احمد غلامي

هم اسم و فاميل من بود؛ احمد غلامي. از اينکه با او تشابه اسمي داشتم هم مي ترسيدم، هم ناراحت بودم. نمي دانم از اينکه همنام من بود چه احساسي داشت. آدمي معمولي بودم، بدون جذابيت، اندکي محافظه کار و ترسو. اما من حق داشتم از همنام بودن با او ناراحت باشم. توي هر سنگري مي رفتم، مرا با او اشتباه مي گرفتند و وقتي توضيح مي دادم او نيستم، لب هايشان آويزان مي شد. انگار با زبان بي زباني مي گفتند چه حيف. هميشه از اينکه خودم بودم، راضي بودم. اما اين تشابه اسمي باعث ترديد در اين رضايت شده بود. خيلي از آدم هايي چون او، فوري لقب پيدا مي کنند و ديگر فاميلي شان از بين مي رود ولي او جزء آدم هايي بود که همه اسم و فاميل شان را طوري مي گفتند که انگار فاميل شان لقب است. تا قبل از اينکه فرمانده جديد بيايد همه چيز خوب پيش مي رفت. کارها را او راست و ريس مي کرد. نگهبان ها و پاس بخش ها را معين مي کرد. سيگار و کمپوت و تنقلات را تقسيم مي کرد و در تمام گشتي ها جاي فرمانده بود. حتي تعيين مرخصي بچه ها و جابه جايي سنگرها با او بود. بارها فرمانده خواسته بود در سنگر فرماندهي بماند. اما چون سرباز بود، دوست داشت پيش سربازها باشد که پشت سرش حرف و حديث درنيايد.
قد نسبتاً بلندي داشت با موهاي لخت خرمايي و بيني عقابي. اين شکل ظاهري حتي اگر آدم معمولي هم بود که نبود، ازش يک قهرمان مي ساخت. تو چند عمليات شرکت کرده بود و از همه ما قديمي تر بود و راه و چاه کار را بلد بود. از بر و بچه هاي ضعيف حمايت مي کرد. آنهايي که مي ترسيدند و کساني را که ريقو بودند و اگر ترکش مي خوردند درجا جان به جان آفرين تسليم مي کردند با رعايت اينکه غرورشان نشکند مسوول نگهداري وسايل بچه ها مي کرد و طوري برخورد مي کرد که انگار مسووليت خطيري را بر عهده شان گذاشته است. همه چيز در دسته سوم خوب پيش مي رفت. چون فرمانده باري روي دوشش نبود خوش خلق بود و پدري مي کرد. اما کار از آنجايي خراب شد که خمپاره يي کنار سنگر فرماندهي زدند و او که روي گوني هاي سنگر نشسته بود و آفتاب مي گرفت زخمي شد و به بيمارستان منتقل شد. فرمانده گروهان به منشي فرمانده بيسيم زد و گفت تا آمدن فرمانده جديد کارها به همان روال سابق پيش برود. اما خيلي طول نکشيد که فرمانده جديد آمد و به سنگر فرماندهي رفت. نه خودش را معرفي کرد، نه اجازه داد بچه ها پيشش بروند و گفت؛ «کم کم با هم آشنا مي شيم.» شب اول با کمک منشي نگهبان ها را گذاشت و به منشي گفت به گوش همه برساند که همه کارها حتي تقسيم سيگار و تنقلات در اتاق فرماندهي است. مرخصي ها که جاي خود دارد. ستوان علي بيجاري با لحن کردي گفته بود؛ «اينجا رئيس نداره. همه سربازن.» همه ما مي دانستيم منظور او کيست و فهميديم چرا رئيس از اول توي اتاق فرماندهي نرفت و تا آخر سرباز ماند. چون سرباز را نمي شود از جايي بيرون کرد، آن هم سربازي که توي خط مقدم است. رئيس ديگر توي هيچ کاري دخالت نمي کرد. ستوان بيجاري هم، فقط بچه ها را از روي اسم مي شناخت نه خودشان را ديده بود و نه علاقه يي نشان مي داد که آنها را ببيند. در تمام گشتي ها خودش حداقل 10 قدم جلوتر از سربازها مي رفت و معناي آن را ما به خوبي مي فهميديم يعني اينکه دل تان مي خواهد برگرديد. يک بار هم رئيس برگشت و دعوا از آنجا شروع شد. وقتي از گشتي برگشتيم همه را پاي خاکريز به خط کرد و ما را شمرد. هشت نفر بوديم؛ يک نفرمان کم بود. گفت؛ «اين پسره کجاس؟» همه سکوت کرديم. باز فرياد زد؛ «اين پسره کجاس؟» باز همه سکوت کرديم. ديگر نپرسيد و با اينکه مي دانست او برگشته، گفت؛ «مي گرديم پيداش مي کنيم.» دوباره برگشتيم توي کانال و تا هواي گرگ و ميش دنبالش گشتيم. چون کسي حرفي نزد و اعتراضي نکرد ستوان بيجاري عصباني تر شد و همان شب همه ما را نگهبان گذاشت. رئيس بيشتر از همه ناراحت بود. چون مي دانست کارش باعث شده ما توي دردسر بيفتيم. رفت سنگر فرماندهي و گفت او خودش برگشته. فرمانده فرياد زد؛ «مگه خونه خاله س.» بعد آوردش بيرون و توي آفتاب آنقدر او را سينه خيز برد که از هوش رفت. رفتم پيش فرمانده تا وساطت کنم، گفتم؛ «من احمد غلامي هستم.» حرفم را بريد و گفت؛ «پس اوني که بيرونه کيه؟» گفتم؛ «همنام منه.» گفت؛ «سينه خيز برو.» و خودش بلند شد آمد بالاي سرم، گفت؛ «تکون بخور.» مثل خرچنگ مفلوکي خودم را روي زمين مي کشيدم. رئيس را برده بودند توي سنگر و من جايش را گرفته بودم. آفتاب توي مخم مي زد. جلويم سراب تنوره مي کشيد. هرچه فحش بلد بودم توي دلم مي دادم؛ هم به ستوان بيجاري، هم به رئيس.
منشي آمد و گفت؛ «پاشو برو.» بعد به شوخي گفت؛ «تونستي اسم و فاميلتو عوض کن.» پا شدم. خاک لباسم را تکاندم. ديگر دليل نداشت کوتاه بيايم. رفتم روبه روي فرمانده ايستادم و گفتم؛ «قربان اينجا جبهه س. معلوم نيست يه ساعت ديگه چه اتفاقي مي افته.» فرياد زد؛ «برو بيرون،» آمدم بيرون. آن شب را هم نگهبان بوديم. ستوان بيجاري فرمانده مقتدري بود که نظمي فولادين به خط ما داده بود و زبانزد تمام دسته ها شده بود ولي ما از او بيزار بوديم. بعضي از ما دل مان مي خواست ترکشي بخورد و غيب شود تا اوضاع عوض شود. اما اين اتفاق نيفتاد، حتي توي عمليات هم زنده بود و دائم سر ما فرياد مي زد؛ «با توام، نمي فهمي، برو اون طرف.» تا بعدازظهر هم مقتدر و محکم فرياد مي زد و زماني که همه ما از خستگي ناي حرف زدن نداشتيم او فرماندهي مي کرد. رئيس هم غمگين و افسرده بود. گوشه يي از سنگر نشسته بود و از آن شادابي گذشته خبري نبود. سعي مي کرد دم پر ستوان بيجاري نرود و يک جوري خودش را قايم مي کرد. وقتي شاخ آفتاب شکست دشمن حمله کرد. آنقدر از آسمان آتش ريخت و تانک ها تير مستقيم به خاکريز ما زدند که ستوان بيجاري دستور عقب نشيني داد. موقع عقب نشيني لحظه يي از رئيس جدا نمي شدم. مي دانستم موقع عقب نشيني به تنها کسي که مي شود اعتماد کرد، فقط اوست.
توي کانال زخمي هاي زيادي بود. اگر زخمي عميق برمي داشتي بايد همان جا مي ماندي. جلوتر از ما يک نفر کشان کشان خودش را جلو مي انداخت و مي رفت. ستوان بيجاري بود. وقتي به او رسيديم از کنارش دويديم و گذشتيم. غبار سنگيني روي صورتش نشسته بود. برگشتم، نگاهش کردم. به سختي خودش را مي کشيد. بعيد بود بتواند خودش را به عقب برساند. رئيس جلوتر از من چون باد مي دويد. وقتي ديد من پا سست کرده ام، برگشت. مي دانست چه مي خواهم، گفت؛ «فقط چون هم اسم مني اين کارو مي کنم.» با اين حرف يادم انداخت روزي را که به دليل همنامي با او تنبيه شده بودم. اسلحه و تجهيزات ستوان را به من داد و خودش رفت زير بغلش را گرفت و لنگان لنگان کشيدش. وقتي ديد اين طوري هر سه نفرمان اسير مي شويم او را روي شانه اش انداخت و راه افتاد.
ستوان بيجاري سه ماه نيامد. بعد از سه ماه آمد. لنگان لنگان وسايلش را جمع کرد و رفت. او به ستاد منتقل شده بود.