
ترجمه؛ نشميل مشتاق
ال دکتروف؛ ديدم دارم اين سطر را مي نويسم. من هومر هستم، برادر کور- که صدايي داشتم اما خاموشم کرده بودند.
---
در يکي از کوچه پس کوچه هاي خلوت خيابان هارلم در انتهاي رديف خانه هاي مجلل آجر قرمز که با پرچين هاي شمشاد و بوته هاي گل از هم جدا شده اند، خانه برادران کالير قرار دارد؛ خانه يي که روزگاري متعلق به هومر و لانگلي کالير اصيل زاده، تحصيلکرده و ثروتمند بود. دو برادر خود را در آنجا در پس پنجره هاي بسته اش پنهان و به جامعه مبادي آداب بيرون پشت کرده بودند. پس از مرگ شان در سال 1947 (لانگلي زير آوار زباله مرد و هومر کور و افليج از گرسنگي تلف شد) در آن خانه را باز گشوده بودند؛ خانه يي با بيش از 130 تن زباله مدفون و چنين بود که آن دو برادر را بزرگ ترين آشغال جمع کن هاي امريکا ناميدند.
ال دکتروف از چنين عنواني بيزار است. او در آخرين رمان خود «هومر و لانگلي» با اضافه کردن 30 سال به عمر اين دو و انتقال دادن خانه آنها از هارلم به قلب منهتن اسطوره «مجموعه داران اينترنتي» را به وجود آورد. به نظر او جامعه در طول سال هاي سال سعي کرده بود اين دو را بدنام کند. داستان زندگي آنها سال ها بود که فکر نويسنده را به خود مشغول کرده بود و به عنوان يک موضوع جالب داستاني پيوسته در ذهن ال دکتروف جرقه مي زد؛ «گويي داستان هايم پيش از آنکه به ذهن خودم برسند و به روي کاغذ بيايند از پيش وجود دارند. بعضي وقت ها يک اتفاقي مي افتد که به من تلنگر مي زند؛ حالا شروع کن به نوشتن. سال هاست که برادران کالير را مي شناسم. در دوران نوجواني وقتي مادرم به اتاق من مي آمد فرياد مي کشيد؛ «خداي من اينجا عين اتاق کاليرها شده است.» سال ها بعد به طور اتفاقي در خبري خواندم که افراد محلي مخالف نامگذاري پارکي به نام اين دو بودند. فکر مي کنم هنوز، با گذشت 50 سال از مرگ شان، جامعه اين برادران را مخل آرامش خود مي داند. در واقع اين دو به بخشي از فرهنگ عامه تبديل شده اند؛ مساله يي که بايد آن را خيلي جدي گرفت.» دکتروف براي نوشتن به خاطرات خودش اکتفا کرد و درصدد کنکاش واقعيت هاي زندگي برادران کالير برنيامد. برعکس با ذهن خلاق خود به ماجرا آب و تاب داد و به آن خاصيتي افسانه يي بخشيد؛ «واقعاً نمي خواهم بدانم جزييات زندگي اين دو چگونه بود.» داستان او با اين جمله شروع مي شود؛ «ديدم دارم اين سطر را مي نويسم. من هومر هستم، برادر کور- که صدايي داشتم اما خاموشم کرده بودند.» او ادامه مي دهد؛ «همان طور پيش مي رفتم ياد مي گرفتم چطور داستان را ادامه بدهم. انگار يک رمان جاده يي مي نوشتم که دو شخصيت داستان با هم مسافرت مي کردند و در طول سفر از کل داستان زندگي شان پرده برمي داشتند.»
اين قياس خيلي جالب است. دکتروف در رمان خود زندگي کاليرها را از دو مسير موازي دنبال مي کند؛ يکي از فراز قرن بيستم با دورنمايي به گستره سرزمين امريکا - سرزمين تلاقي قبايل، پناهنده ها و مهاجران سرزمين هاي مختلف، کهنه سربازها و موسيقيدانان جاز و دار و دسته خلافکاران و هيپي ها و کاغذبازها و دلالان اسلحه. مسير ديگر از داخل خانه آنها مي گذرد. خانه و آشغال هاي داخلش، مينياتور يک کشور استعمارگر هستند که در نگاه اول بزرگ و دلباز به نظر مي رسد اما يواش يواش مويد مصرف گرايي و ريخت و پاش فرهنگ امريکايي هاست. به قول هومر «مصنوع زندگي امريکايي مان» و به شکل روزنامه هايي که لانگلي به طور روزانه جمع مي کند، داستان ملتش.
اين قياس حتي از اين هم فراتر مي رود. «رمان جاده» بودن و انعطاف پذيري و باري به هر جهت بودن داستان، تبديل به استعاره يي جالب در خدمت ال دکتروف مي شود تا بتواند اين ديد را به کل جهان تعميم بدهد. شايد شهر نيويورک بستر جالبي را براي چنين جهان بيني ايجاد کرده باشد که داستان هاي نويسنده هميشه در اين شهر اتفاق مي افتد؛ «نيويورک براي من محل اتفاق افتادن داستان نيست. خود زندگي مکان روي دادن ماجراهاست. مکان عوض مي شود و از نسلي به نسل ديگر تغيير مي کند. نه مي سي سي پي براي فاکنر مهم بود نه نيويورک براي من.» دکتروف در رگتايم (رماني که در دوران موسيقي جز اتفاق افتاد) «موضوع زمان و مکان واقعي را هم وارد ماجراي داستان کرد.» پيش از او نيز کساني از اين تمهيد استفاده کرده بودند. به عنوان مثال آبراهام لينکلن در داستان بي نظير خود «مارس» و هري هوديني در «رگتايم». خيلي از منتقدان از جمله جان آپدايک اين رويکرد فارغ از زمان و مکان دکتروف را به چالش کشيده بودند که؛ «رگتايم خيمه شب بازي عروسک هاي مرده بيچاره است.» با اين همه ال دکتروف براي انتقادات وارده ارزشي قائل نمي شود. در واقع به آساني نمي توان دريافت که وي چگونه از رويکردي که با بي ثباتي مسموم کننده بهترين اثر او يعني کتاب دنيل ارتباط دارد، عدول مي کند. نگارش داستان محاکمه و اعدام اثل و ژوليوس روزنبرگ (در داستان تحت نام راشل و پال ايساکسن) که در روايتي خشم آلود و عصبي از زبان پسرشان دنيل بازگو مي شود ال دکتروف را در مقام نويسندگاني در سطح فيليپ راث و سال بلو ترفيع مي دهد.
هرچند پيش از آن نيز دکتروف به چنان شأني دست يافته بود. فردريک جيمزسن منتقد فرهنگي اين نويسنده را «شاعر افسانه يي ناپديد شدن روحيه افراطي قديمي امريکا» مي داند. باراک اوباما پس از شکسپير از دکتروف به عنوان نويسنده مورد نظر خود ياد مي کند. اين سياليت فني نوشته ها از حيات متغير فکري شخصي نويسنده به نثر وي راه مي يابد. او استاد نوشتن جمله هاي مطول است؛ «يکي از گناهان من نوشتن چنين جملاتي است. از سمي کولون ها بيزارم. به نظرم اين علائم چاپي به داستان تعلق ندارند. سال ها پيش قيد گيومه را زدم. لازمش نداشتم. بالاخره خواننده درخواهد يافت که چه کسي چي گفته است.»
در سال 1931 ادگار لارنس دکتروف در برانکس به دنيا آمد. والدينش، که از مهاجران يهودي روسي تبار بودند نام ادگارآلن پو - نويسنده محبوب پدر- را بر کودک شان گذاشتند. «تا قبل از مرگ مادرم دليل چنين وجه تسميه يي را جويا نشده بودم. آنها نمي دانستند که پو مردي الکلي، معتاد و پارانوئيد بود که گرايشات شديدي به لاشه داشت. دليل تغيير نام به ال دکتروف (که با حروف اختصاري اول اسم کوچکش ساخته شده بود) نيز پيروي از نويسنده هايي بود که شخصاً آنها را ستايش مي کرد؛ «تي اس اليوت، دي اچ لارنس و دبليو اچ آدن،... دبليو شکسپير و اف داستايوفسکي...»
هرچند کودکي دکتروف در دوران افسردگي بزرگ امريکا گذشت او بچگي اش را «سال هاي خوشي» مي داند که «با اينکه پول نبود خانه پر از کتاب و ترانه بود.» پدرش در خيابان ششم صفحه و نوار موسيقي مي فروخت (در داستان هومر و لانگلي هم يک موسيقيدان واقعي در خيابان ششم زندگي مي کرد) و دکتروف نوجوان هرچه را که به دستش مي رسيد، مي خواند؛ «از کتاب هاي فکاهي تا نوشته هاي داستايوفسکي. ابله را که در قفسه کتابخانه ديدم، فکر کردم آن را براي من نوشته اند.» او به مدرسه علوم برامکس رفت؛ جايي که بچه هاي درسخوان با پايه رياضي و علوم قوي در آن تحصيل مي کردند. «پاتوق هميشگي ام دفتر مجله ادبي مدرسه بود که در سرسراي مدرسه قرار داشت و اولين نوشته هايم را چاپ کرده بود؛ نوشته يي با الهام از مسخ کافکا که سوسک نام داشت. بعدها اين داستان را روي پايگاه اينترنتي مدرسه قرار دادند که به نظر من کار ظالمانه يي بود.» ال دکتروف سپس به کالج کنيون اهايو رفت؛ «همه مي خواستند وارد دانشگاه هاي برتر کشور شوند اما هدف من کاملاً برعکس بود.» اين تصميم خيلي به نفعش تمام شد؛ شاگردي جان کراو رنسم شاعر و ورودش به دنياي نمايش و هم شاگرد شدن با پل نيومن؛ «بعضي از نقش هايي که او قبول نمي کرد به من مي رسيد.» وقتي دانشجوي دوران کارشناسي ارشد رشته ادبيات نمايشي دانشگاه کلمبيا بود با هلن، همسر آينده اش، آشنا شد؛ «هرگز پايان نامه ام را که در مورد نمايش بود، تمام نکردم ولي عوضش به خدمت رفتم.» پس از بازگشت از سربازي و قبل از اشتغال به پيشه فيلمنامه نويسي کارگري هم کرد. اما به نظر او کار در شرکت فيلمنامه نويسي که «هندرسن شاه باران» سال بلو را خريده بود، سعادت بزرگي محسوب مي شد؛ «قبل از چاپ رسمي کتاب 150 صفحه داستان را خوانده بودم.»
مقارن شدن زمان ورود وي به دنياي فيلمسازي با اوج فيلم هاي وسترن در هاليوود او را به نوشتن «به سختي خوش آمدي» ترغيب کرد؛ «ديدن آن همه فيلم وسترن حالم را به هم مي زد. بنابراين هجونامه يي بر آنها نوشتم که نظر مساعد ويراستارم را هم جلب کرد. او به من گفت بد نيست از اين نوشته رماني بسازي. و من هم اولين رمانم را در 28 سالگي نوشتم. با اين حال در نوشتن سبک و سياق خاصي نداشتم.
وي از رمان دوم وي يعني «به بزرگي زندگي» که هم اکنون ناياب است و در قالب داستان هاي علمي تخيلي نوشته شده است به «بدترين» اثر خود ياد مي کند؛ «اين داستان وقتي نوشته شد که خواننده مجله ادبي امريکايي نوين بودم - که خيلي هم پرفروش بود- و بعد سردبير مجله دايل پرس شدم که به طور عمده کارهاي نورمن ميلر و جيمز بالدوين را چاپ مي کرد. آن روزها بالدوين در اوج شهرت خود بود و ميلر يک شنونده باادب و متين که رياست انجمن بين المللي قلم را نيز بر عهده داشت.»
در همان ايام نوشتن داستان «کتاب دنيل» را آغاز کرد که؛ «کار واقعاً سختي بود. تازه پس از تمام کردن يک سوم داستان مشاور ادبي ام را از وجود آن مطلع کردم.» ايده رمان در زمان جنگ ويتنام و مبارزات اجتماعي براي حقوق مدني در ذهن دکتروف شکل گرفت؛ «خانواده روزنبرگ ها بهانه خوبي بود که 30 سال زندگي امريکايي را مرور کنم و چنين شد که توانستم در داستان چيزهاي زيادي را به تصوير بکشم.»
هر چند همه چيز سر جاي خودش قرار داشت اما داستان هنوز شکل نگرفته بود؛ «راوي داستان من راوي سوم شخص بود اما شکل داستان درست از آب درنمي آمد. 150 صفحه نوشته بودم و به نظرم هنوز يک جاي کار مي لنگيد. پس دوباره از نو شروع و نوشته خودم را هجو کردم.» دانيل داستاني را روايت مي کرد که خودش هم از آن سر درنمي آورد. «دوباره از صفحه اول شروع کردم. من نيز در جايگاه نويسنده، تفاوت زيادي با دنيل نداشتم.»
هر چند دوستداران دکتروف کتاب «بازار مکاره دنيا» -شبه زندگينامه وي- يا «رگتايم» را جزء آثار برتر اين نويسنده در نظر مي گيرند، «کتاب دنيل» در واقع ارزنده ترين نوشته او محسوب مي شود. از زمان نوشتن اين کتاب بارها و بارها از دکتروف پرسيده شده است که هرگز براي شوروي سابق جاسوسي کرده است؟ او جواب مي دهد؛ «فکر نمي کنم آنقدر ساده لوح باشيد که فکر کنيد اين داستان را براي دفاع از روزنبرگ ها نوشته ام.»
هرچند داستان به آنها مربوط است اما کار به همين جا ختم نمي شود. آيا اين خشم عظيم که بر داستان سايه انداخته است از وجود دنيل شعله مي گيرد يا خود نويسنده؟ دکتروف اين سوال را مطرح مي کند؛ «آيا واقعاً رنج کشيدن نوعي موهبت اخلاقي است؟» معمولاً آدم نمي تواند در شرايط سخت هم خونسردي خود را حفظ کند. هميشه از خودم مي پرسم؛ «خودم تا چه حد در اين کتاب حضور دارم؟»
همه خوانندگان دکتروف شاهد صحنه هايي بوده اند که بارها در طول داستان تکرار شده است؛ پدري طناز ولي بيکاره و مادربزرگي زيبا، فرزانه و لايق. هرگز هيچ کدام از اين افراد را در زندگي خود نداشته ام. ارزش نوشته هاي من در آن است که بدون اشاره به زندگي خودم، مي توانند بازتابي از زندگي شما باشند. کتاب «بازار مکاره دنيا»، قشنگ ترين کتاب او، که يک داستان فوق العاده در مورد زندگي نوجواني به نام ادگار است، در برانکس مي گذرد؛ «اين داستان که به نظر مي رسد زندگينامه من باشد شايد داستان زندگي خود شماست.»
سبک نوشته هاي دکتروف در هر کتاب منحصر به فرد است. او نثر رسمي قرن نوزدهمي خود - در رمان «فواره ها» - را به نثر رگتايم - رمان موزوني که مثل موسيقي جز ريتم دارد- تبديل مي کند و سپس به تاملات ماليخوليايي هومر کالير مي رسد؛ «خود من سبک ندارم بلکه کتاب هايم صاحب سبک هستند. هر داستان را بايد با سبک نگارشي متفاوت از داستان قبلي نوشت. اين چيزي است که از آن خيلي خوشم مي آيد. به نظر من همينگوي از آن جهت خود را کشت که در نوشته هايش ردي از خودش را پيدا کرده بود؛ او ديگر نمي توانست بي آنکه خودش را تکرار کند چيزي بنويسد. تحمل يک چنين چيزي براي نويسنده سخت است. خواننده تازه کار نبايد بتواند رد نويسنده را در نوشته هاي او پيدا کند. هرچند شايد يک خواننده قديمي تر از پس اين کار بر بيايد.