کافي توضيح از او داده نمي شود. وقتي از گزنيا مي گويد ما به طور غيرمستقيم «اتل» را هم مي شناسيم. حالا غلط يا درستش را شما مي توانيد مطابق ميل خود تعيين کنيد.
-چرا لوکلزيو به عمق فاجعه يي در اندازه هاي جنگ يا گرسنگي و فقر بيشتر و موثرتر نزديک نشده است يعني به گونه يي فاصله حسي خود را براي خلق اين متن با واقعيت گرفته است؟ هرچند گاهي اين حالت نوعي سرما را به ما منتقل مي کند. ريتم تصويرها و توصيف ها هم چندان تند نيست يعني کوبندگي و اثرگذاري خاص حسي در مخاطب برانگيخته نمي شود.
بله شايد علتش اين باشد که خود گرسنگي را وصف مي کند؛ گرسنگي که هميشه در زندگي خود اين آدم ها وجود داشته است. وقتي خود اين آدم ها دنبال کاميون امريکايي ها مي دويده اند ما رنج شان را مي بينيم همين طور رنجي که مادرش تحمل مي کرده است.
وقتي به ميوه فروشي ها اشاره مي کند گنديد گي آن ميوه ها را نشان مي دهد.
نويسنده، زوال اقتصادي همه لايه ها را نشان مي دهد. او گرسنگي کل جامعه را نشان مي دهد به جز آنهايي که با خارجي ها به روابط و زد و بندهايي دست زده اند بقيه درگير يک فقر شديد هستند. بعضي ها شايد ثروت شان مصادره نشده باشد اما کلاً فقر حاکم بر جامعه را به خوبي نشان داده است و همچنين گرسنگي را در کل جامعه به تصوير مي کشد. اتفاقي که رخ داده بود باعث شده بود همه به اين حال بيفتند.
-اصلاً چرا اينقدر عنصر فضاسازي در اين رمان بيشتر از ساير عناصر برجسته شده است؟ شخصيت ها کاملاً تحت تاثير فضاسازي نقش مي پذيرند. به خود اين شخصيت ها نويسنده خيلي نزديک نمي شود گويي ما در اين رمان با حواشي از تاريخ و جغرافي يک ملت مواجهيم. يک نفر از دل يک متن که آن هم رمان است برجسته نمي شود بلکه آن فرد يعني همان «اتل» زير نفوذ فضايي سياه، سرد و تلخ نمود پيدا مي کند.
باز اينجا هم من با شما موافق نيستم يعني چنين احساسي ندارم. به هر کدام از اين فاکتورها به اندازه پرداخته شده است. همه شخصيت ها را و کل فضاي آن دوره را مي شناسيم. ما فضاي جنگ و به هم ريختگي ها را مشاهده مي کنيم. نويسنده هر دو را پا به پاي هم پيش برده است. ما همه آدم ها را حبس مي کنيم. عکس العمل ها و حوادث باعث مي شود شما با فضا و آدم ها به خوبي آشنا شويد. هر نويسنده يي سبک خاص خودش را دارد. اجباري نيست به يکي بيشتر از ديگري بپردازد. ما جنگ را به خوبي حس مي کنيم. او از قهرمان ها غافل نبوده است. هر کدام به اندازه کافي نشان داده شده اند. نويسنده به صورت غيرمستقيم به شخصيت ها مي پردازد. ببينيد فرانسوي ها دقيقاً شبيه همين «اتل» هستند. هم مادرشان را دوست دارند هم خودخواهي خودشان را دارند.
انسان ها در موقعيت هاي مختلف حس هاي گوناگوني دارند بنابراين بشر نمي تواند عاشق يک آدم به خصوص از صبح تا شب باشد. يادتان باشد خارجي ها هم مثل ما نيستند. همان شور و حس و احساسي که حتي در مورد سوال قبلي هم گفتيد اينجا مهار شده است. تقريباً آنها احساسات پرشوري ندارند. و باز يادتان باشد که در کتاب هاي قرن نوزدهم و بيستم آدم ها با شور و هيجان و احساسات کامل ديده مي شوند. الان آدم ها عوض شده اند. هر کتابي بازتاب خصوصيات اخلاقي قهرمانان کتاب و افراد همان ملت است. تيپ و نمونه يي از همين آدم هاي جامعه اند. اينها دقيقاً بازتاب ويژگي هاي خلقي و احساسي افراد همان جامعه است.
-چرا راوي در پايان بندي رمان در حد چند صفحه آخر يک مرتبه تغيير زاويه ديد مي دهد؟ چرا ناگهان اول شخص مي شود؟ چرا حرف داستان به شکل کاملاً مستقيم در حد يک يا دو جمله حتي گفته مي شود؟ آيا اين حرکت ضرورت ساختاري داشت؟ يعني چرا اين آدم ها قرار است يکدفعه روي زمين فرود آورده شوند؟ پايان بندي رمان بيشتر شبيه يک فرود اضطراري است.
در مورد پايان بندي موافقم. به شگردهاي هنري مربوط مي شود. نوعي تقديم نامه بوده که به خاطر مادرش انجام گرفته است. ما به تعداد هر نويسنده يي مي توانيم پايان بندي داشته باشيم. نويسنده طرح آن را در ذهن مي نويسد و بعد آن را به انجام مي رساند. اگر نويسنده ديگري بود شايد به گونه يي ديگر عمل مي کرد. او دلش مي خواسته کتاب را اينچنين تمام کند. چون داستان هم پست مدرنيستي بوده نمي خواسته لزوماً به قواعد پايان بندي داستان هاي کلاسيک وفادار باشد، بلکه به اين فکر مي کرده که کار را به گونه ديگري تمام کند.
-من اين رمان را با بناي خواندن يک رمان پست مدرن نخواندم ولي شما که آن را رمان پست مدرني مي دانيد، مي توانيد بگوييد اين ويژگي ها در کدام بخش ها برجسته تر ديده مي شود؟ مثلاً اگر عدم قطعيت بيشتر مدنظرتان باشد در کدام تکه هاي کار اين فضا ديده مي شود؟ چون شخصاً معتقدم اتفاقات جنگ جهاني دوم چنان برجسته بر سر همه چيز سايه افکنده که جاي چنداني براي عدم قطعيت باقي نمي گذارد.
ببينيد به نظرم مهم ترين نمود اين سبک به ساختار کتاب برمي گردد. اين نويسنده برخلاف شيوه يي که ما مي شناسيم که مثلاً در داستان هاي مدرن توالي زماني را از بين مي برند يا کلاسيک ها که به شکل مشخص خود کار مي کردند، نوع ديگري از ساختار را انتخاب کرده است. در ساختار اين کتاب پراکندگي ديده مي شود. همين که قهرمان ها به قول خودتان دانه به دانه شخصيت پردازي دقيق نمي شوند يا توصيف نمي شوند از ويژگي هاي پست مدرنيستي کار است. نوعي عدم انسجام در آن ديده مي شود. در مجموع يک فضاي پست مدرنيستي ايجاد مي شود يعني اولين چيزي را که تا امروز مي شناختيم نفي مي کند. بيشتر در داستان هاي پست مدرن وجه غالب همين عدم قطعيت است يعني هيچ چيزي را به طور قطع تمام نمي کنند.
هر کدام با ديگري متفاوت است. به همين دليل ويژگي هايش را نگفته اند. چون ويژگي هاي اين سبک را نمي شود جمع کرد. يادتان باشد اين با متن مغشوش متفاوت است. شما بايد آثار شاخص را در نظر بگيريد. وجه غالب اين سبک عدم قطعيت ملموس است. در اين سبک هيچ موضوعي را آن جور که شرح مي دادند تمام نمي کنند. نوعي پراکندگي و ابهام در آن هست. در اين رمان فصل بندي ها قطعيت ندارد.