چهارشنبه، 28 بهمن 1388 - شماره 2176
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگوي نويسنده کتاب هاي «رگتايم، کتاب دنيل و هومر و لانگلي» با سارا کراون
من سبک ندارم

ترجمه؛ نشميل مشتاق

ال دکتروف؛ ديدم دارم اين سطر را مي نويسم. من هومر هستم، برادر کور- که صدايي داشتم اما خاموشم کرده بودند.

---


در يکي از کوچه پس کوچه هاي خلوت خيابان هارلم در انتهاي رديف خانه هاي مجلل آجر قرمز که با پرچين هاي شمشاد و بوته هاي گل از هم جدا شده اند، خانه برادران کالير قرار دارد؛ خانه يي که روزگاري متعلق به هومر و لانگلي کالير اصيل زاده، تحصيلکرده و ثروتمند بود. دو برادر خود را در آنجا در پس پنجره هاي بسته اش پنهان و به جامعه مبادي آداب بيرون پشت کرده بودند. پس از مرگ شان در سال 1947 (لانگلي زير آوار زباله مرد و هومر کور و افليج از گرسنگي تلف شد) در آن خانه را باز گشوده بودند؛ خانه يي با بيش از 130 تن زباله مدفون و چنين بود که آن دو برادر را بزرگ ترين آشغال جمع کن هاي امريکا ناميدند.

ال دکتروف از چنين عنواني بيزار است. او در آخرين رمان خود «هومر و لانگلي» با اضافه کردن 30 سال به عمر اين دو و انتقال دادن خانه آنها از هارلم به قلب منهتن اسطوره «مجموعه داران اينترنتي» را به وجود آورد. به نظر او جامعه در طول سال هاي سال سعي کرده بود اين دو را بدنام کند. داستان زندگي آنها سال ها بود که فکر نويسنده را به خود مشغول کرده بود و به عنوان يک موضوع جالب داستاني پيوسته در ذهن ال دکتروف جرقه مي زد؛ «گويي داستان هايم پيش از آنکه به ذهن خودم برسند و به روي کاغذ بيايند از پيش وجود دارند. بعضي وقت ها يک اتفاقي مي افتد که به من تلنگر مي زند؛ حالا شروع کن به نوشتن. سال هاست که برادران کالير را مي شناسم. در دوران نوجواني وقتي مادرم به اتاق من مي آمد فرياد مي کشيد؛ «خداي من اينجا عين اتاق کاليرها شده است.» سال ها بعد به طور اتفاقي در خبري خواندم که افراد محلي مخالف نامگذاري پارکي به نام اين دو بودند. فکر مي کنم هنوز، با گذشت 50 سال از مرگ شان، جامعه اين برادران را مخل آرامش خود مي داند. در واقع اين دو به بخشي از فرهنگ عامه تبديل شده اند؛ مساله يي که بايد آن را خيلي جدي گرفت.» دکتروف براي نوشتن به خاطرات خودش اکتفا کرد و درصدد کنکاش واقعيت هاي زندگي برادران کالير برنيامد. برعکس با ذهن خلاق خود به ماجرا آب و تاب داد و به آن خاصيتي افسانه يي بخشيد؛ «واقعاً نمي خواهم بدانم جزييات زندگي اين دو چگونه بود.» داستان او با اين جمله شروع مي شود؛ «ديدم دارم اين سطر را مي نويسم. من هومر هستم، برادر کور- که صدايي داشتم اما خاموشم کرده بودند.» او ادامه مي دهد؛ «همان طور پيش مي رفتم ياد مي گرفتم چطور داستان را ادامه بدهم. انگار يک رمان جاده يي مي نوشتم که دو شخصيت داستان با هم مسافرت مي کردند و در طول سفر از کل داستان زندگي شان پرده برمي داشتند.»

اين قياس خيلي جالب است. دکتروف در رمان خود زندگي کاليرها را از دو مسير موازي دنبال مي کند؛ يکي از فراز قرن بيستم با دورنمايي به گستره سرزمين امريکا - سرزمين تلاقي قبايل، پناهنده ها و مهاجران سرزمين هاي مختلف، کهنه سربازها و موسيقيدانان جاز و دار و دسته خلافکاران و هيپي ها و کاغذبازها و دلالان اسلحه. مسير ديگر از داخل خانه آنها مي گذرد. خانه و آشغال هاي داخلش، مينياتور يک کشور استعمارگر هستند که در نگاه اول بزرگ و دلباز به نظر مي رسد اما يواش يواش مويد مصرف گرايي و ريخت و پاش فرهنگ امريکايي هاست. به قول هومر «مصنوع زندگي امريکايي مان» و به شکل روزنامه هايي که لانگلي به طور روزانه جمع مي کند، داستان ملتش.

اين قياس حتي از اين هم فراتر مي رود. «رمان جاده» بودن و انعطاف پذيري و باري به هر جهت بودن داستان، تبديل به استعاره يي جالب در خدمت ال دکتروف مي شود تا بتواند اين ديد را به کل جهان تعميم بدهد. شايد شهر نيويورک بستر جالبي را براي چنين جهان بيني ايجاد کرده باشد که داستان هاي نويسنده هميشه در اين شهر اتفاق مي افتد؛ «نيويورک براي من محل اتفاق افتادن داستان نيست. خود زندگي مکان روي دادن ماجراهاست. مکان عوض مي شود و از نسلي به نسل ديگر تغيير مي کند. نه مي سي سي پي براي فاکنر مهم بود نه نيويورک براي من.» دکتروف در رگتايم (رماني که در دوران موسيقي جز اتفاق افتاد) «موضوع زمان و مکان واقعي را هم وارد ماجراي داستان کرد.» پيش از او نيز کساني از اين تمهيد استفاده کرده بودند. به عنوان مثال آبراهام لينکلن در داستان بي نظير خود «مارس» و هري هوديني در «رگتايم». خيلي از منتقدان از جمله جان آپدايک اين رويکرد فارغ از زمان و مکان دکتروف را به چالش کشيده بودند که؛ «رگتايم خيمه شب بازي عروسک هاي مرده بيچاره است.» با اين همه ال دکتروف براي انتقادات وارده ارزشي قائل نمي شود. در واقع به آساني نمي توان دريافت که وي چگونه از رويکردي که با بي ثباتي مسموم کننده بهترين اثر او يعني کتاب دنيل ارتباط دارد، عدول مي کند. نگارش داستان محاکمه و اعدام اثل و ژوليوس روزنبرگ (در داستان تحت نام راشل و پال ايساکسن) که در روايتي خشم آلود و عصبي از زبان پسرشان دنيل بازگو مي شود ال دکتروف را در مقام نويسندگاني در سطح فيليپ راث و سال بلو ترفيع مي دهد.

هرچند پيش از آن نيز دکتروف به چنان شأني دست يافته بود. فردريک جيمزسن منتقد فرهنگي اين نويسنده را «شاعر افسانه يي ناپديد شدن روحيه افراطي قديمي امريکا» مي داند. باراک اوباما پس از شکسپير از دکتروف به عنوان نويسنده مورد نظر خود ياد مي کند. اين سياليت فني نوشته ها از حيات متغير فکري شخصي نويسنده به نثر وي راه مي يابد. او استاد نوشتن جمله هاي مطول است؛ «يکي از گناهان من نوشتن چنين جملاتي است. از سمي کولون ها بيزارم. به نظرم اين علائم چاپي به داستان تعلق ندارند. سال ها پيش قيد گيومه را زدم. لازمش نداشتم. بالاخره خواننده درخواهد يافت که چه کسي چي گفته است.»

در سال 1931 ادگار لارنس دکتروف در برانکس به دنيا آمد. والدينش، که از مهاجران يهودي روسي تبار بودند نام ادگارآلن پو - نويسنده محبوب پدر- را بر کودک شان گذاشتند. «تا قبل از مرگ مادرم دليل چنين وجه تسميه يي را جويا نشده بودم. آنها نمي دانستند که پو مردي الکلي، معتاد و پارانوئيد بود که گرايشات شديدي به لاشه داشت. دليل تغيير نام به ال دکتروف (که با حروف اختصاري اول اسم کوچکش ساخته شده بود) نيز پيروي از نويسنده هايي بود که شخصاً آنها را ستايش مي کرد؛ «تي اس اليوت، دي اچ لارنس و دبليو اچ آدن،... دبليو شکسپير و اف داستايوفسکي...»

هرچند کودکي دکتروف در دوران افسردگي بزرگ امريکا گذشت او بچگي اش را «سال هاي خوشي» مي داند که «با اينکه پول نبود خانه پر از کتاب و ترانه بود.» پدرش در خيابان ششم صفحه و نوار موسيقي مي فروخت (در داستان هومر و لانگلي هم يک موسيقيدان واقعي در خيابان ششم زندگي مي کرد) و دکتروف نوجوان هرچه را که به دستش مي رسيد، مي خواند؛ «از کتاب هاي فکاهي تا نوشته هاي داستايوفسکي. ابله را که در قفسه کتابخانه ديدم، فکر کردم آن را براي من نوشته اند.» او به مدرسه علوم برامکس رفت؛ جايي که بچه هاي درسخوان با پايه رياضي و علوم قوي در آن تحصيل مي کردند. «پاتوق هميشگي ام دفتر مجله ادبي مدرسه بود که در سرسراي مدرسه قرار داشت و اولين نوشته هايم را چاپ کرده بود؛ نوشته يي با الهام از مسخ کافکا که سوسک نام داشت. بعدها اين داستان را روي پايگاه اينترنتي مدرسه قرار دادند که به نظر من کار ظالمانه يي بود.» ال دکتروف سپس به کالج کنيون اهايو رفت؛ «همه مي خواستند وارد دانشگاه هاي برتر کشور شوند اما هدف من کاملاً برعکس بود.» اين تصميم خيلي به نفعش تمام شد؛ شاگردي جان کراو رنسم شاعر و ورودش به دنياي نمايش و هم شاگرد شدن با پل نيومن؛ «بعضي از نقش هايي که او قبول نمي کرد به من مي رسيد.» وقتي دانشجوي دوران کارشناسي ارشد رشته ادبيات نمايشي دانشگاه کلمبيا بود با هلن، همسر آينده اش، آشنا شد؛ «هرگز پايان نامه ام را که در مورد نمايش بود، تمام نکردم ولي عوضش به خدمت رفتم.» پس از بازگشت از سربازي و قبل از اشتغال به پيشه فيلمنامه نويسي کارگري هم کرد. اما به نظر او کار در شرکت فيلمنامه نويسي که «هندرسن شاه باران» سال بلو را خريده بود، سعادت بزرگي محسوب مي شد؛ «قبل از چاپ رسمي کتاب 150 صفحه داستان را خوانده بودم.»

مقارن شدن زمان ورود وي به دنياي فيلمسازي با اوج فيلم هاي وسترن در هاليوود او را به نوشتن «به سختي خوش آمدي» ترغيب کرد؛ «ديدن آن همه فيلم وسترن حالم را به هم مي زد. بنابراين هجونامه يي بر آنها نوشتم که نظر مساعد ويراستارم را هم جلب کرد. او به من گفت بد نيست از اين نوشته رماني بسازي. و من هم اولين رمانم را در 28 سالگي نوشتم. با اين حال در نوشتن سبک و سياق خاصي نداشتم.

وي از رمان دوم وي يعني «به بزرگي زندگي» که هم اکنون ناياب است و در قالب داستان هاي علمي تخيلي نوشته شده است به «بدترين» اثر خود ياد مي کند؛ «اين داستان وقتي نوشته شد که خواننده مجله ادبي امريکايي نوين بودم - که خيلي هم پرفروش بود- و بعد سردبير مجله دايل پرس شدم که به طور عمده کارهاي نورمن ميلر و جيمز بالدوين را چاپ مي کرد. آن روزها بالدوين در اوج شهرت خود بود و ميلر يک شنونده باادب و متين که رياست انجمن بين المللي قلم را نيز بر عهده داشت.»

در همان ايام نوشتن داستان «کتاب دنيل» را آغاز کرد که؛ «کار واقعاً سختي بود. تازه پس از تمام کردن يک سوم داستان مشاور ادبي ام را از وجود آن مطلع کردم.» ايده رمان در زمان جنگ ويتنام و مبارزات اجتماعي براي حقوق مدني در ذهن دکتروف شکل گرفت؛ «خانواده روزنبرگ ها بهانه خوبي بود که 30 سال زندگي امريکايي را مرور کنم و چنين شد که توانستم در داستان چيزهاي زيادي را به تصوير بکشم.»

هر چند همه چيز سر جاي خودش قرار داشت اما داستان هنوز شکل نگرفته بود؛ «راوي داستان من راوي سوم شخص بود اما شکل داستان درست از آب درنمي آمد. 150 صفحه نوشته بودم و به نظرم هنوز يک جاي کار مي لنگيد. پس دوباره از نو شروع و نوشته خودم را هجو کردم.» دانيل داستاني را روايت مي کرد که خودش هم از آن سر درنمي آورد. «دوباره از صفحه اول شروع کردم. من نيز در جايگاه نويسنده، تفاوت زيادي با دنيل نداشتم.»

هر چند دوستداران دکتروف کتاب «بازار مکاره دنيا»  -شبه زندگينامه وي- يا «رگتايم» را جزء آثار برتر اين نويسنده در نظر مي گيرند، «کتاب دنيل» در واقع ارزنده ترين نوشته او محسوب مي شود. از زمان نوشتن اين کتاب بارها و بارها از دکتروف پرسيده شده است که هرگز براي شوروي سابق جاسوسي کرده است؟ او جواب مي دهد؛ «فکر نمي کنم آنقدر ساده لوح باشيد که فکر کنيد اين داستان را براي دفاع از روزنبرگ ها نوشته ام.»

هرچند داستان به آنها مربوط است اما کار به همين جا ختم نمي شود. آيا اين خشم عظيم که بر داستان سايه انداخته است از وجود دنيل شعله مي گيرد يا خود نويسنده؟ دکتروف اين سوال را مطرح مي کند؛ «آيا واقعاً رنج کشيدن نوعي موهبت اخلاقي است؟» معمولاً آدم نمي تواند در شرايط سخت هم خونسردي خود را حفظ کند. هميشه از خودم مي پرسم؛ «خودم تا چه حد در اين کتاب حضور دارم؟»

همه خوانندگان دکتروف شاهد صحنه هايي بوده اند که بارها در طول داستان تکرار شده است؛ پدري طناز ولي بيکاره و مادربزرگي زيبا، فرزانه و لايق. هرگز هيچ کدام از اين افراد را در زندگي خود نداشته ام. ارزش نوشته هاي من در آن است که بدون اشاره به زندگي خودم، مي توانند بازتابي از زندگي شما باشند. کتاب «بازار مکاره دنيا»، قشنگ ترين کتاب او، که يک داستان فوق العاده در مورد زندگي نوجواني به نام ادگار است، در برانکس مي گذرد؛ «اين داستان که به نظر مي رسد زندگينامه من باشد شايد داستان زندگي خود شماست.»

سبک نوشته هاي دکتروف در هر کتاب منحصر به فرد است. او نثر رسمي قرن نوزدهمي خود - در رمان «فواره ها» - را به نثر رگتايم - رمان موزوني که مثل موسيقي جز ريتم دارد- تبديل مي کند و سپس به تاملات ماليخوليايي هومر کالير مي رسد؛ «خود من سبک ندارم بلکه کتاب هايم صاحب سبک هستند. هر داستان را بايد با سبک نگارشي متفاوت از داستان قبلي نوشت. اين چيزي است که از آن خيلي خوشم مي آيد. به نظر من همينگوي از آن جهت خود را کشت که در نوشته هايش ردي از خودش را پيدا کرده بود؛ او ديگر نمي توانست بي آنکه خودش را تکرار کند چيزي بنويسد. تحمل يک چنين چيزي براي نويسنده سخت است. خواننده تازه کار نبايد بتواند رد نويسنده را در نوشته هاي او پيدا کند. هرچند شايد يک خواننده قديمي تر از پس اين کار بر بيايد.

درباره رمان «مايا يا قصه آپارتماني در خيابان کريم خان»
آپارتمان کاريکاتورها
علي چنگيزي

بوي مرگ حميد رضايي، فوتباليست خانه نشين، مثل بوي ادوکلنش خيلي زود توي آپارتمانش مي پيچد. اول از همه پيرمردي روانکاو اين بو به مشامش مي خورد. طبق عادتي چندساله که ديگر به يک قرارداد مبدل شده هر روز راس يک ساعت معين حميد رضايي و پيرمرد روانکاو در واحد خالي طبقه دوم آپارتمان مي نشستند و حميد از خواب هايش براي پيرمرد مي گفت و حالا که او نيامده و سر قرار حاضر نشده حتم چيزي اتفاق افتاده؛ پس پيرمرد ساکنان آپارتمان را خبر مي کند و باقي ماجرا. رمان 95 صفحه يي «مايا يا قصه آپارتماني در خيابان کريم خان» با اين صحنه مرگ شروع مي شود و خواننده کم کم با ساير ساکنان اين آپارتمان آشنا مي شود. با آقاي مسعودي و دختر ديوانه اش پريسا که معتقد است گزارشگرهاي فوتبال تلويزيون هميشه توي نتايج مسابقات دست مي برند و براي همين هم دخترک نيمه ديوانه هميشه يک بازي فوتبال را يک بار با صداي گزارشگر و يک بار بدون صداي گزارشگر مي بيند و هميشه هم نتايج اين مسابقات عوض مي شود. پريسا عاشق فوتبال است و اين وسط عشقي آييني هم به حميد رضايي، فوتباليست سابق، دارد. زينت و دخترهايش و شوهرش هم از ديگر ساکنان عجيب و غريب اين آپارتمان هستند. مجيد شوهر رياضيدان زينت خانم براي خودش ماجرايي دارد سوا. سابق بر اين آن جور که راوي نقل مي کند اين آدم مدرس دانشگاه بوده و وقت بيکاري اش را با ديدن سريال هاي طنز سيما مي گذرانده و عاشق سريال هاي «رضا عطاران» و «مهران مديري» بوده و روزي روزگاري از سر تفنن و يقيناً به دليل ديدن همين سريال هاي طنز فاخر و فلسفي به فلسفه و فلسفيدن علاقه مند مي شود. علاقه اش به هيچ وجه زودگذر نيست و عطشش به فلسفه به زودي فروکش نمي کند بلکه کارش در اين رشته بالا مي گيرد و بيخ هم پيدا مي کند. ايشان از کتاب هاي اين فيلسوف سراغ کتاب هاي آن يکي مي رود و از فلسفه افلاطون بگير تا فلسفه مارکس و هگل و ساير چپ ها را مطالعه مي کند. کم کم عقل از کله اين استاد عاشق طنز «مديري» و «عطاران» و فلسفه مارکس درمي رود و از دانشگاه اخراج مي شود و بين او و زينت خانم، همسرش، هم پاک شکرآب مي شود و... يک فصل رمان کوتاه و 10 فصلي «مايا يا قصه آپارتماني در خيابان کريم خان» هم جواب اين پرسش خواننده را مي دهد - هر چند هزارسال هم از خودش چنين پرسشي را نپرسيده باشد- که چرا آقاي مسعودي، صاحب آپارتمان، که موبايلش هميشه خدا مثل يک مدال افتخار از گردنش آويزان است، آن واحد خالي کذايي را اجاره نمي دهد؟ و... کتاب «فريد قدمي» طنز گزنده يي دارد. از همان فصل اول مشخص است نوع روايتي براي نقل داستانش، در فضاي آپارتماني، برگزيده جداي از روايت هاي ديگر داستان هايي از اين دست است. فضاسازي وقتي با روايت مدرن و تودرتو و همچنين حادثه پرداز نويسنده همراه مي شود خواندني و جذاب از آب درمي آيد و درست به همين دليل يکي دو فصل اول کتاب محشر از آب درآمده است و گيرايي و کشش خوبي دارد. هرچند به تدريج و با باز شدن دست نويسنده در نوع داستان گويي اين کشش و شوق براي دنبال کردن داستان نزد خواننده کم و کمتر مي شود و ريتم کتاب، که در آغاز مناسب است، کند و کندتر مي شود. طنز گزنده «فريد قدمي» از نقاط قوت کتاب است. مشخص است «فريد قدمي» نگاه تيزبينانه يي به اطرافش دارد و سعي دارد موضوعات روز را وارد داستانش کند. موضوعاتي که تا همين چند وقت پيش حضورشان در زندگي روزمره آدم هاي کلانشهري مثل تهران يک دغدغه يا حتي عادت بود. فوتبال، ديدن سريال هاي طنز نودقسمتي، خواندن سطحي فلسفه هاي فيلسوفان مشهوري مثل لاکان، فرويد، فوکو و مارکس و ديگراني چون ايشان و... «فريد قدمي» سعي کرده است در رمانش به علايق آدم هاي شهري بپردازد که در دهه 80 در کلانشهري مثل تهران زندگي مي کنند. بايد گفت منهاي بحث فوتبال که نقش مهمي در رمان «فريد قدمي» دارد نويسنده به موضوعات ديگر تنها اشاراتي مي کند گذرا و بي اندازه مختصر. مثلاً در همين حد که از فلسفه فلان فيلسوف نامي برده شود. به يک معنا مي شود گفت تنها اشاره است و بس. نکته ديگر درباره رمان «فريد قدمي» نوع روايتش است. رمان به شيوه روايت در روايت نقل مي شود و راوي کتاب گاهي به طور مستقيم خواننده خودش را مخاطب قرار مي دهد و سعي دارد پاسخ سوالاتي را که احتمالاً به ذهن خواننده رسيده، بدهد؛ «هنوز خيلي چيزها هست که شما نمي دانيد. مثلاً من فکر مي کنم خيلي دل تان مي خواهد چيزهاي بيشتري درباره من و رابطه ام با آپارتمان قصه بدانيد، نه؟»(ص 81) مشخص است «فريد قدمي» سعي کرده با روشي قصه اش را بگويد که خواننده با آن کمتر مواجه شده باشد. اين روش قصه گويي يک جاهايي واقعاً بانمک و موثر از کار درآمده اما يک جاهايي هم به شدت آزاردهنده و غيرداستاني و کشدار و ملال آور شده است. هرچه به آخر داستان نزديک تر مي شويم و داستان بيشتر از ضرب مي افتد اين ملال بيشتر مي شود و داستاني که خوب شروع شده به بيراهه ناجوري مي افتد. چند فصل اول کتاب که خواننده را وارد فضاي آپارتمان مي کند بهترين قسمت کتاب است و شايد بشود گفت بدترين قسمت کتاب فصل ششم کتاب است که سگي قهوه يي و پشمالو آرام آرام از کنار سپيده، يکي از دخترهاي زينت خانم که نقش مهمي هم در داستان دارد، مي گذرد و «با متانتي پشمالووار» از در پشت بام وارد آپارتمان مي شود. از اينجا به بعد خواننده مجبور است قدم برداشتن بي نهايت ملال آور آقاي مسعودي و سگ قهوه يي را روي پله هاي آپارتمان بخواند؛ البته اگر بتواند. آقاي مسعودي پايش را روي پله اول مي گذارد، سگ پشمالو روي پله چهل و هشتم و آقاي مسعودي روي پله فلان، سگ پشمالو روي پله بهمان و... همين جور تا آخر فصل. يکي دو صفحه همين يک جمله تکرار مي شود. هر چند نگاه نويسنده به آدم هاي امروزي که با طنز تلخي همراه است از نقاط قوت کتاب است و تلاشش براي کارسازي کردن روايتي مدرن با تکنيکي که کمتر استفاده مي شود ستودني است اما انتخاب اين سبک و سياق مدرن يا حتي پسامدرن- با تمام ملال و کسالتي و سوءبرداشتي که اين واژه بازتوليد مي کند- يک جاهايي به فضا و داستان ضربه زده است و به اصطلاح در انتهاي کتاب سبک نوشتني که نويسنده برگزيده خود نويسنده را شکست داده است. با وجود اين، رمان «مايا يا قصه آپارتماني در خيابان کريم خان» از آن جهت که کاريکاتوري از آدم هاي اطراف ما را در يک آپارتمان دور هم جمع کرده و نگاهي طنزآميز به خود ما و افکاري که بهشان عادت کرده ايم، دارد قابل تامل است. آدم هايي که «فريد قدمي» براي داستانش برگزيده عيناً مثل خود ما هستند.

مايا يا قصه آپارتماني در خيابان کريم خان، نشر هيلا، 1388
درباره رمان «روز گراز» نوشته «محمد ايوبي»
جنوب جادويي

«روز گراز» به سياق دو کتاب آخر ايوبي «صورتک هاي تسليم» و «زير چتر شيطان» است که قصه نويس گاهگاهي شخصاً در قصه يي که روايت مي کند دخالت مي کند تا اگر زاويه يا نکته يي ظريف از چشم خواننده پنهان مانده است روشنش کند و قصه را پيش ببرد. «محمد ايوبي» دست کم در اين چند اثري که از او منتشر شده نشان داده نويسنده يي است که به قصه گويي اهميت مي دهد و آشنايي و ارادتش به حکايت هاي کهن او را در اين قصه گويي و روايتگري کمک کرده است. در قصه هاي «محمد ايوبي» روياها، کابوس ها، فرهنگ کهن و کوچه بازار و واقعيت هاي زندگي در هم مي آميزند. خواننده در مواجهه با کتاب هايش قصه يي مي خواند که در پس زمينه اش جامعه قرار دارد؛ قصه يي که انگار از دل جامعه يي برآمده است آشنا. از دل طبقه يي از جامعه که اين روزها کمتر از آنها داستاني خوانده ايم و نقلي شنيده ايم. «روز گراز» و شخصيت اصلي اش «حبيب» محصول جامعه يي فقرزده است که انگار «محمد ايوبي» به خوبي با آن آشنا است، چم و خمش را مي شناسد و به يک معنا در آن زندگي و کار کرده است. «حبيب» محصول بخشي از خطه جنوب است. جنوب نه به معناي يک منطقه جغرافيايي، نه به معناي اقليمي آن، بلکه جنوب به معناي يک فرهنگ گسترده، آنچنان که واقعاً هست. «ايوبي» در آخرين کتابش «راز گراز» از مرد بداقبال کژرفتاري مي گويد؛ از «حبيب». زندگي او را از دوران کودکي براي خواننده زير ذره بين مي گذارد و او را، «حبيب» را، در مقام يک راوي وامي دارد تا قصه اش را نقل کند؛ حکايتي که تا دوران پيري روايت مي شود. اگرچه نويسنده سرنوشت «حبيب» را نمي گويد و از آن مي گذرد اما پربيراه نيست اگر سرنوشت شومي را براي او در نظر بگيريم که از زندگي جز تلخي نديده است. تمام زندگي اش جز فرار از زير بار سلطه جامعه که زندگي اش را به بيراهه انداخته است، نبوده. فرارش همراه بوده با واکنش هاي گاه و بيگاه و بعضاً خشنش به کنش هاي جامعه اطرافش. «حبيب» کيست؟ آنچنان که از شواهد برمي آيد مرد 66ساله رستم صولت قوي پنجه شيرين عقلي است که جز زور بازو چيزي ندارد و با همين زور بازو سعي مي کند بايستد. در مقابل چه؟ خودش نمي داند. شايد در برابر يک نيروي پنهان که او را به اين زندگي پرتاب کرده و نيرويي که حالا از آستين پدرش بيرون آمده است. حالا در آنچه زندگي اوست، غوطه ور شده، در نکبت آن فرو رفته است. او هم کمابيش به سرنوشت پدر نابکارش «سلطان» گرفتار مي شود. «حبيب» کودکي نداشته، بچگي نکرده و به يکباره مرد مي شود چرا که به قول پدرش بايد مرد بار بيايد. از همان 7 ، 8 سالگي که خودش را مي شناسد کار مي کرده در سلاخ خانه. دور از مهر و عطوفت. از همان زمان بيني اش آشنا مي شود با بوي شور خون و پيرهنش چغر مي شود از شتک خون و اثر چربي لاشه ها. در آن جاي نامناسب پا مي گيرد و خو و خصلتش حيواني مي شود. پدر ناخلفش نه در حق او پدري مي کند نه بزرگي. مثل برادرانش به بيگاري اش مي فرستد. پولي را که او و برادرهايش درمي آورند چپو مي کند و در بند تربيت هيچ کدام از فرزندانش نيست. مي گذاردشان تا حرفه سلاخي را ياد بگيرند. نه سوادي، نه کمالاتي، اينها قرتي بازي است. «حبيب» اگر عقل درستي ندارد اما در سلاخي و کار با کارد و چاقو مستعد است. نفس خوبي دارد براي دميدن در لاشه گوسفندهاي سلاخي شده. بنيه اش را دارد و خوب مي دمد در لاشه ها و وردست خوبي از کار درمي آيد. با آن هيکل درشتش با يک نفس کار را تمام مي کند.

«حبيب» مردي است که از همان ابتدا از جامعه طرد مي شود. دست کم گرفته مي شود. اين تحقير او را وامي دارد سهم خودش را از زندگي، به هر وسيله يي بگيرد. اين است که به همه چيز چنگ مي زند و چه بسا پا جاي پاي «سلطان» مي گذارد. جامعه يي که «محمد ايوبي» در اين کتابش ترسيم مي کند يک ساز و کار طرد کننده دارد. جامعه در کتاب «راز گراز» يکسري انسان با آرمان هاي انسان گرايانه نيست، يکسري نيرو است که بر اساس تسلط، افزايش کارايي و اقتدار نسبت به افراد جامعه عمل مي کنند.

خواننده در مواجهه با «روز گراز» گاهي از عمق چاه ويل صداي چله نشين گرفتار در پنهاني ترين لايه داستان را مي شنود و گاهي از قول داناي کل محدودي -که بدش نمي آيد جاي نويسنده بخزد- نقل ديگري مي شنود. اين روايت ها و خرده روايت ها هرچه هست ساختاري مي سازد هماهنگ که تصوير زندگي نابسامان «حبيب» را پيش چشم خواننده روشن مي کند.

«محمد ايوبي» همراه قصه گويي اش پس زمينه يي مي سازد از جامعه يي که «حبيب» و پدرش «سلطان» و مادرش «زري» و... در آن زندگي مي کنند. جنوبي را ترسيم مي کند با همه مشکلاتش، با خرافاتش و آداب و رسومش. «ايوبي» در کارهايش سعي دارد انگار تاثير جامعه و تربيت و خانواده را روي شخصيت و زندگي انسان بکاود. سعي دارد موضوعاتي را که موجب به بيراهه افتادن يک انسان مي شود، جست و جو کند.

عناوين اين صفحه
من سبک ندارم
آپارتمان کاريکاتورها
جنوب جادويي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام