يكشنبه، 18 بهمن 1388 - شماره 2171
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با «محمد حسين محمدي»به مناسبت چاپ مجموعه داستان «تو هيچ گپ نزن»
در افغانستان از اين اتفاق ها زياد است

يوسف انصاري

«محمدحسين محمدي» در ايران با داستان «مردگان»اش معروف شد و بعد با چاپ مجموعه داستان «انجيرهاي سرخ مزار» خود را به عنوان نويسنده يي جدي مطرح کرد که اين مجموعه داستان موفق به دريافت جوايز متعددي از جمله جايزه «گلشيري» شد. بعد از «انجيرهاي سرخ مزار» رمان کوتاه «از ياد رفتن» از او چاپ شد که سال گذشته به عنوان بهترين رمان سال 1387 از سوي داوران جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات اعلام شد و تنها رماني بود که موفق به دريافت جايزه در آن سال شد. مجموعه داستان « تو هيچ گپ نزن» که به تازگي از طرف نشر چشمه روانه بازار کتاب شده است، يک تفاوت عمده با دو اثر قبلي «محمدي» دارد و آن وجود چند داستان در فضايي غير از فضاي جنگ است که اين مجموعه را از آثار ديگر «محمدي» متمايز مي کند.

---

-تاريخ نوشته شدن بعضي از داستان هاي مجموعه تو هيچ گپ نزن به قبل از چاپ مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» برمي گردد. چه دليلي داشت که اين داستان ها امروز بعد از چاپ «انجيرهاي سرخ مزار» چاپ مي شوند؟

زماني که قرار شد «انجيرهاي سرخ مزار» را چشمه چاپ کند، پيش از اينکه کتاب را به چشمه بدهم، دلم مي خواست کتابي چاپ کنم، که همه داستان ها در فضايي مشترک و هم سطح باشند و با يک درونمايه مشترک و با يک نگاه مشترک و آن فضاي جنگ که در « انجيرهاي سرخ مزار» است، در اين پنج داستان شايد کمتر ديده مي شد. يکي اين بود و ديگر، نمي خواستم حجم مجموعه آنقدر زياد باشد. شايد اين داستان ها در کنار آن داستان ها چندان راضي ام نمي کرد.

-پس چطور امروز اين داستان ها را چاپ کرده ايد؟

آن وقت احساس مي کردم اگر اين داستان ها نباشد، بهتر است. من پيش از مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» يک کتاب با يک ناشر افغانستاني ، ناشر که ني، يک موسسه ، چاپ کرده بودم. اما انگار کتاب چاپ نشده . همين پنج داستان که در اين مجموعه آمده و شش هفت داستان که در انجيرها... آمده است، در آن کتاب منتشر شده اند. آن کتاب، چون ناشرش يک موسسه افغانستاني بود، هيچ پخش نشد و متاسفانه حتي امروز هم کتاب در انبار همان موسسه است و بسيار محدود در افغانستان و بين مهاجران افغانستاني پخش شد. وقتي انجيرها... را براي چاپ تنظيم مي کردم، مي خواستم مجموعه ام يکدست باشد. احساس مي کردم اين داستان ها هم اگر باشد، مجموعه از آن يکدستي خارج مي شود. پارسال وقتي چند تا داستان نونوشته کردم، اين داستان ها را هم داشتم و بايد چاپ مي شدند و از نظر خودم داستان هاي بدي هم نيستند. حقيقتش داستان «رانا» را خيلي هم دوست دارم، براي همين همه را در اين مجموعه گرد آوردم و به ناشرم سپردم.

-براي مجموعه « تو هيچ گپ نزن» اين داستان ها بازنويسي هم شده اند؟

ني. فقط ويرايش فني شده اند چون رسم الخط خودم فرق کرده است. نثر داستان ها در حد يکي دو سه کلمه جابه جا يا عوض شده اند. حتي در قسمت زبان و نثر يا تکنيک روايي به هيچ وجه به آنها دست نزده ام.

-برخلاف چيزي که مي گوييد، بعضي از اين داستان ها با داستان هاي مجموعه اول تان همخواني نداشته اند، اما من فکر مي کنم همين داستان ها را هم به نوعي مي توان در فضاي داستان هاي «انجيرهاي سرخ مزار» ديد.

اين کتاب به نظر خودم نيز کاملاً در ادامه «انجيرهاي سرخ مزار» است. اما به لحاظ زبان اگر دقت کرده باشيد، آن پنج داستاني که تاريخي قديمي دارند، مثل داستان « کبک مست» يا داستان «مزه آفتاب» يا «پروانه ها و چادرهاي سفيد» که در سال هاي 76-75 نوشته شده اند، زبان داستان با زباني که امروز مي نويسم، تفاوت دارد. مثلاً زبان آخرين داستان کوتاهي که نوشته ام «آواز شن» يا «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» با زبان آن داستان ها کاملاً متفاوت است. کاملاً مشخص است که در اين داستان ها زبان فرق کرده و برعکس در آن پنج داستان مثل داستان «رانا» زبان بسيار ساده است و من هيچ سعي نکرده ام زبان کارکرد داستاني داشته باشد ولي در داستان هاي جديدترم، زبان کارکرد داستاني دارد و به زبان، به عنوان يکي از عناصر داستاني نگاه کرده ام. اما در داستان هايي که 10 ، 12 سال پيش نوشته کرده ام، طبعاً آن وقت شناخت امروزم را از زبان داستان نداشتم.

-ولي در داستان «رانا» چون راوي داستان کودک است، زبان نسبت به راوي ساده تر شده و حالا هم اگر مي نوشتيد، بايد با همين زبان نوشته مي شد.

بله. در ساختار جملات سعي کرده ام آن ساد گي زبان کودک را داشته باشم. اين تنها داستاني است که زبانش به صورت محاوره و شکسته نوشته شده است. آن زمان هم دغدغه بومي نويسي داشتم و بومي نويسي را در شکسته نويسي مي دانستم. حتي خانم «شيوا حريري» وقتي کتاب را ويراستاري مي کرد ، گفت همه داستان ها زبان شان کامل است و شکسته نشده اند، چرا در داستان «رانا» زبان را شکسته يي؟ گفتم آن زماني که داستان را نوشته مي کردم، حس کردم بايد با اين زبان نوشته کنمش و دوست ندارم به زبانش دست بزنم و به همين خاطر هم زبان داستان را دست نزدم. اگر اين داستان را امروز نوشته مي کردم، طبعاً اين گونه نمي شد و بسيار متفاوت مي بود. به همين خاطر زبانش را دست نزدم . زماني که نسخه نهايي داستانم تمام شد، چه امروز باشد، چه 10 سال پيش بوده که نوشته مي کردم ، داستان برايم تکميل شده است. وقتي اولين نسخه داستان نوشته مي شود، براي من کامل ترين نسخه است. البته از نظر تکنيک هاي روايي و ساختار داستاني و ني زبان. تکنيک روايي داستان و ساختار قصه تا در ذهنم تکميل نشود، هيچ نمي توانم داستان را نوشته کنم. براي همين بعدها داستان در بازنويسي تغيير چنداني نمي کند. من به تنها چيزي که در بازنويسي دست مي زنم، زبان داستان است که آن هم بسيار نيست. بعد از «انجيرهاي سرخ مزار» قصد کردم ديگر روي کاغذ نوشته نکنم و از آن وقت است که در پشت کامپيوتر نوشته مي کنم. حتي زماني که روي کاغذ نوشته مي کردم نيز موقعي که نسخه اول داستان را مي نوشتم، بسيار تيزتيز مي نوشتم و حالي هم تيز نوشته مي کنم و بسياري از جملات را حتي جا مي اندازم. کند يا با طمانينه نوشته کرده نمي توانم . شايد خودم طاقت ندارم. براي همين بعضي جا ها بعضي جملاتي را که در ذهنم است، فاکتور مي گيرم و پسان در نسخه دوم ويرايش مي کنم.

-شما در هر سه کتابي که چاپ کرده ايد، از فارسي دري استفاده کرده ايد. فکر نمي کنيد با اينکه هر سه کتاب تان تقريباً فروش خوبي داشته اند، اگر زبان کمي از سختي خوانشش کاسته مي شد، مخاطبان بيشتري پيدا مي کرديد؟ مثلاً همين کلمه «تيز» که معني سريع مي دهد و از زبان ترکي وارد زبان فارسي افغانستان شده است، يا واژه هايي که در فارسي افغانستان استفاده مي شود و در ايران استفاده نمي شود و شما براي درک معني آن واژه ها مخاطب را ارجاع مي دهيد به واژه نامه پايان کتاب، به نظر من اين رفت و برگشت به خوانش داستان آسيب مي رساند.

از زماني که مشهد، دانش آموز دبيرستان بودم، داستان نوشته مي کردم. يادم مي آيد که دعوت شده بودم به مسابقات سراسري شعر و قصه دانش آموزي ايران که داستانم را دوم اعلام کردند. به گمانم سال هاي 74 - 73 بود. وقتي داستانم را خواندم ، داستان نويس ديگري بود که فکر مي کنم اهل تهران بود، دستش را بلند کرد و اجازه خواست درباره داستان صحبت کند. از جايش بلند شد و با لحن تند و تمسخرآميزي گفت؛ به اين آقا بگوييد فارسي بنويسد، اين چه زباني بود؟ من نفهميدم. يادم است به گمانم حسين فتاحي نويسنده کودک و نوجوان ايراني، بود که به عنوان مهمان و منتقد پشت ميز نشسته بود، گپ جالب گفت که هيچ يادم نمي رود. گفت؛ ببخشيد (اشاره کرد به من که هک و پک ايستاده بودم و نمي دانستم چي بگويم) ايشان فارسي نوشته کرده، اين من و تو استيم که فارسي را ياد نداريم. حالي من هم مي گويم من فارسي نوشته کرده ام. ما طبعاً ناچار استيم از واژه پذيري و واژه دادن و حتي نحو پذيري و نحو دادن به ديگر زبان ها و از ديگر زبان ها. طبعاً اگر اين مساله در زباني وجود نداشته باشد، آن زبان مي ميرد. مگر «بيهقي» فارسي نوشته نکرده است. حالي بگذريم که حتي «تاريخ بيهقي» عربي زده است چرا که ما هيچ زبان فارسي را نمي توانيم از واژه هاي عربي که پذيرفته، جدا بکنيم. به نظر من اگر واژه هاي عربي را که در زبان فارسي وارد شده، ازش بگيريم، زبان فارسي تقريباً الکن خواهد شد.

-چرا؟ خيلي از زبان ها وجود دارند که سعي مي کنند معادل سازي بکنند و زبان را به زبان اصلي نزديک کنند.

به نظر من چون اين واژه ها در بين عموم مردم پذيرفته شده اند و بدون اينکه حتي خود ما فکر کنيم که اصل يا ريشه اين واژه ها عربي است، از آنها استفاده مي کنيم و امروز در واقع فارسي شده اند و ريشه عربي دارند همان طور که مثلاً بسياري از واژه ها در انگليسي ريشه در يک زبان ديگر دارند. ما امروز در افغانستان هنوز واژه هاي کهن فارسي را به کار مي بريم، اما در ايران کاربردي ندارند يا تغيير معنا داده اند. به طور مثال « موزه»، موزه به معناي چکمه و پوتين، در ادبيات کهن فارسي است، پس واژه يي فارسي است که در تاريخ بيهقي هم که به گمان من در زمان شکوه زبان فارسي نگاشته شده، به کار رفته است. يا واژه «آچار» به معناي ترشي. ما مي بينيم مردم عادي در افغانستان که هيچ «تاريخ بيهقي» را نخوانده اند، هيچ سواد هم ندارند و حتي نام «ابوالفضل بيهقي» را نشنيده اند. آن پيرمردي هم که در روستاهاي کوهستاني افغانستان زندگي مي کند، مي گويد «آچار» نمي گويد «ترشي». مي بينيد که واژه «آچار» در «تاريخ بيهقي» آمده است. در لغتنامه دهخدا هم است، اما در ايران امروز معنايش تغيير کرده ولي در افغانستان هنوز به همان معنا کاربرد دارد يا در افغانستان بسيار واژه ها وارد شده است که به خاطر نوع زندگي و روابط ريشه هندي و ترکي دارند و حتي در افغانستان تغيير معنا داده اند و با معنايش در زبان اصلي تفاوت دارد. جالب اين است که اين واژه ها را دانشمندان زبان تغيير نداده اند. بلکه خود مردم وارد زبان فارسي کرده اند و پذيرفته اند.

-اگر اين را قبول کنيم که مشکل از طرف مخاطب است نه نويسنده، باز مشکل اين رفت و برگشت به واژه نامه سر جاي خودش مي ماند. سوال من اين است که اصلاً دغدغه مخاطب بيشتر را داريد؟

متاسفانه يا خوشبختانه، که متاسفانه بيشتر صادق است، در تمام گفت وگوهايي که با من شده اين گپ را پرسان کرده اند و فکر مي کنم در يکي از آخرين گفت وگوهايي که درباره «انجيرهاي سرخ مزار» بود، اين پرسان شد و عنوان مصاحبه را هم گذاشته بودند «من به مخاطب ايراني فکر نمي کنم». من موقع نوشتن ني به مخاطب افغانستاني فکر مي کنم و ني به مخاطب ايراني يا مخاطبي از کدام جايي ديگر. فکر مي کنم خود داستان مهم است و بايد نوشته شود و هر داستاني مخاطب خودش را خواهد يافت. من براي کودکان و نوجوانان هم داستان نوشته کرده ام. ولي چون کودکان و نوجوانان ايران قادر نيستند با آن زبان ارتباط برقرار کنند، آنها را در ايران منتشر نکرده ام و تلاش کرده ام در افغانستان منتشر شوند و آنجا منتشر شده اند چرا که براي کودک افغانستاني نوشته شده اند. و «تو هيچ گپ نزن» کتاب اول من نيست و خود قبول دارم که زبانم در اين کتاب نسبت به کتاب هاي قبلي ام بسيار بومي تر شده است. نمونه اش از همان واژه نامه معلوم است که زيادتر شده. ولي قصدم از آوردن واژه نامه اين نيست که خواننده دائم به آن رجوع کند . تمام تلاشم اين است که واژه هاي اين گونه، در ساختار و نحو جمله ها معنا شوند. اگر در جمله معنا نمي شود در پاراگراف معنايش معلوم مي شود. منتها در داستان هاي اوليه ام اين اتفاق نيفتاده. هر چه به امروز نزديک مي شويم، سعي کرده ام اين اتفاق بيفتد و خوشبختانه افتاده است. کسي که کارهاي مرا پيگيري مي کند، با اين زبان هم اïخت خواهد شد. با مخاطبان بسياري برخورد داشته ام که با زبان داستان ها مشکلي نداشته اند. کسي که داستان اول مجموعه را خوانده زبان برايش حل شده و در داستان دوم باز هم زبان برايش راحت تر شده است. خواننده بايد با جهان داستاني من اïنس بگيرد. و به صراحت بگويم من خودم را به سطح خواننده نزديک نمي کنم. خواننده بايد تلاش کند سطح خودش را به من نزديک کند و من نيز تلاش مي کنم سطح خواننده ام را به خود نزديک بکنم، اما تلاش نمي کنم سطح خودم را به سطح خواننده تنزل بدهم چرا که اين طور خواننده بيشتري خواهم داشتم. اگر اين گونه بود مي رفتم و داستان هاي عامه پسند مي نوشتم، هر داستان بايد براي خودم کشفي باشد تا نوشته شود.

-مخاطبي که رمان «از ياد رفتن» را خوانده باشد، با خوانش داستان «تو هيچ گپ نزن» متوجه مي شود که اين داستان در همان فضا و آدم هاي «از ياد رفتن» است. در اين داستان شخصيت جديدي از آن خانواده معرفي مي شود و من مي دانم که رمان ديگر شما نيز در همين فضا و آدم ها است. مانند آثار سلينجر که بيشتر روي يک خانواده تاکيد دارد. آيا چنين قصدي داريد؟ چون به نظرم اتفاقي نيست که شما حتي اسم مجموعه را «تو هيچ گپ نزن» گذاشته ايد.

وقتي «از ياد رفتن» منتشر شد، يکي از نقدهايي که چاپ شد، آقاي يونس تراکمه نوشته بودند. و فکر کنم در روزنامه «اعتماد» هم بود. ايشان يک اشاره کرده بودند که اين پيرمرد «سيد ميرک شاه آغا» پدر آن شخصيت داستان «مردگان» است. تنها کسي هم است که تا به امروز به اين نکته اشاره کرده و ديدم چقدر خوب داستان را خوانده است يعني در واقع اين «سيدميرک شاه آغا» پدر کسي است که در داستان «مردگان» آن چند نفر را کشته و داخل چاه انداخته است و در داستان «از ياد رفتن» نيز در چند سطر کوتاه به آن اشاره مي شود . اتفاقي است که افتاده. زماني که داستان کوتاه «مردگان» نوشته شد، حتي سوژه رمان کوتاه «از ياد رفتن» را هم نداشتم. ولي وقتي «از ياد رفتن» نوشته شد، ديدم خود به خود اينها به هم ربط دارند و اين ربط هم از جايي ناشي شده که تمام داستان هاي من در يک منطقه خاص و در يک روستاي خاص اتفاق مي افتند. بله « تو هيچ گپ نزن» هم ربطي به «از ياد رفتن» دارد. از اين نظر که اين شخصيت با آن افراد ارتباط دارد، ولي به نظر من اين داستان با آن داستان هيچ ربطي ندارد و داستان مستقلي است همان طور که داستان مردگان مستقل است.

- از اين نظر که اين داستان را مي شود مستقل خواند حرفي نيست، ولي کسي که «از ياد رفتن» را خوانده باشد به نظر من نمي تواند اين داستان را جدا از آن رمان بداند، چون اين داستان اطلاعاتي از آن خانواده مي دهد که فضاي ذهني مخاطب را گسترش مي دهد.

شما اگر «از ياد رفتن» را بخوانيد و سپس احساس کمبود کنيد و بعد اين داستان را بخوانيد و احساس کنيد داستان تکميل شده است، اگر اين اتفاق افتاده باشد، به نظر خودم هر دو داستان ناقص است اما فکر مي کنم چنين اتفاقي نيفتاده است.

- گويا اين مساله قرار است در کارهاي بعدي شما هم ادامه پيدا کند.

شايد. از اين نظر که خودم آگاهانه بيايم و اين طرح را بريزم، به نظرم اين قضيه مهم نيست. چون موقع نوشتن هر داستان دغدغه من اين است که بهترين راه را براي گفتن قصه ام انتخاب بکنم. زماني که قصه اين زن در «تو هيچ گپ نزن» به ذهنم رسيد و بعد نوشته کردمش، ديدم اين زن، دختر «سيد ميرک شاه آغا» است، ولي نام «سيد ميرک شاه آغا» در اين داستان هيچ نيامده. مگر کسي که با دقت خوانده باشد پيگير داستان هايم باشد، متوجه مي شود.

-من فکر مي کنم زياد هم به دقت نياز ندارد يعني مخاطبي که از ياد رفتن را خوانده باشد، خيلي راحت متوجه اين مساله مي شود. چون فضاي خاص «از ياد رفتن» در ذهن مي ماند.

بعد از اينکه «از ياد رفتن» نوشته شد و داستان «مردگان»، اين خانواده هميشه وارد جهان داستاني ام شده است.

-فکر مي کنم اين خانواده خود شما را هم درگير کرده.

درست است.

-و به نظر مي رسد با ادامه اين فضا شخصيت هاي جديدي در رابطه با اين خانواده ظهور خواهند کرد.

بسياري از افراد اين خانواده هستند که هنوز داستان هايشان نوشته نشده و شايد هيچ وقت هم نوشته نشوند.

-ما هر وقت به عنوان مخاطب کتابي از يک نويسنده افغانستاني مي خريم، پيش از خوانش داستان ها گويا مي دانيم که اغلب داستان ها در فضاي جنگ خواهد بود.

ما نسلي استيم که ناف ما را در جنگ بريده اند.

-ولي در اين مجموعه بر خلاف مجموعه داستان «انجيرهاي سرخ مزار» که همه داستان ها در رديف داستان هاي ضدجنگ قرار مي گرفت، ما با فضاي جديدي مواجه هستيم يعني داستان هايي که ديگر درباره جنگ نيست و بيشتر درباره مردم افغانستان است؛ چيزي که شايد خود من منتظر بودم داستاني از شما بخوانم که در فضاي جنگ نباشد و ببينم در اين فضا چقدر موفق هستيد که در اين مجموعه داستان «رانا» و «چîلي» از اين نوع داستان هاست.

«رانا» از نخستين داستان هايي است که نوشته کرده ام؛ و خودم دوستش دارم، بسيار هم دوستش دارم. «چلي» جزء آخرين داستان هايي است که نوشته کرده ام. اما باز هم چيزي که براي من مهم بود، قصه بود و داستان بود، اينکه از جنگ فاصله بگيرم برايم مهم نبود. سال هاي نوجواني و جواني من با جنگ بوده (لحظه يي احساس پيري کردم،) و افغانستان امروز هم به گونه يي ديگر درگير جنگ است و فشار جنگ در ذهن مردم افغانستان آنقدر زياد و سنگين بوده است که نمي توانند از آن بگريزند و نويسندگان افغانستان هم از اين جنگ جدا نبوده اند. ولي در همان بحبوحه جنگ هم نويسندگاني بوده اند که از عشق و عاشقي و دنيايي سانتيمانتاليسم نوشته کرده اند، يا از دنياي امن و آرامش نوشته کرده اند. ما نمي توانيم خود را از اين جنگ جدا کنيم. تا سال هاي بعد هم نه تنها من بلکه ديگر نويسندگان افغانستان هم درگير جنگ خواهند بود و ناگزيريم . من فکر مي کنم هنوز ادبيات جنگ و داستان جنگ در افغانستان بسيار جاي کار دارد. ما هنوز در آغاز راه استيم. اما داستان هايي که من در مجموعه « انجيرهاي سرخ مزار» آورد ه ام، شخصيت ها در بحبوحه جنگ استند، يعني از نزديک درگير جنگ استند، در جنگ شرکت دارند، خود جنگجو استند. مگر در بعضي از داستان هاي «تو هيچ گپ نزن» شخصيت ها در حاشيه جنگ استند. داستان « کبک مست» در حاشيه جنگ اتفاق مي افتد.

- منظورم همين است يعني اينکه نمي توان فقط از جنگ نوشت و از اختلافات قومي و شخصيت ها را فقط در آن وضعيت ديد. به نظر من نويسنده يي که درست ببيند مي تواند شخصيت هايي را هم که در حاشيه جنگ هستند ببيند و درباره اين آدم ها نيز بنويسد در حالي که فکر مي کنم تاثير جنگ روي اين آدم ها حتي بيش از آدم هايي است که در متن جنگ بوده اند.

گاهي در حاشيه جنگ اتفاقاتي مي افتد که از خود جنگ سهمناک تر است. در جنگ، همه چيز به چشم مي آيد، اما در حاشيه، پنهان است و ديدنش کار آساني نيست. ولي اگر ديدي آنجا است که به فاجعه پي مي بري .

-گويا داستان «رانا» به دوران کودکي خود شما برمي گردد. حتي اسم شخصيت «حسين» است که تداعي کننده نام خود شماست. و داستان «چîلي» هم که اصلاً به جنگ ربطي ندارد.

نمي خواهيد بگوييد که داستان «چلي» هم برمي گردد به نوجواني من، اما اين طور بگويم که من با داستان هايم زندگي کرده ام. اگر داستان «رانا» را سال 1374 نوشته کرد ه ام، امروز جزء به جزء آن در ذهنم است بدون اينکه داستان را دوباره خوانده باشم. (البته در نمونه خواني کتاب ناچار خوانده امش)، يا حتي داستان هايي که هيچ وقت چاپ نکرده ام و دور انداخته ام، مگر جزء به جزء در ذهنم استند. برخلاف ديگر نويسنده ها که مي گويند بعد از نوشتن داستان از من جدا مي شود و وجود مستقلي دارد، متاسفانه من نتوانسته ام با داستان هايم اين برخورد را داشته باشم. همان طور که وارد زندگي من شده اند، بعد از چاپ هم در زندگي من بود ه اند و استند و نتوانسته ام از خود جدا شان کنم.

-چقدر از تجربه شخصي خودتان در نوشتن داستان استفاده مي کنيد؟

در داستان « چلي» من فقط چيزي شنيده بودم و ديگر همه اش را تخيل ساخته است. يا حتي داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم»، فقط سوژه اش را يک چيزي شنيده بودم و بعد از سالي اين چيز شنيداري بود و هيچ چيز ديداري نبود که من تجربه کرده باشمش. يا داستان «کبک مست» اما داستان «مردگان» يا تعدادي ديگر از داستان چيزهايي بوده اند که من با آن حوادث درگير بوده ام.

-مثلاً داستان «وطن» به نظر مي رسد تخيلي است؟

ني، اتفاقاً داستان «وطن» داستاني است که من از نزديک با آن درگير بوده ام. حتي با آن گونه سفر کردن. من فکر مي کنم اگر يک نويسنده فقط از تجربيات شخصي اش بنويسد ، افتخار بزرگي نيست. حتي مي توانم بگويم پس نقش قوه تخيلش ضعف است. داستان هايي است که من از تجربه هاي شخصي خودم و از زندگي اطرافيانم استفاده کرده ام و از تخيلم نيز استفاده کرده ام همان طور که وطن به گونه يي از تجربيات شخصي ام نوشته شده. اما به نظر مي آيد کاملاً تخيلي است.

-بي شک يکي از داستان هاي خوب اين مجموعه داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» است. احساسي که من راجع به اين داستان داشتم، اين بود که تخيل نويسنده در ساختن اين موقعيت بيش از واقعيت بيروني دخيل بوده.

هنگام نوشتن اين داستان، مشکل بسيار بزرگي داشتم. من فقط چند تا آدم داشتم، در بالاي کوهي و هيچ قصه يي براي گفتن نداشتم. اين نداشتن قصه مرا ماه ها آزار داد. تلاش داشتم قصه يي بيابم تا اينکه آدم جديدي وارد داستان شد. و بله فضاي داستان تخيلي است. اما فضاي تخيلي که در افغانستان، از اين اتفاق ها بسيار افتاده است و از اين منظر فضا تخيلي نيست. درست است که داستان با تخيل بنا شده ، اما تلاش شده فضا واقعي و رئال باشد.

-زاويه ديدهايي که براي داستان ها يتان انتخاب مي کنيد، متنوع هستند. مثلاً همين داستان با زاويه ديد اول شخص جمع نوشته شده که در اجرا، زاويه ديد سختي است. چقدر در انتخاب زاويه ديد حساسيت به خرج مي دهيد.

زاويه ديد برايم بسيار اهميت دارد. اگر جزييات داستان و زاويه ديدش برايم معلوم نشود، قادر به نوشتن داستان نيستم. به نظرم در داستان نويسي، يکي از مهم ترين عناصر داستان، «زاويه ديد» است. براي من بايد مشخص شود که اين داستان با چه زاويه ديدي نوشته خواهد شد. نه تنها براي من بلکه براي هر نويسنده يي بايد مهم باشد، و بعد قصه. آيا قصه يي وجود دارد؟ و چگونگي گفتنش براي من خيلي مهم است. اکثر داستان هايم پيش از اينکه روي کاغذ بيايند در ذهنم کار مي شود و کمتر داستاني است که نوشته کرد ه ام که با آن کمتر از يک سال در ذهنم کلنجار نرفته باشم. يعني کار من بيشتر ذهني است و کمتر روي کاغذ کار مي کنم. داستان هايم زماني که روي کاغذ يا صفحه کامپيوتر مي آيند، کامل استند.

-يعني زمان زيادي با داستان در ذهن تان کلنجار مي رويد و بعد روي کاغذ مي آوريدش؟

بله. مثلاً همين داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم»، تنها داستاني است که من سه ماه درگير نوشتنش بودم و تقريباً هر روز رويش کار مي کردم. به گونه يي در اين داستان سعي کرده ام سرنوشت اين آدم هاي درگير در جنگ را نشان بدهم. البته بيشتر درگيري ام در نحوه روايت داستان و زبان بود.

-در داستان «کبک مست» تکنيک روايت به نظر رو است.

در اين داستان اين آشکار بودن تکنيک به گونه يي عمدي بود چرا که اگر به تاريخ پايان داستان نگاه کنيد، اين داستان در سال 1376 در مشهد نوشته شده است و جزء اولين تجربه هاي من در داستان نويسي، در قسمت تکنيک روايت داستان است. آن زمان هم مي خواستم تجربه متفاوتي در روايت داستان داشته باشم. طبعاً بايد اين گونه باشد. و اين تجربه در داستان هاي ديگرم مثل «مردگان» يا «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» که هفت، هشت سال پس از اين داستان نوشته شده اند، متفاوت است. هر نويسنده، به نظرم هر روزش و هر داستانش بايد بهتر از داستان قبلي اش باشد، چرا که تجربه داستان قبلي را با خودش دارد. به همين خاطر چگونه گفتن يا تغيير زاويه روايت در داستان ها «کبک مست» با داستان «مردگان» يا «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» بسيار تفاوت دارد چرا که زمان نوشته شدن شان با هم فاصله يي شش هفت ساله است. من هميشه در چگونه گفتن و خصوصاً زاويه ديد داستان سعي کرد ه ام در هر داستانم يک تجربه جديد داشته باشم. مثلاً اگر توجه کرده باشيد در داستان هاي کوتاه من روايت تک گويي زياد است. اما تک گويي ها يکنواخت و هم شکل و يکسان نيستند. سعي کرده ام هر بار به روايت تک گويي از زاويه متفاوت تري نسبت به داستان قبلي ام نگاه کنم و چيز تازه يي در تک گويي ها يافت کنم. اگر دو راوي اول شخص است، سعي کرده ام اين اول شخص با داستان ديگرم که راوي اول شخص دارد، متفاوت باشد.

- فکر نمي کنيد در دراز مدت اين تاکيد بر تکنيک باعث شود شما نويسنده يي تکنيک زده بشويد؟

نخستين چيزي که در يک داستان در ذهن من به وجود مي آيد، قصه است. من در آغاز قصه يي براي گفتن دارم. تا قصه يي براي گفتن نداشته باشم، دست به نوشتن نمي زنم؛ و اين قصه مي رود آن تکنيک روايت و ديگر عناصر تکنيکي داستان را انتخاب مي کند، به همين خاطر پس بايد متناسب آن باشد. هيچ وقت به خاطر تکنيک داستان نوشته نکرده ام. سعي کرده ام تکنيک را به خاطر قصه استفاده بکنم. در تنها داستاني که مشکل قصه داشتم، داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» بود. و هنگام نوشتنش بسيار عذاب شدم ، و زمان بسيار طولاني را هم دربر گرفت . يکي از دلايلش نداشتن قصه بود. زاويه روايت برايم معلوم بود، اما نمي دانستم در قصه چه اتفاقي قرار است بيفتد . اين اولين داستاني هم بود که من در پشت کامپيوتر نوشته کردم و نوشتنش حدود سه ماه طول کشيد. ولي اکثر داستان هاي من در يک نشست يا دو نشست نوشته شده اند. مثلاً داستان «چîلي» در دو نشست نوشته شده، داستان «آواز شن» هم همين طور در همان دو روز تکميل شده و ديگر آزارم نداده است. بگذريم که قبل از دو آن روزي که داستان بر صفحه کامپيوتر نقش ببندد، يک سال، دو سال با داستان در ذهنم کلنجار رفته بودم.

-چقدر روي زبان داستان ها وقت مي گذاريد؟

هيچ وقت در نوشتن داستان هايم به فرهنگ لغت يا کتاب هاي متون کهن رجوع نکرده ام. هميشه به حافظه خودم رجوع کرده ام و چيزهايي که در زندگي از مادرم که بي سواد است، شنيده ام يا از پدرم، کاکا و ماما و بسيار مردم عادي ديگر استفاده کرده ام. برايم جالب بوده است که در جست وجويم آن واژه هايي را که از زندگي و مردم ما گرفته ام، در متون کهن يافته ام. يکي از مشکلاتم در قسمت زبان خصوصاً در ابتداي راه، و البته هنوز هم هست، چون ما در افغانستان فرهنگستان زباني نداريم و فرهنگ لغتي نداريم، اين بود که هيچ وقت شکل نوشتاري واژ ه ها را نديده بود م. مشکل داشتم که اين واژه ها را چگونه بنويسم، چرا که متاسفانه هيچ نويسنده يي اينها را به کار نمي برد. کسر شأن بود براي نويسنده افغانستاني که گويش مردم عادي را وارد نوشته هايش بکند. مهم ترين نويسنده هاي افغانستاني را هم اگر ببينيد همين است، کاملاً با فارسي «سره» مي نويسند. ولي من تلاش کرده ام گفتار مردم کوچه و بازار را وارد زبان داستان هايم بکنم. حالا تا چه حد موفق بوده ام، گپ ديگري است.

-در پايان مي خواهم از داستان هايتان فاصله بگير م و بپرسم در افغانستان چاپ و نشر کتاب در چه وضعيتي است؟

متاسفانه در افغانستان هيچ ناشر نداريم که وضعيت نشر داشته باشيم. يکي دو ناشر داريم که در خارج از کشور کار مي کنند. البته کساني استند که کتاب چاپ مي کنند، ولي ناشر نيستند. خود نويسنده به چاپخانه پول مي دهد و کتابش چاپ مي شود. يا بعضي موسسه هاي خصوصي يا دولتي در کنار کارهاي ديگرشان کتاب هم چاپ مي کنند. اما به ندرت موسسه يي است که بخواهد مثل يک ناشر کار بکند. پس چون نشري نداريم، نمي توانيم بگوييم وضعيت نشر. بيشتر نويسنده هاي افغانستان با هزينه شخصي کتاب چاپ مي کنند و مجبور استند خود کتاب را به آشناهايشان هديه بدهند يا در چند کتابفروشي محدود شهرشان بگذارند که متاسفانه آن نيز خريدار ندارد و....

-در افغانستان مميزي کتاب وجود دارد؟

در افغانستان چيزي به نام مميزي نيست. قانون مطبوعات، قانون رسانه ها و از اين طور قانون ها است. اما پيش از انتشار کتاب مميزي نيست. مگر اينکه بعد از انتشار کتاب شکايتي بشود. اگر بعد از انتشار مطبوعات يا مقاله يي يا کتابي از آن شکايتي بشود، بررسي مي شود. اما مميزي قبل از چاپ نداريم.

-براي چاپ کتاب تان در ايران با مميزي مواجه نشديد؟

مگر چي دارد، خوشبختانه تا حال چه هنگام نوشتن و چه نشر اثر با مميزي روبه رو نبوده ام . و اين کتابم نيز حتي در حد يک واژه هم مميزي نشده است.

جروم ديويد سلينجر در هفته يي که گذشت
داشتم از زور ناراحتي مي مردم

مرضيه رسولي

يکسري آدم در همه جاي دنيا بودند که وسط هاي خواندن «ناتوردشت» درست صفحه هاي پنجاه و شصتش بالا آورده بودند و کتاب را انداخته بودند کنار و تا آخرش نخوانده بودند.

چندتايشان را در همين ايران خودمان سراغ دارم که مي گويند اصلاً نمي دانند چرا بايد اين خزعبلات را دوست داشت و چرا بايد اين کتاب را تا ته خواند؛ همان اعتقادي که اولين ناشري که قرار بود ناتوردشت را منتشر کند و نکرده بود، داشت. مي گفت اين پسره هولدن ديوونه س. اين کارا چيه مي کنه؟ و کتاب را چاپ نکرده بود و سلينجر سراغ ناشر ديگري رفته بود. نمي دانم جواب آدم هايي که مي گويند هم اين کتاب و هم سلينجر درجه سوم و چهارم هستند را چه بايد داد. فقط بايد بهشان گفت درجه رو هرچقدر مي خواي بچرخون به سمت بي نهايت. ولي حتم بدان آن ناشر و آن آدم هايي که موقع خواندن ناتوردشت يا فرني و زويي از کتاب عق شان گرفته، موقع پيري رفته اند سراغش و گفتن ندارد که پيري ربطي به سن و سال ندارد. هولدن ما بوديم و فرني و زويي ما بوديم. آنجا که زويي دارد مي گويد از بازيگري در اروپا حالش به هم مي خورد و فرني ازش مي پرسد پس چرا ميري؟ و زويي جواب مي دهد؛ «چرا ميرم؟ ميرم چون خسته شدم از اينکه صبح آتيشي بيدار شم و شب آتيشي بخوابم. ميرم چون در مورد هر حرومزاده زخمي و بدبختي که مي شناسم به قضاوت مي شينم. که البته خود اين کار زياد ناراحتم نمي کنه. دست کم هميشه از ته دل قضاوت مي کنم، و مي دونم دير يا زود تقاص قضاوت هايي رو که در مورد مردم مي کنم پس ميدم. اما من يه کاري مي کنم- يه بلايي سر روحيه مردم ميارم که ديگه تحمل تماشاشو ندارم. مي تونم دقيقاً بهت بگم چي کار مي کنم. کاري مي کنم که طرف مقابل احساس کنه واقعاً نمي خواد کار خوب بکنه، بلکه مي خواد کاري بکنه که ديگران فکر مي کنن خوبه.»

چهره در نقاب خاک کشيد

براي همين چيزها آدم هايي در ايران هم بودند که به خاطر مرگ سلينجر که برعکس مشاهير ايراني نه دار فاني را وداع گفته بود، نه از دنيا رفته بود، نه به ديار باقي شتافته بود، نه رخت از اين جهان فاني بربسته بود، نه چشم از جهان فرو بسته بود بلکه خيلي راحت و بدون اين بريز و بپاش ها مرده بود، گريه کردند. نمي شود از اشک هايي گفت که همان روز بعد از شنيدن خبر مرگ دو نفر ديگر که همين نزديکي بودند ريخته شد اما مي شود از اشک هايي در رثاي سلينجر نوشت. سلينجر خودش هم راضي نبود برايش سياه بپوشند و گريه کنند و مجلس ترحيم برگزار کنند اما آدم مرده هيچ حقي حتي حق زندگي خودش را هم ندارد و بايد در تاريکي گور کشکش را بسابد. اگر همين آدم ها که الان عزادار مرگ سلينجر هستند، وقتي زنده بود مي رفتند در خانه اش يک چکه آب مي خواستند سلينجر بهشان نمي داد يا اگر پشت در خانه او از گرسنگي يا سرما هلاک مي شدند، براي يک ساعت پناهشان نمي داد و آنها براي هميشه ازش متنفر مي شدند و تنها کاري که در جواب اين همه بي چشم و رويي نويسنده مي توانستند بکنند اين بود که کتاب هايش را که يک عمر جايگاه کتاب مقدس را برايشان داشت، به آتش بکشند يا تکه پاره کنند. اما هيچ کدام از اين اتفاق ها نيفتاد و وقتي سلينجر مرد يکسري جوري به همديگر تسليت گفتند که انگار سلينجر برادرشان، پدرشان، عمويشان، بهترين دوست شان يا يکي از عزيزان شان بود. رفتند ديدن هم و به هم دلداري دادند، تصميم گرفتند براي دوست شان که خيلي سلينجر را دوست داشت، در روزنامه پيام تسليت چاپ کنند و يکسري تصميم گرفتند پاي پياده تا نيوهمپشاير بروند و پرچم دوستداران سلينجر در ايران را در آن سرزمين به اهتزاز درآورند يا حداقل پيامي از سوي کشته مردگان او در ايران به مراسم تشييع پيکر پاکش ارسال کنند. در گراش يکي از شهرستان هاي استان فارس عده يي دم در خانه دوست شان که خيلي سلينجر را دوست داشت و پايان نامه اش را به بررسي «ناتوردشت» اختصاص داده بود، پلاکاردهايي براي عرض تسليت نصب کردند.

گريه کرديم

سلينجر مرده و حالا دم دست ترين دليل براي ناراحتي از مرگ او اين است که دنيا دارد از آدم هاي حسابي خالي مي شود. ديگر نمي شود هيچ جوري به دنيايي نازيد که سلينجر را کم دارد. از چند آدمي که از مرگ سلينجر اشک ريخته بودند، خواستم دليل ناراحتي شان را بگويند. مي دانيد اين جور وقت ها، وقتي آدم ها ناراحت چيزي هستند و به خاطر چيزي اشک مي ريزند که فکر مي کنند بقيه درک شان نمي کنند يا فکر مي کنند ناراحت بودن شان افتخاري ندارد، دوست ندارند اسمي ازشان برده شود. من قال هم مهم نيست و ماقال مهم تر است؛ «وقتي خبر مرگ او را از ماهواره شنيدم پشت ميزم نشسته بودم داشتم پرتقال مي خوردم. پرتقال بزرگ و شيريني هم بود. به خودم گفته بودم بعد از چند روز ميوه نخوردن اين پرتقال بزرگ و شيرين را بدون کمترين تشويش يا بدون فکر کردن به هيچ موضوع دلگيرکننده يي نوش جان مي کنم. داشتم همين کار را مي کردم. با آن پرتقال که کار ديگري نمي توانستم بکنم. نه ضيافتي نه چيزي؛ منظورم همين است يعني درست داشتم همين کار را مي کردم. باور کنيد که دست ها و انگشت هايم هم نوچ شده بود. اما يکهو خانم گوينده توي همان لحظه نه برداشت نه گذاشت و گفت جروم ديويد سلينجر نويسنده ناتوردشت - يعني همان کتابي که بگويي نگويي دوماه تمام هرجا که مي رفتم با من بود و من بدون آن کتاب زندگي نداشتم و به قول هولدن دوست داشتم تلفن را بردارم و به نويسنده اش زنگ بزنم- درگذشت. به همين سادگي.

دهنم باز مانده بود. فکر کردم خبر نمي تواند به همين کوتاهي باشد. مگر فقط يک نويسنده مرده است؟ اين خبر مرگ يک دنيا است. پس حتماً چيز بيشتري خواهد گفت. اما چيز بيشتري نگفت. همچين هم سرسري که آدم حس مي کرد اکراهي چيزي هم تو کار است. منظورم اين است که ديگر نتوانستم آن پرتقال زهرآلود را بخورم. هر چه را هم که در دهنم مانده بود درآوردم تف کردم. ممکن است از شنيدن اين حرف ناراحت شوي چون اين کار زننده است. اما واقعيت همين است. من دارم راست مي گويم چون مي خواهم عين احساسم را بگويم.

در آن شرايط خيلي بي وجداني لازم بود که بخواهم يا بتوانم به خوردن آن پرتقال ادامه بدهم چون براي يک لحظه اين فکر به ذهنم رسيد که ديويد ديگر مزه هيچ پرتقالي را نخواهد چشيد. هيچ ميوه يي را پوست نخواهد کند و طلوع هيچ آفتابي را نخواهد ديد. و فکر کردم که خوردن و خوابيدن و بيدار شدن و به غروب و طلوع آفتاب نگاه کردن بعد از او اصلاً براي من ممکن نيست چون ديگر کسي زيبايي و ظرافت و معصوميت کودکان را همان طور که هولدن کالفيد در موردشان برايمان گفته است ترسيم نخواهد کرد. خيلي غصه دار شدم. داشتم از زور ناراحتي مي مردم. بعد هم ناخواسته زدم زير گريه. درست عين بچه ها اشک مي ريختم. گفتن اش چنگي به دل نمي زند اما کاري که داشتم مي کردم، از بعضي لحاظ ديدني بود. اتفاقي که داشت مي افتاد، اين بود که من تنهاتر شده بودم. اين تنها احساسي بود که داشتم. انگار با زنده بودن او هنوز هم زنده بودن خودم را مي توانستم تحمل کنم. و حالا ديگر درک نمي کردم که وقتي او در اين جهان نيست، من قرار است براي چه چيزي باقي بمانم.

عين هميشه تنها بودم و کسي هم نبود که باهاش حرف بزنم. نمي توانستم احساسم را در مورد نقاش خيابان چهل و هشتم و داستان موز ماهي براي کسي بگويم چون کسي نبود. روراست بگويم، انگار اين ديويد نبود که مرده بود. انگار داشتند بهم خبر مي دادند که خود هولدن کالفيلد بعد از اينکه داستان ناتوردشت سلينجر را روايت کرده در اثر يک سانحه مرده است. حرف وحشتناکي است. اما همين است چون من داشتم آخرين حرف هايش را به ياد مي آوردم؛ «من تا مدت نسبتاً زيادي آنجا ماندم و جم نخوردم. لباس هايم خيس خيس شده بود، مخصوصا کت و شلوارم که انگار توي آب فرو کرده بودند. تا حدي کلا هم مرا از باران حفظ کرد. اما در هر صورت خيس شده بودم. عين خيالم نبود چون داشتم فيبي را مي ديدم که داشت چرخ مي خورد. بعد يکهو بي اندازه احساس خوشحالي کردم. نزديک بود از زور خوشحالي داد و هوار راه بيندازم. فقط براي اينکه فيبي با لباس آبي رنگ اش بي اندازه خوشگل شده بود. (من اين جمله ها از حافظه ام نقل کرده ام. ممکن است عين متن نباشد. معذرت مي خواهم.»

سلينجر براي بعضي آدم ها چنين جايگاهي داشت که جمله هايشان انگار از دهان هولدن بيرون مي آيد. براي بعضي کتاب هايش مثل شعرهايي بود که بايد حفظ مي شد. ناتوردشت، فرني و زويي و داستان کوتاه ها از بس خوانده شده بود و ورق خورده بود به کتاب هاي رياضي يا هندسه دوران مدرسه شبيه تر بود و هيچ کتابي در اين سرعت کهنه شدن به پايش نمي رسيد. کتاب داستاني را پيدا نمي کرديد که گوشه ورق هايش فر خورده باشد اما ناتوردشت اين طوري بود. يکي ديگر از کساني که مرگ سلينجر برايش گران تمام شده بود بهم گفت؛ «داشتم با گوشي حرف مي زدم که اس ام ا س آمد. گفتم يه لحظه گوشي و اس ام اس را خواندم. به طرفي که پشت خط بود گفتم بهت زنگ مي زنم. چند دقيقه بغض کردم. چشم هايم پر شد و دو قطره اشک آمد پايين. از نوجواني ام عين يک بچه که شب ها وقتي به مرگ پدر و مادرش فکر مي کند مي ترسد، از مرگ سلينجر وحشت داشتم. هميشه بعد از خواندن کتابش نگاه اول به کتاب مي کردم و از اينکه جلوي آن- 1919 عدد ديگه يي نوشته نشده بود يه لذت همراه با ترسي بهم دست مي داد.»

حراج ژانويه

سلينجر مرده و نمي تواند جلوي حراج زندگي اش را بگيرد. براي دوستداران کشف راز سلينجر فرصت مغتنمي است تا بنشينند به پاي فيلمي که به صورت مستند قرار است از زندگي او بگويد يا منتظر چاپ آن 15 کتابي شوند که مي گويند در سال هاي خانه نشيني اش نوشته که البته معلوم نيست بالاخره چاپ مي شوند يا سوزانده.

سلينجر اگر مي خواست انزوايش بعد از مرگش هم ادامه داشته باشد بايد کاري مي کرد که کل زندگي اش با خودش دفن شود اما حالا خودش رفته و وسايل شخصي و دفتر دستک اش مانده و از آنها مي شود خيلي از چيزهايي که سلينجر بيشتر از 30 سال از جهان پنهان کرده بود، بيرون کشيد. فعلاً رسانه ها با دم دستي ترين چيزها شروع کرده اند. يکي دو روز بعد از مرگش فيلمي از او پخش شد که در حال قدم زدن در پارک نشانش مي داد که پير و بداخلاق و قدبلند بود و آماده کتک زدن هر کسي که مي خواست خلوتش را به هم بزند. چند روزنامه هم اين شانس را داشتند که عکسي تازه از او را در صفحه يک خود چاپ کنند؛ همان عکسي که سلينجر را با موهاي سفيد قبل از فرود آمدن دست مشت کرده اش به دوربين نشان مي دهد اما آن چند رسانه عکس را کامل تر چاپ کردند و فهميديم که دوربين از داخل يک ماشين داشته تصوير سلينجر را ضبط مي کرده و مرد ديگري با دوربيني در دست از پشت سلينجر را نشانه رفته. توي ايران تعداد سلينجرشناسان زياد شده. کتابفروشي هاي کريمخان و خيابان انقلاب به سرعت «ناتوردشت » و بعد هم «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» را فروختند و تمام کردند و دوباره سفارش دادند.

نمي شد، اصلاً نمي شد

سلينجر وقتي هم زنده بود نمي توانست جلوي مسخره بازي هايي که سر کتاب هايش درمي آورند را بگيرد. اگر مي توانست مي رفت جلو تمام بزرگداشت هايي که در همه جاي جهان برايش گرفته مي شد و توي آن بزرگداشت ها قسمتي از داستان هايي را که او هرگز اجازه چاپ شان در قالب کتاب را نداده بود خوانده مي شد، مي گرفت. مي رفت سراغ کساني که بي اجازه اش در سراسر دنيا از داستان هايش اقتباس کرده بودند يا داستان هايش را ترجمه کرده بودند. مي داد سايت هايي را که تويش تست هاي چهارگزينه يي براي ناتوردشت شناسي يا فرني و زويي شناسي طراحي کرده اند و بهت مي گويند با همه چيز بازي کن را هک کنند.

اما خب نمي شد. وقتي چيزي را نوشتي و دادي رفت نمي تواني افسارش را دستت بگيري و مثل حيوان دست آموز خانگي نگهش داري. به حرفت گوش نمي کند و مي رود. مگر سلينجر چقدر توان براي مبارزه داشت؟ دنيا به سمتي رفته که نه مي شود تويش گم و گور شد نه منزوي. که منزوي شدن مي دانيد که چقدر سخت تر از گم و گور شدن است و چقدر انرژي تان را، فکرتان را، ذهن تان را و حافظه تان را بيشتر صرف خودش مي کند. توي حافظه سلينجر حتماً پر بوده از اتفاقاتي که تويش داشته مزاحمي را دک مي کرده، داشته با تمام قوا فرار مي کرده و داشته فکرهايي مي کرده که چه جور کمترين تماس را با آدم ها داشته باشد. در پايان بياييد به چندتا از اين سوال هاي تستي جواب بدهيد و فرني و زويي شناسي خود را به بوته آزمايش بگذاريد که حالا سلينجر هم نيست که احساس کنيد داريد به ريشش مي خنديد.

1- فرني در رستوران سيکلر چه ساندويچي سفارش داد؟

الف- ساندويچ بوقلمون

ب- ساندويچ مرغ

ج- همبرگر

د- ساندويچ پنير

2- در کتاب که فرني مي خواند چه کسي در سراسر روسيه سفر مي کند؟

الف- ولگرد

ب- راهب

ج- زائر

د- خانه به دوش

3- اسم شوي راديويي که خانواده گلس در آن شرکت مي کردند چه بود؟

الف- کودک مزاحم

ب- کودک دانا

ج- کودک زودهنگام

د- کودک باهوش

4- سلينجر به کدام يک از اعضاي خانواده گلس بيشتر از همه شبيه بود؟

الف- سيمور

ب- بادي

ج- ويکر

د- زويي

5- زويي در کدام رسانه مشغول بود؟

الف- فيلم

ب- تئاتر

ج- تلويزيون

د- راديو

داستان شهر
پرسه يي در نيويورک جي دي سلينجر

جيمز برن / ترجمه؛ نشميل مشتاق

ادوارد کيتينگ و خيلي از قسمت هاي شهر نيويورک که هولدن کالفيلد در آن پرسه مي زد هنوز هم سر جاي خود هستند. هتل ستون در خيابان 40 شرقي يکي از اين جاهاست. هي با تو هستم. اردک هايي را که در آبگير جنوبي پارک سنترال آبتني مي کنند مي شناسي؟ آن درياچه کوچولو؟ آيا ممکن است بداني وقتي آب مرداب يخ مي زند اردک ها کجا مي روند؟ اين سوال هاي هولدن کالفيلد است که بازديد کنندگان پارک هر روز از خانم سيدر ميلر تاريخدان مجموعه پارک سنترال مي پرسند. او مي گويد؛ «هر کسي به اينجا مي آيد اين کتاب را خوانده و اين سوال ها را که در صفحه 60 کتاب ناتور دشت نوشته شده است از من مي پرسد. اصلاً نمي دانم چي توي سر هولدن کالفيلد مي گذشت.» جواب خانم ميلر به بازديد کنندگان کنجکاو فقط يک جمله است؛ «اردک ها هيچ وقت هيچ جا نمي روند.»

آقاي سلينجر پيش از فرار از آن شهر شلوغ و قايم شدن در ويلاي دنج خود در نيوهمپشاير، ميانه خيلي خوبي با ابرشهر نيويورک داشت. او که در هارلم به دنيا آمده بود در جواني بالاشهري شد. به قول کلايد هابرمن، خود شهر نيويورک را مي توان يکي از شخصيت هاي رمان ناتور دشت در نظر گرفت. در زمان خود، اين کتاب شبيه يک کتابچه راهنماي گردشگري در شهر بود؛ شهري تاريک، اسرارآميز و بالغ.

پيتر جي بيدلر نويسنده کتاب راهنماي مطالعه «ناتور دشت» مي نويسد؛ «با اينکه نمي توانم ادعا کنم اين کتاب يک برش عرضي از شهر نيويورک باشد اما به جرات مي گويم آنچه يک نوجوان از جان نيورک مي خواهد از زبان هولدن بيان شده است. شايد اگر يک مرد 40ساله از اين شهر بازديد مي کرد خيلي از اين چيزها را نمي ديد. اما راوي اين داستان يک جوانک 16ساله است.»

داستان از ايستگاه قطار پنسيلوانيا آغاز مي شود (ص 58) پس از طفره رفتن از «کجا به دنيا آمدم و بچگي نکبتي ام چطور گذشت». هولدن سيگاري آتش مي زند و پي باجه تلفن مي گردد. امروز نيويورک براي نوجوان 16ساله يي که سوار قطار مي شود و به اين شهر بزرگ مي گريزد با نيويورک زمان هولدن خيلي فرق مي کند. هولدن در ايستگاه هاي مک کيم، ميد و وايت پرسه مي زد؛ جاهايي که ويراني شان در دهه 60 قرن گذشته مسوولان را به فکر حفاظت و مرمت ايستگاه ها انداخت. به قول وينسنت اسکولي معمار مسوول مرمت اين ايستگاه ها؛ «آن جوان مثل يک رب النوع پا به يک ابرشهر گذاشت و اين جوان ها مثل موش به آشغال داني مي پرند.»

در ضمن ديگر لازم نيست که جوانک امروزي دنبال باجه تلفن بگردد چون حتماً تلفن همراه مادر يا پدرش را کش رفته است. آقاي بيدلر نقشه سفر هولدن در نيويورک را ضميمه کتاب خود کرده است. جاهايي مثل هتل ادمونت که در شهر واقعي وجود ندارد نيز روي اين نقشه مشخص شده اند. او اين هتل را در خيابان 50 غربي قرار داده است در حالي که در دوران هولدن کالفيلد مکان اين جور هتل ها در خيابان ششم بود. در جايي هم هولدن به مدرسه مک برني اشاره مي کند؛ همان مدرسه خصوصي که خود سلينجر در آن درس خوانده بود. پس از اين نويسنده افراد مشهوري مثل هنري وينکلر هنرپيشه، تد کاپل روزنامه نگار و بروس واسراستين سرمايه گذار نيز شاگرد آنجا شده بودند. اما آن مدرسه در دهه 80 تعطيل شده بود.

ويل هاچمن استاد دانشگاه کانکتيکات جنوبي و نويسنده کتابي در مورد سلينجر که به زودي چاپ خواهد شد (يک همنشيني نقادانه با جي دي سلينجر) مي گويد؛ «به نظرم خوبي نيويورک در آن است که به رغم تغيير سريع شهر بعضي چيزها هرگز عوض نمي شوند. يکي از دانشجويانم به من گفت بارها در پايانه گرند سنترال حس گمشدگي هولدن کالفيلدي را تجربه کرده است و مشکل گم شدن در نيويورک بي در و پيکر چيزي نيست که با گذشت زمان از بين برود.» آقاي هاچمن ادامه مي دهد؛ «هولدن کالفيلد نگران افتادن از لبه پياده روها است. فکر کنم منظور نويسنده از بيان اين امر اشاره به کوچک بودن او باشد. با اين حال وقتي در کافه ارني يکي از دوستان قديمي برادرش او را به خاطر مي آورد چندان ذوق نمي کند زيرا اين شناخته شدن به قيمت تحقير شدنش هم تمام مي شود. به نوعي جو نيويورک او را گرفته است.»

به قول کلايد هابرمن؛ «پايانه گرندسنترال همچنان سر جاي خودش است ولي قفسه هايي را که درشان با انداختن سکه قفل مي شد سال ها پيش به دلايل امنيتي از آنجا برداشتند. سالن راديويي موزيک شهر کماکان رونق سابق را دارد. به طور حتم دو موزه داستان نيز که نزديک سنترال پارک قرار دارند سر جاي شان هستند؛ موزه سينما و موزه سرخپوستان.»

با گذشت سال هاي سال، حتي مدت ها پس از اجباري شدن مطالعه کتاب «ناتور دشت» در مدرسه، آبگير هنوز جايي است که اردک ها در آن شنا مي کنند. تنها کسي که ممکن بود فرصتش را داشته باشد تا به سلينجر بگويد اردک ها هرگز از آنجا نمي روند، آدرين بنيپ کارمند قديمي مجموعه بود؛ «در دوران سکونتم در کورنيش با آقاي سلينجر همسايه ديوار به ديوار بودم. بايد به او مي گفتم که اردک ها در زمستان از اينجا جم نمي خورند.»

هتل ستون، جايي که هولدن در آن يک نوشيدني سفارش داد. لزلي هيس کياف صاحب اين هتل مي گويد؛ «بچه دبيرستاني ها به اينجا مي آيند و از ما مي پرسند آيا اينجا همان هتل ستون معروف است. نه اينجا همان هتل نيست چون ما بار نداريم.»

عناوين اين صفحه
در افغانستان از اين اتفاق ها زياد است
داشتم از زور ناراحتي مي مردم
پرسه يي در نيويورک جي دي سلينجر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام