احمد غلامي

اصغر گوش بر گوش همه را مي بريد. کار و زندگي نداشت. به قول رفقاي دوروبرش؛ «ول مي گشت تا علاف نباشه.» قبلاً توي خرابه ها سه قاپ بازي مي کرد. بعضي وقت ها هم دور قماربازها مي ايستاد و آنها را تلکه مي کرد. اگر سروکله پاسبان ها پيدا مي شد، اصغر گو ش بïر مي رفت اول با زبان چرب و نرم، بعد با تهديد و اگر با تهديد هم نمي شد با رشوه ردشان مي کرد. بعدها که کارش گرفت بساط قمار را کشاند توي خانه اش. يه پول به خاطر مکاني که مهيا کرده بود مي گرفت و يه پول هم بابت نظارت بر قمار. قماربازها مثل سگ و گربه بودند و بدون اصغر گوش بïر همديگر را با چاقو تکه و پاره مي کردند. منهاي اين پول ها او از اين و آن هم پول دستي مي گرفت و برنمي گرداند. هر کس را خفت مي کرد، تا از آنها چيزي نمي کند، ول شان نمي کرد، مگر اينکه طرف واقعاً آس و پاس بود.
واسه همين هم به او مي گفتند؛ «اصغر گوش بïر،» يک بار سر قمار توي خانه او دعوا و مرافعه شد و او با ماهيتابه زد تو سر يکي و چند نفر را هم با چاقو لت و پار کرد و فرار کرد. يکي دو روز نيامد. قاسم پاکوتاه که نوچه اش بود در خانه را بست و بساط قمار توي خانه جمع شد. بعد از آن اصغر گوش بïر رفت توي بازار و شرخر شد. چک هاي برگشتي را مي گرفت و مي رفت و پول شان مي کرد. چون کلاهبرداري توي بازار زياد شده بود زود کار و بارش سکه شد. کمتر پيش مي آمد چک برگشتي را پول نکند. خودش مي گفت؛ «يه تيکه کاغذ بده که روش امضا باشه، پولش مي کنم.» مي رفت سراغ آدم هاي بيچاره ورشکسته و از زير خاک هم مي شد مي کشيدشان بيرون و هر چقدر به دست و پايش مي افتادند فايده نداشت که نداشت.
قاسم پاکوتاه مي گفت؛ «خوش شانس کسي که از اصغر گو ش بïر يه هفته مهلت بگيره.» چون او به کسي اعتماد نداشت. اگر بوي پول مي شنيد و مي فهميد طرف پول دارد و دروغ مي گويد يا با کتک و کولي بازي يا آبروريزي و بي حيايي هر جور بود به قول لات و لوت ها پولش مي کرد. اگر کسي هم پول نداشت مي فرستادش آب خنک بخورد. اول ها قاسم پاکوتاه وردستش بود اما چون پاهايش کوتاه بود و عقلش بلند گفت؛ «داش اصغر مارو بذار توي يه حجره پادويي کنيم.» اصغر گو ش بïر ضمانتش رو کرد و قاسم پاکوتاه شد پادوي برنج فروشي.
اصغر گوش بïر پاک دور قمار را خط کشيد. هم خطر داشت هم چيزي از تويش درنمي آمد. روزگار او خوش بود و کار و بارش سکه. بعضي ها از قاسم گو ش بïر متنفر بودند. حاضر بودند از خير طلب شان بگذرند ولي با او وارد معامله نشوند. بعضي ها به او احتياج داشتند و براي همين با او وارد مذاکره مي شدند و تحملش مي کردند و بعضي ها با او اصلاً کاري نداشتند و سعي مي کردند ناديده بگيرندش. بدي اش اين بود که اصغر گو ش بïر همه اينها را مي فهميد و توي خودش مي ريخت و سر کساني خالي مي کرد که بايد ازشان پول بگيرد.
به يک معنا کسي نبود که اصغر گو ش بïر را دوست داشته باشد به جز قاسم پاکوتاه که آن هم دوستش نداشت فقط چون هم محله يي بودند، هوايش را داشت.
اصغر گوش بïر تنها زندگي مي کرد. نه پدري داشت، نه مادري. از بچگي يتيم شده بود و در مغازه اين و آن پادويي مي کرد و توي خانه دايي اش زندگي مي کرد. هيچ وقت و هيچ بار هم سر و کله زني در زندگي اش پيدا نشده بود. براي همين وقتي سوسن را ديد کاري کرد که در تاريخ زندگي اش بي سابقه بود و با اينکه رقم چک خيلي بالا بود و امکان داشت صاحب اش متواري شود يک ماه بهش فرصت داد. وقتي هم که خودش از حياط ويلايي سوسن بيرون آمد نفس عميقي کشيد و نگران با خودش گفت؛ «اصغره نکنه خر شدي.» اما وقتي ماه ديگر آمد، سوسن در را به رويش باز کرد. آرايش ملايمي داشت و با لحني ملايم تر به اصغر گوش بïر تعارف کرد که روي مبل بنشيند. چاي برايش آورد و يک چک روز توي سيني چاي گذاشت و گفت؛ «تاريخش روزه، برو نقدش کن.»
اصغر گوش بïر، وقتي مي خواست چاي را بخورد آنقدر آرام مي خورد تا زمان را کش بدهد. اما چون در اين جور مواقع زمان به سرعت مي گذرد، اصغر گوش بïر با بي ميلي پا شد و اين دست و آن دست کرد و چون چاره يي نداشت راه افتاد. او براي اولين بار احساس کرد کاش کس ديگري بود؛ احساسي که هيچ وقت سراغش نيامده بود و او هميشه از خودش و موقعيت اش راضي بود. حالا شده بود مثل بچگي هايش که وقتي از حمام مي آمد بيرون چون لباس تميز نداشت بپوشد ناچار لباس هاي کثيفش را تنش مي کرد و از اين کار متنفر بود ولي چاره يي هم نداشت. حالا هم از خودش متنفر بود. پا شد برود سر کارش اما نرفت. رفت خانه تا اين موضوع را فراموش کند؛ فراموش کند چه اتفاقي برايش افتاده است.
هر چقدر خانه ماند، فراموش نکرد. هر کس زنگ مي زد، گوشي را برنمي داشت و در خانه را باز نمي کرد. بالاخره طاقت نياورد و زنگ زد به سوسن. تا او گوشي را برداشت گوشي را قطع کرد.
بارها به فکرش رسيد از قاسم پاکوتاه کمک بگيرد. اما او با آن پاهاي کوتاهش مضحک بود و حتي بلد نبود از يک تا 10 بشمارد و رنگ نارنجي و زرد را از هم تشخيص بدهد. اصغر گوش بïر آنقدر بالا و پايين کرد که تصميم گرفت بلند شود و خودش سراغ سوسن برود. وقتي در زد يک پشه آمده بود روي لاله گوشش نشسته بود و نيشش مي زد. تا خواست پشه را بکشد پيرزني آمد دم در که هيچ شباهتي به سوسن نداشت. اصغر گوش بïر گفت؛ «خانم منزل نيستن؟» پيرزن گفت؛ «از اينجا رفته ن.» اصغر گوش بïر فهميد سوسن از ترس او و آبرويش فرار کرده و چون چک هاي برگشتي ديگري در راه داشت مي ترسيد باز هم او سر و کله اش پيدا شود.
اصغر گوش بïر عاطل و باطل توي خيابان مانده بود. مي خواست برود بازار نمي توانست، مي خواست برود خانه نمي توانست. احساس کرد جايي ندارد برود. حتي پيش قاسم پاکوتاه. بايد به جايي پناه مي برد. هر چي فکر کرد عقلش به جايي قد نداد. پشه هنوز روي لاله گوشش بود، خواست خونش را بريزد؛ بي خيالش شد. از نيشش لذت مي برد.