پنج شنبه، 15 بهمن 1388 - شماره 2169
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
آدم ها
اميرعشقي
احمد غلامي

امير به خواستگاري همه دخترهاي محله رفته بود. اولين بار عاشق دختر ماست بند محل شد. نمي دانم چطوري و کجا او را ديده بود که يک دل نه صد دل عاشقش شد. بارها نامه نوشت ولي به او نداد. بارها پنهاني اشک ريخت و به زبان نياورد و چنان افسرده شد که ما ناچار شديم بهش بگوييم اگر مي خواهد ما برويم با پدر دختر حرف بزنيم. اما قبول نکرد و گفت شما کار را خراب مي کنيد. ظهرها سر خيابان مي ايستاد تا ريحان از مدرسه بيايد و فقط نگاهش کند. موهايش را با آب شانه مي زد و با اينکه لباس هاي شيکي نداشت و اغلب کهنه و فرسوده شده بودند اما آنها را اتو مي زد و تکيه مي داد به ديوار خانه شان و با اينکه مي دانست ريحان ساعت دو بعدازظهر از مدرسه مي آيد ولي ساعت دوازده بيرون بود و زل مي زد به ته خيابان. وقتي مي گفتيم امير تا ساعت دو خيلي مانده بيا برويم تا پارک و برگرديم، مي گفت؛ «نه اگه زودتر تعطيل شدن چي؟» ما مي رفتيم و برمي گشتيم و هنوز امير سر کوچه بود. توي زمستان زير برف مي ايستاد تا ريحان بيايد و برود. کارش اين بود که زل بزند به او. نه چيزي مي گفت نه قدمي برمي داشت. فکر مي کرد چون عاشق است و زير برف و باران مي ماند حتماً ريحان قدرش را مي داند. يک بار امير پاهايش از سرما يخ زد چون کف کفش هايش به اندازه يک پنج ريالي سوراخ بود. اما ريحان قدرش را ندانست و با پسرعمويش که چاق و گنده بود و موتوري گازي با خورجين کثيف داشت ازدواج کرد و امير را بهت زده کرد. امير از آن روز فهميد بايد چون شکارچي قهاري به کمين زن ها بنشيند و در زماني مناسب شليک کند. بعد از ازدواج ريحان، امير يکي دو روز گم و گور شد و چون مادر نداشت و پدرش هم الکلي بود و دائم روي آسمان ها بود، کسي دنبالش نگشت به جز خواهرش مريم که توي خيابان ها افتاد، و از ما و بقيه مي پرسيد؛ «از امير ما خبر ندارين؟» من خبر داشتم امير کجاست ولي هر کاري کردم که به مريم نگويم دلم نيامد. مريم گفت؛ «جون مادرت تو مي دوني کجاس. بگو، مادرم اونو سپرده به من.» و گريه کرد. نمي دانم چرا زن ها اينقدر زود گريه مي کنند و گريه شان هم هر آدمي را نرم مي کند. اما من بيشتر به خاطر خود امير جايش را گفتم. او رفته بود توي اتاقک بالاي گاراژ عمورجب که پاتوق خلافکارها بود و من نگرانش بودم. مريم رفت گاراژ و امير را پيدا کرد و آورد خانه و چوب غيرتي شدن او را من خوردم که امير با مشت دماغم را شکست و دوستي مان به هم خورد.

بعد از ريحان امير عاشق دختر همسايه روبه رويشان شد و چون آنها خانواده امير را مي شناختند و مي دانستند پدرش آسمان جل است و الواط به امير جواب رد دادند. امير توي ذوقش خورد و يکي دو روزي باز رفت تو گاراژ عمورجب ماند و دوباره سر و کله اش پيدا شد. آرام شده بود و سر به زير و تودار. همين روزها بود که باز رفقا دور هم جمع شديم.

امير از يکي از دخترهاي حاج هاشم خواستگاري کرد که چهارتا دختر زشت نره غول داشت؛ دخترهايي با صورت هايي پفي و سيه چرده. اما پدرشان پول داشت و امير نمي دانست آنها دست رد به سينه خواستگارهاي زيادي زده اند؛ خواستگارهايي که نه براي آنها بلکه براي خود حاج هاشم آمده بودند. امير که واقعاً از دختر کوچک حاجي خوشش آمده بود پا جلو گذاشت و از بهار که هيچ شباهتي به بهار نداشت خواستگاري کرد و جواب رد شنيد.

همه ما واقعاً اين بار شوکه شديم. نمي دانستيم حاجي اين چهار دختر زشت را مي خواهد چه کار و چطور مي خواهد آنها را آب کند. امير در اين وانفسا عالي بود. اما نشد که نشد. حال که جمع ما جمع بود دور امير را گرفتيم تا اين شکست سنگين را تحمل کند. نمي دانم کدام يک از ما توي آن جمع براي اينکه امير را آرام کند، گفت؛ «امير تو که عشقي اي بي خيال؛ اين نشد يکي ديگه، خدا بزرگه آخر يکي به قلابت گير مي کنه.» و از آن روز امير شد «اميرعشقي» و به خواستگاري هيچ کس نرفت و عاشق هيچ کس نشد. بعد از مدتي گم و گور شد و سال ها هيچ کس ازش خبري نداشت. حتي وقتي پدرش مرد به خانه نيامد. حتي وقتي خواهرش عروسي کرد و رفت هم باز نيامد. حتي وقتي ريحان از پسرعموي ماست بندش طلاق گرفت و هر روز ساعت دو به بهانه يي مي آمد از جلو خانه آنها مي گذشت هم نيامد که نيامد. تا روزي که عکس امير عشقي را توي محل کار در روزنامه ديدم و خواندم قرار است در ملاءعام اعدامش کنند درجا خشکم زد. از اينکه اعدام کسي را ببينم برايم غيرقابل تصور بود. اما براي ديدن امير؛ فقط ديدنش رفتم. سرش را تراشيده بودند و آنقدر لاغر شده بود که هيچ شباهتي به آن امير نداشت. وقتي امير را بالا کشيدند کف دمپايي هايش به اندازه يک پنج ريالي سوراخ بود و مدت زيادي توي پايش نماند و از آن بالا در ميان فرياد جمعيت افتاد پايين و زود گم شد. روزي که جلو خانه امير عشقي نشسته بودم، ريحان آمد و گفت؛ «راستي احمدآقا از اون رفيقتون خبر ندارين؟» توي چشم هايش نگاه نکردم، چون مي ترسيدم نتوانم جلوي اشک هايم را بگيرم. ساعت دو و پنج دقيقه بود و امير فقط پنج دقيقه دير کرده بود.
اين چه ژاژ است
توضيحي از آقاي حسين فراستخواه؛ شايد اگر به ثبت و ضبط مي نشستم، اکنون با دقتي بيشتر مي توانستم بگويم اين حداقل چنددهمين بار است که سياه مشق هاي ناچيز و بي ارزش اين دانش آموز بيچاره، هنگام ويرايش در روزنامه وزين اعتماد، گرفتار ويرانش مي شوند. بنده يادداشت هاي خود را بلااستثنا ماشين نويسي شده و بازخواني شده تقديم روزنامه مي کنم، چنان که دست کم هيچ اشتباه نگارشي در آنها راه نيابد. اما مسوول محترم صفحه انديشه در بسيار مواقع، بر کشتي تاويل نشسته و ظفرمندانه بحر سخن را مي پيمايد و خطاهاي نگارشي (و نه حتي محتوايي) آن را با قلاب قلابي خويش بيرون مي کشد و ساحت بحر کذا را از زوائد و اغلاط مي پيرايد. نمونه آن در يادداشت هاي قبلي، تغيير دادن «به تبع» به «بالطبع» است که به خاطر مي رسد، يا تغيير «مبطل» به «معطل» که زمين تا آسمان چيز ديگري است و موارد ديگر که از اينها نيز فاحش ترند و خوشا که اکنون در ذهنم نيست. آخرين آنها مربوط به مطلب روز يکشنبه 11 بهمن بود (شماره 2165 روزنامه، صفحه 12 ضميمه) که به کتاب «تجريدالاعتقاد» خواجه نصيرالدين طوسي اختصاص داشت. عنوان اين مطلب در اصل چنين بود؛ «مصاحبت کلام و فلسفه، در تجريد شيخ الطايفه» و شأن آن به مساله يي بازمي گشت که در بند پاياني مطلب توضيح شده بود و بالاجمال قصد داشت بگويد برخلاف مکتوبات کلامي پيش از تاليف تجريدالاعتقاد، در اين اثر، کلام و فلسفه هم نشين شده اند و از يکديگر تاثير پذيرفته اند. همچنين به روشني معلوم بود که منظور از شيخ الطايفه، خواجه نصيرالدين طوسي است و اين لقب مشهوري است که خاص ايشان است. پس «تجريد شيخ الطايفه»، ترکيبي است مانند «مکاسب انصاري» يا «الميزان طباطبايي» و قس عليهذا...

پس از درج عنوان و نام اين کمترين، مطلب را با ذکري از علامه شعراني آغاز کرده بودم و نام ايشان را بر جبهه بند اول نهاده بودم تا بعد از اداي ديني به کوشش ها و مساعي ارجمند ايشان، به خواجه نصير، آرا و آثار و کتاب تجريد او پرداخته شود. تغيير عنوان مطلب به «مصاحبت کلام و فلسفه در تجريد شيخ الطايفه علامه شعراني» که نمونه بارزي از دخل بلامحل است، باعث مي شود اولاً از خود بپرسيم چرا به رغم مراحل بسيار آماده سازي يک مطلب براي چاپ، هيچ کس متوجه بروز چنين اشتباهي نشده است. اما اگر خوشبين نباشيم، در وهله ثاني بايد از خود بپرسيم چرا کسي که دست به چنين «اصلاحي» زده، عالم نبوده به اينکه شيخ الطايفه و علامه شعراني دو نفرند، نه يک نفر. معمولاً از چنين کاري در بيان عامه، تعبير به کور کردن چشم در اثناي اصلاح ابرو ياد مي شود. به هر حال عنوان اصلي که به سياق عناوين مقالات و رسالات فقهي انتخاب شده بود، با چنين دستکاري ناشيانه يي، قبيح به نظر آمد و استدعا دارم خوانندگان گرامي حداقل اين خطاي فاحش را از سياهه خطاهاي بي شمار اينجانب حذف، و به حساب روزنامه اعتماد بگذارند.

توضيح دبير انديشه؛ روز يکشنبه مقاله يي از همکار محترم حسين فراستخواه به چاپ رسيد که متاسفانه در تيتر مطلب اشتباهي رخ داد. از آنجا که ايشان در نوشتن مقالات خود دقت لازم را به خرج مي دهند، از ايشان پوزش مي طلبيم.
مسافر تاکسي
سلينجر
سروش صحت

پسر جواني که عقب تاکسي نشسته بود کتابي را که در دستش بود، بست و گفت؛ «حيف شد سلينجر مرد.» زن ميانسالي که جلو نشسته بود، گفت؛ «کي؟» پسر گفت؛ «جروم ديويد سلينجر.» زن گفت؛ «آها... خدا رحمتشون کنه» و مشغول فاتحه خواندن شد. بعد پرسيد؛ «خدابيامرز مرد بودن يا زن؟» پسر گفت؛ «شما ناتور دشت را نخوندين؟» زن گفت؛ «نخير.» پسر گفت؛ «حتماً بخونيدش، سلينجر خالق هولدن بود.» راننده که هم سن و سال زن بود اول به زن، بعد از آينه به پسر نگاه کرد ولي چيزي نگفت. زن گفت؛ «الهي بميرم... آقازاده شون چند سالشه؟» پسر پرسيد؛ «هولدن؟» زن گفت؛ «بله.» پسر گفت؛ «هولدن 17 سالشه.» زن گفت؛ «آخي...» پسر به زن گفت؛ «مي خواين ناتور دشت را بدم بهتون بخونين؟» زن پرسيد؛ «مال همين مرحومه؟» پسر گفت؛ «بله، شاهکارشه.» زن گفت؛ «بله اگه بدين مي خونم.» پسر کتاب را به زن داد و گفت؛ «ميشه خواهش کنم نظرتون رو درباره کتاب بهم بگين.» زن گفت؛ «کجا؟» پسر گفت؛ «من هر روز همين موقع سوار ماشين هاي همين خط مي شم.» زن گفت؛ «باشه، هفته ديگه ميام بهتون ميگم.» بعد پياده شد و رفت.

راننده به پسر نگاه کرد و گفت؛ «من هم جواني هام شعر مي گفتم... غزل هاي عاشقانه.»

پسر گفت؛ «واقعاً؟» راننده گفت؛ «بله حالا هفته بعد منم يه چندتاش رو ميارم که هم شما بخونين و هم اگه شد بدين اين خانوم هم بخونن.» مدتي سکوت شد. بعد راننده به پسر گفت؛ «شما هم زياد ناراحت نباش، بالاخره کسي که مرده ديگه مرده، بايد هواي زنده ها رو داشت.»
مهمان هاي ناخوانده
اينجا کسي دروغ نميگه
ابراهيم رها

يک شب سرد زمستاني در حالي که بنا بر اجبار قصه هي زرپ و زرپ داشت باران مي باريد خاله پيرزن در خانه کوچک خود نشسته بود و به اين فکر مي کرد تا کي قرار است همين طور هر شب که باران مي بارد، برايش مهمان بيايد. در همين فکرها بود که يک اس ام اس به گوشي موبايلش رسيد که در آن نوشته شده بود؛ «تا فصل برف و باده/ هر روز همين بساطه».خاله پيرزن داشت با گوشي اش بازي مي کرد که صداي در بلند شد. طبيعتاً بلند شد رفت دم در و پرسيد کيه؟ هرچند که آگاهان معتقدند اگر خاله پيرزن مدام اين سوال تکراري را نمي پرسيد هم فرقي نمي کرد چون بالاخره هر کسي که بود را راه مي داد داخل خانه کوچکش. به هر روي، کسي که پشت در بود خيلي متين و موقر جواب داد، من هستم بانوي محترم، سيدمحمد خاتمي. خاله پيرزن گفت اي قربونت برم سيد خوش اومدي. بعد خاتمي گفت جسارت بنده را خواهيد بخشيد. يک مقدار احساسات پاکتان را کنترل کنيد چون الان يک عده مانند ماجراي آن خانم سالخورده ايتاليايي برايمان حرف درمي آورند. بعد خاتمي وارد خانه شد و گفت؛ «مسائل با فشار و سخت گيري حل نخواهد شد.» هنوز جمله اش تمام نشده بود که خاله پيرزن گفت سيد جان، صحبت در مورد کرامت انساني در همه کس کارگر نيست. يعني تا آنجا که عقل من پيرزن مي رسد کرامت انساني را با باتوم ارج نمي نهند يا حتي اگر با باتوم بشود يک مقدار احترام گذاشت با گاز اشک آور ديگر نمي شود. آنها مشغول همين حرف ها بودند که يکي ديگر در زد. خاله پيرزن پرسيد کيه؟ يکي از پشت در گفت من نيکزاد هستم. خاله پيرزن گفت باش، خب نيکزاد ديگه کيه؟ نيکزاد گفت من وزير مسکن دولت احمدي نژاد هستم. خاله پيرزن گفت وا، چه بي مزه. بعد در را باز کرد و نيکزاد آمد تو. هنوز نيامده گفت؛ «اجازه نمي دهم قيمت مسکن افزايش يابد.» خاله پيرزن گفت ننه خدا خيرتون بده، همين خونه کوچيک و کلنگي من در دوره اين آقا (به خاتمي اشاره کرد) متري 500 هزار تومان بود از وقتي شماها اومدين و هي از اين حرف ها زدين رفت بالا، الان هم صفدر، بچه فرنگيس خانم همسايه مون که مث شما تو کار بنگاه مسکنه ميگه متري يک و نيم قيمتشه. خلاصه خواستم سياه نمايي نکنم و ازتون تشکر کرده باشم،

در همين احوالات طبعاً مثل ساير شب هاي سرد باراني باز در خانه خاله پيرزن به صدا درآمد و اين بار منوچهر متکي پشت در بود. او تا در جواب پرسش خاله پيرزن که طبق معمول پرسيده بود کيه، گفت منوچ متکي، خاله پيرزن اخم کرد و گفت ننه چرا اومدي اينجا، تو که خودت خونه داري. متکي پرسيد کدوم خونه؟ خاله پيرزن گفت؛ همين دو روز پيش توي اينترنت بودم، خوندم پيش قذافي بودي بهت گفته «ليبي خانه ايرانيان است.» شرمنده، تو برو همون خونتون، در حالي که خاله پيرزن داشت متکي را راهنمايي مي کرد برود خانه شان دوباره صداي در بلند شد، اما يک جور به خصوصي بلند شد، خاله پيرزن رفت دم در، گفت کيه، يک جور مخصوصي گفت کيه؟ بعد صدايي پيچيد که مي گفت من احمد بورقاني هستم. دو سال پيش توي همين روزها فوت کردم ننه جون. ننه اومدم بهت سر بزنم چون منم يه زماني توي شباي باروني مهمونت بودم، خواستم بهت بگم اينجا جام خوبه ننه، اينجا کسي ظلم نمي کنه، اينجا کسي زور نميگه، اينجا کسي نميگه بايد تک صدايي حاکم باشه، اينجا آزادي هست، محبت هست، اينجا... از همه مهم تر اينکه اينجا کسي دروغ نميگه. اينجا کسي دروغ نميگه ننه.

www.Ebrahimraha.com
عناوين اين صفحه
اميرعشقي
اين چه ژاژ است
سلينجر
اينجا کسي دروغ نميگه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام