چهارشنبه، 28 بهمن 1388 - شماره 2176
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
آدم ها
ابي گوش دراز
احمد غلامي

ابي گوش دراز عرعرهايش معروف بود. کله يي ذوذنقه يي داشت. لب هايش کلفت و آويزان بود و گوش هاي درازي داشت. وقتي موها را کوتاه مي کرد گوش هايش بيشتر خودنمايي مي کرد. وانتي لکنته داشت. مزدايي آبي که باربندي بلند رويش نصب کرده بود. کار و بارش بد نبود. به روستاهاي دوردست مي رفت و الاغ هاي پير را ده، پانزده هزار تومان مي خريد، مي آورد توي باغي اطراف تهران مي کشت و گوشتش را مي فروخت به باغ وحش. بعضي ها مي گفتند؛ «ابي گوشت کبابي هاي سر راه را هم تامين مي کند.» اين حرف مزخرف بود ولي خب هرچه بود، کسب و کار کبابي محله ما را کساد کرده بود. شايع بود مش رمضون گوشت الاغ قاطي کباب هايش مي کند. اين موضوع وقتي سوءظن ما را بيشتر کرد که هر کار کرديم، ابي لب به کباب هاي مش رمضون نزد و ما با نگراني و شک و ترديد لقمه هايمان را فرو داديم. بعدها که فهميديم ابي اصلاً گوشت نمي خورد، ديگر دير شده بود و مش رمضون از محله ما رفته بود. البته رفتن او همه اش تقصير ما نبود. تقصير تماشاگران فوتبال هم بود. وقتي از استاديوم برمي گشتند تا مي رسيدند به کبابي مش رمضون سرشان را از اتوبوس شرکت واحد بيرون مي آوردند و مي کوبيدند به بدنه آن و يکصدا فرياد مي زدند؛ «کباباش گوشت خره...» در خيابان ما ابي از بزرگترين خواننده هاي جهان هم معروف تر بود؛ خودش نه، صدايش. چه عرعرهايي داشت. بچه ها دوره اش مي کردند و مي گفتند؛ «جان ابي يه دهن يه دهن.» ابي چنان عرعري سر مي داد که حتي خوش آوازترين خرها هم بعيد بود شک کنند اين صدا، صداي يک آدم به درد نخور است. اوضاع و احوال قيامت مي شد وقتي مسابقه فينال داشتيم. ابي مي آمد کنار زمين خاکي محله مي ايستاد تا بازي ما را تماشا کند. آنقدر بچه هاي ريز و درشت به هواي عرعرهاي او به زمين فوتبال مي آمدند که جاي سوزن انداختن نبود. وقتي تيم مقابل گل مي خورد، همه در يک توافق ناخودآگاه سکوت مي کردند و ناگهان ابي مي زد زير عرعر. چنان عرعري مي کرد که حتي از قوي ترين خرهاي نر دنيا هم بعيد بود. بعد همه دست مي زدند؛ نه براي ما که براي ابي. ياد ندارم به خاطر عرعرهاي ابي تا به حال تيم غريبه يي از آن زمين برنده بيرون رفته باشد. بعضي وقت ها ابي همان طور که توي خانه شان نشسته بود و مي فهميد ما توي خيابان هستيم مي زد زير عرعر يعني اينکه من خانه ام بياييد حال کنيم و ما مي رفتيم خانه شان. مادر پيري داشت و خواهري هفده هيجده ساله چاق و کوتوله که عقب مانده بود و جان ابي برايش در مي رفت. وقتي مي نشستيم به خواهرش مي گفت؛ «حجابت کو؟» و خواهرش مثل بچه هاي کوچک که بلد نيستند چادر سر کنند، چادر را مي انداخت روي سرش و جلوش را نمي ديد. ابي مي گفت؛ «قربون اون چادر سر کردنت.» خواهرش چادرش را از سر برمي داشت و مي گفت؛ «اî... اî... اî...» ابي مي گفت؛ «کوچولو يا گنده.» خواهرش دست هايش را تا مي توانست باز مي کرد و به سختي مي گفت؛ «گنـ... گند... گنده.» ابي برايش عر مي زد و خواهرش مي خنديد و آب دهانش از چانه سرازير مي شد و دست هايش را محکم به هم مي کوبيد. ابي با شعف مي گفت؛ «دادا قربونت بره.» شوخي و جدي هاي ابي هيچ وقت معلوم نبود. وقتي مي رفتيم خانه شان شروع مي کرد به پرحرفي و مي گفت مي خواهد کتابي درباره خرها بنويسد و همان روز که حالتي شهودي داشت ما را هم به خرهايي تشبيه کرد که ديده بود و عجيب اين بود که تعبيرهايش بعدها خيلي درست از آب درآمد و سرنوشت ما را رقم زد. به جمشيد گفت؛ «تو شکل خر هرزه يي.» بعد ادايش را درآورد، گفت؛ «لب هايت آويزان است. آب از لب و لوچه ت مي ريزد.» جمشيد ازدواج کرد. با دختردايي اش. به او خيانت کرد. با منشي شرکت شان ازدواج کرد به او هم خيانت کرد. با خواهر آن منشي ازدواج کرد. از او طلاق گرفت و حالا تنها زندگي مي کند. به سعيد گفت؛ «تو نه خري، نه قاطر. نه نجابت خرو داري، نه جسارت قاطرو. نه مي توني خوب بار ببري نه مثل قاطرها جرأت داري از لب دره مسافر ببري امامزاده داوود.» سعيد کارمند شد. نه به کسي آزار مي رساند، چون ترسو بود و نه به کسي خوبي مي کرد چون جراتش را نداشت. به من گفت؛ «تو خر ولگردي.» کله ات استخواني است. پاهايت لاغر است. چشم هايت مثل خرها آرام است. اما تا عمر داري ولگردي. کار مي کني تا خلاصت کنن بري ولگردي.» راست مي گفت ولگرد شدم؛ همان طور که گفته بود. جمشيد عصباني بود. دلش نمي خواست هرزه باشد و حرف ابي برآشفته اش کرده بود. اگر خواهر ابي نبود کار به زد و خورد مي کشيد. جمشيد گفت؛ «خودت چي؟» خنديد. استکان چاي را برداشت و گفت؛ «هر وقت خري رو ديدي که تو بيابون وايساده زل زده به جاده و داره فکر مي کنه اون منم.»

جمشيد گفت؛ «ميشه بگي حضرتعالي به چي فکر مي کنين؟» ابي گفت؛ «به اينکه شما خرهايي هستين که نمي دونين با چه آدم مهمي دوستين،»

ابي راست مي گفت. ازدواج کرد و آدم مهمي شد، در اغلب بازي هاي باشگاهي فوتبال پول مي گرفت و مي رفت استاديوم تا تماشاگران را به وجد بياورد. او آدم مهمي شده بود و هر جاي استاديوم مي رفت همه برايش هورا مي کشيدند و دست مي زدند. فقط تنها مشکلش اين بود که بارها مدير مدرسه او را خواسته بود و گفته بود اين کار را به خاطر پسرش بايد کنار بگذارد. اما ابي مي زد روي شانه پسرش و مي گفت؛ «پسرم مرده. بيدي نيست که با اين بادها بلرزه.»

اما ابي در تمام زندگي اش همين يک جا را اشتباه کرده بود. چون پسرش يک روز که توي خانه تنها بود، خودش را کشت تا ديگر او هرگز عرعر نکند...

حالا سال هاست که ابي گوش دراز را مي بينم. مي ايستد سر خيابان و زل مي زند به ته آن و به فکر فرو مي رود و گاه يادش مي رود تابستان است و مدرسه ها تعطيل.
آمادگي براي قانع شدن
علي اصغر سيدآبادي

اگرچه از روزگاري که کارل پوپر در ايران مد روز بود، زماني گذشته است، اما کماکان آثار او در ايران خوانده مي شود و مورد توجه است. شايد يکي از دلايل آن موضوع هايي باشد که پوپر به آنها مي پردازد. ترجمه آثار پوپر در ايران اگرچه از سال ها پيش با مترجمان صاحب نامي چون احمد آرام و روشنفکراني چون عبدالکريم سروش در اختيار خوانندگان قرار گرفته است، اما از مدتي پيش خسرو ناقد دست به ارائه موضوعي گفتارها و گفت وگوهاي پوپر زده است. هرچند پوپر فيلسوف دشوارنويسي نيست، اما اين کتاب ها کار را براي خوانندگان معمولي نيز آسان تر کرده است. دومين کتاب او «ناکجا آباد و خشونت» نيز که مجموعه يي از سخنراني ها و مصاحبه هاي پوپر است به اضافه دو مقاله درباره پوپر.

بخشي از يکي از سخنراني هاي پوپر را که با نام «ناکجاآباد و خشونت» در اين کتاب آمده است، مي خوانيم؛ هرگاه دو تن موافق هم نباشند، از آن رو است که يا عقايد گوناگون دارند، يا منافع شان متفاوت است، يا هم عقايد و هم منافع متفاوت دارند. در زندگي اجتماعي اختلاف نظرهايي وجود دارد که بايد به نوعي درباره آنها تصميم گرفت. مسائلي وجود دارد که بايد تکليف آنها را روشن کرد زيرا کوتاهي در اين کار ممکن است مشکلات ديگري ايجاد کند و انباشته شدن پيامدهاي آنها، به تشنج تحمل ناپذير بينجامد. مانند آمادگي مداوم و همه جانبه براي تصميم گيري قطعي، براي مثال درباره مساله يي چون مسابقه تسليحاتي. به هر حال تصميم گيري ممکن است اجتناب ناپذير باشد. چگونه مي توان به حکمي قطعي دست يافت؟ (به عنوان مثال در برابر هيات داوران يا دادگاهي بين المللي) و ديگري راه خشونت.

هرگاه تضاد منافع در ميان باشد، اين دو راه عبارت خواهند بود از سازش و مصالحه معقول يا تلاش براي حذف قهرآميز منافع طرف مقابل.

عقل گرا- به معنايي که من از اين کلمه اراده مي کنم- کسي است که به جاي کاربرد خشونت، مي کوشد از راه دليل و برهان و در برخي مواقع از طريق سازش و مصالحه، به حکم و تصميمي دست يابد. عقل گرا کسي است که حتي ترجيح مي دهد در اقناع طرف مقابل از راه دليل و برهان ناکام بماند، تا اينکه از راه خشونت و ارعاب و تهديد يا به کارگيري ترفندهاي تبليغاتي بر حريف خود پيروز شود.

مقصود من از «موضع عقلاني» (يا نگرش عقلاني) زماني بهتر درک مي شود که به طور روشن ميان قانع کردن کسي با دليل و برهان و راضي کردن او به کمک تبليغات تفاوت بگذاريم. تفاوت تنها در کاربرد استدلال نيست زيرا در تبليغات نيز اغلب از استدلال استفاده مي شود. به همين سان، تفاوت در اين اعتقاد ما نيست که دلايل مان قانع کننده است و هر خردمندي بايد قانع کنندگي آن را بپذيرد. تفاوت بيشتر در نگرش دوطرفه گفت و شنود يا دادوستد فکري است؛ در اينکه تنها بخواهيم طرف مقابل را قانع کنيم، بلکه حاضر باشيم که حريف نيز بتواند ما را قانع کند. آنچه را که من نگرش عقلاني مي نامم، مي توان به صورت زير بيان کرد؛ «واقعاً من فکر مي کنم حق با من است اما ممکن است اشتباه کنم و حق با تو باشد. در هر صورت بهتر است معقول گفت وگو کنيم چون از اين راه ممکن است به حقيقت نزديک تر شويم، تا آنکه هر يک فقط بر ديدگاه خودش پافشاري کند.»

پيداست که آن نگرش که آن را فروتني عقلي يا خردمندانه مي نامم، مستلزم پذيرفتن قدري فروتني عقلي است و شايد تنها از عهده کساني برآيد که بدانند گاهي اوقات حق با آنان نيست و خطاهاي خود را طبق معمول فراموش نمي کنند. نگرش عقلاني، مبتني بر اين شناخت است که ما به همه امور دانا نيستيم و بخش بيشتر دانستني هاي خود را مديون ديگرانيم؛ نگرشي که دو قاعده صدور حکم قضايي را حتي المقدور به عرصه داوري عمومي نيز مي کشاند؛ نخست اينکه بايد همواره به طرفين دعوا گوش فراداد و ديگر اينکه هر که در ماجرا ذي نفع باشد قاضي خوبي نخواهد بود.
مهمان هاي ناخوانده
اميد
ابراهيم رها / Ebrahimraha.com

خاله پيرزن در خانه کوچکش نشسته بود و دمغ به نظر مي رسيد. طبق معمول قصه مهمان هاي ناخوانده، مانند تمام تاريخ داشت باران مي باريد. خاله پيرزن هم زير لب مي گفت همه تاريخ سياسي معاصر همين طور بوده. معلوم نبود اين حرف را چرا مي زد چون به ستون ما و اساساً داستان مهمان هاي ناخوانده هيچ ربطي نداشت. در همين اثني صداي در به گوش رسيد. خاله پيرزن رفت در را باز کرد. يکي آمد داخل. خاله پيرزن به پسر جوان برومند نگاه کرد و گفت؛ ننه جون اسمت چيه؟ جوان گفت؛ من اميد هستم. بعد خاله پيرزن رفت به ادامه دمغ بودن خودش ادامه بدهد. اميد گفت؛ ننه جان چرا ناراحتي؟ خاله پيرزن گفت؛ چند روز پيشتر رفته بودم سبزي خوردن بخرم ولي قاطي اونايي که بادمجون مي خريدن شدم. تره بار محل هم اصلاً ميونه يي با سبزي خوردن نداشت، ننه دو ساعت قاطي اينايي که بادمجون خريده بودن مجبور شدم وايسم. اميد گفت؛ اميدت به خدا باشه ننه. الان هم خسته يي، يه گوشه بشين هرکي در زد من در رو باز مي کنم برات. هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي در بلند شد و سردار رادان آمد داخل. سريع هم درباره ميخ و تابوت يک حرف هايي زد، خاله پيرزن گفت؛ حرف از زندگي بزن ننه، بعد رادان گفت؛ اين کيه درو باز کرد؟ پيرزن گفت؛ «اسمش اميده/ باج هم نمي ده،» رادان هم گفت؛ بيخود اميده، همين حرف ها بين خاله پيرزن و رادان در جريان بود که يکي ديگر در زد. خاله پيرزن پرسيد کيه؟ طرف جواب داد؛ ننه دررو باز کن که زير اين بارون هم خيسم هم خسته، هم کتک خورده و کبود. خاله پيرزن گفت؛ با مايي، بيا تو. آمد تو و گفت؛ من اسمم علي کروبي است. خاله پيرزن گفت؛ ننه چرا الکي شلوغش کرده بودي. گويا باهات شوخي کرده بودن يکي دوتا نيشگون گرفته بودن، يه هوا پک و پهلو و بر و بازوت کبود شده بوده. شده مشکي. مشکي هم که رنگ عشقه، حالا ننه اگه دست و بالت جاي سياه و کبود، سبز هم مي شد باز اينقدر غر مي زدي؟، نکنين اين کارهارو عاقبت نداره.

دوباره يکي ديگر در زد. اميد رفت در را باز کرد. طرف آمد تو. خودش را هم اينطوري معرفي کرد؛ من ارتش سايبري هستم. خاله پيرزن گفت؛ آها ننه از همونايي که خيلي خوب مشت مي زنن؟ طرف جواب داد؛ نه ما هک مي کنيم فقط. خاله پيرزن گفت؛ ننه حک کردن با «ح» جيميه، طرف جواب داد؛ نه ننه ايني که ما مي کنيم با «هـ» دو چشمه. فرق داره. از اون طرف علي کروبي گفت؛ ننه اون حک کردن که مي گي مال تن و بدن منه. خاله پيرزن جواب داد؛ وا ننه اون که اسمش خال کوبيه، حالا مال تو اين شکلي شده چون دوستان طرح کوبيسم کار مي کنن، اميد گفت؛ ننه جون از دمغي دراومدي ها،

www.Ebrahimraha.com
عناوين اين صفحه
ابي گوش دراز
آمادگي براي قانع شدن
اميد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام