پنج شنبه، 29 بهمن 1388 - شماره 2177
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
بازسازي جريان هاي سياسي

سيدرضا اکرمي*

با توجه به شرايط فعلي برخي جريان هاي سياسي نياز به پوست اندازي هايي در جامعه دارند. در قانون نيز براي احزاب و تشکل ها چارچوب هايي مشخص شده است. از اين رو تمام عملکردهاي احزاب بايد در چارچوب قانون باشد و هر حزبي خارج از چارچوب قانوني و وظايف تعريف شده اش عمل کند بايد با آن برخورد شود. بنابراين تمام احزاب و تشکل ها در جامعه بايد به گونه يي فعاليت کنند که برخلاف قانون نباشد. هر حزب و جريان سياسي نيز اگر طبق قانون عمل کند هرگز با آن برخورد نمي شود. از نظر قانون و طبق رويه قانوني وقتي تشکل يا حزبي مجوز فعاليت دريافت کرد طبق اساسنامه اش بايد به عضوگيري اقدام کند. مردم نيز با توجه به اطلاعاتي که در اختيارشان در راستاي عملکردها، فعاليت ها و اهداف حزب و تشکل قرار مي گيرد به آن حزب يا گروه مي پيوندند و به عضويت در آنها درمي آيند. مرحله بعدي که صورت مي گيرد اين است که احزاب يا تشکل هاي سياسي به آموزش اعضاي خود مي پردازند. در نهايت احزاب و تشکل هاي سياسي نيز مي توانند در صورت وقوع اتفاقي خاص يا رويداد خاص تاريخي آن هم هنگام ضرورت به صدور بيانيه و اظهارنامه يي با توجه به اهداف و اقدامات آن حزب يا تشکل سياسي اقدام کنند.

تاکنون نيز تشکل ها و جريان هاي سياسي که فعال بوده اند، طبق همين منوال عمل کرده اند. هنگامي هم که به صدور بيانيه اقدام کرده اند، معمولاً تمام اهداف و فعاليت هاي حزبي و گروهي شان در آن مشخص و ابراز شده است.

همچنين اين نکته را نيز بايد در نظر گرفت که اين احزاب و تشکل ها به نوعي داراي پايگاه هاي اجتماعي خاصي هستند که البته اين پايگاه اجتماعي آنها در نحوه عملکرد و اقدام شان بسيار تاثيرگذار است. به نظر من اگر تشکلي طبق قانون و در چارچوب قانون عمل کند هميشه از پايگاه اجتماعي خوب و بالايي برخوردار خواهد بود اما اگر برخلاف قانون و خارج از قانون عمل کند هرگز از پايگاه اجتماعي مناسبي برخوردار نخواهد بود و از سوي جامعه طرد خواهد شد. در طول تاريخ نيز موارد اينچنيني بسيار ديده شده است. به اين ترتيب اگر جريان هاي سياسي با اين امر مواجه شوند بايد به ترميم پايگاه اجتماعي خود بپردازند. از طرف ديگر اين پايگاه اجتماعي که تشکل ها و جريان هاي سياسي مي توانند از آن برخوردار باشند، علاوه بر عملکردهايشان در چارچوب قانون به ميزان فعاليت هاي آنان نيز بستگي دارد. يعني هرچه اين جريان ها يا تشکل ها يا احزاب فعال تر باشند و فعاليت هايشان نيز در چارچوب باشد، از محبوبيت و جايگاه اجتماعي بالا و محکمي برخوردار خواهند بود. لازم به ذکر است مردم از جرياني حمايت مي کنند که با اهداف نظام جمهوري اسلامي هماهنگ باشد و از خط مشي مقام معظم رهبري پيروي کند و مغاير با اين مولفه نباشد. اين در حالي است که اکنون برخي جريان ها وجود دارند که مطالبات شان به نام مردم ولي در جهت خواسته هاي خودشان است و مخالف با قانون و اهداف نظام جمهوري اسلامي ايران است.

در اينجا بايد دو بحث را از يکديگر تفکيک کرد؛ اول اينکه برخي احزاب، جريان ها يا تشکل هاي سياسي هستند که با اصل نظام جمهوري اسلامي ايران مخالفند که با آنها همان طور که گفته شد بايد برخورد جدي کرد و جلوي عملکردهاي غيرقانوني و برخلاف نظام شان را گرفت اما برخي ديگر هستند که با اصل نظام مخالف نيستند بلکه با عملکردها مخالفند يا منتقدند که به عقيده من بايد با آنها بحث کرد و به نوعي آنها را توجيه کرد. اين گروه را مي توان جزء گروه منتقدان نيز قرار داد. البته منتقد بودن و انتقاد کردن نيز اصول خاص خود را دارد که به دفعات به آن اشاره شده است. بنابراين پس از تفکيک اين دو گروه مي توان به درستي به نحوه عملکرد و ميزان محبوبيت و همچنين به اهدافي که دنبال مي کنند، پي برد.

* عضو فراکسيون اکثريت مجلس

اسماعيل کوثري؛
با معترضان برخورد غيرعادي نکرديم

هما شيرزاد

معروف است اسماعيل کوثري سپاهي ميانه رو است. اگرچه از حاميان محمود احمدي نژاد است اما حاضر نيست عضو طيف رايحه خوش خدمت شود. همان ابتداي اين بخش از گفت وگو تاکيد کرديم اصلاً نمي خواهيم در مورد انتخابات و مسائل پس از آن حرف بزنيم. بهانه گفت وگو انتقادهايي است که اين روزها در روزنامه ها از سوي برخي از دوستان اصولگراي وي مطرح مي شود؛ اينکه چرا برخي از اصولگرايان معترض هستند اين رسم برخورد خياباني در شأن نظام نيست و داستان 13 آبان و 16 آذر و... تا کي بايد ادامه داشته باشد؟ کوثري مي گويد حرف هاي دوستان اصولگرايش را قبول ندارد و ملت بروند تشکيلات منسجم راه بيندازند، بعد برادري شان را ثابت کنند، ببينند آن موقع به آنها مجوز مي دهند يا نه؛ مي گويد سبزها امريکايي و اروپايي هستند و با آنها کاري نداريم. مي گويد اگر برخوردي با اندک جواني شده به خاطر درخواست هاي مکرر مردم بوده که مي گويند ما آرامش مي خواهيم، با اين پرخاشگرها برخورد کنيد و... تلاش شد اين گفت وگو بدون هيچ نوع پيشداوري و تنها بر پايه انتقادات درون گروهي اصولگرايان از اتفاقات اخير صورت بگيرد نه مواضع اصلاح طلبان و...

---

-آقاي کوثري، شما را در سپاه به عنوان يکي از چهره هاي ميانه رو مي شناسند که از زمان جنگ تاکنون توانسته ايد محبوبيت تان را در اين بخش حفظ کنيد. همان بخش قديمي سپاه که شما هم بخشي از اين قشر هستيد گلايه دارند که نبايد تمام قواي نظام را براي مقابله با اعتراض هاي خياباني بسيج کرد و مي گويند نظام با چند اعتراض آسيب نمي بيند. آنها درست مي گويند؟

سپاه و بسيج در اتفاقات اخير اصلاً مسووليت و ماموريت نداشتند و مسووليت با نيروي انتظامي بود اما از 20 سال پيش اين مصوبه شوراي عالي امنيت ملي بوده که اگر نيروي انتظامي از بسيج و سپاه درخواست کمک کرد، مي تواند آنها را در جهت آرام سازي به کار بگيرد.

-اين روزها يک گروه مي گويند چرا حرف ما را نمي شنويد. گروه دوم به گروه اول معترض شده و خواستار برخورد جدي با آنها است و گروه سومي که ميانه رو بوده و به دو گروه قبل گلايه مي کند که چرا مدارا نمي کنيد. واقعاً اين اختلافات راه حل ندارد يا برخي نمي خواهند راه حل داشته باشد؟

معلوم است اگر کساني بدون مجوز و با گفته هاي بيگانگان بخواهند بيايند و اغتشاش و ايجاد نا امني کنند بايد با آنان برخورد جدي شود. اگر اين افراد به مردم احترام بگذارند آرامش ملت را به هم نمي ريزند. در همه کشورها هم اين طور است و ما در برخورد با اين افراد تاکنون کار غيرعادي انجام نداده ايم. ما به آنها گفتيم بيايند و در چارچوب قانون هر حرفي دارند بزنند اما نه تنها نيامدند بلکه با بيانيه هاي متعدد باعث شدند جوان هايي که به مسائل عميق سياسي هم وارد نبودند وارد ماجرا شوند. اما البته خوشحاليم که الان جوان ها متوجه اشتباهات شان شدند و به تدريج از شمار بسياري از آنها کم شده است.

-اگر در اين مدت نگاهي به مطالب روزنامه هاي اصولگرا انداخته باشيد، مشاهده کرده ايد که دوستان اصولگراي شما ناراحت هستند که چرا بي تدبيري هاي برخي ، چندين هزار جوان معترض را که مي شد حرف هايشان را در چارچوب نظام بزنند به معاند نظام تبديل کرد.

نه اصلاً اين طور نيست. آقاي موسوي باعث تمام اين اتفاقات شده و بايد در کنار بقيه اصلاح طلب ها پاسخگوي اتفاقات رخ داده باشد.

-اما برخي از دوستان اصولگراي شما مي گويند همين رفتارها سبب شده بعضي جوان ها به سمت راديکال شدن و حتي فراتر رفتن از خواسته هاي موسوي بروند.

احسنت احسنت. الان که خيلي بدتر شده است. اينها گروهي هستند که برخي آگاهانه و برخي نا آگاهانه از بيرون خط مي گيرند. از بيگانگان خط مي گيرند.

-باز هم بسياري از دوستان سياسي اصولگرا اين روزها خواستار آن هستند که اين فرضيه نقش بيگانگان را اينقدر پررنگ نکنيم تا تمام حقايق زير آن مخفي شده و ديده نشود. اما فرض مي گيريم که نگاه شما صحيح است، خب ما که نگران حفظ نظام و ثبات و آرامش آن هستيم چه کار بايد کنيم که مردم از بيرون خط نگيرند؟

ما که نبايد کاري کنيم، آنها بيايند و در چارچوب قانون حرف بزنند.

-بدترين وضع ممکن از نگاه شما را بررسي کنيم. به قول شما جواني داريم که از بيگانه خط مي گيرد و چارچوب قانون را هم آنقدر بسته مي داند که جايي براي رساندن صدايش به شما نمي بيند. حالا با چنين جواني با چه زباني بايد حرف زد؟

خب بايد کنترل شود. مگر ما به هر کسي اجازه مي دهيم هر کاري دلش خواست انجام دهد؟ مگر چنين چيزي مي شود؟ در کجاي دنيا سراغ داريد گروهي اين طور سرکش شوند و دولت آن کشور کوتاه بيايد؟ در کشور اروپايي اش هم اگر چنين رفتاري ببينند آن افراد را دستگير مي کنند و به شدت با آنان برخورد مي کنند. ببينيد اين يک حرف منطقي است. اينکه ما مي گوييم در چارچوب قانون حرف بزنيد حرف تمام دولت هاي دموکرات است.

-من از دغدغه دوستان اصولگراي شما مي پرسم که نگران هستند به دليل رفتارهاي نامناسب چند ميليون جوان را به سمتي مي بريم که حتي از خواسته هاي سياسيون معترض هم فراتر مي روند. اين با مصالح کلان نظام هماهنگي دارد؟

ما هم همين را مي گوييم. هر کشوري بالاخره بر اساس قوانين خودش اداره مي شود و بايد همه تابع آن قوانين باشيم و اگر بخواهيم خارج اين قوانين حرکت کنيم بي نظمي ايجاد مي شود و اگر چنين شود اکثريت مردم که مي خواهند در آرامش زندگي کنند به ما معترض مي شوند.

-يعني برخوردهاي اخير به خواسته اکثريت مردم ايران صورت مي گيرد و نگراني برخي از اصولگرايان از عواقب اين رفتارها بي مورد است؟

بله، همين طور است. مردم از ما مي پرسند چرا نظام اين توانمندي را به خرج نمي دهد که ايجاد نظم کند؟ چرا ما در خيابان مي رويم بايد شاهد اندکي جوان باشيم که مي آيند و پرخاش مي کنند؟

-پس شما انتقاد برخي از اصولگرايان از شيوه کنوني ايجاد نظم را قبول نداريد؟

اگر ما بياييم و در کنار هم بنشينيم و حرف هاي همديگر را بشنويم اين مسائل به وجود نمي آيد. اما برخي ها دوست دارند حالت تندي و پرخاشگري داشته باشند ما هم چنين اجازه يي به آنها نمي دهيم.

-به نظر شما اين داستان خسته کننده نشده؟ داستان دنباله دار 13 آبان و 16 آذر و تاسوعا و عاشورا و.... تا کي بايد ادامه داشته باشد؟

اين را از آنهايي که اينقدر تخلف مي کنند بايد پرسيد. به آنها بايد گفت تا کي مي خواهيد به حرف بيگانگان توجه کنيد؟

-از نظر شما به عنوان يک سپاهي قديمي، واقعاً هيچ راه حلي براي پايان اين ماجرا ها به جز اين چيزهايي که در خيابان ها مي بينيم وجود ندارد؟

چرا هست. بيايند مجوز بگيرند و بروند در جايي حرف هايشان را بزنند.

-خب راه حل شما قابل اجراست؟ مجوز مي دهند؟

چرا. اگر بدانيم با چه کساني رودررو هستيم و افراد و گروه آنها مشخص باشند و بيايند تعهد بدهند مجوز مي دهيم. اما اينکه همين طوري بيايند در خيابان و ناامني ايجاد کنند انتظار نداشته باشند که با آنها برخورد نکنيم. سوال ما هم همين است. اينهايي که به خيابان ها مي آيند چه کساني هستند، به کدام طيف سياسي تعلق دارند، حامي ميرحسين هستند يا نه؟

-فرض اينکه مردم عامه باشند که عضو هيچ جناح و دسته يي هم نيستند.

خب دو نفرشان بيايند و بروند مجوز بگيرند تا حکومت بداند با آنها چطور برخورد کند.

-يعني شما به همين توده مردمي که بعضاً به مواردي اعتراض هايي دارند پيشنهاد مي کنيد بروند تشکيلات منسجم راه بيندازند؟

بله، ما که نمي گوييم حرف شان را نزنند. اگر بيايند و در چارچوب قانون حرف بزنند به قطع به آنها مجوز مي دهيم. تا الان چند بار به آقاي موسوي گفته شده بيايد و در چارچوب قانون حرف بزند. اما موج سبز مال امريکايي ها و اروپايي هاست. خب اين کجايش قانوني است؟

-باز هم همان دوستان اصولگراي شما معتقد هستند که اين بخش از مردم ديگر به حرف موسوي هم زياد توجه نمي کنند و حرکت هاي خودجوش شدند و معتقد هستند بخشي از همشهري هاي ما هستند که بخشي از همشهري هاي ما هستند که نمي توانيم انکارشان کنيم.

اگر همشهري ما هستند چرا حرف اکثريت را گوش نمي کنند؟ ما که نمي گوييم اين اقليت را به رسميت نمي شناسيم اما مي گوييم اول موسوي و هوادارهايش بيايند برادري شان را ثابت کنند، بعد ما هم مجوز مي دهيم. همين موسوي آمده بيانيه پانزدهمش را عليه بسيج صادر کرده است. خب مي تواند ادعا کند در چارچوب قانون هست که حالا ما بخواهيم به مردم طرفدارش مجوز بدهيم؟ بيايند تعهد بدهند.

-به چه چيزي تعهد بدهند؟

اول تشکيلات شان را تشکيل بدهند و بعد بيايند مجوز بگيرند، تجمع آرام برگزار کنند و حرف شان را هم بزنند.

-خب به قول شما سبزها امريکايي هستند. مشارکت و سازمان مجاهدين که تشکيلات داراي مجوز هستند به آنها اجازه تجمع مي دهيد؟

الان ديگر نه... با اين کارهايي که کردند ديگر به هيچ وجه قانوني نيستند.

-با اين نگاه هر گروه ديگري هم جلو بيايد شما به آنها مجوز نمي دهيد؟

ما اصلاً سبزها را قبول نداريم که بخواهيم به آنها مجوز بدهيم. سبزها تحفه بيگانه هستند.

-اما همين تحفه بيگانه در خانه هايي که شما شب ها از کنارشان رد مي شويد، وجود خارجي دارند و از هموطن هاي ما هستند؟

عيبي ندارد، ما که نگفتيم اين افراد چرا به موسوي راي دادند. به موسوي هم راي دادند عيبي ندارد اما از 13 ميليون به چهار تا پنج هزار نفر تقليل پيدا کردند. برخلاف اينکه مي گويند ترسيدند و به خيابان نيامدند و بيشتر از اين تعداد بودند را قبول ندارم. 13 ميليون فهميدند که اين گروه دنبال هرج و مرج هستند و کنار کشيدند.

-به هر حال وجود خارجي دارند يا ندارند؟

اينها سبزهايي هستند که بيرون نظام هستند.

-چه کار کنيم که اينها بتوانند به قول شما در چارچوب نظام حرف بزنند؟

ما که نخواستيم بيرون نظام باشند. به آنها گفتيم بياييد برادر ي تان را ثابت کنيد که به شما مجوز بدهيم. ما که راه را نبستيم. صلاحيت همين موسوي را تاييد کرديم. پس نظام همه راه ها را نبسته است. آغوش ما باز است، برادري شان را ثابت کنند و به آغوش نظام برگردند.

مروري بر زندگي سياستمداراني که راه انزوا در پيش گرفتند
مثلث سکوت

امين علم الهدي

سکوت سياسي يا روزه سياسي در ايران سابقه يي نسبتاً طولاني دارد. با مروري بر اسامي سکوت پيشگان دوران شاهنشاهي اين نکته رخ مي نمايد که خاستگاه سکوت سياسي در آن زمان تفاوت ماهوي با سکوت سياسي در سال هاي اخير دارد. به نظر سياستمداران دوره گذار ايران، سکوت سياسي تنها باعث انزواي سياستمداران مي شود و سياست که مانند ديگر کنش هاي اجتماعي واقعيتي گفتماني است با سکوت پارادوکسي غيرقابل جمع را به نمايش مي گذارد. با مرور تاريخ سياسي دوران پهلوي بين سياستمداراني که از حوزه سياست کناره گرفته اند به اسم سه فرد برمي خوريم که هر سه زماني از مسوولان رده بالاي حکومت پهلوي بودند. وجه مشترک ديگر آنها در تفاوت اين سه فرد است با ديگر مسوولان دوران پهلوي. سيدضياء طباطبايي مشروطه خواهي بود که در ادامه کودتاچي شد، محمدعلي فروغي روشنفکري برجسته در تاريخ معاصر ايران به شمار مي رود و جلال الدين تهراني روحاني و منجمي بود که خاستگاه طبقه سنتي ايران بود.

سيدضياءالدين طباطبايي

سيدضياء که بعدها به «سيد نعنا» معروف شد، در نيمه اول شهريور 1268 هـ.ش در شيراز به دنيا آمد. پدر وي سيدعلي آقايزدي در نتيجه پيگيري ها و تلاش مستمر سيدضياء به صف هواداران مشروطه پيوست. علي آقايزدي فقيه دربار مظفرالدين شاه بود و با شيخ فضل الله نوري رابطه يي دوستانه داشت. زماني که قوام الملک (حاکم شيراز) به فرمان محمدعلي شاه مشروطه خواهان شيرازي را تحت فشار قرار داد، سيدضياء به تهران آمد تا پدرش را از ضديت با مشروطه بازدارد. او در دوره استبداد صغير پدرش را به جانبداري از مشروطه و آزاديخواهان ترغيب کرد. اين تغيير رويکرد پدرش باعث شد در زمان محمدعلي شاه قاجار و استبداد صغير، به شهر ساري تبعيد شود. خود سيدضياء بسيار تندروتر از پدر بود و در پيگيري اهداف مشروطه خواهان، با جديت تمام عمل مي کرد. زماني که مشروطه خواهان دست به اسلحه بردند تا محمدعلي شاه را وادار به پذيرش خواسته هاي خود کنند، سيدضياء 20 سال داشت و با آنان همسو بود.

سيدضياءالدين طباطبايي از نخستين کساني بوده که به خانه مخالفان مشروطه بمب انداخت. سيدضياء در دوران مشروطيت با انتشار مقاله هاي پرسروصدا عليه شاه، مورد حمايت مشروطه خواهان قرار گرفت. وي پس از برقراري مجدد مشروطه روزنامه «شرق» را با سبک و سياق «ايران نو» تاسيس کرد.

پس از پيروزي مشروطه او در روزنامه «رعد» آشکارا از منافع انگليس سخن مي گفت و مانند يک انگليسي واقعي به دشمنان بريتانياي کبير مي تاخت. اقدامات سيدضياء در حمايت از سياست هاي انگليس به نگارش در روزنامه ختم نمي شود. او با نظر سفارت انگليس، گروهي با نام «کميته آهن» يا «کميته زرگنده» (به مناسبت قرار داشتن اقامتگاه تابستاني سفير انگليس در زرگنده) تدارک ديد که در عين پيگيري تصويب قرارداد 1919، در کار برنامه ريزي براي اجراي مطامع انگلستان بودند. اين اقدامات سيدضياء، او را در رديف معتمدان انگليس قرار داد و موجب شد در اجراي کودتاي سوم اسفند، نقش کليدي به او واگذار شود.

بين قرارداد 1919 و شکل گيري کودتاي سوم اسفند رابطه وجود دارد. قرارداد 1919 به واسطه مخالفت هاي آيت الله مدرس به تصويب نرسيد و با وجود کوشش رجال و سياستمداران طرفدار انگليس، رد شد. بنابراين لازم بود براي تامين منافع حياتي انگليس در ايران، چاره يي ديگر انديشيده شود. لازم به ذکر است در اين سال ها، حکومت تزاري در روسيه ساقط شده بود و بلشويک ها در شوروي چندان قدرت نگرفته بودند که خود را حريف انگليس در ايران ببينند.

اگرچه کودتا در ايران سابقه نداشت، اما بهترين و سريع ترين روش براي جبران خسارت ناشي از عدم تصويب قرارداد 1919 به نظر مي رسيد. بنابراين انگليس به سرعت دست به کار شد و پس از معين کردن مهره سياسي (سيدضياء) و نظامي (رضاخان ميرپنج)، کودتاي سوم حوت (اسفند) را به اجرا درآورد. براي اجراي کودتا، پنج نفر با يکديگر هم قسم شده، پشت قرآن را هم مهر کردند. اين پنج نفر عبارت بودند از سيدضياءالدين طباطبايي، رضاخان ميرپنج، ماژور مسعودخان، سرهنگ احمد آقاخان (امير احمدي) و کلنل کاظم خان (سياح). سيدضياءالدين هنگام طرح اعتبارنامه اش در مجلس دوره چهاردهم اين واقعه را چنين روايت کرده است؛ «دو روز پيش از کودتا من رفتم به شاه آباد. جلسه يي تشکيل شد در شاه آباد از بنده و آقاي رضاخان ميرپنج و... من آنها را ديدم. چه ديدم و چه صحبت کرديم و چه تصميم گرفتيم، از اسرار ماست. اين اسرار احتمالاً مربوط به نقش انگليس در جمع آوري اين افراد و قول و قرارهاي آنها با سفير انگليس است.»

پس از کودتا، سيدضياء دستخط نخست وزيري خود را از شاه دريافت کرد و تشکيل کابينه داد. اين کابينه در همان زمان به کابينه سياه مشهور شد. بعد از کودتاي سوم اسفند 1299 بود که به گفته مورخان، احمدشاه آخرين پادشاه سلسله قاجار - که به عنوان تنها پادشاه دموکرات تاريخ ايران شهرت دارد- با فشار قزاق ها و سفارت بريتانيا مجبور به دادن حکم نخست وزيري به سيدضياءالدين طباطبايي روحاني جواني شد که مدير روزنامه يي بود و همان روز کودتا عمامه و عبا را از خود دور کرد. کابينه يي که سيدضياءالدين روز پنجم اسفند سال 1299 در غياب مجلس به شاه معرفي کرد و برنامه اصلي آن اجراي موازين اسلام و پاک کردن کشور از آثار بيگانگان، بستن کافه ها و سينماها و قمارخانه ها و پاکسازي شهر تهران بود، به جز سه تن، همان کساني بودند که در کابينه هاي قبلي سابقه نداشتند.

اين کابينه بلافاصله پاکسازي و ميدان سازي در تهران و دستگيري ثروتمندان و رجال سابق را آغاز کرد و در سه ماهي که بر سر کار بود، با نظامي و امنيتي کردن فضاي سياسي، وحشتي در دل ها انداخته و ابتکارهايي به عمل آورده بود که از آن جمله دوري از تشريفات و پذيرايي از سفيران خارجي با دوغ بود.

کابينه سيدضياءالدين طباطبايي که «کابينه سياه» لقب يافت، تنها سه ماه دوام يافت و بعد از سقوط دولت سيدضياء، احمد قوام يکي از رجالي که به زندان افتاده بود از زندان به نخست وزيري رسيد و بار ديگر رجال آشنا به کار برگشتند و سيدضياء به انزواي سياسي.

سيدضياء از 1300 تا 1322 نخستين دوران انزواي سياسي خود را تجربه کرد. اگرچه سيد در اين دوران يکسره فعاليت سياسي را رها نکرد و در دوران اقامت خود در فلسطين به رياست دبيرخانه کميته اسلامي قدس برگزيده شد، ولي عمده اشتغال وي در اين دوران، تجارت فرش و معاملات ملکي با يهوديان حاضر در فلسطين بود. وي در اين دوره عمدتاً در سوئيس اقامت داشت. محمدعلي جمالزاده درباره اشتغال تجاري سيدضياء در دوران عزلت و عسرت اقامت در سوئيس مي نويسد؛ «به چشم خود روزي او را در يکي از خيابان هاي شهر ژنو ديدم که چند قاليچه بر دوش خود حمل مي کرد و به مغازه هاي فرش فروشي مي رفت تا بلکه جنس خود را بفروشد.» اندکي پس از برکناري رضاشاه، سيدضياء به ايران بازگشت و فعاليت سياسي خود را از نو آغاز کرد. وي در اين دوره به مجلس چهاردهم راه يافت و در آنجا رهبري فراکسيون اکثريت را برعهده گرفت. سيدضياء در اين دوره همچنين اتحاد جرايد ملي و حزب اراده ملي را تاسيس کرد. اما اين دوره از فعاليت سياسي وي نيز ديري نپاييد و سيد در اسفندماه 1324، پس از بازگشت قوام از مسکو، در راستاي تلاش قوام براي جلب اعتماد روس ها بازداشت شد. چه سيدضياء يکي از بزرگ ترين مخالفان حزب توده بود و قوام نيز درصدد بود با جلب رضايت روس ها زمينه خروج آنها را از ايران فراهم سازد. به هر حال سيدضياء در سال 1325 از زندان آزاد شد و پس از چند سال فعاليت کمرنگ در عالم سياست، دو بار در اسفند 1329 و ارديبهشت 1330 تلاش کرد مسند نخست وزيري را از آن خود سازد که هر دو بار نيز ناکام ماند. سيد در سال 1340 نيز اگرچه ديگر داعيه کسب قدرت سياسي نداشت و تلاش گسترده يي براي ساقط کردن علي اميني از اريکه قدرت آغاز کرد اما اين بار نيز توفيقي به دست نياورد.

پس از اين ناکامي نهايي، سيدضياء يکسره از عالم سياست کناره گرفت و برخلاف دوره نخست انزواي سياسي خود که به تجارت روي آورده بود، اين بار به کشاورزي و دامپروري پرداخت. نخست وزير برآمده از کودتاي سياه، در دهه پاياني عمر خود در مزرعه يي در بوئين زهرا قزوين به يونجه کاري و دامداري مشغول شد و در شمال غرب تهران نيز به کشاورزي و مرغداري پرداخت. سيدضياء در سال هاي 1348-1325 گاه با شاه و عموماً با ساير رجل سياسي ملاقات مي کرد و منزل وي محل تجمع بسياري از مقامات سياسي بود و گهگاه مستشاران خارجي نيز به ديدار او مي رفتند اما با اين همه وي در اين سال ها هيچ گاه نتوانست تاثيري جدي و اساسي بر مناسبات و معادلات سياسي کشور بر جاي بگذارد. سيدضياء در مجموع قريب به 40 سال از عمر خود را از 1300 تا 1320 و پس از آن از 1330 تا 1348، در انزواي سياسي به سر برد. نخستين خروج وي از انزواي سياسي در دهه 1320، توفيق چنداني براي او به بار نياورد و پس از آن نيز تقريباً ديگر هيچ گاه نتوانست خانه نشيني سياسي را رها کند و تنها به خانه نشيني سياسي بدل شد که پذيرايي از مهمانان سياسي برايش مطلوب و مغتنم بود؛ خانه نشيني که در عرصه سياست ايران تنها مي توانست در نقش ناظر يا مشاور ظاهر شود.

محمدعلي فروغي

محمدعلي فروغي که در اواخر دوران قاجاريه به «ذکاءالملک» شهرت داشت، اولين و آخرين رئيس الوزراي رضاشاه و اولين نخست وزير محمدرضاشاه است؛ که هم در جريان انتقال سلطنت از قاجاريه به پهلوي و هم در جريان انتقال سلطنت از رضا شاه به پسرش نقش مهمي ايفا کرد. محمدعلي فروغي فرزند يکي از ادبا و شعراي دوران سلطنت ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه به نام محمدحسين ملقب به ذکاءالملک بود که در اشعار خود «فروغي» تخلص مي کرد. محمدعلي در سال 1254 هجري شمسي متولد شد و تحت سرپرستي پدرش که در آن زمان در وزارت انطباعات ناصرالدين شاه شغل مترجمي داشت، نخست زبان هاي فارسي و عربي و فرانسه و سپس علوم رياضي و طبيعي را فراگرفت و در 12سالگي وارد مدرسه دارالفنون شد.

محمدعلي ابتدا به خواست پدر به تحصيل در رشته پزشکي و داروسازي پرداخت، ولي چون علاقه و استعداد لازم براي ادامه تحصيل در اين رشته نداشت از پدر خواست با تغيير رشته تحصيلي او به ادبيات و فلسفه موافقت کند. محمدعلي در اين رشته به سرعت پيشرفت کرد و با اهتمام در فراگرفتن هر دو زبان فرانسه و انگليسي، به مطالعه و ترجمه آثار ادبي و فلسفي و تاريخ از هر دو زبان پرداخت.

فروغي در 20 سالگي در وزارت انطباعات به شغل مترجمي استخدام شد و همزمان با کار در وزارت انطباعات در مدرسه علميه که حاج مخبرالسلطنه مديريت آن را بر عهده داشت به شغل معلمي پرداخت. فروغي کار معلمي را با تدريس علم فيزيک آغاز کرد و بعد از مدتي تدريس در مدرسه علميه، در مدرسه دارالفنون به تدريس تاريخ پرداخت.

پدر فروغي، محمدحسين ذکاءالملک در سال 1275 دست به انتشار يک روزنامه هفتگي به نام «تربيت» زد و پسرش هم در اين روزنامه به کار ترجمه و نگارش مقالات فلسفي و سرگذشت هاي تاريخي مشغول شد. چند سال بعد هنگام تاسيس مدرسه علوم سياسي در سال 1278 ذکاءالملک به تدريس ادبيات فارسي در اين مدرسه پرداخت و پسرش محمدعلي نيز دست به کار ترجمه کتاب هايي براي تدريس در اين مدرسه زد. اولين کتاب هايي که به ترجمه محمدعلي فروغي به چاپ رسيد، دو کتاب معروف «ثروت ملل» و «تاريخ ملل مشرق زمين» بود که فروغي در سنين بين 25 و 26 سالگي آنها را ترجمه کرده بود. در سال 1281 هجري شمسي ذکاءالملک به رياست مدرسه علوم سياسي انتخاب شد و پسرش را براي معاونت مدرسه و استادي تاريخ برگزيد.

هر چند فروغي در سال 1305 قباي نخست وزيري را از تن به درآورد اما تا سال 1314 در رژيم رضاشاه در ساختار قدرت قرار داشت. وي در زمره روشنفکراني بود که رضاشاه را به سمت وضع قوانين جديد در حوزه هاي مختلف اجتماعي سوق دادند.

فروغي در سال 1312 مجدداً به نخست وزيري رسيد و به دليل روابط حسنه اش با آتاتورک، در آشنايي رضاشاه با اصلاحات آتاتورک نيز نقش آفرين بود. دوران خانه نشيني فروغي در رژيم رضاشاه، اندکي پس از واقعه مسجد گوهرشاد آغاز شد. پس از قيام مسجد گوهرشاد و تيراندازي سربازان رژيم به سوي مردم، اسدي پدرزن فروغي و نايب التوليه آستان قدس رضوي به عنوان يکي از مسببان و مقصران آن ماجرا، محکوم و مجازات شد. نارضايتي فروغي از اين وضع، موجب مداخله و وساطت او جهت رهايي پدرزنش از چنگ قوه قهريه رژيم رضاشاه شد. اما اين امر، خود موجب شد فروغي مغضوب رضاشاه و ناگزير از ترک مسند و منصب و کناره گيري از عرصه قدرت شود. وي در فاصله سال هاي 1314 تا 1320 کاملاً خانه نشين شد و انزواي سياسي بي سابقه يي را تجربه کرد، به گونه يي که حتي در سال هاي آخر حيات سياسي رضاشاه، خانه وي و رفت و آمد فروغي و اعضاي خانواده اش همواره تحت نظر ماموران امنيتي رژيم قرار داشت.

پس از ورود متفقين به خاک ايران، رضاشاه ناگزير شد مجدداً به فروغي روي آورد و نخست وزير مغضوب سابق را از باب مشاوره در خصوص نحوه موضع گيري در قبال تجاوز متفقين به کشور، به دربار فراخواند. رضاشاه به پيشنهاد فروغي از قدرت کناره گرفت و مقام خود را به پسر خويش واگذار کرد. فروغي نيز مجدداً قدرت اجرايي را در دست گرفت و به اين ترتيب، به عنوان نخستين نخست وزير عصر پهلوي دوم نيز برگزيده شد. فروغي برخلاف سيدضياء از موضعي کاملاً مقتدرانه به عرصه سياست بازگشت. وي به دست خويش متن استعفاي رضاشاه را نوشت و او را به بيرون از ساختار قدرت هدايت کرد و به رغم اينکه مي توانست نخستين رئيس جمهور ايران شود، پيشنهاد متفقين در خصوص انقراض سلطنت و تاسيس جمهوري را رد کرد، تداوم حيات سياسي خاندان پهلوي را تضمين کرد.

سيدجلال الدين تهراني

سيدجلال الدين تهراني در سال 1272 در تهران به دنيا آمد. پدرش سيدعلي شيخ الاسلام مرندي از علما و رجال ديني بود. سيدجلال مدتي در مدرسه تربيت درس خواند، سپس در مدرسه سپهسالار به تحصيل علوم ديني مشغول شد و لباس روحانيت بر تن کرد. وي استادان بزرگ زمان خود را درک کرد؛ مرحوم حاج آقا مهدي منجم باشي در استخراج تقويم، آقا شيخ باقر گنابادي در عرفان، شيخ سعيد خويي در رمل، آقا ميرزا محمود قمي در حکمت و الهيات، آقا داود عرب در جبر، آقا غلامحسين در عدد، ميرزا ابراهيم در طب، ميرزا نظام الدين خان در هندسه، ميرزامحمودخان کوکب شناس در هيئت، ميرزاعلي اکبرخان در السنه خارجه، ميرزامحمودخان پسر ميرزا کاظم در شيمي، کمال الملک در نقاشي، ميرزااسدالله خان مازندراني در نجوم و تعيين کواکب و مسيو نرنکل فرانسوي در حساب.

سيدجلال در جواني به مراتب عالي علمي رسيد و مورد توجه بزرگان و دانشمندان قرار گرفت. در همان ايام رصدخانه يي در منزل خود داير کرد و با اغلب رصدخانه هاي دنيا در ارتباط بود. وي با گذشت زمان در تهران معروفيت پيدا کرد و با افرادي چون سيدحسن مدرس، ميرزاحسن مستوفي الممالک، مشيرالدوله، تيمور تاش و موتمن الملک حشر و نشر داشت.

در 1301 از طرف مستوفي الممالک به معاونت وزارت معارف منصوب شد ولي آن سمت را نپذيرفت و به کار منجمي ادامه داد.

در 1307 که سيدحسن مدرس در منزلش از طرف سرتيپ درگاهي توقيف و تبعيد شد، سيدجلال هم آنجا بود و او را نيز بازداشت کردند و چندي در زندان به سر برد. از 1307 نشريه يي به نام گاهنامه به صورت سالنامه منتشر کرد. وي در 1313 از طرف دولت به اروپا سفر کرد و در بروکسل و پاريس، تحصيلات خود را در رشته نجوم تکميل کرد و مدتي در بروکسل به تدريس مشغول شد. سيد جلال در اين دوران با دختري بلژيکي (در بعضي منابع سوئيسي) ازدواج کرد ولي از او صاحب فرزندي نشد. با مراجعت به ايران، در سال 1325 به خدمت در کارهاي دولتي مشغول شد. از 27 آبان 1326 تا يکشنبه 25 آذر 1326 وزير مشاور و معاون پارلماني در کابينه قوام السلطنه بود. او از 21 آبان 1328 وزير مشاور و از 16 آبان 1328 تا 14 فروردين 1329 وزير پست و تلگراف در کابينه ترميمي محمد ساعد بود و در کابينه علي منصور از 14 فروردين 1329 تا 5 تير 1329 وزير پست و تلگراف و تلفن بود و پس از محسن صدر در شهريور 1330 به استانداري خراسان و توليت آستان قدس رضوي منصوب شد.

از 23 بهمن 1332 تا تير 1335 وزير مختار و از آن تاريخ که سفارت به درجه سفارت کبري ارتقا يافت تا 20 بهمن 1336 سفير کبير ايران در بلژيک بود. از 8 مهر 1337 تا 27 اسفند 1338 سناتور انتصابي تبريز در دوره دوم و از 3 فروردين 1339 تا 19 ارديبهشت 1340 سناتور انتصابي تبريز در دوره سوم مجلس سنا بود. تهراني براي بار دوم از 17 دي 1340 تا 14 فروردين 1342 به استانداري خراسان و نيابت توليت آستان قدس رضوي منصوب شد. وي در اين دوران منشاء خدماتي در سطح استان و آستان قدس رضوي شد و در جريان اصلاحات ارضي چون مخالف آن بود، در سالن کشاورزي خراسان سخنراني عليه اين قانون ايراد کرد و بعد به تهران آمد و از استانداري خراسان و نيابت توليت آستان قدس رضوي استعفا کرد. در وقايع خرداد 1342 به لحاظ دوستي که با امام خميني(ره) داشت اقدامات موثري در نجات وي به عمل آورد. سيد جلال از 14 مهر 1342 تا 12 مهر 1346 سناتور انتصابي تهران در دوره چهارم مجلس سنا بود. وي با نخست وزيران انتخابي شاه، يعني حسنعلي منصور و اميرعباس هويدا به مخالفت برخاست و غالباً به لوايح دولت راي کبود مي داد. سيد جلال تهراني تنها سناتوري بود که به لايحه مصونيت مستشاران امريکايي که بعداً به صورت قانون درآمد راي مخالف داد. پس از اتمام دوره سناتوري ديگر شغلي به او داده نشد و چون سابقه اداري نداشت مستمري براي او تعيين شد. وي از اين تاريخ به انزواي سياسي رفت و تا سال ها ديگر منصب سياسي نداشت و در مسائل سياسي نيز اظهارنظر نمي کرد.

در سال 1355 دانشگاه بروکسل با وي قراردادي تنظيم و امضا کرد که تاريخ و سير تحول نجوم را در مشرق زمين تدوين کند و براي انجام اين امر علمي به اروپا رفت. در شهريور 1357 به ايران بازگشت و در دي ماه 1357 پس از سال ها انزواي سياسي زمان نخست وزيري شاپور بختيار که شاه آماده ترک ايران بود به عضويت و سپس به رياست شوراي سلطنت تعيين شد. تهراني بلافاصله پس از خروج شاه از ايران براي ملاقات با امام خميني عازم پاريس شد. امام، ملاقات با سيد جلال الدين تهراني را موکول به استعفا از شوراي سلطنت و اعلام غيرقانوني بودن آن کرد. وي در اول بهمن 1357 استعفاي خود را به شرح زير انتشار داد؛ «قبول رياست شوراي سلطنت ايران از طرف اينجانب فقط براي حفظ مصالح مملکت و امکان تامين آرامش احتمالي آن بود. ولي شوراي سلطنت به سبب مسافرت اينجانب به پاريس که براي نيل به هدف اصلي بود تشکيل نگرديد. در اين فاصله اوضاع داخلي ايران سريعاً تغيير يافت به طوري که براي احترام به افکار عمومي با توجه به فتواي حضرت آيت الله العظمي خميني دامت برکاته مبني بر غيرقانوني بودن آن شورا، آن را غيرقانوني دانسته، کناره گيري کرديم. از خداوند و اجداد طاهرين و ارواح مقدسه اولياي اسلامي مسالت دارم که مملکت و ملت مسلمان ايران را در ظل عنايات حضرت امام عصر عجل الله فرجه از هر گزندي مصون داشته و استقلال وطن عزيز ما را محفوظ فرمايند. محمد الحسيني سيد جلال الدين تهراني.» تهراني پس از کناره گيري از رياست و عضويت شوراي سلطنت، به ايران بازنگشت و در فرانسه اقامت گزيد تا اينکه در سال 1366 به بيماري سرطان درگذشت. جنازه او به ايران حمل شد و در جوار روضه مبارکه رضويه در مشهد مقدس در کنار قبر مادرش به خاک سپرده شد.

انديشه هايي در باب آينده علوم اجتماعي
هزارتوي تناقض ها

ويليام سيمز بينبريج / ترجمه و تلخيص؛ رضا اميدي

«بينبريج» از صاحب نظران حوزه جامعه شناسي اديان است که چندين سال مديريت اداره تامين مالي علوم اجتماعي در ايالات متحده را برعهده داشته است. وي در مقاله حاضر به بررسي روند احتمالي آينده علوم اجتماعي مي پردازد و به اين منظور با طرح سناريوهايي در پي نشان دادن آن است که در صورت تحقق هر کدام از اين سناريوها در آينده، علوم اجتماعي چه وضعيتي پيدا خواهد کرد. اما آنچه بديهي است اين است که حتي در صورت عدم تحقق اين سناريوها ما با ماهيت جديدي از علوم اجتماعي مواجهيم و همين امر مي تواند تلنگري بر ذهن ما راجع به روند تحولات علم (به ويژه علوم اجتماعي) در ايران باشد. اينکه علوم اجتماعي چه تصور و انديشه يي از آينده دارد، به متغيرهايي چون ميزان تحولات فکري در علوم، نسبت تعامل ميان آنها و همچنين به ميزان تغييرات پيراموني که بر نقش و جايگاه علوم اجتماعي تاثير مي گذارد، بستگي دارد. اين مقاله نشان مي دهد علوم اجتماعي با مجموعه يي از قواعد و رشته هاي ثابت سازمان يافته است و همين واقعيت چه بسا به آنها ديد تقريباً محافظه کارانه يي از آينده دهد، اما در عين حال امکان شناسايي ايده ها و عواملي که ممکن است علوم اجتماعي را به انديشيدن به گونه يي بسيار متفاوت سوق دهد، فراهم آورد. مقاله اين ايده ها را در قالب سناريوهايي شامل برنامه ريزي باثبات، اعتماد رو به افزايش به علوم اجتماعي در جوامع پساصنعتي، برخورد تمدن ها، رنسانس خردمندانه در انسان شناسي فرهنگي، حرکت به سوي هژموني اقتصادي، تاثير بالقوه پيشرفت هاي بيولوژيکي، احياي فرضي روانشناسي شخصيتي و پيدايش علوم جديد اجتماعي مبتني بر اطلاعات ارائه مي دهد.امروزه علوم اجتماعي تحت فشار برخي از جهت گيري ها يا اقدامات مختلفي قرار گرفته که خود آنها را به وجود آورده است. بنابراين آينده اين علوم و اينکه چه چشم اندازي از آينده دارند، مسائلي بسيار گسترده و اساسي هستند.همچنين قابل ذکر است که امروزه تمايل زيادي براي تفکيک علوم اجتماعي از علوم رفتاري، علوم زيست محيطي و اقتصاد وجود دارد. اين مقاله در نظر دارد به صورت مجزا آينده هر کدام از اين رشته هاي مستقل و همچنين احتمال يکپارچگي و انضمام آنها را، براي فهم رويکردهاي متفاوت شان در مطالعه آينده مورد بررسي قرار دهد.در جهت دستيابي به اين اهداف، تمايز ميان دو ديدگاه متفاوت علوم اجتماعي مفيد و لازم به نظر مي رسد. اولين ديدگاه، رشته هايي چون اقتصاد، علوم سياسي، مردم شناسي و جامعه شناسي را در ميان علومي مانند بيولوژي، فيزيک، شيمي و ساير علومي که معمولاً علوم طبيعي يا علوم زيستي ناميده مي شوند، طبقه بندي مي کند. براساس اين ديدگاه امروزه اطلاعات مفيدي پيرامون وضعيت جهان در دسترس است که امکان افزايش دقت در پيش بيني آينده نزديک را فراهم مي آورد و اين امر نتيجه وجود قوانين طبيعي در مورد رفتارهاي فراگير اجتماعي است. دومين ديدگاه، علوم اجتماعي را به عنوان تحولاتي بنيادين مي شناسد که در قالب قواعدي روش شناختي جاي دارند. از اين منظر در جوامعي که علوم پيشرفته براي ايجاد تغييرات به کار گرفته مي شوند، علوم اجتماعي ممکن است دچار تناقضي تراژيک ميان اهداف و وسايل شود؛ تناقض در جهت گيري نظم هاي روش شناختي با تعهدات ارزشي، چرا که پيش بيني ها غالباً داراي رويکردي هنجاري (دستوري) است تا توصيفي، به اين معنا که آينده يي را به تصوير مي کشد که بايد وجود داشته باشد نه آنچه خود الزاماً وجود خواهد داشت.احتمالاً وضعيت کنوني علوم اجتماعي به نوعي بين اين دو محدوده قرار گرفته است. قوانين عيني رفتارهاي اجتماعي ممکن است وجود داشته باشد اما در عين حال نياز بيشتري براي بحث درباره اينکه اين قوانين چه هستند و آيا زمينه هايي را براي پيش بيني هاي آينده فراهم مي کنند، وجود دارد. به علت فقدان پارادايم هاي مشخص علمي براي بسياري از رشته ها، به غير از اقتصاد، اين علوم بيشتر بر اساس بستر و موقعيت هاي تاريخي که در آن اتفاق افتاده اند، شناخته مي شوند و همين امر تبديل به مانعي بر سر راه تحول آنها مي شود. بسياري از اين رشته ها در حالي که بيش از يک قرن از پيدايش شان مي گذرد، هم اکنون از بيم آنکه مبادا توان تجسم بخشيدن و شکل دادن به آينده را از دست بدهند، در پي بازآفريني خود هستند.

---

الف ـ وضعيت علوم اجتماعي

علوم اجتماعي داراي پيشينه يي طولاني از تلاش هايي است درخصوص پيش بيني آينده حوزه هايي که از نظر سياسي داراي موقعيت حساسي هستند و همين امر تمايز ميان تحليل ها را دشوار مي سازد. به عنوان مثال سرشماري سال 1840 در امريکا، ابزاري را براي روشنفکران جنوبي که مدعي بودند برانداختن بردگي نتايج شومي در پي دارد، فراهم ساخت. برخي در اين باره استدلال مي کردند که «آزادي برده ها باعث افزايش مشکلات اجتماعي از قبيل جنون و عقب ماندگي ذهني مي شود». آمار آنها نشان مي داد ميزان اين عقب ماندگي در ميان سياهان امريکايي آزاد بيشتر از سفيدپوستان و برده هاي جنوبي است. اين مثال کلاسيک، نمونه يي است که در آن تحقيقات اجتماعي ادعاي پيش بيني نتايج يک سياست عمومي جديد به نام «الغاي برده داري» را دارند.اما جامعه شناس معروفي به نام «ادوارد جرويس» نشان داد داده هاي اين سرشماري درخصوص ميزان بالاي جنون در ميان سياهان آزاد امريکايي به علت وجود اشتباهات فاحش در کدگذاري و تنظيم جدول جمعيتي فاقد اعتبار علمي است.مثال ديگري که به شکست ظاهري علوم انساني در پيش بيني ها مربوط مي شود، فروپاشي اتحاد شوروي است. بعد از اين رخداد حساس «انجمن جامعه شناسي امريکا» ميزگردهاي اختصاصي دوسالانه يي را براي پاسخگويي به اين سوال که آيا اين گونه وقايع تاريخي قابل پيش بيني است، راه اندازي کرد. در يک طرف «راندل کالينز» قرار داشت که ادعا مي کرد فروپاشي شوروي را بر اساس يک تئوري عمومي پيش بيني مي کرده، اما زمان دقيق آن را نمي دانسته است. در طرف ديگر «چارلز تيلي» حضور داشت که اين ادعا را که انقلاب هاي مختلف با ويژگي هاي منحصر به فرد را مي توان تحت يک مدل يکسان مورد تحليل قرار داد، رد مي کرد.اقتصادداني به نام «تيمور کوران» علت اصلي بي ثباتي و غيرقابل پيش بيني بودن امور در سطوح سياسي شده زندگي را، بد نشان دادن و تحريف خواسته ها و ترجيحات مي داند. واقعيتي که وجود دارد اين است که مردم غالباً خواسته ها و اميال خود را پنهان مي کنند. عدم دسترسي به اطلاعات صحيح درباره خواسته هاي مردم، تشخيص و اندازه گيري آرا و افکار عمومي را براي جامعه شناسان دشوار مي سازد و همچنين نوعي بي ثباتي و بلاتکليفي را براي فعالان سياسي به وجود مي آورد و اين غفلت ممکن است وضعيتي را پديد آورد که در آن افراد از تمايلات واقعي يکديگر ناآگاهند. «چارلز کاپل» ويژگي هاي علوم اجتماعي دانشگاهي را از اواسط دهه 1970 تا اواخر دهه 1980، يعني در دوره يي که بسياري از علوم اجتماعي و انساني با کاهش ثبت نام در دانشگاه هاي امريکا مواجه بودند، مورد بررسي قرار داده است. بررسي وي حاکي از اين بود که کيفيت دانشجويان در جامعه شناسي و علوم سياسي به طور قابل ملاحظه يي کاهش يافته است، اما در اقتصاد نه. «کاپل» دريافت که مي توان پديده کاهش ثبت نام در علوم اجتماعي را نسبت با افزايش برنامه هاي تجاري توضيح داد؛ افزايشي که نشانگر يک حرکت اجتماعي از بخش عمومي به طرف بخش خصوصي است. اگرچه رشته اقتصاد براي جذب دانشجو مستقيماً با برنامه هاي تجاري رقابت مي کرد اما اين دو رابطه همزيستانه يي داشتند، ولي جامعه شناسي يک رشته منحصراً متمايل به بخش عمومي بود و مشاغل براي جامعه شناسان در خارج از محيط دانشگاهي به سمت برنامه هاي اجتماعي دولت گرايش داشت، هرچند برخي از جامعه شناسان در تحقيقات بازار مشغول به کار مي شدند. علوم سياسي زمينه را براي افرادي که تمايل ورود به بخش عمومي داشتند فراهم مي کرد و همچنين قوانين مقدماتي حقوق را براي دانشجويان دوره کارشناسي جهت وکالت در بخش خصوصي و عمومي ارائه مي کرد. در مدل «کاپل» يک بازگشت فرهنگي به سوي بخش عمومي باعث احياي جامعه شناسي و علوم سياسي و احتمالاً ساير رشته هاي مشابه مي شود. اما هم بخش خصوصي و هم بخش عمومي نقش مهمي را در جامعه ايفا مي کنند، زيرا وجود اين دو بخش باعث ايجاد رقابت و در نتيجه پيشرفت علوم اجتماعي مي شود. اين مدل پيش بيني مي کند اهميت علوم مختلف اجتماعي احتمالاً متفاوت از محدوده تعريف شده در نيمه دوم قرن بيستم خواهد بود.در جولاي 1945 «وانوار بوش» گزارش مشهور خود را، تحت عنوان «علوم؛ مرزهاي بي پايان» ارائه کرد که دولت را تشويق به سرمايه گذاري روي تحقيقات علمي بعد از جنگ جهاني دوم مي کرد و براي پايه ريزي اين منطق بسيار کوشيد. حدود 50 سال بعد آنچه را که «بوش» مرز بي پايان نامگذاري کرده بود، در خطر انقراض قرار گرفت و سازمان هاي علمي مباحث زيادي را جهت ارائه دلايل جديد درخصوص سرمايه گذاري دولت اختصاص دادند. در بررسي وي درباره پيامد هاي اجتماعي کاهش سرمايه گذاري دولت روي علم، «کنت براوان» اشاره مي کند؛ «مزيت هاي تحقيقات علوم اجتماعي نسبت به علوم طبيعي احتمالاً بسيار انتزاعي، مبهم و ارزيابي آنها دشوار است.» اما در عين حال بايد در نظر داشت بدون توسعه چه بسا تغييري صورت نپذيرد و طبعاً بدون تغيير نيز، توجه کمتري معطوف آينده خواهد بود.

ب ـ سناريو هايي براي آينده علوم اجتماعي

دهه ها است که محققان دريافته اند، برآوردهاي ساده رياضي از روندهاي جاري جهت پوشش دادن دامنه يي از پيامدهاي معقول به شکست انجاميده است و اين امر مي تواند در طراحي سناريو هاي جايگزين بسيار مهم باشد. در اينجا مدل هايي از اينکه چگونه علوم اجتماعي ممکن است در دهه هاي آينده توسعه يابند، ارائه مي شود که البته ممکن است دو يا چند مدل با يکديگر ترکيب شده باشند. در اينجا هر سناريو به عنوان نمودي از يک اصل اساسي مي تواند تاثير بسزايي در توسعه علوم اجتماعي داشته باشد، و سپس نتيجه گيري مي شود که هر سناريو در صورت تحقق آينده علوم اجتماعي را چگونه ارزيابي مي کند.

1- برنامه ريزي باثبات

شرايط فعلي نه بهترين و نه بدترين زمان براي علوم اجتماعي است و نه براي خوش بيني نشانه يي وجود دارد و نه براي بدبيني اما اگر وضعيت فعلي به همين شکل ادامه يابد، علوم اجتماعي در چند دهه آينده به رغم آنکه ممکن است حضور متعادلي در دانشگاه و دولت داشته باشد، اما مي توان گفت تاثير نسبتاً کمي روي جامعه خواهد داشت. يک سناريوي باثبات صرفاً يک تصوير آماري از حال نيست که بر مبناي آينده طراحي شده باشد بلکه تغييرات و روندهاي کنوني را نيز دربرمي گيرد. اين روندها از يکسو بهبودي جزيي در وضعيت اقتصاد و از سوي ديگر ضعفي ناچيز در وضعيت ساير علوم اجتماعي را نشان مي دهد.مشاهده پيدايش، افول يا ادغام تدريجي تخصص هاي ميان رشته يي چندان حيرت آور نيست. همراه با تغيير نيازهاي جامعه، تحولاتي عقلاني در علوم اجتماعي مي تواند فرصت هايي را براي مواضع ساختاري به وجود آورد يا از بين ببرد. به عنوان مثال از جمله آشکارترين ناهنجاري ها در ساختار کنوني علوم اجتماعي وجود دو روانشناسي متفاوت است؛ يکي درون خود روانشناسي و ديگري درون جامعه شناسي. تقريباً همه علوم اجتماعي مي توانند نسبت به حفظ جايگاه کنوني خود در جهان آکادميک اميدوار باشند اما ممکن است براي دستيابي به اين امر الزامات خاصي مورد نياز باشد. به عنوان مثال افول انسان شناسي فرهنگي قابل پيش بيني است زيرا اين رشته که زماني به عنوان رشته يي برجسته شناخته مي شد، موضوعات و زمينه هاي سنتي و قديمي خود را از دست خواهد داد، همان گونه که جوامع پيش- نوشتاري همگي به صورت يک جامعه يکپارچه جهاني درمي آيند. اين رشته علاوه بر چالش هاي روش شناختي به طرز چشمگيري با موقعيت بي ثبات متدهاي قوم نگاري مواجه است. با اين توضيح که، قوم نگاري مي تواند راه معتبري براي تحول نظريه ها و نشان دادن برخي موضوعات تجربي براي آزمايش دقيق به وسيله روش هاي کمي تر باشد. با اين حال روشن نيست که چرا انسان شناسان آمادگي بيشتري را براي مطالعات مقدماتي در جوامع مدرن نسبت به جامعه شناسان، انديشمندان علوم سياسي يا حتي روزنامه نگاران دارند. فرض انسان شناسي اين است که فرهنگ ها نسبتاً يکدست و منسجم هستند، از اين رو نيازي به تکنيک هاي پيچيده روش شناسي جهت مطالعه آنها نيست. اما افول جوامع اوليه (چه اسطوره يي و چه واقعي) اين فرض را به صورت جدي زير سوال برده است. بعضي بر اين عقيده اند که انسان شناسي فرهنگي عنصري از سياست استعماري اروپايي يا يک عامل ضروري در تسلط فرهنگي اروپايي بوده و با افول دوران استعمارگري غيرضروري و زائد شده است. اما با همه اين تفاسير در حال حاضر بسياري از دانشگاه ها داراي رشته هاي مشترک جامعه شناسي- انسان شناسي هستند.در بسياري از رشته ها و زيررشته هايي که در چنين تنگناهايي قرار گرفته اند، ممکن است حالتي تدافعي در معناي تمرکز روي گذشته وجود داشته باشد. اما همانند قرن بيستم، مسائل خاص سياستگذاري و علمي باعث رونق رشته هاي مختلفي براي بررسي آينده شده است. به عنوان مثال قوم نگاران با ادامه انفجار جمعيت در بسياري از کشورهاي در حال توسعه و کاهش زاد و ولد در بسياري از کشورهاي توسعه يافته درگير خواهند بود. گرايش ها و روندهاي اخير درخصوص ارتباط فزاينده سيستم اقتصاد جهاني با کشورهاي دموکراتيک و بازارهاي نسبتاً آزاد محلي موجب تقاضا براي زنجيره يي از مطالعات آينده محور از سوي اقتصاددانان و انديشمندان علوم سياسي خواهند شد.

2- جامعه پست - صنعتي

اين سناريو توسط جامعه شناسي به نام «دانيل بل» در سال 1973 در کتابي تحت عنوان «پيدايش جامعه پست- صنعتي» ارائه شد. «بل» استدلال مي کند مسير حرکت جوامع صنعتي براي رسيدن به دوره پست- صنعتي به وسيله پنج ويژگي بنيادي شناخته مي شود؛ 1- تغيير بخش اقتصادي از وضعيت توليد کالايي به اقتصاد خدماتي 2- تسلط يک طبقه تکنيکي و حرفه يي بر مشاغل 3- مرکزيت يافتن دانش نظري به عنوان يک منبع نوآوري و تدوين سياستگذاري4- ايجاد يک جهتگيري قوي به سوي آينده و به خصوص کنترل و ارزيابي تکنولوژي 5- ايجاد يک تکنولوژي خردمندانه جديد براي کمک به فرآيند تصميم گيري.اگرچه «بل» به عنوان فردي نئومحافظه کار شناخته شده است اما بايد گفت محافظه کاري او عمدتاً مربوط به حوزه فرهنگ مي شود و در حوزه اقتصاد او خود را يک سوسياليست مي داند. چشم انداز او از جامعه پست- صنعتي تا اندازه زيادي يک طرح ريزي متمرکز دولتي را تداعي مي کند که بر پايه نتايج تحقيقات سياست- محور علمي اجتماعي استوار است. پس در جامعه پست- صنعتي، علوم اجتماعي نقش هاي مهمي را در ارتباط با سياست ايفا خواهند کرد که طراحي روندهاي آتي از جمله آنها است.برخي از شاخص هاي اجتماعي در برنامه ريزي هاي دولتي مورد استفاده قرار مي گيرند. به عنوان مثال آمار زاد و ولد و مهاجرت مي تواند اساسي را براي طرح هاي دقيق و منطقي جمعيت شناختي در تعيين تعداد معلمان و کلاس هاي درس مورد نياز براي آينده فراهم آورد. با استفاده از مشاهدات ميداني، امکان پيش بيني نتايج بسياري از تغييرات نامحسوس اجتماعي از قبيل تاثيري که افزايش و ادغام اختيارات پليس بر چگونگي اعمال قانون مي گذارند يا تاثيري که رشد رژيم هاي دموکراتيک بر احتمال وقوع جنگ دارند، فراهم مي شود. اما اين همزيستي بين علوم اجتماعي و علوم سياسي به شرايط سياسي خاصي که ممکن است تنها در بعضي از کشورهاي پيشرفته از نظر تکنولوژي وجود داشته باشد، بستگي دارد.

3- برخورد تمدن ها

حدود سه دهه پيش «ساموئل هانتينگتون» پيش بيني کرد در سال 2000، روسيه و چين در مسير توسعه طلبي شان به بن بست خواهند رسيد و ايالات متحده که از اين حيث وضعيت مناسب تري داشته است وارد مرحله يي از زوال و فروپاشي خواهد شد. با نزديک شدن به پايان قرن بيستم «هانتينگون» تز خود را به يک مدل عمومي توصيف جهان آينده به عنوان مجموعه يي از تمدن هاي رقيب، که هر کدام داراي ميراث فرهنگي متفاوتي هستند و در آن امريکا تنها مرکز تمدن غربي خواهد بود، توسعه داد. ايده تمدن هاي رقيب دربرگيرنده چيني، هندويي، اسلامي و آفريقايي است، هرچند ممکن است روابط ناپايداري بين تمدن غرب و ارتدوکس (روسيه و کشورهاي ارتدوکس شرقي) و تمدن هاي امريکاي لاتين وجود داشته باشد.تز «هانتينگتون» با ديدگاه بسياري از دانشمندان علوم اجتماعي که اعتقاد داشتند علم، ارتباط و شرايط کار در جوامع مدرن به طور اجتناب ناپذيري در اثر فرآيندهاي جهاني سازي و سکولاريزاسيون در حال تحليل رفتن است، تناقض دارد. اگر مدل «هانتينگتون» به اثبات برسد، برخي از علوم اجتماعي، شغل ها و حوزه هاي کاري جديدي را براي اعضاي هر تمدن، به منظور تفسير آنچه در ساير تمدن ها اتفاق مي افتد، ايجاد مي کنند و به علاوه نقش، شکل و حتي ماهيت علوم اجتماعي در هر تمدني به نهادها و فرضيات بنياني فرهنگي آن تمدن بستگي خواهد داشت.شايد مهم ترين کار در اين حوزه، کتاب «پويايي فرهنگي و اجتماعي» نوشته «پيتريم سوروکين» است؛ يک مجموعه چهارجلدي که تئوري عمومي چرخه رشد، دگرگوني و زوال تمدن را نشان مي دهد. طبق نظريه «سوروکين» يک تمدن بزرگ زماني در وضعيتي آرماني قرار مي گيرد که مجموعه منسجمي از اعتقادات معنوي آن را تقويت کند. با گذشت زمان، يک تمدن به آهستگي تسلط معنوي اش را از دست مي دهد، مجموعه يي از ترديدها شکل مي گيرد و فرهنگ به مرور زمان بسيار آسيب پذير و حساس مي شود. تمدن غرب به طور کامل وارد اين چرخه شده است؛ تمدن اسلامي ممکن است بسيار زودتر در چرخه تحولش قرار گرفته باشد و هرکس مي تواند تصور کند جنبش هاي متعدد مذهبي «کيگنگ» که هم اکنون در چين در حال گسترش اند، چه بسا پايه هاي يک رنسانس آرماني را در تمدن چيني ايجاد کنند. نظريه «سوروکين» از حدود نيم قرن پيش رو به فراموشي نهاده است، اما به رغم اين، رهيافتي که او ارائه مي دهد با جهاني که در آن برخورد تمدن ها وجه آشکار آن است، تناسب دارد.

4- رنسانس انسان شناختي

پيش بيني افول انسان شناسي فرهنگي امري اجتناب ناپذير نيست. انسان شناسي مي تواند نقش مهمي در عالم برخورد تمدن ها داشته باشد. اما راه کاملاً متفاوتي وجود دارد که در آن اهميت و جايگاه اين شاخه علمي مي تواند به ميزان چشمگيري ارتقا يابد. اگرچه مباحث سنتي در جوامع پيش- نوشتاري خيلي زود از بين مي رود اما تحولات در متدولوژي تحقيق و پيشرفت جوامع از لحاظ تکنولوژيک، افق هاي جديدي را در عرصه مطالعه فرهنگي گشوده است. منظور از «فرهنگ» صرفاً هنجارها، اعتقادات و ارزش هايي که دهه ها مورد مطالعه جامعه شناسان بوده است، نيست بلکه اين مفهوم سرگرمي هاي عمومي، هنرهاي زيبا و طراحي جنبه هايي از تکنولوژي که بافت زندگي را در جوامع صنعتي و پست - صنعتي شکل داده اند نيز دربر مي گيرد. اگر وارد مرحله جديدي از تکامل اجتماعي شده ايم که در آن اطلاعات اهميت بسيار يافته است پس باارزش ترين منابع در اين جوامع نه زغال سنگ يا آهن بلکه فرهنگ است. به عنوان مثال صنعت موسيقي يک منبع عمده ثروت و اشتغال به شمار مي آيد که از طرف علوم اجتماعي ناديده گرفته شده است. اگر بپذيريم فرهنگ منبع بنيادي جامعه اطلاعاتي است، پس ما نيازمند رشته يي کاملاً جديد (يک انسان شناسي کمي و فرهنگي) هستيم.يک مثال از اينکه چگونه مطالعات کمي روي يک فرهنگ عاميانه مي تواند به آينده شناسي کمک کند، تحقيقي است که روي داستان هاي تخيلي صورت گرفته است؛ پروژه يي که داده هاي تحقيق را بر اساس اولويت هاي نويسندگاني خاص در اين نوع ساختار ادبي مورد تحليل قرار داد. نتايج تحقيق نشان مي دهد تاکنون چهار نوع متفاوت سبک شناسي در اين حوزه ظهور يافته است که سه نوع اول آن بر اساس ابعادي چون تکنولوژي، ماوراء طبيعت و توانايي بشر ديدگاهي آينده نگرانه را شکل مي دهند. داستان هاي نويسندگاني چون «آرتور سي کلارک» و «آيزاک آسيموف» با تاکيد بر تحولات جديد در تکنولوژي و علوم فيزيکي، درخصوص مزيت هاي نوآوري هاي تکنيکي نگاه خوشبينانه يي دارند. موج جديد نويسندگان اين نوع داستان ها «هارلن اليسون» و «بريال آلديس» در قالب سبک هاي جديد ادبي به تامل در باب آينده علوم اجتماعي پرداختند و درخصوص توانايي نوع بشر در خلق دنيايي بهتر نگاه بدبينانه يي داشتند. نحله ديگري از نويسندگان تخيلي شامل «رابرت اي هوارد» و «جي آر آر تالکين» اميد بيشتري به ماوراء طبيعت داشتند تا به علم و فرض مي کردند که انسان مي تواند با عنصر شجاعت در برابر قضا و قدر ايستادگي کند.

5- هژموني اقتصاد

از بسياري جهات به نظر مي رسد امروزه علم اقتصاد از موقعيت مستحکمي برخوردار است و ممکن است اين گونه پنداشته شود که اقتصاد مي تواند برتري مشروعي بر ساير علوم اجتماعي داشته باشد. اين تسلط بر پايه يک پارادايم منسجم علمي که مبتني بر مفهوم کارايي بازارها است، استوار است؛ که در حال حاضر در سرتاسر جهان اشاعه يافته است و اقتصاددانان بر اين اعتقادند که در آينده رشد مجموعه تئوري هاي منظم و متدولوژي هاي کمي تحقيق در اين حوزه بهبود بيشتري خواهد يافت. هم اکنون اقتصاد از طريق رشته هايي فرعي چون اقتصاد سياسي بر علوم سياسي و از طريق تئوري انتخاب عقلاني بر جامعه شناسي تاثير مي گذارد. تمرکز روي موضوعات و جهت گيري هاي خاص در علوم اجتماعي ممکن است به وسيله ابزاري متدولوژيک تعيين شده باشد. به عنوان مثال «پاول کروگمن» استدلال مي کند که جريان غالب در رشته اقتصاد براي چندين سال نسبت به توسعه اقتصادي و جغرافياي اقتصادي توجهي نداشت زيرا اگرچه زمينه لازم براي قرار گرفتن در موقعيتي برتر را داشتند اما متدهايي براي مدلسازي پديده ها در اين حوزه ها وجود نداشت، از اين رو «کروگمن» معتقد است که بايد تکنيک هاي مناسبي براي مدلسازي در اين حوزه ها در اختيار باشند، لذا اين دو حوزه به صورت منطقي بايد در چند سال آينده توسعه يابند و همين تحول مي تواند در ساير حوزه هاي بنيادي رخ دهد.بر اين اساس اقتصاددانان ممکن است تاکيد زيادي بر موفقيت علمي شان داشته باشند. خارج از قلمرو فرضي کارايي بازارها و فعالان عقلايي، اقتصاد ممکن است فاقد قدرت تبييني بيشتري نسبت به ساير علوم اجتماعي باشد و همان طور که پيدايش واژه «هژموني» به رويداد تاريخي شکست تلاش آتن قديم براي تسلط بر کل يونان برمي گردد، اقتصاد نيز ممکن است در صورت تلاش براي برتري يافتن بر ساير علوم اجتماعي با مقاومت قابل توجهي مواجه شود.اصلاح طلبان چپ سياسي و پست مدرنيست هاي اومانيستي نمايندگان بسيار بيشتري در ميان اعضاي جديد جامعه شناسي داشته اند. همچنين جامعه شناسي ممکن است به جاي جذب و انحلال در اقتصاد، به مقاومتي

پاد فرهنگي در مقابل آنچه در جناح راست مشاهده شده است يعني موضع فن سالارانه اقتصادي، تبديل شود. در راستاي پيدايش چنين موضعي در برابر اقتصاد، برخي از علوم انساني مانند فلسفه مي توانند ايفاي نقش کنند.در اين حالت حداقل دو مواجهه بنيادي با آينده شناسان علوم اجتماعي به وجود مي آيد؛ يکي بر پايه اقتصاد و ديگري بر پايه جامعه شناسي. مثالي از آينده نگري برتري اقتصاد، کار «دني رودريک» در تحليل روند آتي يکپارچگي اقتصاد بين المللي است. «رودريک» استدلال مي کند که «يکپارچگي اقتصاد بين المللي، دولت- ملت و سياست هاي عمومي نمي توانند با يکديگر همزيستي داشته باشند». از اين رو وضعيت همزيستي فعلي نمي تواند ادامه يابد و يکي از اين سه عامل با ترکيب در دو عامل ديگر از بين خواهد رفت. با فرض برتري اقتصاد، «رودريک» پيش بيني مي کند که دولت- ملت ها با يک فدراليسم جهاني، که در آن امکان کنش عقلاني همانند بازار جهاني است، جايگزين خواهند شد.

6- تاثير پيشرفت هاي بيولوژيکي

با تحول زنجيره ژنتيکي و متدولوژي هاي تطبيقي، انقلابي در انسان شناسي فيزيکي رخ داده و اين تحولات جديد در بيولوژي ممکن است باعث ايجاد دگرگوني در ساير علوم اجتماعي و رفتاري شود. متدهاي سنتي تحقيق مانند آزمايش روي حافظه و معاينه افرادي که از آسيب هاي موضعي مغزي رنج مي برند، به وسيله ابزار و متدولوژي هاي جديد مبتني بر ارتباط رفتار انسان با ساختارها و کارکردهاي خاص مغز افزايش يافته است. اين ابزار جديد نه تنها يک پيشرفت علمي محسوب مي شود بلکه اعتباري براي مطالعه بيولوژيکي رفتارهاي انسان است؛ اعتباري که ممکن است فراتر از ارزش عيني آنها رود و حتي مي تواند تاثير فراواني هم بر سياست هاي علمي و هم سياستگذاري هاي عمومي داشته باشد.اکتشافات جديد بيولوژيکي رفتارهاي انساني احتمالاً تاثيرات مهمي بر فهم و رفتار انسان ها نسبت به يکديگر و حتي تغيير شکل نهادهاي اجتماعي و واکنش به رفتارهاي انحرافي مثل خشونت دارد. همچنين ميزان خوشبيني و بدبيني يک فرهنگ نسبت به هر مساله اجتماعي، به علل اين مسائل و ميزان کنترلي که اعضاي جامعه مي توانند بر اين علل داشته باشند، بستگي دارد. جامعه يي که تصور مي کند روش هاي فيزيکي موثري را در اختيار دارد ممکن است از آنها براي کنترل ناهنجاري هاي رفتاري حتي اگر دلايل آنها به درستي هم مشخص نشده باشد، بيش از اصول ژنتيکي، روانشناسي يا ساير عوامل بيولوژيکي استفاده کند. تاثير علوم جديد بيولوژيک ممکن است موجب انشعاب در علوم اجتماعي شود. در يک سو، برخي عناصر روانشناسي و روانشناسي اجتماعي ممکن است از علوم جديد بيولوژيک و تکنولوژي هاي نظارتي مبتني بر آنها استقبال کنند، در حالي که عناصر ديگر جامعه شناسي و شاخه هايي از روانشناسي اجتماعي بي ارتباط با بيولوژي ممکن است يک پادفرهنگ شديدي را پديد آورند که نسبت به تاثيرات بيولوژيکي بسيار حساسند. انديشمندان علوم اجتماعي بيولوژيک محور ممکن است خوشبين باشند که درمان هاي شيميايي، ژنتيکي يا الکترونيکي جديد، رفتار افراد و در نتيجه کل جامعه را بهبود خواهند داد، اما بعيد است که آنها مطالعات علمي آينده شناسانه را برعهده گيرند چرا که در رشته هاي اجتماعي که محققان را براي مطالعه روندهاي اجتماعي آماده مي کند، آموزش نديده اند.

7- احياي روانشناسي شخصيتي

تحقيق روي ساختار و ديناميسم شخصيت بشر، همواره به عنوان بخش مهمي از روانشناسي اجتماعي محسوب مي شود اگرچه احياناً امروزه تا حدي تحت الشعاع موضوعات ديگري قرار دارد. با اين وجود دگرگوني سريع کاربرد کامپيوتر و فناوري ارتباطات ممکن است زمينه کاربردي وسيعي را پيش روي محققان قرار دهد؛خلق شخصيت هاي شبيه سازي يا تکثيرشده براي دادن امکان بيشتر به ماشين ها جهت ادغام شدن هر چه بهتر در زندگي بشر. در حال حاضر تيم هاي مختلفي در حال توسعه تکنولوژي رديابي صوتي هستند که براي هر کسي به ويژه افراد نابينا امکان دسترسي به شبکه هاي جهاني را با استفاده از تلفن فراهم مي کند. بسياري از تعامل هاي انسان- کامپيوتر در آينده به صورت صوتي خواهد بود بنابراين اين سوال مطرح است که چگونه کامپيوترها خصوصيت هاي ويژه افراد را که به صدايشان گيرايي مي دهد، دريافت خواهند کرد. يک راهکار اين است که خصوصيت هاي ماشيني از انسان هاي واقعي اقتباس شود و به صورت خاطراتي زنده، بعد از مرگ آن افراد عمل کند.کانون اصلي مطالعه روانشناسي شخصيت بر شناسايي ابعاد نسبتاً محدودي که بر اساس آن همه مردم مي توانند محک زده شوند، تمرکز يافته است. بسياري از اين مطالعات از روش هاي ارزيابي پرسشنامه يي بهره مي گيرند و بدون شک نقش مهمي در جمع آوري خصوصيت ها دارند ولي اغلب اين پرسشنامه ها به منظور اندازه گيري ابعاد عام طراحي شده اند و نه براي شناسايي ويژگي هايي که يک شخص منحصر به فرد را مي سازد. آينده شناسي فردمحور اگر به جاي به کارگيري پيشگويي هاي محققان برجسته يا گرايش هاي اجتماعي طراحي کننده آينده، به طور گسترده به جست وجو در تصاويري از آينده بپردازد که توسط مردم عادي ضبط شده و در زندگي شخصي شان تعميم يافته است، مي تواند از رنسانس روانشناسي شخصيتي کامپيوترمحور نيز فراتر رود.

8- علوم نوين اجتماعي

فناوري هاي ارتباطي و محاسباتي جديد پتانسيل لازم براي بهبود وضعيت علوم اجتماعي را از طريق ادغام رشته هاي پيشين و افزايش توانايي ما در جهت جمع آوري و آناليز روندهاي اجتماعي دارند ولي به طور همزمان رشته هاي مهندسي و علمي که در حال توسعه اين فناوري ها هستند، تهديدي خارجي براي علوم اجتماعي سنتي به شمار مي آيند. به طور مثال «سيبرنتيک» پارادايم هاي نظري کاملاً جديدي مثل سيستم هاي پردازش اطلاعات براي مفهوم سازي يا نمونه سازي تعاملات اجتماعي به وسيله هوش مصنوعي جهت تحليل پديده هاي اجتماعي ارائه مي دهد.جمع آوري، سازماندهي و پردازش واژه هاي مربوط به «جامعه اطلاعاتي» ممکن است توسط دانشمندان يا متخصصان علم کامپيوتر مورد نظارت قرارگيرد نه توسط جامعه شناسان يا انسان شناسان.رشته هاي سنتي وابسته از لحاظ سياسي مثل جامعه شناسي چپگرا يا اقتصاد راستگرا ممکن است براي پيش رفتن در زمينه هاي جديد تحقيقي مرتبط با دگرگوني هاي عظيم «زيستي- اطلاعاتي- ريزکامپيوتري» پيش بيني شده به وسيله مهندسي ژنتيک و نانوتکنولوژي از وضعيت بدي برخوردار شده باشند. بنابراين قرن جديد، فرصت هايي را براي ظهور علوم جديد مهيا مي سازد و جايگزيني علومي را که به آينده توجهي ندارند، در پي دارد. اين سناريو داراي متغيرها و مجهولات زيادي است که دشواري خاصي را براي پيش بيني کردن پيامدها يا تصور اينکه چگونه علوم جديد اجتماعي، مطالعات آينده را شکل مي دهند، به همراه دارد.

ج- نتيجه گيري

تقريباً تا حدود سال 1975 در اين باره که علوم اجتماعي هنوز ناپخته و بي تجربه هستند و اينکه ارزش و اعتبار اين علوم زماني پذيرفته و معلوم مي شود که به تئوري ها و متدولوژي هاي تحقيق کاملي دست يافته باشند، بحث هايي صورت مي گرفت. فقدان يافته هاي چشمگير و برنامه هاي کاربردي مستدل در ربع قرن بعدي، به رغم رسميت يافتن تئوري و متدولوژي هاي پيشرفته کمي باعث شد افراد نسبت به اينکه يکي از اين دو مساله در مورد علوم اساساً نادرست است، دچار ترديد شوند؛ اول اينکه آنها به گونه يي بر پايه فرضيات نادرست بنا شده اند يعني قوانين طبيعي براي رفتارهاي اجتماعي فراگير وجود ندارد و دوم آنکه احتمالات ناموفق کمتري وجود دارد به عنوان مثال اينکه واقعيت اجتماعي از آنجا که مدام خود را بازسازي مي کند، بي نظم است. اين آلترناتيوها نشان مي دهند که علوم اجتماعي متاخر، غيرثابت و غيرقابل پيش بيني هستند. رشته هاي سنتي تا حدودي از طريق فرآيند بوروکراتيک در ساختار اداري دانشگاه ها، وجود انجمن هاي مختلف علمي در سطح ملي و بين المللي و به وسيله حمايت دولتي براي تحقيقات بنيادين و گردآوري داده هاي آماري در زمينه هاي علمي، تثبيت شده اند. اغلب طرح هاي مبتني بر احتمالات همواره استدلال مي کنند که فردا دقيقاً همانند امروز است اما اين سناريوها اثبات مي کنند که وقوع تغييرات شگرف در ماهيت علوم اجتماعي نمي تواند ناديده گرفته شود. از اين رو بحث از «آينده علوم اجتماعي» و همچنين «آينده در علوم اجتماعي» همواره به قوت خود در جريان خواهد ماند.

عناوين اين صفحه
بازسازي جريان هاي سياسي
با معترضان برخورد غيرعادي نکرديم
مثلث سکوت
هزارتوي تناقض ها

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام