محمدرضا گودرزي

حسيني زاد در جامعه ادبي ايران بيشتر به عنوان مترجم کوشا و دقيق ادبيات آلماني زبان شناخته شده است اما مجموعه داستان سياهي چسبناک شب وجه ديگري از او را به علاقه مندان ادبيات داستاني نشان مي دهد. اين مجموعه از هفت داستان کوتاه تشکيل يافته است. همه داستان ها در گروه داستان هاي واقع گراي مدرن قرار مي گيرند و وجه روانشناختي شان کاملاً بارز است. در اين داستان ها خواننده شاهد نمايش پيچيدگي ذهن انسان مدرن و چالش آن با جهان رو به تباهي است که انسان ناچار است براي زيستن در آن دست و پا بزند، همين ويژگي باعث بروز حال و هوايي اکسپرسيونيستي در داستان ها مي شود. در اين جهان همواره «ديگري» حضور دارد اما تناقض آنجاست که به رغم اين ديگري، انسان اغلب تنهاست و بار زيستن را مي بايد به تنهايي بر دوش بکشد. اينکه هم در داستان اول اين هفت داستان، يعني داستان سياهي چسبناک شب، مفهوم تنهايي حضوري انکارناپذير دارد و هم در داستان آخر، يعني ردي سربي، از طرفي بيانگر دوري مدرن در روايت داستان هاست و از طرف ديگر بر مضمون مشترک داستان ها و نقش محوري تنهايي در آنها دلالت دارد. پس از اين مقدمات به بررسي ويژگي هاي مشترک داستان ها مي پردازيم. کانون روايت هر هفت داستان دروني است؛ به اين معنا که راوي ها چه اول شخص باشند، چه ذهنيت مرکزي يا راوي ناظر بيروني، همگي شان انديشه ها و عواطف دروني خود را در چگونگي روايت شان بروز مي دهند و از خلال ذهن خود به رخداد مي نگرند. اين ويژگي مانع از گرايش شديد اين داستان ها به ايجاز نيست و حسيني زاد نشان مي دهد که به راوي هاي کتمان گر و کم گو علاقه زيادي دارد يعني راوي هايي که به دلايلي فرهنگي کمتر در سنت داستان نويسي ايراني مورد استفاده قرار گرفته اند. همين ويژگي بيانگر تفاوت هاي روانشناختي شخصيت هاي اين داستان ها با افراد عادي جامعه ماست. سبک نگارش داستان ها بر استفاده از جمله هاي کوتاه با ضرباهنگ تند تکيه دارد. اين سبک مانع از به ملال دچار شدن خواننده از خوانش داستان ها مي شود و نشان دهنده برقراري نسبت درست ميان توصيف و روايت است که در اولي زمان صفر مي شود تا صحنه آشکار شود و در دومي زمان به حرکت درمي آيد تا کنش هاي شخصيت ها متجلي شود. از طرفي نثر دقيق و روشن داستان ها عامل مهمي در ارائه تصويرهاي داستاني است. داستان ها هيچ کدام امري نيستند. به عبارت ديگر بر آنها ساز و کار يک جانبه ايدئولوژي حاکم نيست و در مباحث مختلفي که مطرح مي شود، قصد دفاع يا اثبات باور خاصي ديده نمي شود و خود خواننده قاضي نهايي کنش شخصيت هاست. بديهي است که انتخاب محورهاي روانشناختي در اين قضاوت بي تاثير نيست. در مجموع چهار داستان هïرم يادها، آن وقت، کافه تريا و ردي سربي داستان هايي خبري هستند و خواننده را از جهان خاص شخصيت ها و کم و کيف آنها باخبر مي کنند. سه داستان سياهي چسبناک شب، کتک خورده بود و گريه مي کرد پرسشي هستند و ذهن خواننده را به تکاپو وامي دارند. از ديدگاه روايت شناسي اگر به داستان ها توجه کنيم کيستي راوي ها يعني چه کسي حرف مي زند، آشکار است. شايد اين ويژگي در داستان هاي نويسندگان غيرايراني امري بديهي باشد اما در داستان هاي ايراني گاه خواننده در تشخيص کيستي راوي ها سردرگم مي شود و نمي داند در برخي از صحنه ها کيست که سخن مي گويد.
از طرفي در اين داستان ها سمت و سوي روايت يا کيستي مخاطباني که راوي با آنها حرف مي زند، تا حد زيادي آشکار است. آنها گاه تلويحي هستند، گاه معين. مساله يي که در اين داستان ها تامل برانگيز است، موضوع روايت يا پرسش درباره چيستي محتواي سخن راوي است. به دليل حضور لايه هاي پنهان متن، گاه به سختي مي توان از اين پرسش باخبر شد. مانند داستان کتک خورده بود. نويسنده در شيوه روايت اين داستان ها دو ويژگي متفاوت را درهم تنيده است؛ اول استفاده از سبک موجز و راوي هاي کتمان گر، دوم نمايش کند و کاو ذهني درون پرآشوبً انسان امروز. ويژگي اول غالباً در داستان هاي روانشناسي رفتاري و به خصوص ميني ماليستي مورد استفاده قرار مي گيرد، و ويژگي دوم به داستان هاي روانشناسي ذهني تعلق دارد. نويسنده خود را به يکي از اين گرايش ها محدود نکرده است و از هر دو گروه براي بهتر روايت کردن داستان هايش کمک گرفته است. برخورد نويسنده با زمينه يا صحنه هم به دليل گرايش هاي روانشناختي داستان ها بيانگر تکيه بر عنصر زمان و کمرنگ نشان دادن عنصر مکان است. به اين ترتيب که داستان ها اغلب براي نمايش چگونگي کنش هاي روانشناختي شخصيت ها به رفت و برگشت هاي زماني ميان گذشته و حال دست زده اند و از کارکرد خاطره براي بازيابي زمان سپري شده کمک گرفته اند مانند داستان سياهي چسبناک شب يا داستان هرم يادها و داستان آن وقت. در واقع در همه اين داستان ها زمان موتيفي تعيين کننده است. البته کمرنگ بودن عنصر مکان به معناي غيبت اين عنصر نيست، بلکه بيانگر آن است که مکان صرفاً تا آنجا وصف شده است که پس زمينه داستان شکل بگيرد و داستان در خلأ رخ ندهد. از همين رو در داستان هرم يادها به سبب متکي بودن طرح بر کارکرد زمان و دغدغه ذهني راوي بر مرور خاطره، مکان ملموس نيست. يا در داستان آن وقت مثلاً تصويري از اتاق دختر يا خانه او ديده نمي شود اما به برگ هاي شسته در باران اشاره مي شود. حال به چند داستان مجموعه اشاره مي کنيم؛ ديدگاه داستان سياهي چسبناک شب ذهنيت مرکزي است، به اين معنا که کانون روايت داستان، ذهن شخصيت اصلي است و به رغم سوم شخص بودن راوي، خواننده از خلال ذهن راوي با رخدادها آشنا مي شود. داستان در چهار صحنه مي گذرد؛ کتابفروشي تا گرايش ها و علايق شخصيت روشن شود. خانه تا مأمن مرد وصف شود. دوش که از بن مايه هاي تکرارشونده برخي از داستان هاست دغدغه او را به سپردن خود به آرامش ريزش مطهر قطرات آب نشان دهد و رستوران که بر تنهايي او و غيبت اعضاي خانواده اش تاکيد کند. در اين داستان پرسشي، چيستي انسان و لحظات تنهايي او رسم مي شود. حضور پرشر و شور مرد جوان کتابفروش در کنار شخصيت اصلي، مانع از نگراني و اندوه شخصيت نمي شود. بر اين داستان واقع گراي مدرن، حال و هوايي رمزآلود نيز حاکم است، انگار کسي يا سايه يي گاه از تراس وارد مي شود و به موهاي مرد دست مي کشد. داستان به شکل قطعاتي متعدد روايت مي شود تا چندپاره بودن ذهن شخصيت را نشان دهد. اما کليت روانشناختي مرد، عامل پيوستگي معنايي، در عين قطعه قطعه بودن داستان است. عامل پيش برنده طرح داستان هرم يادها تقابل هاي فراموشي- خاطره، حضور- غياب و گذشته- حال است که همگي در تقابل من- ديگري حل شده است. راوي اين داستان کتمان گر است و تا انتها سخني از ويژگي ظاهري يا جسماني آن «ديگري» نمي گويد جز اين جمله «مردمکي سياه سياه ملتهب». در واقع راوي از طريق مجاز جزء به کل او را ساخته است. عامل اين کتمان گري مي تواند فرهنگ و گفتمان ما باشد، چرا که در اين گفتمان جسمانيت ديگري ابژه يي ممنوع است و او مي بايد ذهني- دروني باشد؛ موجودي دور از دست. و نيز مي تواند روانشناسي مذکر باشد که «ديگري» را پوشيده و در پرده براي خود مي خواهد. اگر از بعد مطالعات فرهنگي بخواهيم به اين داستان بنگريم درمي يابيم که در اين گفتمان فرهنگي زن به دليل باورها و تلقينات فرهنگي نمي تواند مجرد بماند و حتي اگر ازدواجي بي عشق و از سر تکليف و اجبار انجام دهد، اين گفتمان مردانه سعادت او را در ازدواج به هر قيمت مي داند. تقابل محوري داستان «آن وقت» هم عشق- بي عشقي، گذشته- حال و زن- مرد است. ديدگاه اين داستان مرکب است به اين معنا که نويسنده از ترکيب اول شخص و سوم شخص براي روايت اين داستان بهره برده است. دليل اتخاذ اين ديدگاه، مرگ راوي اول شخص در پايان داستان است. در اين داستان ساز و کار ويران شدن ذهن ها به سبب غيبت منطق گفت وگويي ديده مي شود. داستان کافه تريا به تعبيري تنها داستان رخدادمحور اين مجموعه است. ديدگاه آن اول شخص نمايشي يا اول شخص، با مخاطب خاموش است. راوي کارگر رستوران است و به قتل عده يي متهم شده است. سخنان او نشان مي دهد قتل ها عمدي نبوده است و او به جاي ضدعفوني کننده از سم استفاده کرده است. از همين رو اين داستان در گروه داستان هاي سوءتفاهم قرار مي گيرد. هر چند به سبب رفتار آن عده، اين اشتباه در ناخودآگاه راوي يا کارگرهاي ديگر چندان ناپسند تلقي نمي شود.