يكشنبه، 18 بهمن 1388 - شماره 2171
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
آدم ها
اصغر گوش بر
احمد غلامي

اصغر گوش بر گوش همه را مي بريد. کار و زندگي نداشت. به قول رفقاي دوروبرش؛ «ول مي گشت تا علاف نباشه.» قبلاً توي خرابه ها سه قاپ بازي مي کرد. بعضي وقت ها هم دور قماربازها مي ايستاد و آنها را تلکه مي کرد. اگر سروکله پاسبان ها پيدا مي شد، اصغر گو ش بïر مي رفت اول با زبان چرب و نرم، بعد با تهديد و اگر با تهديد هم نمي شد با رشوه ردشان مي کرد. بعدها که کارش گرفت بساط قمار را کشاند توي خانه اش. يه پول به خاطر مکاني که مهيا کرده بود مي گرفت و يه پول هم بابت نظارت بر قمار. قماربازها مثل سگ و گربه بودند و بدون اصغر گوش بïر همديگر را با چاقو تکه و پاره مي کردند. منهاي اين پول ها او از اين و آن هم پول دستي مي گرفت و برنمي گرداند. هر کس را خفت مي کرد، تا از آنها چيزي نمي کند، ول شان نمي کرد، مگر اينکه طرف واقعاً آس و پاس بود.

واسه همين هم به او مي گفتند؛ «اصغر گوش بïر،» يک بار سر قمار توي خانه او دعوا و مرافعه شد و او با ماهيتابه زد تو سر يکي و چند نفر را هم با چاقو لت و پار کرد و فرار کرد. يکي دو روز نيامد. قاسم پاکوتاه که نوچه اش بود در خانه را بست و بساط قمار توي خانه جمع شد. بعد از آن اصغر گوش بïر رفت توي بازار و شرخر شد. چک هاي برگشتي را مي گرفت و مي رفت و پول شان مي کرد. چون کلاهبرداري توي بازار زياد شده بود زود کار و بارش سکه شد. کمتر پيش مي آمد چک برگشتي را پول نکند. خودش مي گفت؛ «يه تيکه کاغذ بده که روش امضا باشه، پولش مي کنم.» مي رفت سراغ آدم هاي بيچاره ورشکسته و از زير خاک هم مي شد مي کشيدشان بيرون و هر چقدر به دست و پايش مي افتادند فايده نداشت که نداشت.

قاسم پاکوتاه مي گفت؛ «خوش شانس کسي که از اصغر گو ش بïر يه هفته مهلت بگيره.» چون او به کسي اعتماد نداشت. اگر بوي پول مي شنيد و مي فهميد طرف پول دارد و دروغ مي گويد يا با کتک و کولي بازي يا آبروريزي و بي حيايي هر جور بود به قول لات و لوت ها پولش مي کرد. اگر کسي هم پول نداشت مي فرستادش آب خنک بخورد. اول ها قاسم پاکوتاه وردستش بود اما چون پاهايش کوتاه بود و عقلش بلند گفت؛ «داش اصغر مارو بذار توي يه حجره پادويي کنيم.» اصغر گو ش بïر ضمانتش رو کرد و قاسم پاکوتاه شد پادوي برنج فروشي.

اصغر گوش بïر پاک دور قمار را خط کشيد. هم خطر داشت هم چيزي از تويش درنمي آمد. روزگار او خوش بود و کار و بارش سکه. بعضي ها از قاسم گو ش بïر متنفر بودند. حاضر بودند از خير طلب شان بگذرند ولي با او وارد معامله نشوند. بعضي ها به او احتياج داشتند و براي همين با او وارد مذاکره مي شدند و تحملش مي کردند و بعضي ها با او اصلاً کاري نداشتند و سعي مي کردند ناديده بگيرندش. بدي اش اين بود که اصغر گو ش بïر همه اينها را مي فهميد و توي خودش مي ريخت و سر کساني خالي مي کرد که بايد ازشان پول بگيرد.

به يک معنا کسي نبود که اصغر گو ش بïر را دوست داشته باشد به جز قاسم پاکوتاه که آن هم دوستش نداشت فقط چون هم محله يي بودند، هوايش را داشت.

اصغر گوش بïر تنها زندگي مي کرد. نه پدري داشت، نه مادري. از بچگي يتيم شده بود و در مغازه اين و آن پادويي مي کرد و توي خانه دايي اش زندگي مي کرد. هيچ وقت و هيچ بار هم سر و کله زني در زندگي اش پيدا نشده بود. براي همين وقتي سوسن را ديد کاري کرد که در تاريخ زندگي اش بي سابقه بود و با اينکه رقم چک خيلي بالا بود و امکان داشت صاحب اش متواري شود يک ماه بهش فرصت داد. وقتي هم که خودش از حياط ويلايي سوسن بيرون آمد نفس عميقي کشيد و نگران با خودش گفت؛ «اصغره نکنه خر شدي.» اما وقتي ماه ديگر آمد، سوسن در را به رويش باز کرد. آرايش ملايمي داشت و با لحني ملايم تر به اصغر گوش بïر تعارف کرد که روي مبل بنشيند. چاي برايش آورد و يک چک روز توي سيني چاي گذاشت و گفت؛ «تاريخش روزه، برو نقدش کن.»

اصغر گوش بïر، وقتي مي خواست چاي را بخورد آنقدر آرام مي خورد تا زمان را کش بدهد. اما چون در اين جور مواقع زمان به سرعت مي گذرد، اصغر گوش بïر با بي ميلي پا شد و اين دست و آن دست کرد و چون چاره يي نداشت راه افتاد. او براي اولين بار احساس کرد کاش کس ديگري بود؛ احساسي که هيچ وقت سراغش نيامده بود و او هميشه از خودش و موقعيت اش راضي بود. حالا شده بود مثل بچگي هايش که وقتي از حمام مي آمد بيرون چون لباس تميز نداشت بپوشد ناچار لباس هاي کثيفش را تنش مي کرد و از اين کار متنفر بود ولي چاره يي هم نداشت. حالا هم از خودش متنفر بود. پا شد برود سر کارش اما نرفت. رفت خانه تا اين موضوع را فراموش کند؛ فراموش کند چه اتفاقي برايش افتاده است.

هر چقدر خانه ماند، فراموش نکرد. هر کس زنگ مي زد، گوشي را برنمي داشت و در خانه را باز نمي کرد. بالاخره طاقت نياورد و زنگ زد به سوسن. تا او گوشي را برداشت گوشي را قطع کرد.

بارها به فکرش رسيد از قاسم پاکوتاه کمک بگيرد. اما او با آن پاهاي کوتاهش مضحک بود و حتي بلد نبود از يک تا 10 بشمارد و رنگ نارنجي و زرد را از هم تشخيص بدهد. اصغر گوش بïر آنقدر بالا و پايين کرد که تصميم گرفت بلند شود و خودش سراغ سوسن برود. وقتي در زد يک پشه آمده بود روي لاله گوشش نشسته بود و نيشش مي زد. تا خواست پشه را بکشد پيرزني آمد دم در که هيچ شباهتي به سوسن نداشت. اصغر گوش بïر گفت؛ «خانم منزل نيستن؟» پيرزن گفت؛ «از اينجا رفته ن.» اصغر گوش بïر فهميد سوسن از ترس او و آبرويش فرار کرده و چون چک هاي برگشتي ديگري در راه داشت مي ترسيد باز هم او سر و کله اش پيدا شود.

اصغر گوش بïر عاطل و باطل توي خيابان مانده بود. مي خواست برود بازار نمي توانست، مي خواست برود خانه نمي توانست. احساس کرد جايي ندارد برود. حتي پيش قاسم پاکوتاه. بايد به جايي پناه مي برد. هر چي فکر کرد عقلش به جايي قد نداد. پشه هنوز روي لاله گوشش بود، خواست خونش را بريزد؛ بي خيالش شد. از نيشش لذت مي برد.
فلسفه و حيات روزمره-24
اعتياد در خيابان-1
محمد ميلاني

مدرنيته همان طور که در بطن تمام رفتارهاي ما رخنه کرده و مي کند، به همان اندازه هم در روحيات ما و نحوه مواجهه ما با استرس ها، غم ها، شادي ها و تغيير مواضع رفتاري ما تاثير مي گذارد. از اين رو و با توجه به اصل اين شرايط مدرنيته در نحوه و نوع معتاد شدن ما و در شيوع گونه يي خاص از ماده مخدر در يک جامعه هم تاثير مي گذارد. زماني ترياک ماده مخدر و غالب خيابان سنت بود چراکه حسي که به انسان مي داد ناشي و برگرفته از روحيات و شرايط اجتماعي انسان ها و نوع زندگي آنها بود. از همه مهم تر علم هم به قدري پيشرفت نکرده بود که هر هفته چندين لابراتوار ريز و درشت توليد کراک و شيشه در کوچه پس کوچه هاي شهري مثل تهران توسط نيروهاي انتظامي کشف شود. از اين رو مصرف کنندگان مواد مخدر بنا بر دلايلي که صرفاً به همان دوره ارتباط داشت مواد مخدر مصرف مي کردند. از سوي ديگر چون مواد مخدر همگي گياهي بودند لذا بيشتر از ديد دارويي به اين مواد نگاه مي شد و جوامع انساني به دليل کوچک بودن شان با معضلي به نام تهديد کانون خانواده يا.... مواجه مي شدند. بعدها هم که از طرف استعمار پير بريتانيا قانون استفاده از ترياک رايگان و فروش سوخته آن به قيمت بالاتر در ايران، نواحي مختلفي از هند و کشور چين باب شد باز هم شرايط مانند دوره مدرن نبود. نکته جالب توجه اين است که همين ترياک حتي در دوره روشنگري و در دوره ويکتورين بريتانيا جزء رسوم بسياري از اشراف بود و آنها استفاده از ترياک را در مراسم ويژه مصرف مي کردند. لفظ «لادانوم» به معناي ترکيب شيره ترياک و شراب پديده غالبي بود که در بريتانيا مصرف بسياري داشت و بيشتر در مراسم توام با رقص و آواز استفاده مي شد. همان طور که مي بينيد در گذشته استفاده و موارد استفاده بسيار متفاوت تر از روزگار مدرن بود. اما هنگامي که شما در خيابان مدرن مي ايستيد، در برابر چشمان تان شش طبقه خيابان مي بينيد که در آنها ماشين ها تردد مي کنند، هواپيما ها هم به همين طريق در فرودگاه هايي با باندهايي چند طبقه برمي خيزند و فرود مي آيند. در خيابان هايي قدم مي زنيد که به اندازه ساختمان هايي چندطبقه مانيتورهاي تبليغاتي با رنگ هايشان چشم شما را خيره مي کنند و... طبعاً نوع و گرايش افراد به مواد مخدر هم رنگ و بوي قديمي را نمي توانند داشته باشند. پس مدرنيته مي تواند در نوع و گرايش افراد به مصرف گونه هايي خاص از مواد مخدر هم نقش ايفا کند. شايد در کليپ ها و فيلم هايي که توسط گروه هاي موسيقي متال توليد شده بود، ديده ايد که شخصي معتاد چگونه بعد از استعمال ماده مخدر ناگهان سر در دستشويي فرنگي مي کند و در آب آن احساس مي کند که مشغول غواصي در اقيانوس است. فرد معتاد در شرايطي اينچنيني که مدرنيته بر وي تحميل مي کند به دنبال فرار از وضعيت فعلي خود است. او مي خواهد لحظه يي از اين همه قيل و قال فرار کند. او مي خواهد در مناسبات اجتماعي و رابطه اش با افراد به گونه يي شخصيت خود را بروز دهد يا در ميان افراد با اکتيو بودن و جسارتي که ماده مخدر به وي مي دهد به نوعي گل سرسبد باشد يا بالعکس مي خواهد به غم خود پايان دهد و با توسل به ماده مخدر غم شکني کند. از اين رو مدرنيته مي تواند در گرايش افراد به مواد مخدر اينچنين پررنگ حاضر شود. اما وضعيت جامعه مابين مدرن و سنت چه مي شود؟ از يک سو نوع مواد مخدر سنتي هنوز رواج دارد و از سوي ديگر با سرعت بسيار بالايي مواد مخدر جديد يا وارد جامعه مي شوند يا توليد مي شوند. با استناد به آمارهاي مقام هاي قضايي و انتظامي و مسوولان ما چند سالي است که متاسفانه گونه غالب استعمال مواد مخدر از قالب سنتي آن يعني ترياک خارج شده و به کراک تبديل شده است. از سوي ديگر هم شيشه يا کريستال در مرحله اول خطر بعد از کراک قرار گرفته است. حال چه بايد کرد؟ وقتي با اين معضل جهاني از اين منظر مواجه مي شويم ضرورت پرداخت جديد با رويکردهاي تحليلي بسيار ضروري رخ مي نمايد. اجازه بدهيد به دليل حساس بودن اين مواجهه فردا اين بحث را پي بگيريم.
مهمان هاي ناخوانده
مهندسي بهتره يا عملگي؟
ابراهيم رها

در شب سرد زمستاني، در حالي که باد مي آمد و باران شيشه هاي پنجره خانه کوچک خاله پيرزن را خيس کرده بود، خاله پيرزن در زير کرسي احتمالاً به قيمت نفت برنت درياي شمال فکر مي کرد و البته زير لب زمزمه مي کرد «تا فصل برف و باده/ هر روز همين بساطه» ناگهان صداي در به گوش رسيد. البته کارشناسان و اهل فن معتقدند استفاده از عبارت «ناگهان» چندان هم درست نيست چراکه اين در زدن و در باز کردن ها کار هر شب پيرزن شده است اما چون کارهاي نادرست ديگر هم به اندازه کافي طي چهار سال و نيم اخير اتفاق مي افتد و تازه با آن پز هم مي دهند(،) پس ايرادي نمي توان گرفت. به هر روي خاله پيرزن رفت دم در و پرسيد کيه؟ طرف گفت من محمود احمدي... خاله پيرزن گفت کسي خونه نيست، اين يک پيام ضبط شده است. لطفاً پيغام بگذاريد.

طرف گفت من محمود احمدي بيغش هستم، خاله پيرزن در را باز کرد. احمدي بيغش گفت؛ موسوي، خاتمي و کروبي جنايتکارند. خاله پيرزن گفت آره ننه جون همه که مثل شماها خوب و درست و مودب و فهميده نيستن. حالا ننه تو چرا اينقدر ناجور آب کشيده شدي؟ با رسايي مي گردي؟، بيغش گفت نه، به خاطر بارونه. اين بارون توطئه مشترک سران فتنه است که تحت نظر سيا مي باره. خاله پيرزن گفت کدوم سيا؟ بيغش گفت ابر سياه، البته همه اينها به يک جاي استکبار وصل هستند،

بعد دوباره يکي ديگر در زد. خاله پيرزن در را باز کرد. پشت در «جبهه اصلاحات» بود. سلام کرد آمد تو و از خاله پيرزن دعوت کرد در 22 بهمن به راهپيمايي بيايد. خاله پيرزن گفت ننه جون ما هر بار مي ريم خيابون، حتي واسه خريد پنير، باتوم مي خوريم. چشم 22 بهمن هم ميايم اما دوستان توجيه شدن که کتک نزنن؟ جبهه اصلاحات جواب داد 22 بهمن متعلق به هيچ جناح خاص يا مشرب به خصوص سياسي نيست. خاله پيرزن گفت حق داري ننه سرما خوردي بيرون، تب داري، نفر بعدي که در زد روزنامه رسالت بود. او قبل از اينکه خاله پيرزن در را باز کند هل داد و آمد داخل، خاله پيرزن پرسيد اين چه جور وارد شدنه؟ طرف گفت مثل اينکه نشناختي من روزنامه رسالتم، خاله پيرزن گفت آها، از اون لحاظ؟، بعد رسالت رفت بالاي کرسي و شروع به سخنراني کرد؛ «قدرت نرم دشمن در 13 آبان، 16 آذر و عاشورا به رخ ملت کشيده شد.» خاله پيرزن که گوش هاش سنگين بود،پرسيد؛به کجا کشيده شد؟

رسالت گفت اولي رخ، دومي ملت. خاله پيرزن گفت شما هم اهل بخيه يي شيطون؟، شطرنج بازي مي کني؟ رسالت مايوس رفت يک گوشه نشست.

بعد باز صداي در بلند شد. خاله پيرزن در را باز کرد. کروبي بود. کروبي گفت ننه جون مرحوم ما آدرس شما رو داده بود. گفت توي شباي باروني اين آدرس به دردت مي خوره. بعد اومد تو و گفت؛ «در آستانه 22 بهمن مي خواهم بگويم انتخابات رياست جمهوري دهم همراه شد با مهندسي آراي مردم.» خاله پيرزن گفت ننه جون من از شما تعجب مي کنم آخه چرا با کارهاي مهندسي مخالفي؟ آخه چرا با امور مهندسي ساز مشکل داري؟ اگر انتخابات رو مدل عملگي انجام مي دادن خوب بود؟ طفلک صادق محصولي اونقدر زحمت کشيد مهندسي کرد شماها به جاي تشکر اين حرفارو مي زنين. الان هم زحمتش ديده نمي شه، خط فقر رو تلاش کرده، رسونده به هفتصد هزار تومن باز کسي اين همه پيشرفت رو نمي بينه.

www.Ebrahimraha.com
عناوين اين صفحه
اصغر گوش بر
اعتياد در خيابان-1
مهندسي بهتره يا عملگي؟

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام