چهارشنبه، 21 بهمن 1388 - شماره 2174
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
درباره «دست به دهان» گاهشمار شکست هاي نخستين «پل استر»
تقديم به همه بي پول ها

ترجمه؛ اميلي امرايي

پل استر، گفت وگو با پاريس ريويو- شماره 164؛ «هميشه مي خواستم چيزي درباره پول بنويسم، نه اينکه درباره کسب و کار و سرمايه داري، بلکه درباره تجربه بي پولي تا سرحد فلاکت. سال هاي زيادي درباره اين پروژه فکر کردم. هر بار که مي خواستم نوشتن را شروع کنم دست آخر به نظرم خيلي خشک و قرن هجدهمي از آب درمي آمد. يک جايي تصميم گرفتم يک کار جدي و فلسفي از اين تمناي دروني ام بسازم. اما دست آخر نشستم به نوشتن و همه چيز عوض شد. دست به دهان از آب درآمد؛ قصه کلنجارهايي که من با پول داشتم، نه با خود پول بلکه با نبودنش. هرچند غم انگيز بود، اما کليت خنده داري پيدا کرد. اما بايد بگويم کتاب تنها درباره من و بدبختي هايم نبود، فرصتي دست داد تا من درباره همه آن آدم هاي عجيبي که در روزگار جواني هر جا و هر بار به نوعي با آنها ملاقات کرده بودم، حرف بزنم، شايد يک جور اداي دين. آن روزها نمي توانستم خودم را در بند يک ميز و يک دفتر کار کنم، هر چند زندگي غير از اين هم سخت بود، اما همين جا به جايي ها و از اينجا به آنجا رفتن ها شرايطي را فراهم کرد تا با آدم هايي روبه رو شوم که نه خودشان و نه دنيايشان شبيه من نبود. آدم هاي

دانشگاه نرفته، آدم هاي کتاب نخوانده. بدبختي اينجا است که ما در اين مملکت عادت کرده ايم که به هوش و دنياي آدم هاي زحمتکش ارزشي نگذاريم؛ اما تجربه به من ثابت کرده اين آدم ها در بيشتر موارد از آدم هايي که دنيا را اداره مي کنند، هوشمندتر هستند. نکته اصلي اينجاست که اين آدم ها جاه طلب نيستند، اما ايده هاي جالب و گاهي هم بامزه يي دارند. تو مدام مجبوري براي حفظ رابطه با اين آدم ها تلاش کني، چون هيچ کدام شان شبيه ديگري نيست و تو بايد هر بار راه تازه يي را پيدا کني. حالا مي دانم اگر آن روزها سرم مدام توي کتاب بود و اين همه از جاهاي عجيب و غريب سر درنياورده بودم، سرنوشت ديگري در انتظارم بود. اين کتاب اداي ديني است به همه آنها که بي پول زيسته اند.»

شرم حداکثري و بعد شرم حداقلي

ميچيکو کاکوتاني- نيويورک تايمز
«دست به دهان» اول از هر چيز خاطرات «پل استر» از اولين روزهايي است که دغدغه نوشتن سراغش آمده است. او از دوره يي از زندگي اش حرف مي زند که هر کاري که آغاز مي کرد از همان ابتدا محکوم به شکست بود و به قول خودش دوره «آغازها و شکست ها» بود. استر مي نويسد؛ «ازدواجم به طلاق انجاميد، کار نويسندگي ام نگرفت و مشکلات مالي بر سر و رويم آوار شد. منظورم نه فقط افلاس مقطعي يا دوره هايي از سفت بستن کمربندها، بلکه بي پولي مدام، طاقت فرسا و کشنده يي است که جانم را تباه کرده و جسمم را برده در هراسي بي تمام.»

گرچه «پل استر» اين روزها بي اغراق نويسنده مشهوري است (از سه گانه تحسين شده نيويورک تا نمايشنامه ها و فيلمنامه هايي که همگي ديده شده اند) و حالا بيش از 20 کتاب، 30 مقاله، ترجمه هاي بي شمار و کارهاي عجيب و غريب ديگري در کارنامه اش دارد اما استر در «دست به دهان» از روزگاري حرف مي زند که از زور نداري روي کشتي هاي نفتکش و باري کار مي کرد يا اينکه به فروش نسخه هاي ناياب کتاب به شکل نيمه وقت مشغول شده بود. در واقع او براي گذران زندگي از هيچ کار شرافتمندانه يي فروگذار نکرده بوده. در همين بين ها و فاصله ها روي شعرها، ترجمه ها و رمان هايش هم کار مي کرده. او مي نويسد؛ «در کل زندگي ام از موضوع پول رو گردانده بودم و حالا به يکباره ديگر به هيچ چيز ديگري نمي توانستم فکر کنم. روياي معجزه يي مي ديدم که همه چيز را زير و زبر کند، ميليون ها دلار پولي حاصل بخت که از آسمان برايم بيفتد، نقشه هاي عجيبي براي سريع پولدار شدن.»

همان طور که در خاطرات آمده در اين کتاب باريک پيداست، روزگار دشوار او از زماني آغاز شد که از زندگي زير بال و پر خانواده بورژوايش بيرون زد؛ «هر بار که مجبور بودم سوار اتومبيل خانوادگي مان شوم شرمسار مي شدم-اتومبيلي آن همه پرجلا، نو و گران، که چنان به وضوح دعوتي بود از جهان که تحسين کند اوضاع ما چقدر رو به راه است. همدلي من با ستم ديده ها بود، با ندارها، با پايين دستي هاي نظم اجتماعي- و چنان اتومبيلي مرا از شرمي سرشار مي کرد- نه فقط شرم از خودم، بلکه از زندگي کردن در دنيايي که اجازه مي داد چنين اتفاقي هم بيفتد.» او نه مي خواست و نه مي توانست آدمي باشد با زندگي دوگانه، آنچنان که تغيير نقش بدهد و روزها پزشک باشد (درست مثل ويليام کارلوس ويليامز) يا يک بانکدار (مثل تي اس اليوت). آقاي استر جوان تصميمش را گرفته بود، او مي خواست به جاي هر کاري تنها و تنها يک نويسنده باشد.

با اين حال نبايد تصور کرد که دست به دهان قصه جاه طلبي هاي کوچک پل استر است. در واقع او تنها يک خودزندگينامه خالص از روزمرگي هايش به خواننده تحويل نداده است. حتي بحث ها و دغدغه هاي روزگار جواني او هم نکته يي دارد که از خود خاطرات مهم تر است؛ اينکه تنها او نمي خواهد هر چه به آن انديشيده يا بر سرش آمده را به نثر دربياورد، بلکه مجموعه يي از ادراک او از دنياي اطرافش را در اين مجموعه روايت ها پيش روي خواننده اش مي گذارد. تاثيري که در پي طلاق پدر و مادرش بر زندگي او سايه مي اندازد، يا مسيري که طي مي کند تا نسبت به اهميت پول در زندگي اش تغيير نگرش بدهد همگي از نکته هايي است که اين اثر را فراتر از يک دفترچه خاطرات مي برد. و بعد او کاملاً نقش فقر را در شکست ازدواج اولش نفي مي کند.

با اين حال گاهي امتناع هاي او از سر گشودن برخي جزييات هم سوال برانگيز است. در واقع به نظر مي رسد او خودخواسته برخي ماجراها و حس هايش را سربسته نگه مي دارد يا حداقل کاري نکرده است که خواننده آن را درست و حسابي درک کند. سکوت او به نظر آگاهانه است، درست آنجايي که مي خواهد درباره احساسش نسبت به پدر و مادرش حرف بزند يا پاي همسر سابقش به ميان مي آيد. شايد هم توجيه او و ويراستارش اين باشد که لزومي به توضيح و بسط ماجرا نديده اند، با اين حال اين پرش ها کمي توي چشم مي زند. اما در کنار همه اينها نمي توان از بخشي از داستان ها و وقايعي که استر در طول سير نويسنده شدنش با آنها روبه رو شده به راحتي گذشت؛ ماجراهاي شگفت انگيزي همچون درگيري ها و آشوب هاي دانشگاه کلمبيا در سال 1969 و اينکه او به عنوان يک شاهد و گاهي هم يک پاي ماجرا درگير اين شلوغي ها بوده است. او در جايي از کتاب خاطره يا نقل مي کند از تصويري که در تابستان سال 1969 در اداره پست ماساچوست با آن روبه رو مي شود؛ تصوير 10 نفري که اف بي آي در ادامه آشوب ها برايشان اعلاميه منتشر کرده بود. هفت نفر از کساني که عکس شان در اعلاميه آمده بود از دوستان استر جوان بودند. يا تد گلد دانشجويي که مدام نامش در ميان حوادث دانشگاه کلمبيا مي آيد، هم اتاقي پل استر بود که در جريان ساختن بمبي دست ساز تکه تکه شد. همه اين تکه هاي ميني مال دست آخر کتاب متفاوت دست به دهان را شکل و شمايلي درخور بخشيده اند. در واقع اينها تصويرهايي است که تکه تکه استر در طول رمان هايش به خواننده تحويل مي دهد و براي همين هم اين کتاب براي هيچ کس به اندازه خوانندگان پروپاقرص آثار استر ارزشمند نخواهد بود. آنها مي توانند سرنخ هايي را که او در داستان هايش مي دهد گاهي رو کنند و پي اش را بگيرند. داستان هايي که درست مانند زندگي او پر از شانس، اتفاق و جست و جوي هويت هستند.

اين قصه برايتان آشنا نيست؟

ميشل فيبر-گاردين
پل استر استاد روايت هاي تو در تو است، عادت دارد در هر کدام از قصه هايش رد پايي از قهرمان داستان پيشين اش به جا بگذارد، در واقع انگار اين بازي را به راه مي اندازد تا به اين ترتيب از خوانندگاني که داستان هايش را دنبال مي کنند تقديري کرده باشد، چون حتماً خواننده وقتي مي بيند خبري يا ردي از ماجراي قبلي وسط اين داستان آمده است، مشتاق تر مي شود چرا که ماوقع اين شخصيت را مي داند. اما «دست به دهان» شمه يي به خواننده آثار استر مي دهد که از آن پس مي تواند تا اندازه يي ريشه همه اتفاق ها و تصادف هايي را که مدام قرار است در داستان هاي استر خواننده با آن روبه رو بشود، پيدا کند. از آدم هايي که در قصه «موسيقي شانس» آمده اند بگيريم تا رمان«اختراع انزوا»ي پل استر.

استر از آن دست نويسنده هايي است که هرچند خوانندگانش هر بار مي دانند که او باز هم با ماجراهايي بر پايه تصادف با آنها روبه رو خواهد شد و تنها يک حادثه مسير زندگي قهرمان داستانش را تغيير خواهد داد، با اين حال او با استادي تمام از لوث شدن اتفاق در زندگي روزمره جلوگيري مي کند. شايد دليل اين تبحر را بتوان در خودنوشت «دست به دهان» جست وجو کرد، آنجا که استر هر بار در پيچ خياباني زندگي اش دگرگون مي شود، آنجا که درست در انتهاي فلاکت مالي برنده بليت لاتاري مي شود؛ «آخر سال 1969 که نتايج لاتاري اعلام شد من با شماره هزار و دويست و نود و هفتم بردم. قرعه يي بي دليل از لاي برگه ها نجاتم داد و اين کابوسي که چند سال او را محاصره کرده بود به آني دود شد و هوا رفت. براي اين بخت نامنتظر سپاسگزار چه کسي مي بودم؟» استر تاثير حادثه در زندگي را از نزديک لمس کرده است و شايد براي همين هم هست که اتفاق و تصادف در داستان هايش تا اين اندازه باور پذير از آب درمي آيند.

دست به دهان مجموعه يي از روايت ها است، از همه آنچه بر سر استر آمده تا به اينجايي که حالا هست، برسد. زندگي او درست شبيه همه آنهايي است که در داستان هايش به تصوير مي کشد. هر چند استر نيز درست مانند بسياري ديگر از نويسندگاني که در دهه 60 پا به عرصه وجود گذاشتند سخت درگير بي پولي و تبعاتش بود. اما بلندپروازي ها و هر بار تا ته سقوط پيش رفتن هايش درست به اندازه همه قصه هايي که از او خوانده ايم جذاب است. آدم هاي پاک باخته يي که استر در برهه يي از زندگي اش با آنها دم خور بوده درست شبيه همان هايي هستند که بعدها در جاي جاي داستان هايش برايمان تصوير مي کند؛ آدم هايي که از عرش به فرش آمده اند و حالا چنان درگير بحران هويت شده اند که حتي نمي توانند يک خيابان خواب معمولي و شايد کمي راضي باشند. «جو رايلي»يکي از همان ها است؛ آقازاده يي استثنايي که جواني پولدار از يک خانواده مرفه بود و در جواني صاحب گالري هنري. معشوق جو خيلي ناگهاني مي ميرد و جو با تمام قوا مي افتد به مشروب خوري. گالري اش را از دست مي دهد، خانواده ترکش مي کنند و کم کم کارش مي کشد به جوي آب و آخرين حفره ته دنيا. جو هر بار چند سکه يي از استر جوان مي گيرد و براي همان رگ و ريشه اصيلش است که هر بار حساب پول هايي را که پيشتر گرفته تکرار مي کند و وعده مي دهد که به همين زودي همه چيز را پس مي دهد. اما درست چند روز پيش از سفر استر به پاريس، جو که انگار شباهتي ميان استر و معشوق درگذشته اش مي يابد خواهشي عجيب مطرح مي کند و...

تاثير يک ديدار و نشانه شناسي داستان هاي نويسنده تجربه گرا

ليليان اشميت- نيويورک تايمز
اينکه استر همه جواني ها و شکست ها و تجربه هاي شگفت انگيزش را براي خواننده اش روي دايره بريزد عجيب نيست. يکي از جسورانه ترين خصيصه هاي او را مي توان در آن لحظه يي ديد که او در رمان شهر شيشه يي نه تنها خودش، بلکه همسر و فرزندش را هم وارد داستان مي کند. استر هرگز انکار نکرده است که بسياري از آدم هاي به يادماندني داستان هايش را از دنياي واقعي و تجربه هاي شخصي اش وام گرفته است. او در رمان «اتاق دربسته» از آهنگساز روسي پيري به نام ايوان ويش نگرادنسکي حرف مي زند و بعدها در گفت وگويي اذعان مي کند اين مرد را در اوايل دهه 70 در پاريس ملاقات کرده است و خيلي چيزها درباره او مي داند. ردپاي اين دوستان و آشنايان واقعي را حتي مي توان در «مون پالاس» هم ديد؛ آنجايي که نويسنده از هم کلاسي به نام فاگ حرف مي زند که دانشجوي دانشگاه کلمبيا است. فاگ درست همان زماني در دانشگاه کلمبيا درس مي خواند که استر هم در آنجا دانشجو بود و سايه فاگ را هم مي توان در خاطرات بخش مربوط به روزگار دانشجويي او خواند. اما عجيب تر از همه اينها شبي است که فلينگ يکي از شخصيت هاي اصلي قصه در خيابان ميان مردم اسکناس پخش مي کند؛ صحنه غريبي که استر خيلي خوب از عهده خلق آن برآمده است. اين صحنه درست از تجربه هاي واقعي او سرچشمه مي گيرد. سال 1969 مردي ژوليده، عارف مسلک پا به زندگي او مي گذارد؛ مردي که همان«اچ ال هيومز» کبير است، يکي از پايه گذاران اصلي پاريس ريويو. استر به هيومز نويسنده يي که با دو کتاب نام خود را ماندگار کرده پناه مي دهد. هيومز با کلي اسکناس در خيابان ها راه مي رود و ميان مردم پول پخش مي کند، آن هم درست در روزهايي که سرپناهي براي خوابيدن ندارد. استر بعدها گفته بود؛«صحنه پول پخش کردن فلينگ در خيابان آنقدر غريب است که فکر نمي کنم بتوانم آن را از خودم دربياورم. اين واقعاً کاري بود که اچ ال هيومز آن روزها در گير و دار شلوغي دانشگاه کلمبيا مي کرد. در واقع پل استر در اين بخش از دست به دهان روايتي تاريخي را ثبت کرده است. تکه گمشده يي از زندگي نويسنده مشهوري که به يکباره به قعر نيستي رفت و غيب شد. اچ ال هيومز که هنوز هم دو رمان مشهور او يعني «آدم ها مي ميرند» و «شهر زيرزميني»همواره از آثار مطرح آن سال ها به حساب مي آيند، در دوره يي روزگار بدي را از سر مي گذراند. شوک درماني، بستري شدن هاي پياپي در بيمارستان و زندگي مشترک تباه شده و دست آخر به روايت استر دست از نوشتن برمي دارد، نه از سر انتخاب بلکه به دلايل جسماني (آن طور که استر از خود هيومز شنيده). هيومز آن روزها در نيويورک مي گفت براي ماموريتي به نيويورک آمده. استر مي نويسد؛«توي جيبش 15 هزار دلار بود و اگر نظراتش در باب نظام مالي و ساختار سرمايه داري درست باشد، مي تواند با صرف اين پول دولت امريکا را سرنگون کند.»

اچ ال هيومز باز هم برحسب يک اتفاق ساکن خانه کوچک استر مي شود. اين همنشيني اجباري آنقدر در زندگي استر اثرگذار بود که نه تنها بخشي از دست به دهان را به خود اختصاص داده است بلکه بعدها سر و کله شخصيتي شبيه به هيومز در مون پالاس هم پيدا شده است. اما احتمالاً اين تنها بخشي از مکاشفه يي است که مي توانيم درباره قصه هاي استر انجام دهيم. او همچنان مي نويسد و احتمالاً بايد همچنان منتظر ظهور اين دوستان و هم صحبتان در داستان هاي بعدي استر باشيم.

مروري بر رمان «بي چيزها»، نوشته کاتارينا هاکر
عشق بعد از برج هاي فروريخته
مريم مهتدي

ما هيچ کدام مان آدم هاي چند ماه قبل مان نمي شويم. چه خوش مان بيايد و چه دوست نداشته باشيم، فرقي هم نمي کند انديشه مان چه باشد، رنگ داشته باشد يا نداشته باشد، مساله اين است که بسياري از ما اتفاق ها و لحظاتي را تجربه کرده ايم که از ما، آدم هاي ديگري ساخته. اصلاً فکرش را بکنيد؛ چند بار تا به حال پيش آمده در زندگي تان، اتفاقي باعث شود مبناي نگاه تان به آدم ها و زندگي عوض شود؟ چند بار پيش آمده ماجرايي سهمگين، نقطه آغاز تغييرات بزرگ در زندگي تان شود؟ براي خودمان هم پيش نيامده باشد، حتماً اطرافياني داريم که يک تصادف، يک مرگ، يک درگيري، يک قتل، يک آشوب، يک کلاه سر مردم گذاشتن، يا حتي يک دروغ کوچک زندگي شان را عوض کرده باشد؛ اتفاقي که نقطه عطف زندگي برخي آدم ها مي شود. نقطه عطفي که نمي توان نسبت به آن بي تفاوت ماند. نمي توان چشم ها را بست و فقط گفت؛ اتفاقي بود که گذشت. و انتظار داشت که زندگي به حالت عادي خودش برگردد. گاهي وقت ها حتي اين نقطه عطف، مي تواند مرتبط با زندگي شخصي آدم ها نباشد. اتفاق مي تواند در ابعادي وسيع تر، يک اجتماع را دربر گيرد. مي تواند يک اتفاق هولناک ملي باشد و مردم يک کشور را تکان بدهد؛ اتفاقي که مي تواند زندگي مردم يک کشور را تحت تاثير قرار بدهد، روي روابط اجتماعي و شخصي شان تاثير بگذارد، اقتصاد کشور را دگرگون کند، و آنقدر همه چيز را تغيير بدهد که آدم ها يادشان برود پيش از آن اتفاق، چطور زندگي مي کردند. سخت مي توان باور کرد بعد از چنين ماجراهايي، آدم ها نسبت به آن بي اعتنا باشند. با اين حال، اين بي اعتنايي هم کنار همه دستاوردهاي خوشايند هر تغيير وجود دارد؛ تغييراتي که گرچه عاملش دردناک است، اما سرانجامش مي تواند پيشرفت باشد.

يکي از همين اتفاق هاي هولناک، حادثه 11 سپتامبر امريکا است که برج هاي تجاري دوقلو آن طور فرو ريختند و آوار شدن شان، شد نقطه عطفي براي بسياري از مردم آنجا و مي توان تصور کرد که زندگي خيلي از خانواده هاي آنجا، به قبل و بعد از حادثه 11 سپتامبر تقسيم شده.

سقوط برج هاي دوقلو اما فقط روي زندگي مردم امريکا تاثير نگذاشت. اين اتفاق براي اروپايي ها نمايانگر سقوط روياي امريکايي بود. از بين رفتن امنيتي که جامعه را در خوابي شيرين فرو برده بود و از نگرش عميق به هستي و از توجه به همنوعان غافل کرده بود. نوع نگرش مردم اروپا و امريکا و نيز ذهن قضاوتگر آنها، مبناي نوشتن رمان «بي چيزها» براي کاتارينا هاکر بوده است؛ رماني که جايزه کتاب سال آلمان را در سال 2006 به خانه نويسنده اش آورد. «بي چيزها» به کالبدشکافي ذهن افراد و قضاوت هايشان در بستر جامعه اروپا مي پردازد. به ويژه در آلمان و انگلستان. نويسنده با حمله يي تند به بي حسي و بي اعتنايي افراد جامعه، خشونت طلبي و جنگ طلبي دولت ها را نيز نقد مي کند. به گفته بوش رئيس جمهور سابق امريکا در زمان سقوط برج هاي دوقلو که «ديگر هيچ چيز مثل سابق نخواهد بود»، حرف نويسنده اين کتاب اين است که ديگر هيچ چيز نبايد مثل سابق باقي بماند.

سقوط برج هاي دوقلو در 11 سپتامبر 2001 نقطه عطفي در سرگذشت شخصيت هاي «بي چيزها» است. خانواده سارا به خانه جديدي کوچ مي کنند، جيم عشق خود را از دست مي دهد و ياکوب به همسر دلخواه اش، ايزابل، مي رسد و موفق مي شود شغل همکارش را که در حادثه 11 سپتامبر کشته شده، به دست بياورد. ايزابل و ياکوب گمان مي کنند بهشت گمشده خود را يافته اند، اما سرنوشت آنها چنين نيست. رمان با نثري روان و ضرباهنگي مناسب نوشته شده، هرچند که توضيحات مترجم درست وسط جملات کتاب و ميان پرانتز گاه پيشروي با ريتم کتاب را براي خواننده دشوار مي کند. اگر هنگام خواندن داستان، ويرگول هايي که در ميان سطرهاي کتاب جمع شده اند خواندن تان را با وقفه مواجه کرد، به مقدمه مترجم مراجعه کنيد؛ «نويسنده با هر قطع توسط ويرگول، ضمن اينکه سرعت خواندن را کند کرده و توجه خواننده را به تک تک جمله ها جلب مي کند، نگاه او را نيز به سوي ابژه مورد نظر خود مي کشد...» «بي چيزها» را نشر افق با ترجمه ناتالي چوبينه منتشر کرده؛ رماني که راوي ً همدردي آدم هاست. مضموني که خواندنش اين روزها مي تواند براي آن دسته از مخاطبان ايراني که با مسائل اجتماعي اين روزها آشنا هستند، خوشايند باشد.
دروازه هاي جهان
گراميداشت صد و پنجاهمين سال تولد آنتوان چخوف
همزمان با صد و پنجاهمين سال تولد چخوف نمايشنامه نويس و داستان پرداز مشهور اواخر قرن نوزدهم ميلادي، جشن هاي متعددي در روسيه و برخي از کشورهاي اروپايي برگزار شد.

جشنواره تئاتر چخوف در مسکو از برنامه هاي ويژه صد و پنجاهمين سالگرد تولد چخوف بود. در اين جشنواره سه روزه که در 31-29 ژانويه (11-9 بهمن) برگزار شد، آثار نمايشي کارگردانان جوان و کارگردان سرشناسي چون آندري کونچالوفسکي بر اساس نمايشنامه ها و داستان هاي کوتاه چخوف به نمايش درآمد.

علاوه بر کارگردانان روسي کارگردانان خارجي نيز آثاري از چخوف را در اين جشنواره به صحنه بردند. ولاديمير پانکوف از بلاروس و دانيله فينزي پاسکا از سوئيس کارگردانان خارجي حاضر در جشنواره بودند.

در سالن مشهور تئاتر مسکو که نخستين بار شاهد اجراي نمايشنامه «مرغ دريايي» به کارگرداني کنستانتين استانيسلاوسکي بود، روز جمعه و در نخستين روز جشنواره نيز نمايشي از مرغ دريايي براي گراميداشت ياد و خاطره چخوف به صحنه رفت. در اين نمايش که بيشتر بازيگران و چهره هاي امروزي تئاتر روسيه حضور داشتند، اولگ تاباکوف گفت؛ «اين نمايش نشانه عشق هنرمندان تئاتر روسيه به چخوف است. اين نمايش از سوي همه دوستداران چخوف به او تقديم مي شود.»

نمايشنامه هاي مشهوري چون «سه خواهر» و «باغ آلبالو» نيز نخستين بار در سالن تئاتر مسکو اجرا شدند. در آن زمان تنش هاي بسياري بين بازيگران و مخاطبان بر سر نحوه اجراي اين نمايش ها به وجود آمده بود. بازيگران اين نمايش ها به توصيه چخوف قواعد سنتي بازيگري را ناديده گرفته و به «تئاتر حالت» و «بازي دروني» روي آورده بودند.

چخوف دهقان زاده يي بود که در تمام زندگي به حرفه پزشکي و نويسندگي اشتغال داشت. او که در نمايشنامه هاي خود با ظرافت خاصي لايه هاي دروني و ابعاد رواني شخصيت هاي نمايشنامه را در بستر روابط جمعي آنها با يکديگر نمايش مي داد، با ارائه «مرغ دريايي» مسير تئاتر معاصر را به کلي تغيير داد. در عرصه داستان کوتاه نيز چخوف به عنوان آغازگر نوشتن داستان کوتاه با پايان باز شناخته مي شود.

ماتيو ايرنست کارگردان صاحب نام انگليسي درباره آثار چخوف گفته بود؛ «نويسندگان سمبليست پيش از چخوف هرگز در آثارشان مانند چخوف مخاطب را همزمان با شخصيت هاي چندلايه مواجه نمي کنند.»

روز جمعه در شهر يالتاي اوکراين نيز دکلان دونلان نويسنده و کارگردان تئاتر انگليسي نمايشنامه «سه خواهر» را روي صحنه برد. اين نمايشنامه را چخوف پس از نقل مکان به شهر بندري يالتا در کنار درياي سياه در سال 1897 نوشت. علت نقل مکان چخوف به يالتا خونريزي ريوي حاد او بر اثر بيماري سل و اصرار پزشکان بر تغيير شيوه زندگي او بود.

چخوف در سال 1890 به رغم بيماري اش طي سه ماه در جزيره دورافتاده ساخالين (جزيره يي روسي در درياي اختسک در شمال ژاپن) جهت روايت زندگي، حالات و عوالم مجرمان و تبعيد شدگان اين جزيره با حدود 10 هزار تن از آنها گفت وگو کرده بود.

چخوف که با ديدن اتفاق هاي جاري ساخالين دچار شوک شده بود، مشاهداتش را در کتابي با عنوان «جزيره ساخالين» منعکس کرد. بسياري از مورخان بر اين باورند که انتشار اين کتاب تزار را مجبور به بهبود شرايط زندانيان اين جزيره کرد.

روز جمعه همچنين وزير فرهنگ و مقامات رسمي روسيه در قبرستان قديمي نوودويچي مسکو بر مزار چخوف حاضر شدند و به پاس و احترام چخوف بر آرامگاه او گل نثار کردند. آندري بوسيگين وزير فرهنگ روسيه گفت؛ «واقعيتي که چخوف در آثارش نشان مي دهد واقعيتي بسيار تلخ است.»

در اين مراسم برنار فور مدير پيشين فستيوال مشهور تئاتر آوينيون فرانسه نيز اظهار داشت؛ «امروز مردم فرانسه نيز همپاي مردم روسيه صد و پنجاهمين سالگرد تولد چخوف را جشن مي گيرند.»

ديميتري مدودوف رئيس جمهور روسيه نيز با حضور در شهر جنوبي تاگانروگ اداي احترام خود به چخوف را در زادگاه نويسنده به جاي آورد. چخوف متولد 29 ژانويه 1860 ، در 44 سالگي در سال 1904 در شهر آلماني بادن وايلر پس از سال ها ابتلا به بيماري سخت سل درگذشت.
عناوين اين صفحه
تقديم به همه بي پول ها
عشق بعد از برج هاي فروريخته
گراميداشت صد و پنجاهمين سال تولد آنتوان چخوف

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام