دوشنبه، 19 بهمن 1388 - شماره 2172
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با مرجان بصيري نويسنده «شهر يک نفره»
مدافع مردها نيستم

مريم مهتدي

«شهر يک نفره» داستان تنهايي و ملال است؛ انسان هايي که در تهران زندگي مي کنند و همه شان تنها و ملول هستند. خستگي آدم ها را مي توان از لابه لاي سطور داستان ها حس کرد. مرجان بصيري هم مثل خيلي از نويسندگان ديگر، اين ملال را در تهران احساس مي کند. مي گويد کليت زندگي را دوست دارد، اما روزهاي تهران غمگين اش مي کند. سال گذشته که تهران به اندازه اين روزها خسته و ملول نبود، نخستين مجموعه داستان مرجان بصيري منتشر شد. و اين روزها که تهران خسته تر و ملتهب تر است، «شهر يک نفره» يکي از سه نامزد بخش مجموعه داستان اول جايزه گلشيري شده. همين موضوع بهانه يي بود تا رو در رو درباره اين مجموعه با مرجان بصيري گفت وگو کنم.

---

-«شهر يک نفره» نخستين مجموعه داستان شماست. داستان نويسي تان را از چه سالي شروع کرديد و آيا دوره هاي کارگاهي ديده ايد؟

من فکر مي کنم از سال دوم سوم دانشگاه بود که به طور جدي شروع کردم به داستان نوشتن. آن موقع نافه بود و عصر پنجشنبه و برايشان داستان مي نوشتم. کارگاه داستان هم خيلي پراکنده رفتم. اين طور نبود که ثبت نام کنم و بروم. يک بار جلسه اين نويسنده رفتم، بار ديگر جلسه نويسنده ديگري. کارهايم را براي خيلي از نويسندگان مي بردم. بعد با آقاي داود غفارزادگان آشنا شدم و داستان هايم را براي ايشان مي بردم و کمکم مي کردند. چيزي که خيلي کمکم کرد، جلساتي بود که با دوستان نويسنده ام داشتيم. هم نسل هاي خودم. در آن جلسات داستان مي خوانديم و درباره داستان هاي همديگر نظر مي داديم و به نظر من به همه مان خيلي کمک کرد. بعد چند کار سفارشي هم در قالب زندگينامه براي انتشارات رشد انجام دادم. من ابن هيثم را کار کردم. کتاب هاي قطع پالتويي براي نوجوانان. يک کار هم براي انتشارات سبزکامه درباره زندگينامه ورزشکاران انجام دادم. داستان هاي کوتاهم به صورت پراکنده در مجلات ادبي هم منتشر مي شد. چند داستانم هم در مجموعه «قصه 85» چاپ شد و الان «شهر يک نفره» اولين مجموعه داستان مستقل من است.

-داستان هاي اين مجموعه برآيند چند سال داستان نويسي تان هستند. چطور داستان ها را گزينش کرديد؟

قديمي ترين شان «اژدها» است که سال 83 نوشتم و بعدها چند بار هم بازنويسي اش کردم. و بعد داستان هاي ديگر را نوشتم. از بين داستان ها هم خودم انتخاب کردم.

-درباره بازنويسي گفتيد. داستان هايتان از نظر زبان يا فرم روايي چقدر بازنويسي شده اند؟

از نظر زباني داستان ها هميشه بازنويسي مي خواهند. اما به لحاظ ساختار کلي داستان، برخي ها را کلاً تغيير دادم. مثلاً زاويه ديد را از سوم شخص به اول شخص تغيير دادم يا داستان «اژدها» را در بازنويسي خيلي حذف کردم و چيزهايي را هم اضافه کردم. داستاني مثل «ناديا» را خيلي تغيير ندادم. به نظر خودم کامل بود. به نظر دوستاني هم که داستان را برايشان خوانده بودم هم همين طور بود يا داستان «آنها» داستان شکل گرفته يي بود بعد از نوشتن و در چارچوب خودش کامل بود.

-در چند سال اخير خيلي از نويسندگان، خصوصاً نويسندگان زن از نوشتن دغدغه هاي شخصي ً درون چارچوب خانواده کناره گرفته اند و بيشتر به روايت تقابل افراد با اجتماع و آدم هاي جامعه مي پردازند و شخصيت هاي داستان ها بيشتر دغدغه هاي اجتماعي دارند. در مجموعه شما اما کمتر اين مورد ديده مي شود. داستان ها آپارتماني هستند و دغدغه هاي شخصيت ها مرتبط با فضاي بيرون از خانه شان نيست. فکر نمي کنيد شايد مخاطب اين روزها بيشتر به دنبال دغدغه هاي اجتماعي شخصيت ها در داستان ها باشد؟

هيچ نويسنده يي نمي تواند براي خودش تعيين کند که از چه چيزي داستان بنويسد. اين به جهان بيني نويسنده برمي گردد که طي سال ها در درون آدم شکل مي گيرد. اينکه چه سوژه يي در درون تان مهم مي شود. شخصيت ها و کاراکترهاي اين مجموعه شايد خيلي هم به من نزديک نباشند. من خودم در داستان نويسي ترکيب عناصر داستان با يکديگر را خيلي دوست دارم يعني شما يک موضوعي را اتفاقي مي بينيد، يک موضوع ديگري را هم اتفاقي مي شنويد و بعد در ذهن خودتان اين دو را با هم ترکيب مي کنيد و داستان تازه يي از درون آن خلق مي شود که هيچ ربطي هم به واقعيت ندارد و در ذهن تان ساخته مي شود. من اين کار را خيلي دوست دارم و در خيلي از داستان ها سعي کردم انجام بدهم. اين به نگاه نويسنده برمي گردد و يک نويسنده خوب طي سال ها به اين نگاه مي رسد مثل کارور که يک نگاه ويژه يي در داستان هايش داشت. نويسنده يي که تازه نوشتن را آغاز مي کند، بيشتر با داستان هاي رئال شروع مي کند. من در اين مجموعه، اغلب داستان هايم رئال است.

من وقت نوشتن اين داستان ها خيلي برايم مهم نبود که ذهنم به چه سمتي مي رود. نمي توانستم از بالا به خودم نگاه کنم و درگير نوشتن بودم. آن موقع به اين فکر نمي کردم که اين موضوع را رها کنم، آن هم در حالي که به آن فکر مي کردم و در ذهنم با آن در چالش بودم و به سمت موضوعات اجتماعي مي رفتم. اينکه الان خيلي ها به سمت نوشتن از فضاي اجتماعي رفته اند درست است و ممکن است مخاطبان خيلي به سمت داستان هاي اين طوري کشيده شوند، اما هم سليقه مخاطبان در آن دخالت دارد و هم اينکه نويسنده نمي تواند خودش را مجبور کند چون هم تجربه هايش و هم نوع نگاهش در نوشتن داستان ها تاثير دارد. حالا يا روابط اجتماعي يا روابط دونفره. اين موضوع ها به نظر من جالب بوده.

-معمولاً در نخستين مجموعه داستان يا رمان نويسنده ها، تجربه هاي شخصي شان خيلي حضور دارد. انگار مي خواهند از تجربه هايي که تا وقت داستان نويسي شان داشته اند خلاص شوند. شما از حضور تخيل تان در نوشتن داستان ها حرف زديد يعني تجربه هاي شخصي تان در نوشتن داستان هاي اين مجموعه خيلي دخيل نبوده؟

من حرف شما را قبول دارم. کلاً نويسنده ها براي نوشتن کار اول شان خيلي از تجربه هاي عيني شان استفاده مي کنند. شايد بايد دوباره داستان هايم را بخوانم تا ببينم چقدر در داستان هايم حضور دارم. اما درصد زيادي از داستان ها را در اطرافم شنيده ام، درصد زيادي شان را هم در معاشرت هايم ديده ام. درصدي شان هم مثل داستان نارنجي، جرقه اصلي اش بر اساس يک جمله بود که از يک نفر شنيدم. يکي از دوستانم گفت من يک برنامه تلويزيوني رفتم که ضبط شد و بعد روز پخش الکي زير آن نوشتند زنده. فقط همين را به من گفت. ولي من داستان نارنجي را به اين شکل نوشتم يا مثلاً داستان «محرمانه». درباره آن داستان هم يکي از دوستانم ماجراي يک نامه را برايم تعريف کرد که بعد از آن، من اين نامه را نوشتم. ولي مثلاً داستان «اژدها» يا «آنها» کامل تخيل خودم بود. يا داستان «شهر يک نفره». من با خانمي درباره اين طور زن ها صحبت مي کردم؛ زن هايي که همسر چندم هستند و اينکه چرا اين اتفاق در جامعه ما مي افتد. بعد من اين داستان را نوشتم. خيلي ها هم از اين داستان بدشان آمد. من در کتابخانه يي با يک خانم سلام و عليک داشتم. بعد از انتشار مجموعه ام به من گفت اين چرت و پرت ها چي بود که در داستان آخرت نوشتي. تو از مردها دفاع کردي. که من مي گفتم اين طور نبوده و سعي کرده ام دو تا جهان متفاوت را نشان بدهم. شما که داستان را خوانديد هم چنين برداشتي داشتيد؟

-البته من با اين نگاه قضاوتي داستان را نخواندم. اما فکر نمي کنم تصويري که از زن همسايه در اين داستان ارائه کرديد، تصوير مثبتي بوده باشد خصوصاً که زل زدن زن از کوچه به پنجره همسايه يا اصرارش بر آشنايي و سفر رفتن اتفاقاً حس خوبي را هم در خواننده نسبت به اين زن ايجاد نمي کند. سواي اينکه رفتار زن، حس تنهايي اش را به مخاطب القا مي کند، باز هم تصوير مثبتي از رفتارش در ذهن خواننده ممکن است ايجاد نشود. به نظر من بعد از شخصيت پردازي خوب اين داستان، پايان بندي ابهام برانگيز و دوگانه اش خواندني بود. صحنه آخر داستان و اينکه اين دو زن به آغوش هم پناه مي برند، مي تواند دو برداشت متفاوت را در خواننده ايجاد کند؛ کشش يا تنهايي؟

هر دو اين زن ها خيلي تنها بودند؛ چه آن زني که صبح تا شب و سر کار هم با شوهرش بود، چه آن زني که همسر چندم يک مرد بود و شوهرش را دير به دير مي ديد. هر دو اينها انگار نيازهايشان برآورده نمي شد و از زندگي شان راضي نبودند. من خودم هم اين حس دوگانه را در پايان بندي رمان داشتم مثلاً مينا در بخشي از داستان زن همسايه را توصيف مي کند که موهاي بلندي دارد و درباره اندام و لباس اش هم نظر مي دهد. و از طرف آن زن هم اين کشش را حس مي کنيم. هم مي شود گفت تنهايي، هم مي توان گفت کشش. به خاطر همين هم اسم داستان را گذاشتم شهر يک نفره چون به هر نحوي اين دو زن تنها بودند و به هم مرتبط مي شدند.

-تعليق خوبي را هم در ميان داستان ايجاد کرديد که در نهايت به پاسخ روشني هم خواننده را هدايت نمي کند. اينکه سامان، شوهر مينا، به اين زن همسايه توجه مي کند و رفت و آمدهايشان را زير نظر دارد؛ رفتاري که کمتر در مرد ايراني سراغ داريم که از رفت و آمدهاي همسايه ها و اهل محل باخبر باشد و اين شک را به روشني مينا در ذهن خواننده هم ايجاد مي کند و رفتار زن همسايه هم به اين شک دامن مي زند. اما پايان بندي رمان به خاطر مبهم بودنش، اين ابهام را هم برطرف نمي کند.

من وقت نوشتن اين حس را مي کردم که اين زن و شوهر قضاوت منفي درباره همسايه شان داشتند. ولي در اين رابطه يي که اينها با هم دارند، مي بينيم که هر دويشان خسته مي شوند. و يک جايي در داستان هست که مينا به سامان مي گويد بيا به پنجره اينها نگاه کن، از خانه ما پرنورتر است و دوتايي از خانه شان خيره مي شوند به پنجره خانه روبه رويي. من اين صحنه را خيلي دوست داشتم. يک جورهايي به نظرم نشان مي دهد از هم کنده شده اند و به سمت ديگري جذب شده اند. و حضور اين زن مي تواند يک پيام باشد براي هر دو اينها که يک تحول و تغييري مي خواهند.

-به نظر مي رسد در برخي از داستان هايتان کمي شتابزده از شخصيت پردازي و پردازش داستان ها گذشته ايد براي مثال داستان «ناديا» که يک داستان کاملاً رئال است، يک نقطه عطف دارد که بعد از آن رفتار شخصيت ها معنا پيدا مي کند و آن صحنه دعواي ناديا و راوي در وسط مهماني است. يک دعواي دخترانه که ادامه داستان در بستر همان اتفاق روايت مي شود. اما شما از اين نقطه عطف فقط در چند خط و خيلي ساده عبور کرده ايد. در صورتي که به نظر من جا داشت کمي بيشتر صحنه دعوا يا حتي اتفاق ذهني راوي براي حمله کردن به ناديا را توصيف کنيد تا مخاطب بتواند رفتار شخصيت ها را بپذيرد و تحليل کند.

در اين داستان، قبول دارم که درگيري دو دختر نقطه عطف داستان بود. اما من از آن گذشتم به خاطر آنکه نمي خواستم تاکيدم روي اين بخش باشد. مي خواستم به پايان داستان برسم و روي پايان داستان تاکيد کنم. ولي من کلاً وقت نوشتن خوشم نمي آيد خيلي توصيف کنم. به نظرم هر چيزي به حدي که منظور را برساند بايد مطرح شود. نه خيلي کم نه خيلي زياد. اگر خيلي تاکيد کنيم ممکن است خواننده را وادار به توجه کنيم. الان دعواهاي جوان ها هم البته خيلي سطحي شده.

من اين داستان ها را در موقعيت هاي مختلف زماني نوشته ام. من نظر شما را قبول مي کنم، و دوست ندارم بگويم که من همه تلاشم را کرده ام و داستان کامل است. اين حسي که شما از داستان گرفته ايد کاملاً محترم است، اما من وقت نوشتن داستان، فکر مي کردم همين قدر که نوشتم، کافي است. شايد اگر من الان داستان «ناديا» را بازنويسي کنم، شايد تغييرش بدهم.

عکس هاي منتشر نشده وناگفته هاي زندگي سلينجر
بريژيت باردو دختر بانمکي است

سعيد کمالي دهقان

حالا يک هفته يي مي شود که سلينجر از دنيا رفته و ديگر جناب نويسنده نيست که با تفنگ دولول از غريبه هايي که سرزده در خانه اش را مي زدند، استقبال کند. در همين يک هفته گذشته چهار قطعه عکس جديد از سلينجر منتشر شده که متعلق به مجموعه شخصي «ليليان راث» است. ليليان از قديمي هاي نيويورکر است که بيش از نيم قرن با سلينجر دوست بوده و حالا به همراه دوستانش در اين هفته نامه يادنامه يي براي او منتشر کرده است. يکي از اين عکس ها سلينجر را با چهره يي آرام و نگاهي بي دلهره به تصوير کشيده که در سنترال پارک منهتن در کنار پسرش متيو، دخترش پگي، دوستش ليليان و پسر او اريک ايستاده است و خوشگذراني مي کند. در سه قطعه عکس ديگر هم سلينجر آرام و متيني را مي بينيم که پسر ليليان راث را در حالت هاي مختلفي در آغوش گرفته است. تا همين جاي کار کافي است که سلينجر واقعي با تصوير خيالي که خيلي از مشتاقانش از او در ذهن خود ساخته اند، مطابقت نکند. شما هم شايد سال ها سلينجر را همان شکلي مجسم کرده باشيد که در يکي از معدود عکس هاي معروفش هست؛ هماني که سلينجر در آن با مشت هايي گره کرده و چهره يي برافروخته قصد دارد عکاس مزاحم را از خود دور کند. خيلي هاي ما سلينجر را همان طور در ذهن داريم؛ سلينجر اخمو، عصباني و منزوي که در خانه را به روي همه بسته، دور حياط خانه اش حصار کشيده و روزگار را در انزواي خود به تنهايي سپري مي کند، به ندرت مسافرت مي رود، از خانه اش بيرون نمي آيد و حوصله کسي را ندارد اما کافي است که مطالب يادنامه نيويورکر يا مصاحبه نيويورک تايمز با همسايه هاي آقاي نويسنده يا گفت وگوي همسر سلينجر با يکي از روزنامه هاي محلي نيوهمپشاير را بخوانيم تا ذهنيت مان درباره اين نويسنده امريکايي تغيير کند.

مهم ترين سوالي که پس از خواندن اين مطالب در ذهن مان شکل مي گيرد اين است که آيا اصلاً سلينجر آن طور که ساليان سال توصيفش مي کردند، منزوي بوده؟ آيا اين همه سال تنها زندگي مي کرده؟ تفريحي نداشته؟ بيرون نمي رفته؟ واقعيت اين است که در همين چند مطلبي که در يک هفته گذشته با قلم دوستان سلينجر نوشته شده، آدم تازه يي به جاي سلينجر در ذهن مان شکل مي گيرد. کسي که برخلاف تصورمان مهربان بوده، مسافرت مي رفته، دوستان خودش را داشته، اهل رفت و آمد بوده، خريد مي رفته، هر از چند گاهي در مراسم کليسا شرکت مي کرده، از دوستان پسربچه ها و دختربچه هاي محل بوده و براي خودش برو و بيايي داشته است. سلينجر در واقع در دنيايي زندگي مي کرده که خودش دوست داشته و اين همه سال از اين مي ترسيده که شهرت يا مزاحمت اصحاب رسانه او را از زندگي اي بازدارد که در همه اين سال ها از آن بهره مند بوده است.

ليليان راث در مطلب هفته گذشته خود در نيويورکر مي نويسد سلينجر عاشق نيوهمپشاير بوده اما هر از چند گاهي هم محض تفريح بابت ديدن او و سردبير سابق نيويورکر «بيل شاون» به نيويورک مي رفته و شام را با آنها سپري مي کرده است. «کولين اونيل» بيوه سلينجر هم پس از درگذشت همسرش از اهالي شهر 1500 نفري کورنيش نيوهمپشاير بابت رعايت حريم شخصي خالق ناتوردشت تشکر کرده است و گفته سلينجر يک سال پس از انتشار ناتوردشت به کورنيش نقل مکان کرد و تا پايان عمر آنجا را محيط امني براي خود به حساب آورد. نيويورک تايمز در همين باره به سراغ هم محلي هاي سلينجر رفته و با کسبه و ساکنان کورنيش گفت وگو کرده است. يکي از اهالي محل به نام «پيتر برلينگ» در همين باره گفته؛ «يکي از مشغوليت هاي ما اين بود که آدم هايي را که سراغ جري غسلينجرف مي آمدند سر کار بگذاريم و دست به سرشان بکنيم. همه شان ديوانه وار دنبال اين مي گشتند که يک جوري با نويسنده بزرگ حرف بزنند.» يکي ديگر از ساکنان شهر نيز مي گويد؛ «اين جور آدم ها هميشه مايه خنده ما مي شدند و بسته به اينکه چقدر طول مي کشيد تا نااميد شوند و راهشان را بکشند و بروند، ما از خنده روده بر مي شديم.»

نيويورک تايمز همچنين نوشته که سلينجر در رمان ناتوردشت از زبان «هولدن کالفيلد» گفته هيچ جاي دنيا آرام و زيبا نيست اما در دنياي واقعي شهر کوچک کورنيش براي سلينجر يک عمر بهشت روي زمين بوده است؛ جايي که سلينجر در عصرانه هاي کليسا حضور مرتب داشته و وقتي روزنامه مي خريده به اهالي محل سلام و عليک مي کرده و وقتي اداره آتش نشاني يک بار نوشته هايش را از خطر آتش سوزي نجات داده، برايشان پيام تشکر فرستاده است.«فيليپ ريد» کتابدار کتابخانه شهر به خبرنگار نيويورک تايمز گفته؛ «سلينجر منزوي نبود. اتفاقاً خيلي هم اجتماعي بود.» يکي از ديگر ساکنان محل هم گفته؛ «همه ساکنان کورنيش به حريم شخصي سلينجر احترام مي گذاشتند و کسي قصد بي احترامي به او را نداشت. اهالي محل سلينجر را به عنوان يک فرد معمولي پذيرفته بودند، نه فقط به عنوان نويسنده رمان ناتوردشت. سلينجر فقط مي خواست زندگي اش را بکند و چيز ديگري نمي خواست.» به گفته ساکنان کورنيش، سلينجر عاشق محل سکونت خود بود، تا همين چند سال گذشته در انتخابات شرکت مي کرد و راي مي داد و در انجمن شهر حضور پيدا مي کرد و هر روز از فروشگاه مواد غذايي «پلين فيلد» خريد مي کرد. گاهي به سوپرمارکت «پرايس چاپر» مي رفت و ناهار را در رستوران «ويندزور دينر» مي خورد. مرتب کتابخانه مي رفت و در ميهماني ها شرکت مي کرد. يک فروشنده محله زندگي سلينجر مي گويد؛ «آقاي سلينجر و همسرش کولين اونيل خيلي بخشنده بودند. آقاي سلينجر عاشق عصرانه هاي کليسا بود و مرتب در برنامه ها شرکت مي کرد و آخرين باري که ايشان را ديدم در ماه دسامبر بود. آقاي سلينجر از معدود آدم هايي بود که به بچه هاي محله چند دلاري انعام مي داد.» يکي ديگر از همسايه هاي سلينجر هم مي گويد کم سن و سال هاي محله گاهي در خانه سلينجر را مي زدند و برخورد سلينجر با آنها هميشه از روي مهرباني بود؛ «آدم بزرگ هايي که در خانه را مي زدند برخورد ديگري مي ديدند اما بچه ها نه، با بچه ها طور ديگري رفتار مي شد.» «کولين اونيل» آخرين همسر سلينجر است که در سال 1988 با اختلاف سني 40 سال با سلينجر 69 ساله ازدواج کرد. دختر سلينجر بعدها در کتاب خاطراتش مي نويسد يک بار از زبان کولين شنيده که سلينجر و همسرش قصد دارند بچه دار شوند. برخلاف تصور خيلي ها، سلينجر تا پايان عمر تنها نبوده و از زندگي خانوادگي و ارتباطات اجتماعي برخوردار بوده. او همان طور که يکي از همسايگانش گفته، عاشق بچه ها بوده است. ليليان راث نيز در مطلب اخيرش مي نويسد؛ «سلينجر با همه وجود عاشق بچه ها بود. اصلاً اين طور نبود که مثل بعضي ها تظاهر کند که بچه ها را به خاطر پاکي شان دوست دارد.» علاقه بي اندازه سلينجر به کم سن و سال ها، در عکس هاي تازه منتشرشده اش هم پيداست. منتقدان بسياري نيز رمان «ناتوردشت» را نمونه خوبي مي دانند از دنيايي که سلينجر دوست داشته هيچ وقت از آن بيرون نيايد، يعني دنياي بچگي. خيلي ها نيز معتقدند سلينجر از بزرگ شدن متنفر بوده و اين را به خوبي از زبان قهرمانش «هولدن کالفيلد» بيان کرده است. ليليان راث همچنين در مطلب خود زماني را به ياد مي آورد که سلينجر و بچه هايش به لندن مسافرت کردند و دوران خوشي داشتند. راث مي نويسد؛ «سلينجر عاشق فيلم بود. خيلي کيف مي داد که درباره فيلمي با سلينجر بحث کني.» وي همچنين در اين باره خاطره يي تعريف مي کند؛ زماني «بريژيت باردو» از آقاي نويسنده اجازه گرفت که بر اساس يکي از داستان هايش فيلم بسازد. سلينجر دراين باره به ليليان گفته؛ «بهش اجازه مي دهم. باور کن. دختر بانمک و بااستعدادي است و محض خنده هم که شده به اين يکي اجازه مي دهم.» ليليان راث در پايان مطلبش در نيويورکر خاطره جالبي را از اين نويسنده امريکايي نقل مي کند؛ سلينجر روزي براي خريد يک دستگاه ماشين لباسشويي «مي تگ» وارد فروشگاهي شد و با فروشنده يي برخورد کرد که از قيافه اش معلوم بود خواننده يي معمولي است و از «جان راسکين» عبارتي را نقل قول آورد که مضمونش اين بود؛ جايي که کيفيت حرف اول را بزند، نمي شود سر قيمت چانه زد. سلينجر که از اين کار فروشنده غريبه شگفت زده شده بود، در نامه يي به ليليان مي نويسد؛ «هنوز عاشق اين جور خواننده ها هستم، خواننده هايي معمولي. همه ما روزي خواننده يي معمولي بوده ايم.» سلينجر همان طور که راث تعريف مي کند، عاشق خواننده هاي معمولي بود؛ خواننده هايي که هنوز حرفه يي کتاب نمي خوانند و بدون توجه به نقدها و پيشداوري هاي ديگران، داستاني مي خوانند و به فراخور آن چيزي که دستگيرشان مي شود، درباره اش نظر مي دهند. همان طور که سلينجر مي گويد، بزرگ تر که مي شويم، حرفه يي تر که داستان مي خوانيم، کمتر به برداشت هاي شخصي مان اعتماد مي کنيم. «تيم بيتز» از ويراستارهاي انتشارات پنگوئن هم در مطلبي در روزنامه گاردين نوشته در سال هاي 1993 پنگوئن تصميم گرفت چهار کتاب از داستان هاي سلينجر را منتشر کند و به همين منظور قصد داشت طرح جلد تازه يي طراحي کند. بيتز مي نويسد طرح هاي جديد را براي مديربرنامه سلينجر در نيويورک فرستاد و با کمال تعجب چند وقت بعد نامه يي از خود سلينجر به دستش رسيد. مي نويسد؛ «باورم نمي شد. انگار که از خود خدا برايم نامه آمده باشد.» بيتز در مطلب خود توضيح مي دهد نامه سلينجر با يکي از ماشين تحريرهاي قديمي تايپ شده بوده و منظم و بدون هيچ غلطي نوشته شده بود. سلينجر در آن نامه با تشکر از بيتز از او خواسته بود تغييراتي جزيي اعمال کند و از انتشار توضيحات اضافي در پشت جلد کتاب ها خودداري کند. بيتز تغييرات را اعمال کرد و دوباره براي سلينجر فرستاد و اين بار سلينجر با ارسال پيامي تشکر کرد و با طرح هاي تازه موافقت کرد. سلينجر همچنين چندي پيش از مرگش، با طرح پنگوئن براي روي جلد جديد چهار کتاب خود موافقت کرده بود. گاردين در مطلبي پس از درگذشت سلينجر، اين طرح جلدهاي جديد را براي نخستين بار منتشر کرد.

عناوين اين صفحه
مدافع مردها نيستم
بريژيت باردو دختر بانمکي است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام