سه شنبه، 13 بهمن 1388 - شماره 2167
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
مهم ترين معيار شجاعت
عباس عبدي

اگر قرار باشد در عرصه سياست معياري را براي سنجش شجاعت يک سياستمدار تعيين کنيم، آن معيار کدام است؟ به طور عادي ذهن ما به ازجان گذشتگي و اتخاذ تصميمات متهورانه يا زدن حرف ها و سخنان پرهزينه يا ايستادگي در برابر ظلم و امثال اينها معطوف خواهد شد. من اين معيارها را رد نمي کنم اما آنها را ناقص مي دانم زيرا بروز بسياري از اين خصوصيات ممکن است تحت شرايط احساسي و رواني خاصي انجام شود که اولاً با عقلانيت منافات داشته باشد ثانياً لحظه يي و ناپايدار باشد و با گذشت زمان از آنها عقب نشيني شود. همچنين ممکن است انگيزه هاي خودخواهانه يا جاه طلبانه يي در پس ظاهر موجه آن باشد. از جمله کسب شهرت يا حتي منافع شخصي مي تواند پوشش اين رفتارها باشد.

آيا مي توان معيار بهتري پيشنهاد کرد؟ به نظر من دفاع از آزادي مهم ترين معيار است. البته هر سياستمداري تا هنگامي که در مقام اپوزيسيون است، بهترين شعارها را در دفاع از آزادي مي دهد و حاضر است جان خود را هم فداي آن کند، منظور من اين دفاع از آزادي نيست، بلکه منظور دفاع از آزادي در هنگامي است که مي توان مانع آن شد. دفاع کسي از آزادي اصيل و معيار شجاعت است که مي تواند آن را مانع شود. اگر رهبر يک گروه سياسي در داخل گروه مدافع آزادي بيان باشد، اين دفاع اصيل است زيرا مي تواند مانع نقد و آزادي بيان ديگران شود، اما چنين نمي کند و شجاعت آن را دارد که خود و سياست هايش را در معرض نقد ديگران قرار دهد. حال اگر اين سياستمدار در مصدر قدرت قرار گرفت، بهترين آزمون براي سنجش شجاعت او فراهم مي شود. به ميزاني که آزادي را بسط دهد، و مانع نقد و اعتراض ديگران نشود، او را مي توان شجاع به معناي دقيق کلمه دانست. اين شجاعت نه براساس احساس که بر مبناي عقلانيت بروز يافته است، و تا هنگامي که مانع آزادي ديگران نشود، ويژگي شجاعت نزد وي برقرار است. اين تصميم براي کسب شهرت نيست، زيرا با دفاع عملي از آزادي ديگران شهرت و اعتبار خود را در معرض نقد همگان قرار مي دهد. چنين سياستمداري به معناي واقعي اعتماد به نفس دارد.

بنابراين مهم ترين معياري که با آن مي توان سياستمدار شجاع را از ترسو تشخيص داد، تعهد آنان به آزادي بيان و نقد در هر شرايطي است. مقيد کردن اين مشخصه از سوي سياستمدار، چيزي جز مقيد کردن شجاعت او نيست و هنگامي که قيود او بر آزادي زياد شد، از شجاعت گذشته و وارد مرز ترسويي مي شود. جنبش هاي سياسي نيز از اين قاعده تبعيت مي کنند. جنبش هايي که داراي ريشه هاي قوي اجتماعي و اعضايي شجاع و رفتاري مبتني بر عقلانيت هستند، بيش از هر چيز ديگر از فضاي نقد به ويژه نقد دروني جنبش دفاع مي کنند و آن را مشروط به اما و اگرهاي بيهوده نمي کنند. بالندگي اين جنبش ها نيز به ميزان نقدي است که از درون و بيرون آن صورت مي گيرد. اگر با اين معيار مرحوم احمد بورقاني را بسنجيم، جزء سياستمداران شجاع محسوب مي شد، زيرا تا آنجايي که مي توانست نه تنها محدوديتي براي مطبوعات و آزادي بيان ايجاد نمي کرد، بلکه شخصاً مي کوشيد با تشويق ديگران و ارائه امکانات آزادي را بسط دهد. او به معناي دقيق کلمه مديريت و پست و مقام خود را هم در راه اين هدف خرج کرد. در نقطه مقابل بورقاني و شجاعت او، افراد ترسويي قرار دارند که هدفي جز اعمال محدوديت براي مطبوعات و آزادي رسانه ها و بيان ندارند. آنان سياستمداران ترسويي هستند که ترس خود را در پشت کلمات خشن و تهديدهايشان و شعارهاي توخالي و به ظاهر ارزشي پنهان مي کنند. آنان چون افراد ترسويي هستند که از تاريکي شب کوهستان و دشت مي ترسند، اما با صداي بلند آواز مي خوانند تا ترس خود را بپوشانند.

دو سال از فوت مرحوم بورقاني مي گذرد و اکنون و با توجه به شرايط موجود بيش از گذشته متوجه اهميت اين معيار در سنجش سياستمدار شجاع مي شويم. خدايش او را رحمت کند.
مي گفت براي رفتن آماده ام
کمال خرازي

ابتداي انقلاب در زمان رياست آقاي قطب زاده، شش ماه در صدا و سيما بودم. اختلاف پيدا کرديم و بيرون آمدم و به وزارت خارجه رفتم. مدتي در آنجا بودم تا اينکه دولت مهندس بازرگان سقوط کرد. آقاي قطب زاده به وزارت خارجه آمد. من مي خواستم بروم که مرحوم بهشتي اصرار کرد تو مدتي بمان ولي باز با آقاي قطب زاده معامله مان نشد و بيرون آمدم.

بعد پيشنهاد شد به خبرگزاري جمهوري اسلامي بروم. خبرگزاري تحولي پيدا نکرده بود. همان عناصر قبلي آنجا را اداره مي کردند و مسوولان هم نسبت به خبرگزاري جمهوري اسلامي حساس بودند چون خبرگزاري نظام بود و نگران خبرهايي بودند که در آنجا توليد مي شد.

من افراد زيادي را نمي شناختم که در اين زمينه ها کار کرده باشند چون عمدتاً در وزارت خارجه بودم. با بعضي از دوستان مانند آقاي حسين نصيري صحبت کردم و آنها به خبرگزاري آمدند. آقاي هوشنگي را هم از صدا و سيما مي شناختم و او هم آمد. آنها هم عده يي جوان را پيدا کردند مثلاً آقاي نصيري از منطقه خودش يعني نظام آباد عده يي را جمع کرد و به خبرگزاري آورد. مرحوم مشايخي، مرحوم بورقاني و آقاي هراتي از آن جمله بودند. آنها هم دوستان خود را آوردند و کم کم حدود 40 نفر از بچه هاي جوان و با انگيزه وارد خبرگزاري شدند.

کار شروع شد، دوران حساسي بود. عده يي از نيروهاي قديمي که صلاحيت نداشتند کنار گذاشته شدند و آنها که ماندند انصافاً همکاري کردند و کارشان را خوب انجام مي دادند اما بچه هاي جديد با انگيزه قوي و روحيه انقلابي بودند.

در 31 شهريور همان سال جنگ شروع شد يعني دو سه ماه بيشتر آنجا نبوديم که جنگ آغاز شد. وارد فضاي عجيبي شديم. خبرگزاري هم بايد کليه رويدادها را دنبال مي کرد و پا به پاي وقايع پيش مي رفت. بچه ها سر از پا نمي شناختند و از هم سبقت مي گرفتند که در اين ميدان فعاليت کنند.

از همان جا بود که با احمد آشنا شدم و احمد کم کم خودش را به عنوان يک عنصر بااستعداد و توانا نشان داد. قلم بسيار خوبي داشت و با عشق و علاقه بسيار بالا کار مي کرد و در بين مجموعه به عنوان عنصري که استعداد رشد بالايي دارد، شناخته شد.

البته آن بچه ها همه ديپلمه بودند که وارد خبرگزاري شدند. دانشگاه ها هم بسته شده بود ولي کم کم تحصيلات شان را شروع کردند. احمد آقا هم در دانشگاه رشته جغرافيا خواند و در خبرگزاري مدارج بالا را طي کرد و سردبير و مدير اخبار شد. او نشان داد نيروي بااستعدادي است و سريع رشد مي کند. انصافاً خدماتي که در دوره جنگ در پوشش اخبار جنگ و هدايت نيروها در آن زمان داشت، قابل توجه و ستايش بود. هم حضورش در جبهه ها و مديريت اعزام نيرو به جبهه ها و هم جمع آوري اخبار و اطلاعات بسيار قابل ذکر و ستايش بود.

ما روزگار را با همين بچه ها مي گذرانديم. زندگي ما هم در خبرگزاري چنين ايجاب مي کرد. بچه ها شب و روز آنجا بودند و گاهي اوقات شب را آنجا مي خوابيدند. با ادارات ديگر فرق مي کرد. چه در شهر و چه در جبهه بچه ها با هم هماهنگ بودند و لذا علقه و صميميت شگفت آوري بين بچه هاي خبرگزاري ايجاد شده بود. بچه ها همه عضو يک خانواده شده بودند.

خبر قابل پيش بيني نبود و بچه ها هم از آنجا که بچه هايي انقلابي بودند، وظيفه خود مي دانستند خبر را دنبال کنند و از زير سنگ هم که شده خبر را بيرون بياورند و خب با مشکلات زيادي هم روبه رو بودند. جبهه ها خيلي خبرنگاران را راه نمي دادند. خيلي با دشواري مي پذيرفتند و بچه ها با انواع حيله ها و کلک ها وارد مي شدند و خبر را جمع مي کردند. داستان هاي زيادي هست که بچه ها چگونه خودشان را در لابه لاي رزمندگان جا مي کردند تا اخبار را دريافت کنند.

اين علقه ها تعميق شد تا زماني که دوره ما در خبرگزاري تمام شد و پيشنهاد شد من به نيويورک بروم. طبيعتاً ما کابينه يي براي دفتر نيويورک طراحي کرديم تا بشود همه ابعاد اين مسووليت را پوشش داد ازجمله مسائل خبري بود که ديديم هيچ کس بهتر از احمد آقا نيست که بيايد و اين مسووليت را بپذيرد. رابطه خبرگزاري و نمايندگي نيويورک هم خيلي تنگاتنگ بود و در واقع احمد يک عنصر مهم نمايندگي محسوب مي شد منتها خبرگزاري را هم اداره مي کرد. از نظرات و تحليل هايش خيلي در نمايندگي بهره برداري مي شد.

پيشنهاد کرديم احمد آقا براي نيويورک بيايند و ايشان هم پذيرفتند و مستقر شدند. جمعاً سه سال آنجا بودند. دفتر خبرگزاري در نيويورک را احمد پايه گذاري کرد. ما هم تلاش کرديم و توانستيم در سازمان ملل برايشان دفتر بگيريم، در آنجا مستقر شد و کم کم دفتر سازمان خبرگزاري در سازمان ملل به عنوان دفتري فعال و مثمر شناخته شد. همان روحيه که احمد در خبرگزاري و دوران جنگ داشت در آنجا هم داشت. واقعاً با عشق و علاقه فراوان و عميق کار مي کرد. ساعت کار برايش مطرح نبود. ذاتش اين جوري بود. لذا دفتر خبرگزاري رشد کرد و به عنوان يک دفتر فعال شناخته شد.

بعد هم که مسائل جنگ کويت مطرح شد، ميدان جديدي براي فعاليت خبرگزاري پديد آمد که احمد در اين زمينه خيلي تلاش کرد.

از جمله مسائلي که آنجا در زمينه خبري مطرح بود، مساله متجاوز شناخته شدن عراق بود که خبر آن را اولين بار احمد از آنجا داد. از قبل با او هماهنگ کرده بوديم، خبرش را تهيه و بلافاصله ارسال کرد و خبر خيلي مهمي بود.

ارتباطش با بنده و خانواده و اعضا و دوستان نمايندگي خيلي صميمي و نزديک بود. ما جلسات مختلف مذهبي داشتيم. روزهاي يکشنبه معمولاً همه را جمع مي کرديم و به پيک نيک در بيرون شهر مي برديم و احمد ميدان دار اين قضايا بود. خيلي خونگرم بود و ميدانداري مي کرد. همه بچه ها را جمع مي کرد و مسابقات ورزشي مي گذاشت. يک دفعه يادم هست که تاندون هاي پايش پاره شد و مدتي گرفتار بود و گچ گرفته بود. تا اينکه ايشان به تهران برگشت و ما تا هشت سال در نيويورک ماندگار شديم. در آن فاصله ايشان به خبرگزاري آمد ولي در آنجا کار نکرد. مدتي به نشر ني رفت و کار غيردولتي کرد. بعد از آن انتخابات رياست جمهوري شروع شد و ايشان در ستاد انتخابات آقاي خاتمي خيلي فعال بود.

ما هم از زماني که در نيويورک بوديم کاري با ايشان داشتيم. دفتري براي پشتيباني نمايندگي نيويورک تاسيس کرده بوديم. نمايندگي نيويورک در واقع مثل يک وزارتخانه بود و خيلي کار مي کرد؛ کارهاي فرهنگي، تبليغاتي، سياسي، مسائل مربوط به مسلمانان امريکا و مراکز اسلامي و مسائل اقتصادي ايرانيان. يک نمايندگي صرف سياسي نبود. همه جنبه ها را پوشش مي داد و کارهاي عظيمي در آن مدت انجام مي شد. در تهران يک دفتر پشتيباني تاسيس کرده بوديم چون متکي به وزارت خارجه نبوديم. سيستم بزرگ وزارت خارجه نمي کشيد که اين کارها را سريع انجام دهد. در اينجا دفتر راه اندازي کرديم و احمد مسوول دفتر بود. از اينجا چيزهايي که مي خواستيم برايمان تهيه مي کرد، ارتباطات را برقرار مي کرد و خلاصه مثل يک شعبه نيويورک در اينجا اين دفتر فعاليت مي کرد.

انتخابات شروع شد و احمد آقا نقش مهمي در فرآيند انتخاب آقاي خاتمي داشت. بعد از آن هم طبيعتاً نقش مهمي در کمک به آقاي خاتمي بازي کرد.

قبل از آنکه من به وزارت خارجه بروم، احمدآقا جلساتي بين بنده و دوستاني که مي خواستند از برنامه هاي بنده مطلع شوند، برگزار مي کرد که در همين دفتر تشکيل مي شد. کساني که ايشان مي شناخت و من نمي شناختم، برنامه ريزي مي کرد که به اينجا بيايند و با يکديگر صحبت کنيم و از کم و کيف برنامه ها مطلع شوند و احياناً کمک کنند نسبت به تبيين برنامه ها و کارهايي که ما مي خواستيم در وزارت خارجه انجام دهيم.

وقتي رفتيم وزارت خارجه به احمد آقا پيشنهاد کرديم سخنگويي وزارت خارجه را بپذيرد ولي ايشان نيامد. اگر مي آمد خيلي مي توانست کمک کند. انتظار داشتيم که بيايد ولي نيامد. به وزارت ارشاد رفت تا انتخابات مجلس ششم.

انتخابات مجلس که شد ايشان کانديداي مجلس شد و به مجلس رفت و ما ارتباطات مان مستمر بود به عنوان کسي که در مجلس مي توانست به ما کمک کند و انصافاً خيلي در مجلس در جلوگيري از فشارهايي که مجلس مي آورد، کمک کرد.

اواخر عمر ايشان احساس مي شد يک انقلاب روحي در ايشان پيدا شده. يک نوع آمادگي هايي در ايشان پديد آمد. مخصوصاً کسالتش که پيش آمد، خودش احساس مي کرد بايد آماده رفتن باشد و اين را بارها به شيوه هاي مختلف ذکر مي کرد. از جمله کارهايي که براي رفتنش کرد، محاسبات مالي اش بود. ايشان خيلي محتاط بود و همه چيز را ثبت و ضبط داشت و واقعاً حقوق ديگران را رعايت مي کرد. در زمينه مالي خيلي با احتياط عمل مي کرد. آنچه به بنده مربوط مي شد، دفتري بود که در اينجا تاسيس کرده بود و احتياطاً مقاديري از پول خودش را برگرداند تا نکند با اموال و پول خودش مخلوط شده باشد و با طيب خاطر بگويد تصرفي در اموال عمومي نکرده است.

يک انقلاب روحي در او احساس مي شد؛ احساس آمادگي و تمهيد رفتن. ولي ما چنين انتظاري نداشتيم که ايشان به اين زودي برود و جايش خالي باشد. انتظار بود بيشتر بماند و بيشتر خدمت کند. ان شاءالله که خدا رحمتش کند.

* وزير امور خارجه دولت اصلاحات
راز احمد
احمد مسجدجامعي

درباره احمد بورقاني بحث هاي زيادي شده است. درباره خوش فکري و هوشمندي او گفته اند، درباره پردلي و شجاعتش گفته اند، درباره جوانمردي و شرافت احمد گفته اند، درباره کتابخوان بودن او، درباره انصاف او، درباره بزرگواري و مناعت طبعش هم گفته اند و همه اينها درست و بجاست.

احمد هم منش عياري داشت، هم آزاده بود، هم دلير و هم پراستقامت و هم منصف و هم پرخوان و شيفته و دلبسته دانايي. اما ديگراني هم بوده اند که چنين ويژگي هايي داشته اند ولي به اندازه احمد محبوبيت نداشته اند و چندان در دل همگان جا نکرده بودند که احمد جا کرده بود.

اين محبوبيت را در مراسم مختلفي که براي او و به احترام او برگزار کرده بودند به خوبي مي توانستي حس کني، نه تنها در انبوه مردمي که در اين آيين ها شرکت مي جستند بلکه در تنوع علاقه مندان به او که از گروه ها و قشرهاي مختلف اجتماعي و نحله هاي فکري بودند.

به نظرم بايد رازي در زندگي احمد نهفته باشد. نمي دانم اين راز، اين کيمياي شگفت چيست ولي مطمئن هستم که رازي در کار بوده است که او را اينچنين نزد عموم محبوب کرده است؛ اين راز به زندگاني، رفتار و گفتار او معنايي بخشيده است که امروز که او ديگر در ميان ما نيست بهتر مي توان آن را احساس کرد.

در نخستين روزهاي پس از دوم خرداد وقتي بحث درباره انتخاب معاون امور مطبوعاتي بود دوستان چهره يي باسابقه در زمينه مطبوعات براي تصدي آن حوزه پيشنهاد کرده بودند اما آقاي مهاجراني کسي ديگر را جست وجو مي کرد.

احمد بورقاني را پيشنهاد داديم. نخستين ترديد، درباره ناشناخته بودن احمد بود. احمد شهرت نداشت اما در توانايي و تخصص اش ترديد نبود. گفتم احمد به اين دليل بلندآوازه نيست که جوياي نام نيست. او هم تخصص دارد و هم توانايي اما اهل جلو افتادن و عرض اندام نيست.

اين ويژگي احمد بود. هر کس که تجربه کار کردن با او را داشت اين ويژگي او را به خوبي و به زودي مي شناخت. احمد پيشرفتش را گام به گام طي کرده بود. کارش را از خبرنگاري آغاز کرد و رفته رفته از پله هاي پيشرفت بالا رفت.

او خيلي کارها را انجام داد اما آنها را به نام خودش ثبت نکرد و دنبال نام و نان نبود. در نخستين ماه هاي برپايي دولت آقاي خاتمي، در جلسه يي با احمد در مجلس حاضر شدم؛ براي پاسخگويي به نمايندگان محترم کميسيون فرهنگي. او در برابر انبوه سوالات سخن خود را با اين عبارات آغاز کرد؛ «هر کس که از اين در درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد که هر که در پيشگاه حق به جان ارزد در درگاه بوالحسن به ناني نيز ارزد.» سخن او در باب کرامت اهل فرهنگ و اهل رسانه نقطه آغاز گفت وگو شد. به ياد دارم که در جلسه خداحافظي از ارشاد نيز همين عبارات را بيان داشت.

احمد اصول ثابت اخلاقي داشت و در فراز و فرود کار و زندگي به آن پايبند بود. آنچه گاهي به نام ايستادگي او ياد مي کنند گوشه يي از همين مشي و منش اوست که هم در کارش حضوري پررنگ داشت و هم در زندگي اش.

احمد پس از سال ها زندگي در نيويورک و کسب تجربه و دانش وقتي به تهران بازگشت باز هم به همان محله قديمي شرق تهران که پيشتر در آنجا زندگي مي کرد رفت و تا پايان عمر در همان خانه خرد و محقر اقامت گزيد.

شايد اين کار به خودي خود معنايي خاص نداشته باشد اما وقتي در منظومه رفتاري احمد در کنار ساير شيوه هاي زندگي و معيشت او قرار مي گيرد معنايي ويژه مي يابد.

احمد و خانواده اش امين بچه هاي مسجد، مدرسه و محل بودند. او از اعضاي موثر ستاد تبليغات جنگ و از خانواده شهدا و جانبازان بود. سخني را که او در رثاي برادرش گفته بود هرگز فراموش نمي کنم؛ «آن کس که با تير قلب تو را نشانه رفت، بوي پيراهن يوسفت را درنيافته بود.» او و خانواده بزرگوارش عمري را در خدمت انقلاب و جنگ و جبهه بودند اما هيچ گاه آن را وسيله يي براي تظاهر نکرد، هر چند هميشه تصوير معصومانه برادر عزيز و شهيدش را در کتابخانه يي که عمده ثروت مادي و معنوي اش بود پيش رو داشت.

ماجراي ماشين رنو پنج عضو هيات رئيسه مجلس شوراي اسلامي نيز از صفحات ماندني در تاريخ رجال سياسي اين دوره کشور است؛ وسيله يي که دو سه بار هم با هل دادن من به راه افتاد. احمد از همه امکانات رفاهي نمايندگي چشم پوشيد و ماشين اهدايي و مزاياي نهاد قانونگذاري را نپذيرفت.

درباره ويژگي هاي مختلف احمد بسيار گفته اند اما به نظرم بخشي از ويژگي هاي او پنهان مانده است. عقلانيت از ويژگي هاي بارز احمد بود. تا مشورت نمي کرد و همه جوانب کار را در نظر نمي گرفت و تا امکان ها و توانايي هايش را نمي سنجيد، تصميم به انجام کاري نمي گرفت اما وقتي به انجام کاري مصمم مي شد پاي عواقب آن هم مي ايستاد.

احمد در زمان معاونت مطبوعاتي از اينکه رسيدگي و پاسخگويي به درخواست متقاضيان انتشار نشريه بسيار طولاني مي شد، ناراحت بود. بررسي ها نشان مي داد بيشترين اتلاف وقت مربوط به گرفتن پاسخ استعلام ها از دستگاه هاي مربوطه است.

او معتقد بود اين موضوع نوعي بي احترامي و ناديده گرفتن حقوق شهروندي و انساني اهل رسانه و مطبوعات است.

بنابراين جلسات مشترک تشکيل شد. براي اين جلسات از مسوولان پاسخگويي به استعلام ها نيز دعوت شد تا با رايزني و همفکري راه حل مناسبي پيدا شود. نهايتاً هم با استدلال، منطق و همفکري مقرر شد دستگاه هاي مسوول حداکثر تا دو ماه پاسخ استعلام ها را بدهند و عدم پاسخگويي در اين زمان پاسخ مثبت تلقي شود. زماني که اين مطلب اعلام شد بسيار کسان فکر مي کردند اين موضوع ناشي از بي پروايي يا تصميم گيري احساسي و شخصي است. در زمان مديريت آقاي ناصري در «ايرنا» بحث تهيه چارچوبي مدون و مصوب براي فعاليت هاي خبري در قالب «نظامنامه خبري» مطرح شد و براي انجام آن شورايي با حضور احمد بورقاني و آيت الله حاج شيخ هادي مروي و ساير اعضا تشکيل شد. اظهارنظرهاي او کاملاً در راستاي مباحث حرفه يي بود. احمد با نظم و ترتيب در جلسات حضور مي يافت و به ويژه در جمع بندي و تدوين بحث ها مشارکت مي کرد. اين عقلانيت و ژرف انديشي در نوشته هاي او نيز آشکار است.

موضوعي که کمتر به آن پرداخته اند، نوشته هاي اوست. از زبان و بيان گفتاري احمد بسيار سخن گفته اند و به زبان مردمي و همه فهم و صميمي او اشاره کرده اند و از شوخي هاي او فراوان ياد کرده اند، اما درباره زبان و شيوه و بيان او چيزي نگفته اند. احمد در گفتارش زباني ساده و صميمي داشت، اما زبان نوشته هايش از نوعي ديگر است. زبان نوشته هاي او در عين زوديابي و قابل فهم بودن، فخيم و استوار است و نشان از نويسنده يي مي دهد که پشتوانه يي غني از فرهنگ و ادبيات ايران دارد.

در ميان اهل سياست کمتر کسي را مي توان يافت که هر دو وجه را با هم داشته باشد. احمد در نوشتار، زبان سخته و اديبانه دارد. در نوشته هاي او رد پاي تسلطش بر ادبيات فخيم فارسي پيداست و نشانه هايي از انس و علاقه اش به ناصرخسرو و برخي بزرگان ادبيات ايران به چشم مي آيد. در نوشته هايش اهل طنز و مطايبه هم بود، اما مطايبه هايي که در نوشته هاي او آمده است اديبانه و فاخر است.

در بيشتر نوشته هايش به متون کهن استناد مي کند و مثال مي آورد. البته در کنار آن ادبيات جديد را هم به خوبي مي شناسد.

احمد با مفاهيم جديد دنياي نو و زبان روز آشنا بود و به خوبي در نوشته هايش آن را درست و بجا به کار مي برد. پشتوانه غني اش از ادبيات قديم، تمايزي ميان او و کساني بود که با آشنايي با گنجينه هاي فرهنگ غني ايراني و اسلامي سراغ مفاهيم جديد مي روند.

باري احمد زماني به ابديت پيوست که بيش از هر زمان ديگر به تجربه دانش و منش او نياز بود. مراسم روز تشييع پيکر احمد از روزهايي بود که انبوهي از مردم سوگوار گرد آمدند و با اندوه فراوان از رفتن بي هنگام او دريغ خوردند.

در آن روز از هر صنف و گروه گرد آمده بودند. در آن روز تلخ ناگاه حادثه يي تسلي بخش اتفاق افتاد.

يکي از دوستداران احمد بسته يي کوچک به همراه آورده بود و اصرار داشت آن را قبل از خاکسپاري پيکر احمد به خانواده او بسپارد. در آن شرايط سوزناک و غم انگيز چه چيزي درون اين بسته بود و چه تاثيري به حال او و خانواده اش داشت. باري آن بسته کوچک رسيد.

همه به نوعي دچار هيجان شده بودند. آن بسته، خاکي بود که از آسمانش تحفه آورده بودند. تربت پاک کربلاي حسين(ع)؛ همان تربتي که روزگاري کام احمد را با آن برداشته بودند. باري اندکي تربت در دهانش نهادند و بر سر و رويش پاشيدند و با سوز و آه تا مرز ابديت بدرقه اش کردند.

تا زميخانه و مي نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود/ حلقه پير مغانم ز ازل در گوش است/ بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود/ بر سر تربت ما چون گذري همت خواه/ که زيارتگه رندان جهان خواهد بود/ ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز/ تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود/ چشمم آن دم که ز شوق تو نهم سر به لحد/ تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود/ بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد/ زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود .
يک امر مقدس
الياس حضرتي

صحبت ما در مورد احمد بورقاني و مسووليتي است که ايشان در جايگاه معاونت مطبوعاتي داشت. معاونت مطبوعاتي هميشه حساس بود، هميشه مورد توجه بود. ولي معاونتي مثل ساير معاونت هاي وزارت ارشاد و گاه کمرنگ تر از آنها بود. آن اندازه که معاونت سينمايي، فرهنگي، کتاب و ساير معاونت ها و سازمان هاي تحت امر وزارت ارشاد بروبيايي داشتند و مباحثي در حاشيه کارهايشان شکل مي گرفت اما در مورد معاونت مطبوعاتي معمولاً مطرح نمي شد. در واقع يک معاونت کمرنگ و تا حدودي بي خاصيت بود. ولي بنا به اصل «شرف المکان بالمکين» يعني به مکان شرف مي دهد آن که آنجا مي نشيند، آمدن احمد بورقاني به معاونت مطبوعاتي هم با توجه به ويژگي ها و خصوصياتي که داشت به اين معاونت جايگاه و اعتباري خاص بخشيد و معاونت مطبوعاتي را نه تنها در حوزه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بلکه در بين تمامي وزارتخانه ها و در فضاي سياسي و فرهنگي کل کشور به جايگاه بلند و رفيعي رساند. از آن تاريخ به بعد معاونت مطبوعاتي يکي از حساس ترين و استراتژيک ترين پست هاي مديريتي جمهوري اسلامي شد. در زمان مديريت احمد بورقاني کار مطبوعات به بهترين و کيفي ترين شکل سر و سامان پيدا کرد و مطبوعات از جنبه کمي، کيفي و عمقي به بالاترين سطح خود در تاريخ مطبوعات کشور رسيد.

در طول تاريخ مطبوعات ايران از زمان مشروطيت تا به امروز يکي دو مقطع را مي توان به عنوان بهار مطبوعات ايران نام برد که قطعاً اوج آن بهار و اوج آن شکوفايي در زمان مديريت احمد بورقاني بود؛ زماني که روزنامه ها نه تنها هيچ دغدغه يي از جانب وزارت ارشاد نداشتند بلکه معاونت مطبوعاتي و وزارت ارشاد نقطه اتکا و پشتيبان و مامني براي مطبوعات محسوب مي شدند. آنجا که مطبوعات احساس مي کردند مشکلي دارند يا از جانب نهادهاي ديگر حکومتي مورد تهديد قرار مي گيرند و فشاري بر گرده شان است اولين جايي که اطلاع مي دادند و به آن پناه مي بردند و پاسخ مثبت هم مي گرفتند معاونت مطبوعاتي بود. به همين خاطر هم همه روزنامه ها چه آنها که به لحاظ فکري همسو با احمد و فضاي فکري و فرهنگي حاکم بر وزارت ارشاد بودند و چه مخالفان آن فضا و شخص احمد، يک دلبستگي، وابستگي و احساس نزديکي با معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد داشتند. خصوصيات و ويژگي هاي احمد بورقاني به گونه يي بود که هر آن کسي که اهل قلم بود و هر آن کسي که در آن شرايط فضاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي ايران پا به ميدان مي گذاشت و روزنامه يي را منتشر مي کرد در ديدگاه او جايگاهي بس والا و ارزشمند داشت. از ديد احمد هر روزنامه يي که منتشر مي شد فارغ از اينکه وابسته به جناح چپ يا راست باشد يک سنگر بزرگ و سپاه قدرتمندي در جهت ايجاد امنيت و واکسينه کردن مجموعه ملت و آرمان هاي يک انقلاب در برابر تهاجم خارجي بود. به همين خاطر احمد به مطبوعات و نشريات، حتي نشريات شهرستاني با ديد تکريم و احترام مي نگريست و به عنوان يک امر مقدس به کار مطبوعات نگاه مي کرد و همه را از ته دل دوست داشت. به همين خاطر هم هيچ گاه در نگاه و برخوردش با مطبوعات، در تذکرها و اخطارهايي که مي داد (اگر لازم بود)، در تحصيل امکانات و بودجه و... نشريات را خودي و غيرخودي، منتقد يا غيرمنتقد نمي کرد. نگاهش به مطبوعات يک نگاه حرفه يي بود و هر روزنامه يي را که تيراژ بيشتر، تعداد صفحات بيشتر، مطالب تازه تر و پرسنل بيمه شده بيشتري داشت، تشويق مي کرد. احمد آدم مطلع و باسوادي بود. جديدترين کتاب هاي منتشر شده دنيا و داخل کشور را مطالعه مي کرد و به ديگران هم معرفي مي کرد. به مباحث و جريانات فرهنگي و رگه هاي فکري -سياسي که در جامعه وجود داشت کاملاً اشراف داشت و سعي مي کرد از تمامي زواياي پيدا و پنهان اخبار روزمره مطلع شود. يک مدير مطلع بود و با اطلاعات وسيعي که داشت به خوبي تشخيص مي داد که کدام روزنامه يا نشريه عميق کار مي کند و کدام سطحي. احمد يک عضو مذهبي بود. در کوچکي در هيات هاي محلي تهران بزرگ شده بود و با بچه هاي مسجد و هيات شان هميشه در ارتباط بود و به رغم اينکه يک عنصر تشکيلاتي و منظم بود سعي مي کرد خصلت ها و روحيات هياتي خودش را فراموش نکند. لذا نمازهاي به موقع و به جا آوردن مستحبات و قرائت قرآن و ادعيه از خصوصيات بارز او بود. احمد فوق العاده مهربان و خوشرو بود و با آن لب خندان و چهره بشاش و چشمان زيبا، به فراخور حال افراد و سطح فکري شان با آنها برخورد مي کرد و به آنها مسووليت مي داد. در اوج اختلافاتي که آقاي کروبي با بعضي از گروه ها و جريانات دوم خرداد داشت هيچ گاه از مشورت دادن به آقاي کروبي ابايي نداشت و هميشه يکي از افراد مورد مشورت ايشان بود، ضمن اينکه با بچه هاي مشارکت و مجاهدين و خود آقاي خاتمي ارتباط داشت و به آنها هم مشورت مي داد. احمد انساني معتدل، معقول و منصف بود و در جلسات مختلف دوستان خودش را از تند رفتن و برخوردهاي پرخاشگرانه برحذر مي داشت و حدود انصاف را در صحبت ها، قضاوت ها و اظهارنظرهايش در مورد رقباي سياسي هميشه رعايت مي کرد.
سيد محمود دعايي ؛
حامي همه مطبوعات بود

مسعود رفيعي طالقاني- حنانه نيک پنجه

«مصون بودن همه روزنامه ها از نگراني» را يکي از بزرگ ترين ويژگي هاي دوران تصدي مرحوم بورقاني بر معاونت مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد مي داند؛ دوران کوتاهي که محمود دعايي مديرمسوول روزنامه اطلاعات هم از آن به عنوان «دوران طلايي» ياد مي کند و البته اين دوره را نه تنها به خاطر حضور بورقاني «طلايي» مي داند که به اعتقاد او از جنس «فرهنگ» بودن رئيس جمهور و وزير ارشاد دوره اصلاحات اين دوره را ممتاز، ويژه و بي تکرار کرده است.

---

- با مرحوم بورقاني چگونه آشنا شديد؟


خاطرم هست که يک روز، يکي از همکاران در روزنامه اطلاعات پيشنهادي را مطرح کردند و گفتند يک عنصر کارآمد و مسلط به روزنامه نگاري و خبرنگاري فراغت دارند و مي توانند با روزنامه همکاري کنند. من هم استقبال کردم و آقاي بورقاني براي يک جلسه آمدند روزنامه تا با هم صحبت کنيم. من شرايط حاکم بر روزنامه، همچنين خط مشي را براساس مسووليتي که داشتم، مطرح کردم و در آخر گفتم که دل مان مي خواهد يک نيروي کارآمد مجموعه ما را تکميل کند. ايشان هم اعلام آمادگي کردند. ضمن صحبت ها، من يکي از دغدغه هايي را که داشتم، مطرح کردم و اين چيزي نبود جز نوعي حساسيت که بنده نسبت به تاييد نهايي يک مطلب يا خط مشي داشتم. مرحوم بورقاني اعلام آمادگي کردند ولي با يک صراحت لهجه و بسيار شفاف گفتند هيچ قيدي را نمي پذيرند و اگر قرار باشد با هم همکاري کنيم، بايد آزادي کامل و اختيار تام داشته باشم. طبيعتاً اين يک برخورد واکنشي بين يک پيشنهاددهنده و يک پيشنهادپذيرنده بود. بنده در عين حالي که از صراحت و صداقت ايشان خوشم آمد و استقبال کردم اما به طور طبيعي ما نمي توانستيم با هم همکاري کنيم. از اين طريق ما با هم آشنا شديم. آقاي بورقاني عنصر بسيار فعالي بودند. ابتدا در خبرگزاري جمهوري اسلامي عضو بودند و سپس در دوران هاي مختلف خبرنگار بودند به خصوص در دوران جنگ که آقاي خرازي مسووليت خبرگزاري را داشتند که آن دوره بسيار حساس و شرايط ويژه يي بود. به همين خاطر از خبرنگاران امين و کارآمد استفاده مي شد که مرحوم بورقاني يکي از آن خبرنگاران بود. البته بعد از اين، شرايطي به وجود آ مد که به ايشان ماموريت خارج از کشور داده شد که ايشان در آنجا هم توانايي هاي خود را بروز داد. آشنايي با زبانش را تکميل کرد و از اين طريق توانست با بسياري از کانون هاي خبري جهان ارتباط برقرار کند و تجارب بسيار مفيدي را به دست آورد. سپس به ايران بازگشت و در جريان تشکيل دولت دوم خرداد و پيروزي آقاي خاتمي که تحولاتي در ارشاد صورت گرفت، ايشان به پيشنهاد آقاي مسجدجامعي معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد شد.

-ايشان چگونه و در چه شرايطي معاونت وزارت را پذيرفتند؟ آيا خط مشي خاصي را دنبال مي کردند؟

به طور طبيعي با همان آزادگي و نگاه وسيع و جامع که به مقوله آزادي داشت، همه تلاش خود را مي کرد تا شرايطي را فراهم کند تا يک روزنامه نگار يا خبرنگار و اصولاً يک عنصر فرهنگي از آزادي کامل برخوردار باشد. البته ايشان معتقد بود اين آزادي بايد در عين رعايت اصول قانوني و معيارهاي اخلاقي و قانوني و هنجارهاي حاکم بر جامعه باشد و خود ايشان هم اين مشي را دنبال مي کرد و همچنين مشوق کليه افرادي بود که در حوزه هاي مطبوعاتي و فرهنگي کار مي کردند. البته شرايط حاکم در آن زمان، شرايط سختي بود زيرا جامعه يک حرکت نو و جديدي را تجربه مي کرد و به همين خاطر طبيعتاً گاهي اين تجربه ها با تلخکامي روبه رو مي شد زيرا عده يي مقاومت مي کردند، عده ديگر برنمي تابيدند و به دليل همين مقاومت ها و کج تابي ها ايشان واکنش هايي را پيش بيني مي کردند. در همين راستا بنده خاطرم هست که روزي مرحوم بورقاني براي بنده تعريف کرد که «روزي آقاي خاتمي در خلال حرکت مطبوعاتي که دنبال مي کرد و ما حامي آن بوديم، با من تماس گرفتند و با عصبانيت و برافروختگي و آزردگي خاطر با من صحبت کردند و معترض بودند که چرا شما من را درک نمي کنيد و اجازه مي دهيد هر کس با هر روش و شيوه يي که مي خواهد و بدون رعايت هيچ ضابطه و مصلحتي سخن بگويد و بنده در جواب گفتم جناب خاتمي، شما باز هم سر بنده داد بکشيد. من سنگ صبور شما مي شوم.» و البته با تعهد و علاقه يي که نسبت به آقاي خاتمي داشت درصدد حل قضايا برمي آمد و آن را اصلاح مي کرد.

-منظورتان از مقاومت ها و تلخکامي ها چيست؟ واکنش هاي آقاي بورقاني به چه مسائلي بود؟

بنده تصورم اين است که همان شرط و قراري که بنده در ابتداي آشنايي با مرحوم بورقاني داشتم که ايشان بر اين باور بودند که بايد بستري آزاد و بدون هيچ محدوديت و ملاحظه براي ايشان فراهم باشد، همين منش باعث شد ايشان در نهايت با وزير وقت ارشاد هم به تفاهم نهايي نرسد و ناگزير به کناره گيري شود زيرا به طور طبيعي او فردي بود که هيچ قيد و بندي را نمي پذيرفت و از يک آزادگي و منش بالا و دفاع از هر حرکتي که به آن معتقد بود، برخوردار بود. به هر حال اين مسائل به جدايي ايشان از ارشاد کشيده شد. در همين مدتي هم که ايشان در ارشاد بودند دستاوردهاي بسيار ارزشمندي را در کارنامه خود ثبت کردند. يکي از علل موفقيت ايشان اين بود که به هيچ عنوان به زيرمجموعه هاي خودش نگاه حزبي و تشکيلاتي نداشت و کل جامعه مطبوعاتي کشور را به عنوان پديده هاي وابسته به نظام مي دانست؛ نظامي که با يک سعه صدر توان تحمل بالاي تمام افکار و انديشه ها را داشته باشد و ايشان خود را موظف به حمايت از فضاي آزاد مي دانست و به طور کل جامعه مطبوعاتي از ايشان رضايت داشتند.

-ايشان نماينده دوره ششم مجلس شوراي اسلامي هم بودند. از آن دوره چه خاطراتي داريد؟

مرحوم بورقاني در دوره ششم مجلس شورا وارد پارلمان شدند. در آن مجلس عضو هيات رئيسه و مسوول فرهنگي هيات رئيسه بودند. در برخورد با جناح ها و گروه هاي مختلفي که در مجلس که البته عمدتاً دوستان اصلاح طلب بودند، بسيار متين، اصولي و اخلاقي عمل مي کرد. در ضمن اينکه يک اقليت نيرومندي هم که اصولگراها بودند، در مجلس وجود داشتند اما برخورد ايشان با همه يکسان بود و برخوردي متين و اصولي داشتند. بنده کمتر نماينده يي را ديدم که در جناح اقليت مجلس از ايشان آزرده باشد يا به ايشان مراجعه کند و موفق به انجام امورش نشده باشد. به طور کل يکسري امکانات در اختيار هيات رئيسه مجلس بود که آنان در اختيار نمايندگان مختلف مجلس مي گذاشتند از قبيل کمک هايي که نمايندگان مجلس از بودجه يي که در اختيار مجلس بود، براي حوزه هاي ماموريتي يا مراجعان مي گرفتند و جناب بورقاني به رغم دست باز و اختياراتي که داشتند، در تامين نياز مراجعان از هر طيف که بودند، دريغ نکرده و هيچ تبعيضي قائل نمي شدند. البته تحقيقات لازم را انجام مي دادند سپس اقدام مي کردند. علاوه بر اين در هر دوره يي از مجلس، يکسري امکانات در اختيار نمايندگان قرار مي گيرد؛ امکاناتي از قبيل وسيله نقليه، بودجه براي تهيه مسکن و بودجه هاي ديگر. عده معدودي در مجلس بودند که از مزاياي آن استفاده نکردند که يکي از آنها مرحوم بورقاني بود که چنين افتخاري نصيبش شده بود. ايشان طي چهار سالي که در مجلس حضور داشتند، هيچ وسيله نقليه يي را از مجلس نگرفتند. برخلاف ظاهر جا افتاده، سرحال و به قول ما فربه، يک رنو کوچک داشتند و گاهي دوستان با او شوخي مي کردند و مي گفتند اگر جاي پارک نباشد، مي تواند ماشين را بلند کند و در گوشه يي بگذارد، اما بورقاني هيچ هزينه اضافي را علاوه بر حقوقي که همگان دريافت مي کردند از مجلس نگرفت و با پاکدستي و مناعت و بزرگواري از کنار مزاياي مجلس مي گذشت. البته چندين اتفاق پيش آمد که ما بيشتر به خصلت هاي جوانمردي و عياري ويژه ايشان پي مي برديم؛ اول محيط زندگي او بود چرا که او در نظام آباد در محيطي زندگي مي کرد که متعلق به يک طيف خودساخته و رنج کشيده جامعه بود و آنجا معمولاً افراد زحمتکش، کارگر و خدمتگزار به جامعه زندگي مي کردند. درثاني متوجه شديم با اينکه ايشان از طيف اصلاح طلب بودند، در بسيج مسجد همان محله هدايت کانون هماهنگي و خدمت رساني به آن محله را داشتند و اين مطلب در مراسم فوت ايشان که افراد بسيج شرکت کردند، نمايان شد. اين مطلب بيانگر حضور بي تکلف و صميمي او در کليه کانون هاي مردمي بود و در همان روزهاي پس از فوت او بود که ما تازه متوجه شديم ايشان برادر شهيد هم هستند ولي هيچ موقع از اين افتخار استفاده نکردند و نگذاشتند اين انتساب مايه فخرفروشي و سوءاستفاده شود. پس از پايان دوره نمايندگي اعضاي کميته سياست خارجي جلساتي داشتند که يکي دو بار اين جلسات در منزل مرحوم بورقاني تشکيل شد که در آن جلسه آقاي خرازي وزير امور خارجه وقت حضور داشتند. هنگامي که وارد منزل ايشان شديم، خيلي از ارزش ها و قداست هاي زيبا در يک زندگي تعهدآميز و مردمي را مشاهده کرديم. زندگي محقري داشت؛ از آن خانه هاي کوچک که در نظام آباد کنار هم قرار گرفته اند. خانه اش متراژ کوچکي داشت و به ناچار دو طبقه بود. يک طبقه را به مراجعان اختصاص داده بود و طبقه ديگر مخصوص پذيرايي و مهمان بود که فقط کتابخانه به چشم مي خورد. هر چه بود، کتاب بود نه مبلي و نه صندلي. با يک صميميت سفره را انداختند و غذا هم در خانه تهيه شده بود و يکي از خصوصيت هاي بارز و متفاوت منزل ايشان نداشتن خوشگذراني هاي ويژه ايام بود و همين باعث شد همه از آن نشست لذت بردند. اتفاق جالب ديگري که رخ داد، رحلت يکي از ياران مشترک من با مرحوم بورقاني بود. البته بنده نمي دانستم که جناب بورقاني هم مثل من، شيفته آن يار بوده و حتي بيشتر از من همدم و مونس ايشان. آن دوست مشترک مرحوم حاج حسن آقاي تهراني معروف به نيري بود. محروم نيري از مبارزين بسيار باسابقه تهران و از بازاري هايي بود که در حوزه نشر و توزيع کتاب فعال بود. سال ها در زندان شکنجه شده بود و نقش بسيار موثري در مبارزات داشت و همچنين از شخصيت هاي محبوب مقام معظم رهبري بود. به رغم گمنامي که خودخواسته بود، هنگامي که فوت کرد، رهبري پيام تسليت بسيار زيبايي دادند. اولين مطلبي هم که بعد از فوت ايشان در روزنامه چاپ شد، مقاله يي بود که مرحوم بورقاني نوشتند و از او و ارتباط خود با آن عارف بزرگ به زيبايي ياد کردند. در مراسم تدفين و تشييع آن مرحوم مانند يک برادر و يک مريد شرکت کرد که براي بنده اين بخش از چهره انساني و معنوي مرحوم بورقاني تا آن روز ناشناخته بود. از ويژگي هاي بسيار زيباي ايشان اين بود که غم را در خودش فرو مي برد و به رغم تمام غم هايي که داشت در برخورد ها، فرد شادي بود و محيط را آکنده از شادي و شعف مي کرد. اهل طنز بود. اهل تحمل و صفا و صميميت بود و آخرين موردي هم که باعث شد ما دوباره يادش را زنده کرديم، مراسم ازدواج فرزندش با صبيه مرحوم سعدايي نماينده فارس بود؛ فرزند نازنيني که بسياري از خصلت هاي پدر را در خودش دارد. اين مراسم در روز عيد غدير برگزار شد که آقاي خاتمي هم خطبه عقد را جاري کردند. ما هم حضور داشتيم و در آن مراسم ياد و خاطره اش زنده شد.

-نگاه و تفسير مرحوم بورقاني به عنوان معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد از قانون مطبوعاتي چه بود؟

نسبت به رعايت قانون کاملاً معتقد بود و تاکيد داشت بايد به اصول قانوني پايبند بود. البته در بعضي موارد ايشان به قوانين موجود اعتراض داشته و معتقد بود بايد قانون جديدي را براي مطبوعات تهيه کرد که در آن آزادي هاي روزنامه تامين و از روزنامه نگاران حمايت شود تا بتوان زمينه ها و بسترهاي بهتري را فراهم کرد اما تا هنگامي که قانون جديدي تدوين نشده بود، به قانون احترام مي گذاشت با اين تفاوت که تفسير و برداشت او از قانون با يک سعه صدر و بلندنظري همراه بود.

-بسياري معتقدند دوره معاونت آقاي بورقاني «دوران طلايي مطبوعات در ايران» بود. آيا به اعتقاد شما نيز چنين است؟

بنده نمي خواهم مبالغه کنم ولي در دوران ايشان معاونت مطبوعاتي بيشترين حمايت را از فضاي مطبوعاتي کشور داشت و اين پشتوانه حمايتي آنها سبب فراهم شدن بستر آزادي هاي بيشتري شد. کسي نمي تواند دوران طلايي آن زمان را رد کند ولي دوران هاي مختلف بر کشور ما گذشته است مانند اوايل انقلاب و زمان جنگ که دوران هاي سختي بود ولي دوران ايشان زماني بود که هم رئيس دولت و هم ارشاد و معاون مطبوعاتي همه از يک فرهنگ و منش و يک سليقه ويژه در امر مطبوعات دم مي زدند و طبيعتاً اين بستر حمايتي و بي دغدغه در آن زمان بيشترين کمک را به فعاليت هاي آزاد به ويژه مطبوعاتي کرد و اگر تندروي ها صورت نمي گرفت، دوام آن بيشتر مي شد. به هر حال آن چيزي که مشهود بود، پشتوانه حمايتي معاون مطبوعاتي در آن زمان بود.

-آقاي بورقاني برآمده از جناح حاکم بودند. برخوردشان با روزنامه ها و رسانه هاي خارج از قدرت چگونه بود و همچنين بودند جرايدي که در آن زمان مصونيت خاصي داشته باشند؟

ايشان هيچ تفاوتي قائل نمي شدند. همان طور که به روزنامه «سلام» نگاه مي کرد با همان ديد روزنامه «رسالت» را بررسي مي کرد و سعي داشت به عنوان يک کارگزار، يک سرويس دهنده و خدمتگزار در خدمت تامين فضاي باز آزادي براي آنان باشد. عليه هيچ کدام هيچ اقدامي را انجام نمي داد و اگر آنها نيازي داشتند و در زمينه فعاليت ايشان بود، حتماً کمک مي کرد و همه روزنامه ها از هر نوع نگراني مصون بودند مگر اينکه مشکل قانوني وجود داشت که اگر چنين هم مي شد معاونت مطبوعاتي تا جايي که مي توانست، کمک مي کرد.

خدا را شکر پدر زنده نيست
سهام الدين بورقاني*

در مورد احمد بورقاني بسيار گفته اند و نوشته اند اما شايد يکي از نغزترين و دقيق ترين آنها هماني باشد که از سرمايه اجتماعي بورقاني سخن گفت؛ سرمايه يي گرانبها که اعتدال سرلوحه آن بود و در عين حال شجاعت و دليري در عرصه هاي گوناگون و شفقت و مهرباني با ديگران از صفات جداناشدني اش بودند، بي توقع هيچ تحسين و پاداشي.

دليري او صدالبته صبغه منطقي داشت و برخلاف جسارت هايي بي منطق که چه بسيار ويراني ها به بار مي آورند، شجاعت او ويرانه هايي را هم آباد مي کرد. آنچه امروز باعث مي شود دل هاي موافق و مخالف به ياد و خاطر او بتپد به همين علت است.

او مظلومانه و بي ريا مي سوخت تا روشنايي نصيب ديگران کند. تلخ مي شد تا شيريني در کام ديگران بگذارد. نه دلبسته مقام و منصب بود و نه پايبند مکنت و مال دنيا. او خوب مي خواند و نيکو مي نوشت. همواره دوست داشت در ميان کتاب غوطه ور باشد، به کتاب پناه برد و بخواند و بخواند... از اين رهگذر هم از آلام زمانه رها مي شد و هم توشه و سرمايه فکري و معرفتي عظيمي براي خود مهيا مي کرد.

پاره يي از دوستان احمد بورقاني را سياستمدار مي دانستند، در حالي که واقعاً چنين نبود. شايد عنوان شاعر عرصه سياست دقيق تر باشد. روحيه او بيشتر از آنکه سياسي باشد با ادبيات، هنر و فرهنگ آميخته و عجين بود. بورقاني ناخواسته وارد ميدان سياستي شد که به زعم خودش جوانمردي در آن در حال رنگ باختن بود.

خود او در جايي نوشته است؛ «روابط ادبيات و سياست همواره خشونت آميز بوده است و من حيرانم که چگونه از 20سالگي در حالي که شيفته ادبيات بودم، نکته آموز عرصه سياسي شدم و شد آنچه نبايد مي شد و آن وکالت مجلس بود. هرچه کوشيدم نتوانستم پا به وادي کلاسيک ادبيات بگذارم و برعکس در دنياي پليد کلاسيک سياست جا باز کردم و البته برخلاف برخي ادعا ها دريافتم که دنياي مستي و مستي زدگان ادبيات، فرهنگ و هنر چه پاک است و دنياي هوشياري سياست چه پليد و پلشت.»

باري، پدر به واقع مست بود و خلاصه اينکه مهم ترين ويژگي و سرمايه اش همين اخلاق او بود. به واسطه همين اخلاق بود که وقتي پا در هر حوزه يي مي گذاشت به سرعت پررنگ و تاثيرگذار مي شد. حوزه سياست براي او بي شکوه بود و به رغم اينکه «بسمل شدن» در سياست را به جان خريده بود اما از ناجوانمردي هاي آن و بي شکوهي اش رنج مي برد چراکه رقيبان رسم مروت فرو نهاده بودند و پاي از گليم ادب فراتر بردند، خطا در خطابه ريختند و جفا بر جماعت کردند.

بي رنگي و بي شکوهي دنياي سياست براي احمد بورقاني که متصل به فرهنگ جوانمردي و نيک خلقي بود، معنايي نداشت. او در محله يي سنتي و مذهبي رشد کرده بود و از آن طرف هم دنيا را ديده و هم تحولات جهاني را درک کرده بود. در اين ميان نه سنت را فراموش کرده بود و نه مدرنيته را.

اينها همه و بسياري ديگر که مي دانيد سرمايه بورقاني را تشکيل مي دهند؛ سرمايه يي که با مرگ از بين نمي رود و اتفاقاً نياز امروز جامعه ما در حوزه هاي مختلف فرهنگي، سياسي و اجتماعي است.

اين روزها اما ما، يعني خانواده بورقاني با واکنش هاي متفاوتي از جانب ديگران مواجه مي شويم. عده يي مدام از جاي خالي اش مي گويند، اينکه جاي احمد بورقاني خالي بود در انتخابات تا پادرمياني کند ميان دو نامزد اصلاح طلب، جاي احمد خالي بود تا برايمان از اخلاق بگويد، جاي احمد خالي بود وقتي در فلان روزنامه تلخي رخ داده بود و او بود که مي توانست نزاع را از ميان بردارد و... عده يي ديگر هم مي گويند خدا را شکر که نيست احمد.

خدا را شکر که دربند شدن رفقايش را نمي بيند، خدا را شکر که نيست تا دربند باشد. يادم مي آيد روزهاي اول که پدر از ميان مان رفته بود در مطلبي که براي مراسم بزرگداشتش در انجمن صنفي روزنامه نگاران نوشته بودم، آوردم؛ خدا را شاکرم بر مصيبتي که بر ما افتاد که بي ترديد خير است. آن روز مي دانستم که چه مي گويم و امروز ايمان پيدا کردم به خير خداوند.

در زندگينامه پدر که در نشريات مختلف منتشر شد، نوشتم احمد بورقاني تا آخر روزنامه نگار ماند حتي وقتي روزنامه يي نداشت. و البته فراموش نکنيم خيلي ها اينچنين نبودند... محمد قوچاني در يکي از شماره هاي هفته نامه شهروند امروز نوشت چه خوب است به پاس پايداري احمد بورقاني، روزي ملي، غيردولتي و حرفه يي به نام روز روزنامه نگار تعيين کنيم و انجمن صنفي روزنامه نگاران جايزه يي غيردولتي درباره روزنامه نگاري به نام و به ياد احمد بورقاني اهدا کند.

حالا که انجمن ديگر نفس نمي کشد و معلوم هم نيست کي دوباره احيا مي شود، دوستان احمد که هستند، آنها مي توانند به اين مناسبت جايزه يي اهدا کنند حتي در اندازه يک لوح تقدير که به قول قوچاني ارزشي بيش از همه جايزه هاي دولتي دارد. اميدوارم بعد از بازگشت آرامش به عرصه سياسي کشورمان شاهد عملي شدن اين ايده شويم و بتوانيم نامش را زنده نگه داريم، هرچند او زنده است. رد کارها و تاثير اعمالش باقي است...

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند 

* فرزند مرحوم بورقاني
سرمايه اصلاح طلبي
حميدرضا جلايي پور

با احمد بورقاني در ستاد تبليغات جنگ (از 1364 به بعد) آشنا شدم. اين آشنايي در دوره اصلاحات (از سال 76 تا زمان وفات او) تبديل به همفکري و همکاري مستمر شد. هفته يي نبود که در کاري يا جلسه يي از حضورش مدد نگيريم. خصوصاً در بحران هاي دوره اصلاحات (مثل دوره تعطيلي فله يي مطبوعات، قتل هاي زنجيره يي، پرونده سازي ها و دستگيري ها) که اصلاح طلبان با چالش هاي جدي روبه رو بودند، حضور و نقش موثر احمد در يادها مانده است. در اين فرصت کوتاه ابتدا بر شش خصلت و منش احمد تکيه مي کنم و بعد به ارزيابي نقش اين خصلت ها در جنبش اصلاحي مي پردازم.

منش احمد

1- احمد «کارهاي بزرگ»ي انجام مي داد ولي واقعاً مدعي نبود. همه مي دانيم جنبش اصلاحي (در دوره 1384-1376) ابعاد گوناگوني داشت. آشکار ترين بعد آن، رونق مطبوعات در جامعه مدني، تشکيل مجلس اصلاح طلب ششم و دولتي پاسخگو بود (جنبش دانشجويي، اجتماعات بحث و گفت وگو، فعال شدن تشکل هاي سياسي و کارزارهاي غيرقابل پيش بيني انتخاباتي، پويش زنان، سکولارها، ايرانيان خارج از کشور، معلمان، کارگران و اقوام از ديگر ابعاد اين جنبش اصلاحي بود.) به نظر من بصيرت و نگاه بلندمدت احمد (و همکارانش مثل عيسي سحرخيز در وزارت ارشاد) در بسط مطبوعات غيردولتي، يکي از عوامل اصلي رونق مطبوعات در اين دوره بود. تشکيل مجلس ششم با اکثريت اصلاح طلب، خصوصاً با پيروزي همه کانديداهاي اصلاح طلب تهران، دستاورد کمي نبود. نقش احمد در ايجاد هماهنگي براي تهيه ليست اصلاح طلبان در تهران نيز کم نظير بود. با اين همه هيچ يک از اصلاح طلبان نديدند که احمد حتي يک بار اين کارهاي بزرگش را به رخ کسي بکشد و مدعي باشد. او عضو خاکي هر جمع و جلسه يي بود و براي همين همه او را از ته قلب دوست داشتند.

2- او از شخصيت هاي اصلاح طلب صاحب تحليل بود، اما تحليل هايش آرمانگرايانه و غيرواقع بينانه نبود و روي زمين تحليل مي کرد. به ياد داريم زماني که در ماه هاي اول تشکيل مجلس ششم، پاره يي از اصلاح طلبان مطالبات بزرگي را در جامعه طرح مي کردند و از مجلس انتظار معجزه داشتند. او از مجلس ارزيابي واقع گرايانه ارائه مي داد و به دقت مي گفت چه انتظاراتي را مي توان از مجلس داشت. در آن زمان تحليل هاي واقع گرايانه او زياد خريدار نداشت، ولي تا آخر بر اساس همان تحليل واقعي خود يکي از نمايندگان فعال و تاثيرگذار و بي ادعاي مجلس ششم بود. احمد حرف هاي گنده و غيرعملي نمي زد. به عبارت ديگر احمد به عنوان يک شخصيت تاثيرگذار دچار اپيدمي «توهم» نبود. اما متاسفانه کم نيستند نخبگاني که (هم در اپوزيسيون و هم در پوزيسيون) از عارضه «توهم» رنج مي برند.

3- احمد اهل قلم بود. جذاب و تحليلي مي نوشت و نوشته هاي اخلاقي و معنوي گيرايي داشت. نطق ها و متن هاي زيادي براي اصلاحات نوشت، ولي اصلاً در بند آن نبود که نامش همراه اين نوشته ها باشد يا نباشد.

4- در دوره اصلاحات از زمره شخصيت هاي کليدي بود که در ميان جناح هاي گوناگون اصلاح طلب هماهنگي و همگرايي ايجاد مي کرد. کار زياد مي کرد، ادعا و توهم هم نداشت، لذا در ايجاد هماهنگي بين اصلاح طلبان موفق بود. همه به ياد داريم که با گذاشتن وقت فراوان چندين اختلاف مهم را در ميان چهره ها و روزنامه نگاران اصلاح طلب بدون هيچ گونه چشمداشتي حل کرد.

5- در هر جلسه يي که حضور داشت اکثريت اعضاي جلسه هم از مصاحبت با احمد شاد بودند چون خاضع، بي طمع، کريم و خاکي بود و هم از او مي آموختند، چون عميق تحليل مي کرد. به ياد داريم وقتي در جلسه مطبوعات اصلاح طلب غايب بود کاملاً جاي خالي اش حس مي شد. معمولاً در جلسه مطبوعات، اخبار بين المللي را طرح و تحليل مي کرد که براي همه اعضا شنيدني بود، زيرا روشن و منظم سخن مي گفت و زياده گويي نمي کرد.

6- او اصلاً خودي/ غيرخودي کردن را بلد نبود. در ارتباطش با ديگران (خواه آن فرد اصلاح طلب يا محافظه کار يا سکولار باشد) همه را بنده هاي برابر خدا و همه آنها را قابل اعتماد مي دانست (مگر خلافش ثابت شود) و از همه مهم تر با اينکه خودش از نخبگان موثر اين مرز و بوم بود (بي شک نقش او براي هميشه در تاريخ مطبوعات ايران خواهد ماند)، اين نخبگي باعث قطع ارتباط او با مردم نمي شد. يکي از مصاديق مردم داري او شرکتش در اکثر ختم هاي آشنايانش در هر طبقه و حزبي بود. حضور صدها تن از اهالي وحيديه و سبلان در مراسم ختم، هفت و چهلم او شاهدي بر ارتباطات انساني صادقانه اش با همه اقشار مردم بود.

ارزيابي

اين ويژگي هاي شش گانه احمد چه نقشي در حرکات اجتماعي دارد؟ بسياري فکر مي کنند جنبش ها و حرکت هاي تاثيرگذار اجتماعي حرکت هايي است که افراد شجاع، صاحب حرف هاي راديکال و بي محابا را در برمي گيرد (کم هم نيستند افرادي که از همين منظر جنبش اصلاحات را نقد مي کنند.) در حالي که جنبش ها و خصوصاً حرکت هاي اصلاحي به افرادي نياز دارد که ويژگي هاي احمد (واقع گرايي، پرکاري و کم ادعايي، منت نگذاشتن، حب و بغض به منتقدان نداشتن، در تحليل اوضاع دچار توهم نشدن و...) را داشته باشد.

در دوره اصلاحات سرمايه اصلي محافظه کاران در برابر اصلاحات دولت پنهان بود، ولي سرمايه اصلي اصلاح طلبان فعاليت صادقانه و واقع بينانه امثال احمد بود. الان هم کساني که نسبت به تدبير عمومي کشور نگران هستند و به ضرورت انجام اصلاحات در کشور فکر مي کنند، بايد به ياد داشته باشند مهم ترين داشته اصلاح طلبي سرمايه يي است که از فعاليت کارهاي امثال احمد شکل مي گيرد (که اين روزها از آن به عنوان سرمايه اجتماعي ياد مي کنند). تجميع فعاليت هاي اخلاقي شهروندان مدني مهم ترين پيش برنده حرکت ها و جنبش هاي اصلاحي است و راه ميا نبر ديگري (آن هم در جامعه يي که دين خدا، پول نفت و قدرت دولت مي تواند مورد استفاده دولت پنهان قرار گيرد) وجود ندارد. يادش گرامي و راهش مستدام باد. ان شاءالله.
به ياد سنگربان مطبوعات
سيدمحمود عليزاده طباطبايي*

به عنوان يکي از مهم ترين جلوه هاي آزادي بيان، مي توان به آزادي مطبوعات اشاره کرد.

آزادي مطبوعات به نوعي حمايت از آزادي بيان است. مطابق اصل بيست و چهارم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز آزادي مطبوعات و نشريات در بيان مطالب مشروط بر اينکه مخل مباني اسلام يا حقوق عمومي نباشد، مورد حمايت قرار گرفته است. ديوان اروپايي حقوق بشر در مورد يک روزنامه نگار که به اتهام توهين به صدراعظم وقت اتريش، تعقيب و محکوم شده بود، تاکيد کرد وظيفه مطبوعات در يک جامعه دموکراتيک است که از رهگذر نظارت بر بحث هايي که صاحبان قدرت سياسي و مسوولان در مورد مسائل عمومي مطرح مي کنند، در فرآيند سياسي مشارکت کنند. (تصميم 11، دسامبر 1981) ديوان به اين مناسبت بين آزادي بيان و جامعه دموکراتيک نيز به اين شرح رابطه برقرار مي کند؛ «آزادي بيان يکي از مباني اساسي جامعه دموکراتيک محسوب شده و آزادي مطبوعات يکي از بهترين وسايل کشف شناخت براي افکار عمومي براي رهبران سياسي و قضاوت در مورد رفتار و کردار آنان را تامين مي کند» و به همين جهات است که توسل به حقوق کيفري در اين زمينه بايد محدود باشد.

ديوان در اين قضيه معتقد است توقيف روزنامه، نقض ماده 10 کنوانسيون اروپايي حقوق بشر محسوب شده و موجب خواهد شد روزنامه نگاران در آينده از مشارکت در بحث هاي عمومي مربوط به مسائل قابل توجه زندگي مردم و جامعه منصرف شوند و به همين لحاظ چنين اقدامي ممکن است مانع انجام وظيفه اطلاع رساني و نظارت مطبوعات شود.1

ليکن همان گونه که بيان شد، براي آزادي مطبوعات نيز محدوديت هايي مي توان قائل شد اما استفاده از اين محدوديت ها نبايد به گونه يي باشد که از آزادي بيان و آزادي مطبوعات، شيري بي يال و دم ساخته شود و اين امر مانع از انجام رسالت اصلي مطبوعات و آزادي اطلاعات که توسط اسناد و حقوق بشري مورد حمايت قرار گرفته است، شود.

رويکرد دولت ها درخصوص آزادي مطبوعات و نوع برخورد آنها با تخلف هاي مطبوعاتي مي تواند نشان دهنده نوع تفکر حاکم بر آن دولت مبني بر اقتدارگرايي يا امنيت محوري يا مردمسالاري باشد. به عنوان مثال پيش بيني کيفر سنگين «انحلال» روزنامه، که مانند کيفر مرگ براي شخص حقوقي است، ميزان خطر را براي مطبوعات افزايش مي دهد و برعکس درک اهميت مطبوعات و لزوم برخورد منعطف با مطبوعات متخلف به شکوفايي مطبوعات مي انجامد.2

از سوي ديگر پيش بيني جرائم مطبوعاتي و ميزان اين جرائم نيز نشان دهنده سياست جنايي يک نظام کيفري درخصوص آزادي بيان است. جرم مطبوعاتي عبارت است از اينکه روزنامه نگار به خاطر نظر، عقيده، راي و مسلکي که در نشريه عنوان کرده است تحت تعقيب قرار گيرد.3 به عبارت ديگر مي توان گفت جرمي که از طريق مطبوعات واقع شود، جرم مطبوعاتي است.4 همان گونه که بيان کرديم مطابق اصل 24 قانون اساسي، آزادي بيان و آزادي مطبوعات اصل دانسته شده و استثنائات آن به اخلال به مباني اسلام و حقوق عمومي منحصر شده است.

اما متاسفانه مجلس شوراي اسلامي در قانون مطبوعات به اين مساله بي مهري کرده و رويه يي را در افزايش اين استثنائات به بهانه هاي مختلف در پيش گرفته که در علم اصول به تخصيص اکثر معروف بوده و موجب وهن قانون است و در حقيقت مي توان گفت قانون مطبوعات آنقدر که براي اصحاب مطبوعات محدوديت ايجاد مي کند در جهت حمايت از آنها گام برنمي دارد.5 جرائم مطبوعاتي موجود در حقوق کيفري ايران به دو گروه جرائم عليه اشخاص شامل افترا از طريق مطبوعات6، توهين مطبوعاتي7، تهديد از طريق مطبوعات8 و جرائم عليه امنيت و منافع عمومي شامل افشاي اسرار دولتي و نظامي9، تحريک به ارتکاب جرم عليه امنيت کشور، توهين به مقدسات يا مقامات سياسي و مذهبي، انتشار مطالب و صور منافي عفت و ايجاد اختلاف مابين اقشار جامعه به ويژه با طرح مسائل قومي و نژادي و ساير جرائم مانند انتشار نشريه بدون پروانه و تقليد نام يا علامت نشريه است، که همان گونه که بيان شد، وسعت دامنه جرائم در حوزه مطبوعات موجب شده به بهانه هاي مختلف، مطبوعات تحت عناوين مختلف محاکمه و تعطيل شده و روزنامه نگاران به اتهامات واهي تحت تعقيب قرار گيرند و به عنوان مثال شمار قابل توجهي از روزنامه و نشريات به جرم توهين به افراد و نهادها به کلي توقيف شده اند.

* وکيل دادگستري

پي نوشت ها؛--------------------

1- دلماس مارتي، مي ري، پيشين، ص 167

2- نوبهار، رحيم، پيشين، ص 185

3- کاتوزيان، ناصر و همکاران، آزادي انديشه و بيان، انتشارات دانشکده حقوق و علوم سياسي تهران، 1382، ص 251

4- به نظر حقوقدانان کشورهاي کامن لا «جرم مطبوعاتي وجود ندارد و مقصود از جرائم مطبوعاتي تعدادي از جرائم عمومي است که از طريق مطبوعات انجام مي شوند.»

5- البته در بند ب ماده 116 قانون برنامه چهارم توسعه، بازنگري و اصلاح قوانين مطبوعات و تبليغات و پيش بيني نظام جامع حقوق مطبوعات و رسانه ها و تبليغات از وظايف دولت دانسته شده، لکن متاسفانه تاکنون در اين زمينه اقدامي صورت نگرفته است.

6- ماده 30 قانون مطبوعات اصلاحي 1379 و ماده 697 قانون مجازات اسلامي و در موارد قذف مواد 139 تا 164 قانون مجازات اسلامي

7- ماده 30 قانون مطبوعات و مواد 608 ، 609 و 700 قانون مجازات اسلامي

8- ماده 31 قانون مطبوعات و ماده 669 قانون مجازات اسلامي

9- ماده 24 قانون مطبوعات و ماده 501 قانون مجازات اسلامي
احمدآقا دغدغه همه را داشت“
صالح نيکبخت*

وقت تنگ است. بايد هر چه زودتر بروم و دو نفر را مشايعت کنم، به کجا؟ آنان نه زائران اماکن متبرکه اند و نه براي سفرهاي کاري و مطالعاتي به خارج مي روند.

نه راهيان سفرهاي دور و درازي هستند که اين روزها اهالي مطبوعات نه با اختيار که با اجبار (زمانه) در پيش مي گيرند. محمد سلامتي مدير هفته نامه «عصر ما» ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران و دبيرکل اين سازمان و محمد دادفر مدير هفته نامه جنوب و نماينده دوره ششم مجلس و اولين سخنگوي کميسيون اصل 90 را جهت اجراي حکمي که «دادگاه مطبوعات» صادر کرده است بايد به اجراي احکام دادسراي تهران معرفي کنم؛ حکمي که به رغم تلاش و دفاع و نقض موارد متعدد آن و کاهش مجازات ها و دستوري که در مورد عدم اجراي آن پس از پايان مجلس ششم صادر شده بود، بايد اجرا شود. از روزنامه «اعتماد» تلفن کردند که چيزي راجع به کسي بنويسم که شاهد و ناظر تعقيب و محاکمه اين افراد بود و هميشه جريان محاکمه و نتايج آن را از من سوال مي کرد.

کسي که بهار مطبوعات ايران در دهه 70 با معاونت مطبوعاتي او آغاز شد و گويي اين او بود که هيمه جمع شده بر فراز کوه هاي زاگرس را با سنگ و چخماق آتش زده و فرارسيدن نوروز را همچون دوران نياکان قوم ماد اعلام کرده است. پيش از آنکه اين بهار سر آيد او از معاونت مطبوعاتي کنار گذاشته شد. اولين معاون مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي احمد بورقاني بود که دير آمد و زود از معاونت کنار گذاشته شد. زودتر هم از ميان ما رفت. بورقاني که دوستانش او را «احمدآقا» خطاب مي کردند، هميشه احمدآقا بود و ماند. بورقاني را کم مي ديدم ولي مصداق واقعي حديث نبوي به روايت سعدي در گلستان بود؛ «زرني غباً تزدد حباً» (کمتر مرا ببيني محبت من به تو بيشتر مي شود.) سال 77 دادگاه مطبوعات و قاضي آن آهنگ برخورد با مطبوعات را با شتاب بيشتر آغاز کرده بود. روزنامه نگاري از من خواست مطالبي در مورد حدود وظايف هيات نظارت و دادگاه مطبوعات در «سلام» که سلام خدا بر طايفه سلام باد، بنويسم. به درخواست او روزي به ديدنش رفتم. معلوم شد او به دقت مطلب را خوانده و به همه نکته ها توجه لازم دارد.

مشغله معاونت و سياست هنوز تمام وقت او را نگرفته بود. تاکيد کرد بيشتر در مورد حقوق اصحاب مطبوعات بنويسم تا رعايت اين حقوق، فرهنگ شود و نشد و اين دغدغه او بود. احمدآقا زودتر از آنچه خود فکر مي کرد از معاونت مطبوعاتي کنار گذاشته شد ولي او دغدغه مطبوعات را کنار نگذاشت. نماينده مجلس شد و عضو هيات رئيسه مجلس بود ولي بيش از هر نماينده مجلس در آن زمان به مطبوعات عنايت داشت و بيم و اميد آن او را رها نمي کرد و با آن آرامش روحي که تناسبي با هيکل او نداشت دفاع حقوقي از اهالي مطبوعات را به ما يادآوري مي کرد. خزان مطبوعات در بهار 1379 فرارسيد. گروهي از اهالي مطبوعات تحت تعقيب قرار گرفتند و تعدادي بيشتر از روزنامه ها توقيف شدند.

همين آقايان دادفر و سلامتي که امروز (11/11/88) به زندان مي روند به دادگاه فراخوانده شدند و جمعي ديگر چون عمادالدين باقي و شمس الواعظين همچون امروز به زندان اندر آمدند. قرعه وکالت از باقي در دادگاه تجديدنظر که در دادگاه بدوي به هفت سال و نيم زندان محکوم شده بود، به نام من افتاد. در حکم بدوي زيرکانه و جهت جلوگيري از انعکاس اجتماعي آن که هنوز احترامي داشت دو سال زندان تعليق شده اعلام نکرده بودند.

احمدآقاي روزنامه نگار اين نکته را پيش از من متوجه شده بود. اتهامات باقي متعدد و هر آنچه ممکن بود، آمده بود و در آن ميان هم يکي اهانت به مقدسات در مقاله «اعدام و قصاص» بود که باقي از هم جدا کرده بود. اما بيش از 15 نفر از علما و مراجع صاحب فتوا با مطالعه دقيق مقاله آن را توهين به مقدسات ندانسته بودند. از آن ميان فقيدين سعيدين آيت الله منتظري و آيت الله معرفت بود. همين مساله هم يکي از مباني استدلال ما شد. هرچند زحمت اخذ و جمع آوري آن را سرکار خانم فاطمه کمالي همسر هميشه در رنج و زحمت آقاي باقي کشيده بود، نوشتم و گفتم «... آنچه براي من تعجب آور است اين است که حضرات آقايان... مراجع تقليد و صاحب درجه اجتهاد اين مقاله را توهين به مقدسات نمي دانند و دغدغه دين ندارند ولي آن مرد 35ساله دغدغه دين و توهين به مقدسات را دارد.»

اين فتواها و آن دفاع اثر خود را گذاشت و آقاي باقي هم از اتهامات متعدد تبرئه و در اتهامات ديگر به دليل عدم تناسب جرم و مجازات، کيفر او کاهش يافت و حکم زندان به سه سال تبديل شد. باز هم چون احمدآقا هميشه نگران بود پيش از همه او را مطلع کردم و او خبر کاهش مجازات حبس را به خانم کمالي اعلام کرد و او به من گفت؛ اکنون من دغدغه تو را دارم که در فکر خود نيستي... آري بورقاني هميشه احمدآقا بود و دغدغه همه را داشت...

---

در آخرين لحظات ارسال صفحه هاي ضميمه خبري به نقل از صالح نيکبخت رسيد که اجراي حکم دادگاه محمد دادفر و محمد سلامتي به تعويق افتاده است.

* وکيل دادگستري
قصه خانه دار کردن روزنامه نگاران در بهشت زهرا

نعمت احمدي*

روزنامه نشاط هم بسته شده بود. حياط روزنامه پر بود از روزنامه نگاران و خبرنگاران، چه از حلقه شمس و چه از ديگر روزنامه ها. تا آن روز احمد بورقاني را از نزديک نديده بودم ولي هميشه و در هر حال و هر جا صحبت از او بود. وقتي از در حياط آمد تو و چند نفري دوروبرش بودند، يک راست آمد سراغ من و گفت؛ «ديگه از دست شما وکلا هم کاري برنمياد.» برايم جالب بود. با او روبه رو نشده بودم اما معاون مطبوعاتي وزير ارشاد دوران اصلاحات از ميان همه گذشت و يک راست سراغ من آمد و به درستي به من فهماند که دوره وکالت و اعمال قانون براي مطبوعات تمام شده است. غرق عرق بود. خيس خيس، معلوم بود که با ديگران صحبت کرده و به نتيجه نرسيده. وزير آن زمان در لبنان يا سوريه بود و يک اظهارنظر او داغي شده بود براي مجموعه شمس الواعظين. مدتي بعد او استعفا داد و عمر کاري امثال خود را به اندازه عمر چريک در حال مبارزه دانست که تفنگ به دوش، شش ماهي بيشتر عمر نمي کند. ديگر احمد بورقاني نام آشنايي بود که هرازگاهي از من مي خواست وکالت بعضي از افراد را قبول کنم. مانده بودم از طيف گسترده اطرافيانش. فلان چاپخانه دار گرفتاري داشت.

فلان ناشر درمانده بود، حتي فلان پيمانکار که هيچ سنخيتي با خط مشي احمد نداشت ولي هر کس که از دفتر احمد بورقاني به دفترم مي آمد، مي شد برق خوشحالي را در چشمانش ديد. همه او را احمد مي ناميدند. چگونه مردي بود اين بزرگمرد با دل دريايي خود که همه کس را مي پذيرفت. وقتي شمس الواعظين همان شب بسته شدن «نشاط» روزنامه «توس» را درآورد، هر چند مدتي نپاييد و توس هم به دنبال نشاط و جامعه رفت نوبت به عصر آزادگان رسيد. بعد از چند شماره دادگاه معروف شمس الواعظين شروع شد؛ دادگاهي که ديگربار تکرار نخواهد شد يا حداقل آرزو مي کنم تکرار نشود. براي اولين بار سردبير و نويسنده روزنامه يي بدون اينکه در متن قانون آمده باشد که مي شود او را محاکمه کرد، به محاکمه کشيده شد. تا قبل از اصلاحيه سال 1379 قانون مطبوعات، تنها مديرمسوول مانند همه جا در مقابل نوشته هاي روزنامه مسوول بود ولي هنوز قانون تغيير نکرده بود که شمس الواعظين را به محاکمه کشيدند تا آن روز که قرار بازداشت او صادر شد. دادگاه به اصطلاح مطبوعات در مجتمع شهيد بهشتي قرار داشت. هنوز اين ميزان کنترل و نظارت بر ورود و خروج به مجتمع ها که بعضاً دل آدم مي گيرد که چرا بعد از 32 سال وکالت، جواني 20ساله به خود اجازه مي دهد کيف و جيب و تمام هيکلت را جست وجو کند وجود نداشت.

پله ها را که مي گرفتي و سرراست بالا مي رفتي در طبقه سوم، دادگاه مطبوعات بود و قاضي اين شعبه تازه مي رفت نامي در ميان جامعه براي خود دست و پا کند و محاکمه شمس الواعظين آغاز اين راه بود. چه محاکمه جنجالي که حتي هيات مديره کانون وکلا براي ديدن دادگاهي جنجالي به عنوان تماشاچي وارد دادگاه شدند. پايان جلسه يکي از روزهاي محاکمه بود که شمس بازداشت شد. به اتفاق مامور به حياط مجتمع هدايت شديم. ساعت ها از تعطيلي مجتمع گذشته بود. در حياط مجتمع شهيد بهشتي يک دستگاه ماشين پيکان با لب و لوچه آويزان قرار داشت.

مامور هدايت شمس به زندان به طرف ماشين رفت و راننده پشت فرمان قرار گرفت، سوئيچ را چرخاند و ماشين روشن نشد. کار به هل دادن کشيده شد. من و محمود شمس، وکيل و موکلي که بايد راهي زندان مي شد، ماشين را هل داديم و يکي از عکاسان روزنامه از اين صحنه عکس گرفت و فردا اين عکس چاپ شد. آن روزها مثل امروز هر کس وب سايتي نداشت. اما اينترنت تازه مي رفت جاي خود را در ميان فضاي مجازي باز کند. اين عکس آنقدر در سايت ها تکرار شد و در روزنامه هاي درون مرزي و برون مرزي چاپ شد تا احمد بورقاني را به خنده واداشته بود وقتي صدايش را از آن سوي سيم شنيدم که مي گفت؛ «ديدي گفتم دوره شما وکلا تمام شده. نه اينکه نمي توانيد از موکل خود دفاع کنيد بلکه بايد ماشيني که او را به زندان مي برد، هم هل بدهيد.»

مجلس ششم با همه افت و خيز خود هر اثري که داشت يا نداشت، احمد بورقاني را کشف کرد. يک بار خواستم به ديدارش در مجلس بروم. ممکن نشد و وقت ما با هم نمي خورد تا اينکه يک روز به کميسيون اصل نود دعوت شدم و حالا فرصت مناسبي بود که با احمد خوش و بشي بکنم. مثل هميشه يک کتاب دستش بود انگاري دست او عادت داشت که هميشه کتابي را با خود حمل کند. هم اکنون اين کتاب روبه رويم است؛ ترجمه نهج البلاغه از سيدجعفر شهيدي. حالا که کتاب را نگاه مي کنم، به فاصله اندکي هم استاد دکتر جعفر شهيدي مترجم نهج البلاغه و هم احمد بورقاني اهداکننده نهج البلاغه به من درگذشته اند. کمتر مناسبتي مي شد که احمد در آن حضور نداشت. گويي او آماده بود در مواقع سختي مثل بيماري يا مرگ يار و پاي هميشگي باشد. روزي که ناباورانه عمران صلاحي درگذشت در حياط خانه هنرمندان احمد را با پالتوي معروفش که هر زمستان مي پوشيد، ديدم. به اشاره يي به طرفش رفتم. در طول مراسم با هم بوديم. جمله يي از عمران صلاحي گفت و همه را به تلخندي دعوت کرد. مي گفت صلاحي مي گفت من از همه ويرانه تر و خراب ترم اما اسم مرا گذاشته اند عمران.

تا آخرين ملاقات که حکايتي است اين کار احمد. مهران قاسمي که در اوج جواني و نشاط و تازه مي رفت در عرصه قلم چهره شود، ناباورانه پر کشيد. همه آمده بودند. خيابان کريمخان زند جلوي روزنامه اعتماد ملي و تشييع جنازه. آن روز احمد چه کرد. به احمد مسجدجامعي زنگ زد يا ديگران زنگ زدند که خود را به سرعت به روزنامه رساند. در طبقه بالا نشستي برگزار شد و احمد پيشنهاد داد به عنوان عضو شوراي شهر براي بچه هاي روزنامه قطعه يي در بهشت زهرا اختصاص پيدا کند. احمد دنبال حرف خود را گرفت. با احمد مسجدجامعي سراغ مديرعامل وقت بهشت زهرا آقاي رضاييان رفت. روزي برفي و سرد، و احمد باز هم با همين پالتوي معروف خود. نمي دانم چرا وقتي احمد اين پالتو را مي پوشيد، ياد قهرمان داستان هاي روسي مي افتادم و يک بار اين را به احمد گفتم. به خنده گفت لابد قهرمان داستان قمارباز داستايفسکي است و هر دو خنديديم. آن روز احمد در سکوتي که هيچ رنگي نداشت با همت احمد مسجدجامعي و آقاي رضاييان مديرعامل وقت بهشت زهرا، قطعه يي مناسب را در بهشت زهرا براي اهالي مطبوعات دست و پا کرد و بعداً شوراي شهر هم ظاهراً بر اين انتخاب صحه گذاشت. يک نفر آنجا دفن شده بود؛ برادر عباس سليمي نمين و دومين نفر مهران قاسمي. احمد با پايش با نرمه برف هاي زمستاني بازي مي کرد.

شايد داشت بغض در گلوخفته اش را به نوعي مهار مي کرد. رابطه سهام بورقاني با مهران قاسمي در روزنامه اعتماد ملي رابطه يي صميمي بود و سهام با چشمان اشک آلود و ناباورانه ناظر دفن رفيق خود بود و احمد نمي خواست اشک او را که ده ها بار همه ديده بودند در اين جمع ببيند. به من گفت دوري بزنيم و از جمع بچه ها جدا شديم. خورشيد با نور کم رمق خود فضاي بهشت زهرا را غم آلودتر کرده بود و احمد ناگهان بغضش ترکيد و با گريه و خنده گفت؛ خدايا شکرت، بچه ها هم صاحب خانه آخرت شدند. رو کرد به من و گفت؛ «ديگه خيال مان راحت شد حداقل بچه ها در آخرت سرپناهي پيدا کردند هر کس که قلمش گرفت و دق مرگ شد يک راست مي آوريدش اينجا.»

هنوز داغ رفتن ناگهان مهران قاسمي که احمد او را در بهشت زهرا خانه دار کرده بود تازه بود که دوستي- که هر کجا هست پايدار باشد - با اشک به من زنگ زد که احمد هم رفت و پيامک پشت پيامک بود که از طريق موبايل از دور و نزديک مي رسيد. حرکت کرديم به طرف خانه احمد، محله قاسم آباد، خيابان اشراقي. لازم نبود دنبال آدرس بگرديم. از ميدان امام حسين مي شد چهره هاي آشنا اما گريان را ديد که سواره و پياده به طرف خانه احمد در حرکت بودند. خدا کند اين پيام ها و اين رفتن ها دروغ باشد. دلت مي خواست همه دروغ بگويند حتي پيامک ها. اواسط خيابان کوچه يي که خانه احمد بود و يک بار او را تا دم خانه رسانده بودم، حکايت از وقوع حادثه يي داشت که ديگر بايد باورش مي کرديم.

طيف افرادي که راه پله پر از کتاب خانه محقر معاونت مطبوعاتي جمهوري اسلامي، نماينده مردم تهران، عضو هيات رئيسه مجلس شوراي اسلامي را بالا و پايين مي رفتند نشان از بزرگي احمد داشت؛ او که پشت پا به هر چه بود و هست زده بود. او که با رنوي معروف خود با آن هيکل خوش اندام و بزرگ، نماد بزرگي و دنيا را کوچک شمردن بود.

خانه اش هم جلوه يي از زندگي او بود غرق در کتاب. هر گوشه کتابي و به جرات مي گويم لاي هر کتاب، کاغذي که معلوم بود احمد چگونه با ولع به کتاب خود مي رسيد. بورقاني يا همان احمد که مال همه بود رفت با انباني از خاطرات که براي همه گذاشت. هر کس با احمد آشنا باشد، مي تواند ساعت ها از خاطرات خوش خود با او بگويد. اما بغض فروخفته اش را در زمان خاکسپاري مهران قاسمي هيچ گاه فراموش نمي کنم و هرگز باور نداشتم که سومين خفته در قطعه يي که او خود براي اهالي قلم دست و پا کرده بود، احمد بورقاني باشد. همه اهالي قلم به همت او صاحب خانه شدند در گوشته يي از بهشت زهرا. او همه را صاحب خانه کرد طرفه اينکه بعد از مهران قاسمي خود اولين مستاجر ابدي آنجا بود.

*وکيل دادگستري

احمد شيرزاد در گفت و گو با «ضميمه اعتماد»
روزنامه ها نگران،روزنامه نگاران نگران تر

فاطمه استيري

احمد شيرزاد همکار احمد بورقاني در شمشين مجلس شوراي اسلامي ويژگي بارز آن مرحوم را «مرام» و «معرفتي» مي داند که در هيچ برهه و مسووليتي آن را ترک نکرد. شيرزاد معتقد است احمد بورقاني معرفت، صداقت و جوانمردي را مقدم بر گرايشات سياسي مي دانست و اين رمز محبوبيت او در ميان اصلاح طلبان و حتي برخي از اصولگرايان بود.

---

-جايگاه قانوني هيات نظارت بر مطبوعات در فضاي مطبوعاتي کشور کجاست؟ آيا آزادي مطبوعات در چارچوب قوانين کشور نهادينه شده است؟


قانون فعلي مطبوعات و سازوکارهايي که براي نظارت بر مطبوعات وجود دارد، نقش هيات نظارت بر مطبوعات را خيلي پررنگ کرده و اختيارات زيادي را به معاونت مطبوعاتي داده است. از طرف ديگر روند مجوز دادن و مجوز گرفتن را بسيار مشکل کرده است. اينها از جمله اشکالات و ايراداتي است که به قانون فعلي وارد است. ما در مجلس ششم تلاش هاي زيادي براي اصلاح اين قانون انجام داديم تا دست دستگاه هاي اجرايي را از فشار بر مطبوعات کوتاه کنيم ولي متاسفانه قانون فعلي تبديل به تابويي شده که امکان اصلاح آن وجود ندارد، در حالي که اگر قانون معتدل تر بود شايد نقش معاونت مطبوعاتي تا اين حد پررنگ نمي شد و فضاي مطبوعاتي بازتر و بانشاط تر مي شد.

مثلاً در دوران آقاي خاتمي دستگاه هاي دولتي عامل فشار بر مطبوعات نبودند. اين دستگاه ها حتي در جهت حمايت از مطبوعات حرکت مي کردند تا آنجا که معاونت مطبوعاتي در نقش حامي مطبوعات در فضاي عمومي و رسانه يي کشور ظاهر مي شد. روند صدور مجوز، نظارت، توزيع يارانه هاي کاغذ و... بسيار مطلوب بود.

اما در دوره هاي بعد نقش معاونت مطبوعاتي کاملاً دگرگون شد. مثلاً آقاي صفارهرندي که به وزارت ارشاد آمدند وعده دادند دخالت قوه قضائيه در امور مطبوعات را کمرنگ مي کنند اما به چه قيمتي؟ به قيمتي که همان فشارها و توقيف ها اين بار توسط دولت انجام شود؟

برآيند و نتيجه اين عملکردها و ضعف هايي که در قانون مطبوعات ما وجود دارد فشار بر مطبوعات است. فرقي نمي کند که اين فشار زماني توسط دادستان صورت گيرد و زماني ديگر از بطن دولت توسط معاونت مطبوعاتي.

-اين عملکرد معاونت مطبوعات چه تاثيري بر فضاي مطبوعات داشته است؟

در حال حاضر مطبوعات به شدت ضربه خورده هستند. جامعه هم رويکرد مثبتي به مطبوعات ندارد. البته اين حرف من ناقض تلاش دوستان روزنامه نگار و خبرنگار ما نيست اما متاسفانه فضاي يأس آلود و نااميدکننده يي بر مطبوعات حاکم شده است. وقتي مطبوعات به عنوان نماينده مردم نتوانند خواسته ها و انتظارات آنها را آزادانه چاپ و منتقل کنند، طبيعي است که مردم از آنها رويگردان شوند و تمايلي به خواندن روزنامه نداشته باشند. اين شرايط فشارهاي مالي زيادي را بر مطبوعات وارد کرده است.

-از دوران معاونت مطبوعاتي مرحوم بورقاني به عنوان بهار مطبوعات ياد مي شود. چه ويژگي اين دوران را از دوره هاي قبل و بعد از آن متمايز کرده است؟

مرحوم بورقاني يک چهره فرهنگي و يار مطبوعات بود. برون داد معاونت ايشان صدور مجوزهاي زياد، انتشار گسترده مطبوعات، تيراژ بالا و فضاي پرنشاط و شادابي بود که بر مطبوعات کشور حاکم شده بود. هرچند انتقادهايي هم به آن دوران وارد است اما مجموعاً فضاي مطبوعات دوران آقاي بورقاني بسيار پررونق و شاداب بود و اغراق نيست اگر بگوييم آن مقطع از تاريخ رسانه هاي کشور مقطعي بود که مطبوعات شانه به شانه رسانه هاي صوتي- تصويري حرکت مي کردند و به همان اندازه هم در فضاي کشور تاثيرگذار بودند. مطمئناً نقش آقاي بورقاني در آن دوران و در جايگاه معاونت مطبوعاتي بسيار حساس و کليدي بود. البته بعد از اينکه ايشان به مجلس آمدند هم روند تغييري نکرد و تا پايان دوران اصلاحات، دولت مامن اطلاع رساني آزاد و مطبوعات آزاد بود.

قانون اساسي مي گويد هرگونه اعمال سانسور و مميزي بر مطبوعات ممنوع است، البته اگر رسانه يي تخلف کرد بايد از طريق دادگاه به آن رسيدگي شود اما اينکه عده يي بنشينند و هر روز يک اخطار بدهند و نتيجه چند اخطار هم اين باشد که روزنامه يي تعطيل شود و عده زيادي را از امرار معاش بيندازد روندي کاملاً غيرقانوني است و نگران کننده تر آن است که اين روند تبديل به يک رويه شود.

-چه ويژگي شخصيتي مرحوم بورقاني باعث شده بود اين شادابي و نشاط در ميان مطبوعات و بين اهالي مطبوعات وجود داشته باشد.

فرهنگي بودن و آشتي با اصحاب فرهنگ از مهم ترين ويژگي هاي ايشان بود که متاسفانه امروز به شدت جاي خالي آن احساس مي شود. کساني که امروز بر مسند معاونت مطبوعاتي نشسته اند کساني هستند که خود را قيم اهل فرهنگ مي دانند، در حالي که احمد خودش جزيي از بدنه فرهنگ کشور بود و با اهل فرهنگ بزرگ شده بود.

احمد بسيار بااخلاق و بامعرفت بود و در هر کاري که وارد مي شد اين حس جوانمردي و بامعرفت بودن در آن کار خيلي بارز بود. جوانمردي به اين معني که جايي که بايد از مردم حمايت مي کرد، ترديد نمي کرد. جايي که بايد در مقابل قانون گريزي ها و زورگويي ها ايستادگي مي کرد، لحظه يي درنگ نمي کرد. به لحاظ فکري و حتي سياسي هم فردي اصلاح طلب و قائل به آزادي مطبوعات و فضاي باز رسانه يي بود.

-احمد بورقاني به واسطه فعاليت هاي مرتبط با حوزه مطبوعات بيشتر به عنوان يک چهره رسانه يي شناخته مي شود اما همان طور که شما هم اشاره کرديد چهار سال هم نماينده مجلس بود. احمد بورقاني نماينده چه ويژگي هايي داشت؟

احمد به لحاظ احاطه يي که بر مسائل سياسي به خصوص سياست خارجي داشت در چهار سال دوران نمايندگي اش عضو کميسيون امنيت ملي بود. ايشان چند سالي را در کشورهاي غربي زندگي کرده بود و به زبان انگليسي تسلط کامل داشت و منابع سياسي خارجي را خوب مي شناخت و از اين لحاظ در حوزه سياست خارجي يک کارشناس خبره و مسلط بود و در تحليل هاي سياسي فردي شاخص و کم نظير بود. اما به لحاظ سوابق فرهنگي و کار روزنامه نگاري هم در مجلس بسيار فعال بود و در جهت ارتقاي فرهنگ تلاش هاي زيادي کرد. مدتي هم به عنوان کارپرداز فرهنگي هيات رئيسه مشغول بود.

-در مجلس هم پيگير کار مطبوعات بودند؟

مطبوعات و معضلات و مشکلات آن دغدغه اصلي همه ما در مجلس ششم بود و همان طور که تاريخ هم گواه است و مردم هم مطمئناً به خاطر دارند، مجلس ششم در جريان اصلاح قانون مطبوعات متحمل فشارهاي بسيار سنگيني شد و جدا از کميسيون فرهنگي که آقاي پورنجاتي رياست آن را برعهده داشتند، ساير کميسيون ها هم درگير اين مساله شدند. به خصوص آقاي بورقاني که به عنوان يک چهره فرهنگي و کسي که سال ها در حوزه مطبوعات کار کرده بود، تلاش هاي زيادي در جهت اصلاح قانون مطبوعات انجام داد.

در واقع نقش دوستاني مثل آقاي بورقاني اين بود که به عنوان شاخک ها و حسگر هاي مجلس در جهت درک معضلات و مشکلات مطبوعات عمل و آن را به مجلس منتقل کنند.

البته اکثر نمايندگان مجلس ششم در عکس العمل ها و موضع گيري ها يکپارچه عمل مي کردند اما بخش اعظم رهبري جريان فرهنگي مجلس ششم مديون آقاي بورقاني و تلاش هاي ايشان بود.

-مردم در انديشه احمد بورقاني چه جايگاهي داشتند؟

آنچه احمد بورقاني را تبديل به يک چهره شاخص و دوست داشتني بين مردم، به خصوص اهالي فرهنگ و مطبوعات کرده بود صفاي دل و خاکي بودن او بود. ايشان آنقدر صميمانه و مهربانانه برخورد مي کردند که اگر کسي ايشان را نمي شناخت تصور نمي کرد او يک نماينده فعال و پرنفوذ مجلس باشد. در برخورد با مردم هم همين رفتار صميمي را داشت و در دفاع از حق آنها هيچ کوتاهي نمي کرد.

-از احمد بورقاني به عنوان چهره يي جامع الاطراف ياد مي شود، فردي که در اختلافات هميشه در راستاي ايجاد همدلي حرکت مي کرد؛ خصوصاً در دوران پس از اصلاحات که اختلافات بيش از هميشه بود. ايشان اين کار را چگونه انجام مي داد؟

احمد چه در مجلس و چه بيرون از آن رابطه خوب و صميمي با طيف هاي مختلف اصلاح طلب داشت. حتي خاطرم هست در دوران پس از اصلاحات که اختلافاتي بين آقاي کروبي و طيف اصلاح طلب پيش آمده بود، باز هم آقاي کروبي خيلي ايشان را دوست داشتند. اين علاقه مندي به اين خاطر نبود که ايشان مثلاً مواضع سياسي دوپهلويي داشت يا مرموز و چندجانبه عمل مي کرد، اتفاقاً ايشان فردي شفاف و ساده بود يعني تمام وجودش را مي شد در چشمانش ديد. تمام وجودش را مي شد در اولين کلامش ديد. خيلي دوست داشتني و صادق بود. به همين دليل هم با طيف هاي مختلف اصلاح طلب رابطه خوبي داشت. آنها هم احمد را خيلي دوست داشتند.اگر مساله يا مشکلي پيش مي آمد که نيازمند مذاکره و پادرمياني بود هميشه از ايشان به عنوان کانديداي مناسب و مورد اعتماد ياد مي شد.

-در مراسم تشييع آقاي بورقاني بسياري از اصولگرايان هم حضور داشتند و با احترام از ايشان ياد مي کردند. وي در بين اصولگرايان چه جايگاهي داشت؟

در بين اصولگرايان هم افراد زيادي بودند که با وجود اختلاف نظر سياسي که با اصلاح طلبان داشتند اما با آقاي بورقاني رابطه صميمي و خوبي داشتند؛ افرادي که معرفت و صداقت و جوانمردي را مقدم بر تعهدات سياسي مي دانستند، چنين افرادي با احمد احساس قرابت و صميميت بيشتري مي کردند چون خود او هم چنين ويژگي داشت.

روزي که بر مزار احمد تبريک گويان مي رويم
عباس عبدي

دو سال از مرگ ناگهاني مرحوم احمد بورقاني گذشت، اگر از من بپرسند از هر کسي سه ويژگي مهم وي را نام ببر، در اين خصوص براي مرحوم بورقاني، حريت و آزادگي را ويژگي اول، اعتقاد راسخ به آزادي رسانه را ويژگي دوم و شوخ طبعي را ويژگي سوم آن مرحوم ذکر خواهم کرد. در اين يادداشت مي کوشم به ياد احمد بورقاني و از منظري شبيه به او، نگاهي مختصر به وضعيت رسانه ها در چند هفته گذشته بيندازم تا معلوم شود مشکلي که مرحوم بورقاني براي حل آن حاضر به پذيرش مسووليت شد، هم اکنون نيز نه تنها حل نشده، که وضعيت بدتري هم پيدا کرده است.

بسته شدن شهروند امروز و توقيف کارگزاران و اعتمادملي و افتتاح شبکه تلويزيوني بي بي سي فارسي و واکنش بسيار تند مقامات رسمي کشور در برابر آن و به طور کلي مشکلاتي که براي مطبوعات پيش آمد، نشان داد بهترين وسيله براي سنجش سلامت يک جامعه و ميزان اعتماد به نفس دست اندرکاران آن و حقانيت يا حداقل مقبوليت سياست هاي جاري، وجود رسانه هاي مستقل و آزاد از قدرت است؛ موضوعي که مرحوم بورقاني آن را يک اصل تلقي مي کرد و حاضر هم نشد با چشم پوشي از اين اصل آن را فداي چيزهاي ديگر کند.

ترس و واهمه يي که برخي دولت ها از رسانه هاي منتقد و آزاد دارند، ريشه در بي اعتقادي به راه و روش جاري و بي اعتمادي به توانايي هاي دست اندرکارانش دارد. دولت هايي قدرتمند هستند که در درجه اول به خودشان و در درجه دوم به مردم شان باور و اعتقاد داشته باشند.

وجود اين باور و اعتقاد صرفاً با کلمات و ژست هاي تبليغاتي اثبات نمي شود. معيار اصلي براي وجود چنين باوري، ميزان تعهد و التزام و پايبندي آنها به آزادي رسانه هاست. دولت هايي که در غياب رسانه هاي پرسشگر و آزاد و مستقل و در نبود روزنامه نگاران شجاع و آگاه، يکطرفه به قاضي مي روند و طبعاً خندان و راضي برمي گردند، مصداق آن ضرب المثل مشهور هستند که خود گويي و خود خندي، عجب مرد هنرمندي، دولتمرداني که با حذف رسانه هاي آزاد، تريبون را در دست مي گيرند و درباره اداره زمين و زمان داد سخن مي دهند، بيش از هر کس ديگر، در ادعاي داشتن هر گونه حقانيتي، خود را فريب مي دهند و مثل کبکي هستند که سر را بر درون برف کرده و آواز مي خواند.

اين دولتمردان در برابر تمامي رسانه ها واکنش منفي ندارند، چه بسا از رسانه هاي زرد و حتي هتاک و بي منطق عليه خود نيز استقبال کنند، که از اين طريق تا حدي براي حقانيت نداشته خويش شواهد و اسناد فراهم کنند. نحوه برخورد متفاوتي که اين روزها با تلويزيون فارسي صداي امريکا و بي بي سي فارسي مي شود، گوياي اين واقعيت است که متوليان امور نسبت به چه چيزهايي حساس تر هستند. اگر اينان حداقلي از اعتماد به نفس را داشتند و در ضمير و وجدان خويش، براي افکار و سياست هاي خود حقانيتي ولو اندک قائل بودند، قطعاً اين پرسش را مطرح مي کردند که چگونه مي توانند به تاسيس شبکه فارسي زبان از سوي کشور ديگري ايراد بگيرند، در حالي که مرکزيت شبکه انگليسي زبان خودشان در پايتخت آن کشور است و خبرنگارانش از امنيت و آزادي برخوردارند و با هر کس که بخواهند مصاحبه مي کنند؟ کساني که قادر نباشند يک برنامه ورزشي را تحمل کنند، چگونه مي توانند از پس حل مشکلات کشور و اقتصاد جامعه و سياست خارجي برآيند؟ آنان چگونه مي خواهند براي دنيا راه حل بدهند، در حالي که بخش عمده يي از ذهنيت آنان درگير مواجهه با رسانه هاست؟ رسانه هايي که در حداقل از توان و ظرفيت در حال وظيفه هستند. آرزو مي کنم شاهد ظهور و دوام و بقاي رسانه هاي مستقل و حقيقت جو باشيم. گرچه اين آرزويي محال نيست، اما اگر چنين فضايي را درک کرديم، همه با هم بر مزار احمد بورقاني جمع مي شويم و همراه با فاتحه يي اين روز را به او تبريک خواهيم گفت. ان شاءالله.
کتابخواني عاشق و سياستمداري ناگزير

علي اصغر سيدآبادي

هميشه کتابي در دستش بود که با روزنامه جلد شده بود.در بعضي از جلسات که ديگران سرشان به بحث و گفت وگو گرم مي شد، احمد بورقاني لاي کتابش را باز مي کرد و مي خواند. يک بار که کتابي او را چنان سرگرم کرده بود که انگار نه انگار نشسته است در جلسه يي، صفحه اول کتابش را نگاه کردم؛ «چه کسي پالومينو مولرو را کشت؟ نوشته ماريو بارگاس يوسا با ترجمه احمد گلشيري.» کلي از يوسا تعريف کرد. من پالومينو مولرو را نخوانده بودم، اما گفت وگو در کاتدرال را به تازگي خوانده بودم و درباره اش حرف زديم و حرف کشيد به کتاب خواندن توي شلوغي هاي سياسي. گفت به مدد کتاب سرپا مانده ام اين روزها. بعد گفت اگر کار اداري داشتي و مي ترسيدي پشت دري معطلت کنند، حتماً کتابي همراه داشته باش که نتوانند وقتت را تلف کنند.

فرداي آن شب کتاب را داده بود به خانمم با يادداشتي محبت آميز براي جفت مان که چسبيده بود به کتاب. چند روز پيش فرصتي فراهم شد که به خانه شان برويم. چندباري قبلاً هم رفته بوديم. خانه يي قديمي که بوي کتاب مي دهد، هنوز همان شکلي بود که در زمان زنده بودنش ديده بوديم. کتاب ها همان جا بودند. همه جور کتابي در آن کتابخانه کوچک مي شد يافت، از کتاب هاي قديمي و ادبيات کهن گرفته تا داستان هاي روز. يادم مي آيد در روزنامه وقايع اتفاقيه بوديم يا روزنامه يي ديگر که برندگان يکي از جوايز ادبي اعلام شده بود و ميان شان يکي دو نام ناآشنا براي جمع بود و اتفاقي آقاي بورقاني هم در جلسه شوراي سردبيري بود و پيشنهاد داد روزنامه با آنها گفت وگو کند.يادم مي آيد در روزنامه يي ديگر، صاحب روزنامه ميانه خوبي با يکي از نويسندگان بزرگ کشور نداشت و هر وقت که خبري از او کار مي کرديم، ناراحت مي شد. باز اين آقاي بورقاني بود که به ديدار او رفته بود و از آن نويسنده دفاع کرده بود و گفته بود ننوشتن از او در روزنامه به زيان او نيست، به زيان خودتان است و گفته بود شما به او نياز داريد، نه او به شما. و شايد آن نويسنده هنوز هم از اين ماجرا يا شايد از کل ماجرا خبر نداشته باشد. ترديد ندارم که بيشتر از خيلي از ما کتاب خوانده بود و مي خواند. کتاب ها را دنبال مي کرد. يک بار اسم وبلاگي را برد و گفت کتاب هايي را که معرفي مي کند، مي خرم، اما اخيراً يکي دو تا کتاب معرفي کرده بود و خريدم و به دلم نچسبيد و به نويسنده اش پيغام داد که آقا ما روي انتخاب هاي تو حساب مي کنيم، هر چيزي دستت مي رسد، پيشنهاد نکن. روزهاي سخت بعد از انتخابات 1384 بين رفقاي سياسي اش کتاب پخش مي کرد. گفتم آقاي فلاني در يادداشت هاي اخيرش به کتاب هاي ادبي ارجاع مي دهد، خنديد. گفت چندماهه روش کار مي کنم، همين روزها است که معتادش کنم. استعدادش را دارد. فکر کنم حالا او معتاد شده باشد به کتاب. در معرفي کتاب به آنها اهل دقت نظر بود. بسته به سلايق آنها کتاب پيشنهاد مي داد. از کتاب هايي شروع مي کرد که به کارشان مي آمد، نسبتي داشت به شغل شان و علايق شان. خاطرات و سفرنامه ها دو نوع کتابي بود که بورقاني خيلي دوست داشت. خاطرات عبدالرحيم جعفري، اميرکبير را به چند نفر امانت داده بود بخوانند. با اينکه اهل سفر نبود، سفرنامه ها را خيلي دوست داشت، از سفرنامه هاي قديمي تا سفرنامه هاي جديد. يک بار درباره سفرنامه ناصرخسرو يادداشتي نوشته بود و نوشته بود با چه برنامه ريزي آن را خريده بود و چگونه پول جمع کرده بود و هر روز به کتابفروشي سر زده بود که نکند يکي پيش از او آمده باشد و آن را خريده باشد. من هميشه تعجب مي کردم که آدمي که اين همه اهل کتاب است، در حوزه سياست چه مي کند؟ در عالم سياست هيچ وقت در ويترين نبود. هميشه پشت صحنه بود. از هر حادثه يي که تعريف مي کنند، پشت صحنه اش ردپايي از او ديده مي شود. گاهي فکر مي کنم کشيده شدنش به سياست به رفاقت و مرام و معرفتش وابسته بود. آدمي نبود که پشت رفقايش را خالي کند، اما همه اش اين نبود. او به سياست مثل يک حرفه و پله يي براي ترقي نگاه نمي کرد. سياست بيشتر برايش وظيفه يي اخلاقي بود در موقعيت هايي خاص و هميشه دنبال روزي بود که اين وظيفه از گردنش برداشته شود، اما کو تا آن روز؟

در يادبود «قاصدک»
عليرضا رجايي*

قاصدک در نرمک نسيم آغوش گشود و به سوي ناکجاآباد پر کشيد. باور داشت که قاصد خوش خبري هاست.

باور داشت اگر انسان نااميد و مستاصل از هر جايي او را ببيند، تعبيرش گشايش کارها و گره هاي فروبسته است. خوش خيال بود يا مومن؟ شايد که هر دو يکي است. شاد باش اي عشق خوش سوداي ما. قاصدک هرچند از خود اختياري نداشت، باري به مسير درست باور داشت و خوش داشت که از ميان اين همه هياهو، در کنار کودکي بنشيند؛ کودکي روي زمين مرطوب حياط در کنج خلوت تابستاني ديوار، در کنار لانه مورچه ها نشسته و با ولع لواشک ليس مي زند. نمي داند کودک رياضي و املا را تجديد شده يا نه، نمي داند کودک حسرت تفنگ دولول و تير و کمان دارد يا نه . تنها از آرامش و بي خيالي کودک خيالي خود لذت مي برد، از لذتي که همه سلول هاي کودک از خوردن لواشک مي برد، لذت مي برد.

قاصدک فکر مي کرد در اطراف کودک چرخي خواهد زد و آرام چشمان درخشنده و براق او را ورانداز خواهد کرد. کودک چنان غرق در کار خويش است که نمي داند ستاره سفيدبخت اقبال او رو کرده است.

نمي داند تجديدي شهريورش را، هرچه باشد، قبول خواهد شد. نمي داند به هر آن اسباب بازي که آرزو کند، دست خواهد يافت. اصلاً گور پدر مدرسه. کودک به هر آرزويي که داشته باشد خواهد رسيد. قاصدک لحظه يي بر خويش باليد که تا به اين حد پيام آور بخت هاي خوش و تحقق آرزوهاي بزرگ است، آرزوهاي کوچک اما بزرگ. اين است قاصدک. مجاهدي سپيدپوش، دلشيفته باد و راه و نسيم و سفر. برکشيده بال و پر به سوي افق با تلاش در مسير هجرت بي مقصد. قاصدک بودن راستي که افتخاري است. برگزيده شدن همچون رسول که ميزبان وحي خويش است. رساله و نامه خداوند را به ديگران سپردن و اين گونه صاحب رسالت شدن. پيک نامه بر با نامه مضبوط در لوح محفوظ، در سينه يي کوچک اما گشاده به وسعت دشت ها. فروتن، نجيب، افتاده، سرافراز، قد برافراشته تا ابرها. همسو با بال کبوترها، هم نفس با فرشته ها.

اين است قاصدک. اما قاصدک نه، هميشه به مقصد نمي رسد. در نيمه راه گاه پرپر مي شود. توفاني ناگزير هميشه و همه جا در راه است. اگر توفان نبود، جهان اکنون سرشار از پيام قاصدک ها بود؛ سرشار از قاصدک ها بود. قاصدک اما اين بار از قضاي روزگار خود را به مقصد نزديک ديد. از بالاي پرچين، کودک آرزوهايش را ديد. چه با ولع لواشک مي خورد. آنچنان محو در خويش بود که نه مادر را مي ديد که روي بند رخت هاي شسته آغشته به لاجورد را پهن مي کند و نه گربه را که به گمان خود خيز بر شکار ياکريم برداشته بود. قاصدک خويش را بر هزار گيسوي سيال نسيم يله کرد تا حتي به اندازه قدمي زودتر به کودک نزديک تر شود. چند قدمي شايد بيشتر نمانده بود. داستان تکراري بار ديگر تکرار شد. قاصدک در توفان سبک عصرگاهي به ناگاه پرپر شد. آخرين نگاه ها را به کودک آرزوهاي خويش انداخت. لبخندي زد يعني آينده کودک نيک خواهد بود. با حنجره کوچکش در آخرين دم کودک را صدا زد. کودک لحظه يي سر بلند کرد، نگاهي به مادر انداخت، پاهاي کوچکش را جمع کرد و در حالي که برمي خاست، گفت؛ کفش هايم کو؟ چه کسي بود صدا زد احمد...

* دبير گروه سياسي روزنامه هاي توقيف شده جامعه، توس، خرداد، نشاط و عصر آزادگان
راهبندان
کامبيز نوروزي

بنده خدا، خانم تجلي منتظر يادداشت من است که قرار است براي سالگرد احمد بنويسم و بفرستم. خودکار را که به دست مي گيرم، حاصلش مي شود هفت هشت ورق کاغذپاره. جور نمي شود. نمي دانم کلمه ها فرمان نمي برند يا من قانون فرمان دادن را از ياد برده ام؟ ذهنم شده است مثل يکي از خيابان هاي تهران در يک روز خيس باراني که سر چهارراه، دو سه ماشين به هم زده اند. از هر چهار طرف فقط يک راه باريک باقي مانده است که يک ماشين با سلام و صلوات بتواند عبور کند. حالا همه ماشين ها با هم مسابقه گذاشته اند که به آن باريکه راه برسند. گره در گره. صداي بوق ها در هم گم مي شود. احساس مي کنم بايد فضايم را عوض کنم. کار نوشتن را مي گذارم براي خانه.

حالا پشت فرمانم. در خيابان ماشين ها بدجوري در هم وول مي خورند. راه به راهدار نيست. به يادداشتي فکر مي کنم که بايد بفرستم و دير شده است. دلم نمي خواهد خلف وعده کنم. به احمد فکر مي کنم. روزنامه، معاونت مطبوعاتي، ارشاد. يک موتورسوار مي خواهد از کنارم عبور کند. دوشاخ موتورش مي گيرد به آينه ماشين. يک نگاه طلبکار مي اندازد و مي گذرد. معرفت، جوانمردي. چند متر جلوتر مي روم. دوباره ترمز و ترمزدستي. اخبار راديو از خوشه ها حرف مي زند، خوشه اول. خوشه دوم. خوشه سوم. مي گويد به همه مي رسد، نگران نباشيد. هنوز مثل چوب خشک پشت فرمانم که احساس مي کنم کسي دارد در کليه هايم هفت سنگ بازي مي کند. سابقه اش را دارم. چند بار. هرچه مي گذرد، بازيشان تندتر مي شود و درد کليه بيشتر. يک اس ام اس (يا همان پيامک) مي رسد. خبر از دادگاه رسيدگي به اتهامات 16 متهم اغتشاشات روز عاشورا مي دهد. آن روزهاي کار احمد در ارشاد پرونده دادگستري بود که از در و ديوار مي باريد براي همه.

تا از عزاي ترافيک و مصيبت درد کليه فرار کنم و به خانه برسم، جان به لب شده ام. کليه، سنگ، ترافيک، احمد بورقاني، دادگاه اغتشاشات، اعدام، خوشه. کله ام شده است بازار مسگرها. خسته تر از هميشه ام. دراز مي کشم تا با معجزه چند مسکن دردم را آرام کنم. صداي تلويزيون را مي شنوم که از دادگاه امروز مي گويد. بلند مي شوم. کاغذ و قلم را آماده مي کنم. سرم کمي گيج مي رود. هر طور شده است بايد بنويسم. هم به خاطر احمد هم به خاطر قولي که داده ام. حاصل کار بهتر از چند ساعت پيش است. فقط سه چهار ورق سياه و پاره مي کنم. هنوز نااميد نيستم. اما از شب مانده دو دانگي. مشکل اصلي حل شده است. بالاخره تصميم گرفتم از خلق کريم و جوانمردي بنويسم که احمد فراوان داشت و امروزه کالايي بس کمياب است و گريزي بزنم به نياز مبرم و حياتي امروز خودمان به اخلاق، مدارا، راستگويي و... بعد از شام کمي نوشتم اما باز متوقف شد.

براي تفنن به گردش در شبکه هاي تلويزيون رفتم. در شبکه 3 آقاي شجوني صحبت مي کرد. کنجکاو شدم. به تماشا نشستم. خودش مي گفت فرد صريح اللهجه يي است. راست هم مي گفت. کاملاً انسان صريحي است. در جعبه جادوي تلويزيون در 50 ، 60 دقيقه نظراتش را بيان کرد و در نقد خود بعضي را احمق خواند و بعضي را سگ و بعضي را مزدور و جاسوس و...

درد دوباره بالا مي گيرد. کاش سوژه ام را عوض کنم. مثلاً ربطش بدهم به قانون. خودم خنده ام مي گيرد. مي خواستم از جوانمردي و اخلاق بنويسم و احمد بورقاني. در ذهنم راهبندان است اما و همه آنها در راهبندان گير کرده اند. کنار دستم کتابي از آناگاوالداست. «من او را دوست داشتم.» ورق مي زنم. اولش نوشته است؛ «فکر مي کنم راهي وجود دارد تا بتوان از واقعيات تلخ و ناخوشايند به آرامي سخن گفت...»

انگار که راهبندان يک مرض مسري است. از ترافيک به کليه. از کليه به ذهن. از ذهن به واقعيت. از واقعيت به ذهن. اما بالاخره يک جوري بايد از شر راهبندان در چهارراه باراني خلاص شد و آن راه باريک را پيدا کرد، پيش از آنکه باران همه چيز را ببرد.
بورقاني معاون
سيدفريد قاسمي*

امور مطبوعاتي در بدنه دولت- از سپيده دم روزنامه نگاري- با دايره يي دو سه نفره آغاز شد، به مرور گسترش پيدا کرد و به جايي رسيد که در چهل و هشتمين سال حيات به وزارتخانه يي عريض و طويل بدل شد و «انطباعات» نام گرفت. وزارت انطباعات 25 سال پاييد و با صدور فرمان مشروطه برچيده شد و به دو اداره زيرمجموعه وزارت معارف تقليل يافت.

«امور مطبوعات» در 72 سال منتهي به انقلاب با تنزل و ارتقا و انتزاع و ادغام دست به دست شد تا اينکه در واپسين سال هاي حکومت پهلوي معاونت امور مطبوعاتي وزارت اطلاعات و جهانگردي ناميده شد. پس از انقلاب معاونت امور مطبوعاتي پابرجا بود. نام وزارتخانه را اما به ترتيب اطلاعات و تبليغات، ارشاد ملي، ارشاد اسلامي و فرهنگ و ارشاد اسلامي گذاشتند. با تغيير نام وزارتخانه به ارشاد اسلامي تشکيلات اداري دگرگون شد و امور مطبوعات از سطح معاونت به اداره کل تنزل يافت و قريب يک دهه چنين بود تا اينکه در سال 1367 مقدمات کار فراهم شد و فروردين 1368 با تجميع اداره کل مطبوعات و نشريات، اداره کل مطبوعات خارجي، اداره کل تبليغات و تشکيل مرکز گسترش آموزش رسانه ها و مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه ها، معاونت امور مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي که امروز معاونت امور مطبوعاتي و اطلاع رساني نام دارد، تشکيل شد. در دو دهه اخير 10 تن بر صندلي معاونت يادشده نشسته اند که پنجمين شان زنده ياد احمد بورقاني بود. اگرچه در علم اعداد عدد پنج در زمره اعداد ناپايدار است اما اگر به متوسط عمر مديريتي معاونت امور مطبوعاتي که 26 ماه و 20 روز است بنگريم، درمي يابيم ناپايداري ريشه در اين مسووليت دارد نه افراد. بورقاني پايدار و استوار حدود 17ماه با شناخت، تجربه و سعه صدر وظايفش را تا جايي که در توان داشت به درستي و مردمدارانه به انجام رساند و خاطره خوشي بر جاي نهاد.

بورقاني ويژگي هاي منحصر به فردي داشت که او را متمايز مي کرد؛

نخست سير فعاليت حرفه يي خبري و مطبوعاتي اش بود که نمونه نداشت. پيش و پس از بورقاني کساني به منصب معاونت امور مطبوعاتي رسيدند که شماري از آنها نويسندگان مطبوعات بودند اما فردي چون بورقاني از خبرنگاري شروع کرد و اولين کسي بود که پس از دو دهه خبرنگاري، دبيري خبر، سردبيري، فرستاده ويژه خبري به خارج از کشور، ويراستاري و گردانندگي نشر و نشريه پله پله به معاونت امور مطبوعاتي رسيد. بورقاني از روزي که وارد بازار کار شد همه اهتمامش اين بود که از فضاي خبر و نشر جدا نشود. حتي روزگاري که خبرگزاري را رها کرد باز هم به ويراستاري و آماده سازي کتاب نشست و نشريه انتشار داد. اين پيشينه سرمايه يي پربها براي او شد. شناخت از حوزه مديريت سرمايه يي بي نظير است و مديري که از همان جنس تصدي اش باشد به يقين مقبوليت و مشروعيت را با خود خواهد داشت. بورقاني اين سرمايه را دارا بود. بيشتر اصحاب رسانه ها با او آشنا و دوست بودند و شناخت متقابل سبب شده بود وزن و توانمندي همه را بداند و بي واسطه با آنان ارتباط برقرار کند. اموري را که براي ديگران مستلزم برگزاري جلسه هاي گوناگون وقت گير بود با يک تلفن به سامان مي رساند.

سرمايه ديگر بورقاني جهانديدگي رسانه يي او بود. با خبر قد برافراشت. فهم خبري و درک مطبوعاتي داشت. حضورش به عنوان سفير رسانه يي در محافل حرفه يي خبري به ويژه سازمان ملل به او وسعت ديد بخشيده بود. مي دانست که پيشرفت کشور با مطبوعات آزاد و آزادي مطبوعات نسبت دارد. باور داشت که مطبوعات مستقل با حرفه يي گري راه خود را مي يابند و گشايش مطبوعاتي انسدادها را از بين مي برد و زيربناي توسعه و خيز به سوي جهان مطلوب است. او دردهاي ديرپاي مطبوعات را مي شناخت و برنامه همه جانبه نگر سکاندار امور مطبوعات شد. بورقاني نيک مي دانست که معاونت امور مطبوعاتي بايد دستگاه حامي مطبوعات و حافظ حقوق روزنامه نگاران باشد نه مجري. پدر باشد نه برادر لجباز. با اشراف بر صندلي معاونت تکيه زد و با انصاف مديريت کرد. چون خودش پل بود نه ديوار، مي خواست ديوارهاي بين روزنامه نگاران و معاونت امور مطبوعاتي را برکند و از معاونت به تحريريه ها پل بزند. در اين ميان اما بين کج فهمي دوسويه يي گير کرده بود. بايد هم به اهل احساس پاسخگو باشد و هم به جماعت حساس. توجيه اين و آن در اينجا و آنجا بيشترين وقت او را مي گرفت. با تواضع و صراحت ذاتي اش انصاف را فرو نمي نهاد و حاشيه زدايي مي کرد تا به متن آسيب نرسد. درصدد بود سال هاي ممتازي را رقم بزند تا حدودي هم موفق شد اما امان از حاشيه هاي پيدا و پنهان...

بي اخلاقي اهل احساس و فشار و موج سازي جماعت حساس روزهاي تلخي را براي او رقم زد. دو سوي ماجرا کارنامه طرف مقابل را به حساب او مي گذارند. 300 رويداد له و عليه مطبوعات در 17 ماه مسووليت او نشانگر گوشه يي از آن روزگار پرماجراست. بورقاني اما چون از خبرنگاري بحران به مهارگر بحران روزنامه نگاري رسيده بود به تکاپو افتاد و مشقت ها را به جان خريد. از بن بست ها و دلتنگي ها گذر مي کرد و نامهرباني ها را با مهر پاسخ مي داد. غصه خور ظرفيت دار و مظلومي بود که با خصلت پهلوانانه، بردبارانه و جوانمردانه آنچه تلخ مي شنيد، شيرين بر زبان مي آورد. مي دانست اهل احساس و جماعت حساس با گذر زمان به تعادل خواهند رسيد. اهل تندروي نبود. آنان که او را تندرو مي ناميدند کذب مي گفتند. به پختگي و باروري زودرس نسل روزنامه نگاران 77 اميدوار بود. چون معادل سني فعالان آن سال نسبت به کل تاريخ بسيار پايين بود و اميد داشت گنج مطبوعات که همانا نيروي انساني کارآمد و جوان است به هدر نرود. از سوي ديگر اميد داشت مدعيانش کار و راهش را درک کنند. اما دريغ که هرچه تلاش کرد به در بسته خورد چراکه هر دو سوي ماجرا عجول بودند. يکي وظايف تمام مشاغل را به روزنامه نگاري تسري داده بود و ديگري بولتن مي ساخت. در روزگار مسندگزيني و خانه نشيني زلال و فروتن مي گفت؛ «دور نيست ضرر کوتاه مدت يکي و زيان بلندمدت ديگري را تجربه کنيم...»

روانش آرميده باد که بسيار زود از دست بشد و ما را ماتم نويس خود کرد.

*استاد ارتباطات
لرزيدن بر سر ايمان خويش

علي اکبر قاضي زاده

آخرين بار در مراسم گشايش مدرسه انجمن ديدمش. افطاري مي دادند و قرار بود خاتمي هم بيايد و چند کلامي بگويد. وقتي رسيدم، دم در بود. مثل هميشه که آشنايي را مي ديد، چهره اش باز شد. گفتم چه خبر؟ دلخور بود و خسته اما اميدوار. مي گفت ذله اش کرده اند. داشت مي گفت خاتمي آمد و شلوغ شد و قرار شد سري به دفترش بزنم و مفصل صحبت کنيم. دلم گرفت. خودم را چون مي شناختم که خيلي اهل اين ديد و بازديدها نبودم. واقعيت اما اينکه دلم براي صحبت با احمد پر مي زد. بعد هم بساطش و شام در حياط مدرسه و موقع خداحافظي همان قرار ديدن؛ قرار ديدني که افتاد براي بعد.

پيشتر نوشته ام. احمد وطن خود را دوست داشت. دوست داشت؛ نه از آن دويست داشتن ها که از افتخارات باستاني ياد کند و آرزو کند مجد و شکوه هخامنشيان و صفويان تکرار شود. او ايران آباد و ايران مقتدر و ايران پر از کار و شادابي را مي خواست و به اندازه توانايي اش براي چنان ايراني کار مي کرد. از نيمه دوران قاجاري که بچه هاي ايران به غرب رفتند، ديدن زندگي پيشرفته در غرب، رفاه مردم و جبروت ظاهر همه چيز، دو نوع تاثير در آن سفرکردگان مي گذاشت؛ يا از آناني مي شدند که مي گفتند - و مي گويند- هرگز به اين درجه از پيشرفتگي نخواهيم رسيد بنابراين چه بهتر کشور را به دست غربيان بسپاريم تا به دست آنان به جايي برسيم يا براي تمام عمر کينه غربيان را در دل مي گرفتند- و مي گيرند- و مي گويند لعنت به هرچه غربي و غرب است. احمد يک راست به مرکز تمدن غربي رفت، از نظام آباد تهران. وقتي برگشت، نه در ظاهر، نه در حرف زدن و نه در نگاه او به ايران و غرب، کمترين دگرگوني رخ نداد. ايران و ايراني را دوست داشت. ريشه دار مسلمان بود. تظاهر نمي کرد. تمام جنبه هاي خوب و کريمانه مسلماني را مي شد در او سراغ کرد. همه چيز را در ترازوي همين عقيده مي سنجيد. به قول حافظ «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزيد» تا ميزان اين ترازو برهم نخورد.

اوايل دهه 70 که خجالت ها داشت مي ريخت و رانت خواري اولين نشانه هاي قشنگ خود را نشان مي داد و از بچه هاي دوآتشه دهه 60 خبرهاي قشنگي از نوکيسگي مي شنيديم، از احمد نامه يي رسيد، از نيويورک نوشته بود؛ آقايان وقتي اينجا مي رسند، اول سراغ جاهايي را از من مي گيرند که از تهران تعريفش را شنيده اند. وقتي مي گويم؛ من اينجاها نرفته ام، مي گويند؛ عجب، پس ما چه کار کنيم؟ و جوابش را به يکي از آقايان، بدون سانسور آورده بود. وقتي معاون وزير شد، طوري پيش مي رفت، که هم دوستانش را و هم دشمنانش را سراسيمه مي کرد. تشريفات گرفتن پروانه را کم کرد. در اتاق را باز گذاشت تا اصحاب مطبوعات هر وقت کاري داشتند، وارد شوند. هر وقت مي شد، مي رفت تا به تحريريه ها سري بزند، چه تهران و چه شهرستان ها. وظيفه خود مي دانست وقتي روزنامه يي يا نشريه يي شماره اول را بيرون داد، برود و شادباشي بگويد و حالي بپرسد. تعطيل نشريه اگر اتفاق مي افتاد، عميقاً اندوهگين مي شد. عقيده داشت مطبوعات اگر رو به راه باشند، راه مردمسالاري کوبيده تر خواهد بود. عادت داشت هيچ کاغذي را که بر آن چيزي چاپ شده باشد، نخوانده نگذارد. مي خواند، علامت مي گذاشت و مي پرسيد. کسي را مثل احمد نديدم که اين طور همه چيز را بخواند و بخواهد بفهمد. بفهمد و در برابر نوشته ديگري يا نوشته نويسنده، در روزگاري ديگر بگذارد. در ايرنا هم که بود، روي اصول جنگ پا مي فشرد. اما هرگز نديدم بر کسي که شکل ديگر فکر مي کند، خرده بگيرد يا محکومش بشناسد. آن هم در روزگاري که پرسيدن در مورد زمينه هاي فلان حادثه يا بهمان عملکرد را به نوکري موساد و سيا نسبت مي دادند. مي گفت؛ «بگذار اين جنگ تمام شود...» گذاشتيم و جنگ هم تمام شد. تمام شد، اما خيلي ها روش هاي مصلحت گرايانه آن دوران را خوش داشتند ثابت نگه دارند.

---

زمستان 86 احمد بورقاني را از دست داديم. زود بود. شايد هم چه بهتر که نيست. نمي دانم. رفتن او البته داغي بر دل ما گذاشت. گو اينکه اين سرزمين چون او دارد و مي تواند بپرورد. سرً سهام سلامت. من هم مثل دوستان احمد از نبود او غمگينم؛ هر کس دمي با او زيسته بود، حسرت بودن او را مي خورد. اما بيش از جاي خالي او، چيز ديگري هم هست که حسرت مي آورد؛ بدنه اجرايي ما هر روز از آن ديد و نگاه و برداشت و اجرا دورتر مي شود. کاش چنين نبود. چون رنج نداشتن را احمد خوب تجربه کرده بود. خدا رحمت کند احمد بورقاني را.

آزادي، روزنامه نگاران... بورقاني
محمد آقازاده

نزديک قهوه خانه آذري نشسته بودم، از دور «احمد بورقاني» را با دوستانش ديدم، ناهار خورده بودند و آماده رفتن. از صاحب قهوه خانه خواستم که حساب نکند تا من بتوانم ميزبان کسي باشم که معمار روزنامه نگاري با معيارهاي جديد بود. وقتي متوجه اقدام من شد با لبخندي اعتراض کرد و گفت؛ «اين دوستان مرا ميهمان کرده اند، دوباره بايد ميهمان آنها شوم و با اين وزنم غذاي چرب و چيلي بخورم،» آنقدر مجاب کننده صحبت مي کرد که نتوانستم روي حرفم بايستم. از کار پرسيد. کوتاه گفتم من که ديگر روزنامه نگار نيستم. گفت؛ «روزنامه نگار هميشه روزنامه نگار است، حتي اگر نگذارند،» احمد رفت، بدون آنکه بدانم اين آخرين ديدار است. صاحب قهوه خانه از حرف هايش کنجکاو شد که او را بشناسد. يادم نيست چه گفتم به او. ولي هر چه بود ستايش بود. با تعجب گفت؛ «کمتر ديده ام از کسي اينقدر ستايش کني.» راست مي گفت. دريغ مي خورم که از بين من، احمد و صاحب قهوه خانه، يعني آقا مصطفي که دلش در حوالي سياست و آينده کشور مي تپيد و هميشه مرا دعوت مي کرد تا در جريان امور باشد، تنها من زنده ام. قلب هر دو از فشار زمانه، که به رنگ روياهايشان نبود، ايستاد.

دور

روزنامه «گزارش روز» بسته شد. من سردبيرش بودم. روزنامه يي متفاوت و خلاق. 15 شماره که درآمد مهاجراني، وزير وقت فرهنگ و ارشاد، زنگ زد و گفت؛ «به خاطر تيتري که زده ايد، يک روز روزنامه منتشر نکنيد تا جو آرام شود و بتوانيد به کارتان ادامه دهيد.» من مخالف بودم، ولي مهاجراني قول داد مشکل کاغذ روزنامه را حل کند. اما من معتقد بودم اگر در شماره بعد مساله را توضيح دهيم مشکل راحت تر حل مي شود. من دو اشتباه کردم؛ اول پذيرش تيتر تند و تيز مديرمسوول و دوم پذيرش داوطلبانه منتشر نشدن روزنامه. اما گرفتن کاغذ آنقدر جاذبه داشت که مجبور شوم تن بدهم به اين خواست. هم مديرمسوول و هم مهاجراني اکنون خارج کشورند و من مي انديشم به وعده تحقق نيافته مديرمسوول. کار به زندان و بازجويي رسيد. بعد از اينکه از زندان آزاد شدم، بورقاني مرا به دفترش دعوت کرد. سحرخيز هم در نشست من و او بود. خواست در نامه يي سرگشاده ماجرا را براي خاتمي بنويسم. قبول نکردم. دليل عدم پذيرشم را هم نگفتم. بسيار ناراحت بود از قولي که تحقق نيافت. جوکي تعريف کردم. خنديد. چقدر خنده اش را دوست داشتم. روزهاي بعد در جلسه عمومي انجمن صنفي مطبوعات گفتم انسان حق دارد اشتباه بکند ولي حق تکرار اشتباه را ندارد. من از آن تيتر عذرخواهي کردم، ولي نگفتم با آن تيتر مخالف بودم. صداي احسنت بورقاني چقدر دلنواز بود.

امروز

چقدر جاي بورقاني خالي است. آن گونه که از گوشه و کنار مي شنوم کساني که در جاي او نشسته اند، رفيق روزنامه نگاران نيستند، نمي خواهند همراه باشند با اين جماعت. رفاقت نمي کنند با آنهايي که پناهگاهي جز قلم ندارند. اصلاً دوست ندارم اکنون در تحريريه باشم چرا که کسي مثل بورقاني با ما نيست که شريک دردهايمان باشد و براي پذيرش خطاهايمان احسنت بگويد و چه مهربانانه، نه از موضع مقامي که به او دادند و چه آسان گرفتند از او. او يکي از ما بود. مثل سيف الله داد که يکي از سينماگران بود و نه مدير آنها. «احمد بورقاني» آدمي متفاوت بود. نگاهي ديگر به زندگي داشت. شايد تنها در او، انسان معمولي با همه بي پيرايگي هايش، و فرهيختگي آنچنان کامل و به درستي در هم آميخته شده بودند که اصلاً قابل تفکيک از هم نبودند. دانايي در او کاملاً ملموس بود ولي عجيب بود که اين دانايي خود را به رخ نمي کشيد همان گونه که فروتني اش حس نمي شد. سياست را در اوجش مي فهميد ولي هيچ گاه به گونه يي سخن نمي گفت که اين دانستگي در نگاه اول فهميده شود. دشواري فکر را آسان مي کرد. زندگي اش سهل و ممتنع بود. سهل بود چرا که آنچنان به طبيعت زندگي نزديک بود که فهمش را آسان مي کرد ولي از سوي ديگر رسيدن به اين سادگي براي ديگران به آساني ممکن نيست. حضور او در معاونت، در زمان خودش ديده نشد چرا که خود از ديده شدن مي پرهيزيد. بعدها اين دوران، طلايي لقب گرفت. روزنامه نگاران با همت او بود که اين فرصت را يافتند تا در ارتفاع محبوبيت عمومي قرار بگيرند و تاريخ را بسازند. اما با رفتن او جهان دگر شد. اين حرفه وارد دوراني شد که جز رنج و مشکلات حاصلي نداشت. خدايش بيامرزد که جلو و پشت ميز، تنها به آزادي مي انديشيد و به روزنامه نگاران.
احمد بورقاني و آزادي مطبوعات در گفت وگو با علي مزروعي
براي «انتقاد» مرزي جز قانون قائل نبود

اميد ايران مهر

«انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران بدون حمايت هاي مرحوم بورقاني امکان تولد و تثبيت نداشت.» اين را علي مزروعي رئيس تنها نهاد صنفي مستقل روزنامه نگاران ايران مي گويد و معتقد است دوران بورقاني بهترين دوران براي فعاليت حرفه يي روزنامه نگاران در دوران پس از انقلاب بوده و عجيب نيست که به «بهار مطبوعات» شهرت يافته است. رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران که در مجلس ششم نمايندگي مردم اصفهان را برعهده داشت، شهادت مي دهد بورقاني حتي در دوران نمايندگي مجلس نيز پيگير کار مطبوعاتي ها بود و از تلاش هاي او براي تاسيس صندوق بيمه روزنامه نگاران و نويسندگان ياد مي کند. مزروعي فضاي فعلي مطبوعات را نامطلوب مي داند و معتقد است تا وقتي که حاکميت قانون و آزادي و مردمسالاري به نحو کامل در کشور نهادينه نشود، آزادي مطبوعات نيز در فراز و نشيب هاي تاريخي به قبض و بسطي ناگزير گرفتار خواهد ماند.

---

-از دوران مديريت آقاي احمد بورقاني در سمت معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد به عنوان «بهار مطبوعات» ياد مي شود. چه ويژگي هايي باعث شد اين دوره و تا حدودي ادامه روند مديريتي ايشان در دوره مديريت مديران پس از وي تا پايان دوران اصلاحات، نسبت به دوران پيش و پس از آن شاخص باشد؟


ببينيد دوران مسووليت آقاي بورقاني در وزارت ارشاد بعد از رخداد دوم خرداد و همزمان با روي کار آمدن دولت اصلاحات بود؛ شرايطي که فضاي عمومي جامعه آمادگي چنين اتفاقي را در زمينه مطبوعات داشت. آقاي بورقاني هم در واقع هم از لحاظ فکري و سياسي با جريان اصلاحات همراه بود و هم شخصاً به عنوان فردي که سال ها در زمينه کار خبرنگاري تجربه داشت و هم در داخل ايران و هم در امريکا تجربه اين کار را داشت، با يک نگاه وسيع و دقيق وارد عرصه مسووليت شده بود و توانست از اين موقعيت به خوبي براي رونق بخشيدن به فضاي کار مطبوعات در ايران استفاده کند. يکي از کارهايي که آقاي بورقاني به عنوان نماينده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در هيات نظارت انجام مي داد و خوشبختانه اکثريت هيات نظارت هم با آن همراه بود، دادن مجوز به متقاضيان انتشار مطبوعات بود. اين اقدام موجب شد روزنامه ها و نشريات جديدي پا به عرصه حيات بگذارند که در واقع همين ها بودند که در اين زمينه تحولي به وجود آوردند. ما در اين دوره شاهد بوديم تيراژ مطبوعات به خصوص در سال هاي 76 و 77 به دليل بهبود فضاي کار حرفه يي و پاسخگويي به نياز مخاطبان به شدت افزايش پيدا کرد، به طوري که مردم روزنامه ها را روي دست مي بردند. آن زمان فضايي بر مطبوعات حاکم بود که بعضي از مردم حتي روزانه سه چهار روزنامه مي خريدند و روزنامه خواني به شدت در جامعه رواج پيدا کرده بود. در عين حال آقاي بورقاني به عنوان معاونت مطبوعاتي سعي کرد در توزيع يارانه هاي دولتي به مطبوعات هم ملاک را کارايي و تيراژ قرار دهد و به نحو منصفانه يي به همه مطبوعات در حال انتشار نگاه و در واقع يک فرصت مساوي را براي آنها فراهم کند. اين نگاه کمک مي کرد مطبوعات بتوانند با خيال راحت تري فعاليت کنند. خدمت ديگري که آقاي بورقاني از خود به يادگار گذاشت تهيه لوازم ضروري براي انتشار مطبوعات بود؛ لوازمي از قبيل چاپخانه، دستگاه هايي که ليتوگرافي را براي آنها انجام دهد، کامپيوتر و... که اين وسايل را با کمک وزارت ارشاد براي آنها تهيه مي کرد. او همچنين به شکل گيري انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران کمک شاياني کرد. الحق والانصاف اگر پشتيباني هاي آقاي بورقاني نبود اين انجمن نمي توانست تثبيت شود و پايدار بماند. با حمايتي که آقاي بورقاني داشت اين انجمن شکل گرفت و ماندگار شد؛ انجمني که البته متاسفانه در حوادث اخير شاهد پلمب غيرقانوني آن بوديم. به هر حال من فکر مي کنم دوره يي که آقاي بورقاني مسووليت معاونت مطبوعاتي را در ارشاد داشت بهترين دوره براي فعاليت هاي مطبوعاتي بود؛ دوره يي که مقام مسوول به خوبي مسائل مطبوعات و روزنامه نگاران را مي شناخت و با آنها يک تعامل مثبت و سازنده يي برقرار کرده بود. به همين دلايل است که بورقاني به عنوان «معمار توسعه مطبوعات» شناخته مي شود و بسياري اين دوره را در تاريخ مطبوعات بعد از انقلاب به عنوان «بهار مطبوعات» نام گذاشته اند.

-شما از انجمن صنفي روزنامه نگاران و حمايت مرحوم بورقاني از تشکيل آن سخن گفتيد. امسال اولين سالي است که علاوه بر فقدان آن مرحوم، انجمن صنفي نيز گرفتار محاق و تعطيلي ناخواسته شده است. فکر مي کنيد چه دلايلي باعث شد بهار مطبوعات که در دوران آقاي بورقاني شکل گرفت، کمتر از يک دهه بعد به دوراني پيوند بخورد که در آن فعاليت تنها نهاد صنفي روزنامه نگاران نيز متوقف مانده است؟

من پيش از پاسخ به سوال شما يک توضيحي بدهم که ما در انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران به پاس فعاليت هايي که آقاي بورقاني براي مطبوعات کرده بود و حمايت و پشتيباني که از انجمن صنفي داشت از سال گذشته برنامه ريزي کرديم در روز 13 بهمن که سالگرد درگذشت ايشان است، براي گراميداشت ياد وي از پيشکسوتان مطبوعاتي قدرداني کنيم. سال گذشته هم اين مراسم برگزار شد و ما از 15 نفر از پيشکسوتان مطبوعاتي تجليل کرديم و بالطبع اگر امسال هم انجمن باز بود همين برنامه را انجام مي داديم. اما اين سوالي را که شما پرسيديد ما نمي توانيم پاسخ دهيم. اين را بايد کساني که به صورت غيرقانوني انجمن را پلمب کردند و مانع از فعاليت هاي آن شدند، پاسخ بدهند. ما خودمان هم متاسف هستيم در اين شرايط که بسياري از روزنامه نگاران زنداني هستند و نياز به کمک و حمايت انجمن دارند متاسفانه اين انجمن پلمب شده و قادر به انجام وظايف صنفي اش در مورد اعضا نيست.

-بگذاريد از اين زاويه وارد فضاي امروز شويم که نگاه مرحوم بورقاني به انتقادگري رسانه ها و خبرنگاران چگونه بود؟ به هر حال امروزه انتقاد در مطبوعات بيش از گذشته زير ذره بين نهادهاي نظارتي قرار گرفته است اما ايشان در آن زمان که به نام «بهار مطبوعات» مشهور است به عنوان نزديک ترين و مرتبط ترين مقام دولتي با حوزه مطبوعات چه نگاهي به «نقد» به عنوان يکي از کارويژه هاي روزنامه نگاران داشتند؟

آقاي بورقاني که خدايش بيامرزد و نامش را جاودانه کند اساساً در مورد انتقاد نگاه بسيار بازي داشت و فکر مي کنم جز مرزهاي قانوني محدوديتي در اين زمينه نمي شناخت. اگر به دوره فعاليت ايشان مراجعه کنيم، مي بينيم در آن دوره تقريباً هيچ روزنامه يا مطبوعه يي از اين نظر در هيات نظارت مورد بازخواست قرار نگرفت و به آن تذکر داده نشد. برخلاف اين دوراني که روزنامه ها حتي از بيان کمترين انتقاد محروم شده اند و اگر به حوزه هاي انتقادي وارد شوند، تذکر مي گيرند يا با خطر توقيف مواجه هستند، من به خاطر ندارم آن زمان هيات نظارت هيچ روزنامه يي را توقيف کرده باشد. حتي آن زمان اگر قوه قضائيه اقدام به توقيف مطبوعات مي کرد مورد اعتراض معاونت مطبوعاتي واقع مي شد. در واقع مي توان گفت آن دوره در تاريخ مطبوعات ايران يک دوره کم نظير و شايد بي نظير بود، که دولت خود «حامي انتقاد» در مطبوعات بود و سعي مي کرد فضاي انتقاد در مطبوعات را باز بگذارد. شما کمتر دولتي را در تاريخ معاصر ايران مي توانيد پيدا کنيد که اين گونه عمل کرده باشد.

-به هر حال در آن زمان سياست هايي در معاونت مطبوعاتي و مجموعه وزارت ارشاد اعمال مي شد که اگر نهادينه مي شد مي توانست در سال هاي بعد نيز مثمرثمر باشد. آن زمان اتفاقاً در دو دولت آقاي خاتمي و در طول چهار سال مجلس ششم، دو قوه از سه قوه کشور همسو با اين سياست ها بودند. فکر مي کنيد چه دلايلي باعث شد اين سياست هاي مثبت به صورت قوانيني نهادينه و لازم الاجرا درنيايند؟

اينکه به اين دولت و آن دولت برنمي گردد، برمي گردد به مسائل ساختاري و تاريخي جامعه ايران. ما تقريباً نزديک به دو قرن سابقه فعاليت هاي مطبوعاتي در ايران داشته ايم. متاسفانه در تمام اين سال ها شاهديم فعاليت مطبوعات با توجه به شرايط زمانه دچار فراز و نشيب شده است که اين به ساخت حکومت ها و تحولاتي که در جامعه به وقوع پيوسته است، بازمي گردد. به همين دليل بوده است که مي بينيم هر وقت فضاي جامعه باز شده، فعاليت مطبوعات هم گسترش پيدا کرده و از آن طرف هر وقت هم فضا بسته شده مطبوعات دوباره دچار قبض شده اند. متاسفانه در دوران پس از انقلاب هم ما اين دوره ها را تجربه کرده ايم. طبيعي است تا وقتي که حاکميت قانون و آزادي و مردمسالاري به نحو کامل در کشور نهادينه نشود، مساله مطبوعات هم جدا از آنها نيست. چون آزادي مطبوعات با بقيه آزادي هاي سياسي، اجتماعي و نحوه حکومتداري در ارتباط است و طبعاً اين مسائل بايد با هم ديده شود. متاسفانه همان طور که دولت اصلاحات با موانع بسياري مواجه شد، حتي مجلس اصلاحات هم قادر به اصلاح قانون مطبوعات نشد. پس از آن دوران هم دولتي بر سر کار آمده که ميانه خوبي با آزادي هاي سياسي و اجتماعي ندارد. اين وضعيت در واقع وجود دارد و طبعاً تا فضاي کلي جامعه در مسير درست قرار نگيرد کسي نمي تواند پاسخي براي اين پرسش ها بيابد. دو قرن است که ما فعاليت مطبوعاتي داريم اما اين فعاليت ها نتوانسته در مسير درست خود نهادينه شود. يکي از پديده هايي که ما در مطبوعات خودمان با آن مواجه هستيم و در دنيا بي نظير است «جوانمرگي مطبوعات» است. اين به آن معنا است که ما مطبوعاتي نداريم که صاحب «قدمت» باشد البته به جز دو روزنامه کيهان و اطلاعات که استثنا هستند و آنها هم هميشه در مسير تطابق با حکومت ها حرکت مي کردند و دليل ماندگاري شان هم فقط همين است.

-آقاي مزروعي، شما از محدوديت هايي که در راه فعاليت مطبوعات ايجاد مي شود صحبت کرديد، اما برخي معتقدند پايين آمدن سرانه مطالعه مطبوعات فارغ از محدوديت ها دلايل ديگري هم دارد. فکر مي کنيد چه موردي نقش پررنگ تري در کاهش مخاطبان مطبوعات طي چند سال اخير ايفا کرده است؟ محدوديت ها يا مسائل ديگر؟

ببينيد روزنامه يک کالا است، مثل بقيه کالاهايي که در يک جامعه توليد مي شود. اگر اين کالا بتواند به اشتها و نياز مخاطب پاسخ بدهد مشتري دارد، اما اگر به هر دليلي نتواند اين نياز را پاسخگو باشد، مشتري نخواهد داشت. البته در سال هاي اخير پديده هاي ديگري هم به وجود آمده مثل اينترنت و کانال هاي ماهواره يي فارسي زبان که خب طبعاً اينها هم تاثير دارند اما ما وقتي روند قضايا را مي بينيم، مي بينيم که نه، ريشه مشکل جاي ديگري است. مثلاً در همين بهار مطبوعات تيراژ روزنامه ها به 500 ، 600 هزار هم مي رسيد و کل مطبوعات ما تا سقف سه تا چهار ميليون نسخه در روز هم افزايش پيدا کرده بود، در حالي که الان اين رقم به حدود دو ميليون نسخه در روز کاهش يافته است. مردم ما همان مردم هستند اما چرا در آن زمان روزنامه ها را مي خريدند و مي خواندند اما حالا رغبت ندارند؟ براي اينکه آن زمان احساس مي کردند روزنامه کالايي است که به نيازهاي فکري و خبري آنها پاسخ مي دهد، اما الان چنين احساسي ندارند. به نظر من هم احساس درستي است. به اين دليل که اکثر اخباري که در مطبوعات چاپ مي شود همان اخباري است که در صدا و سيما و رسانه هاي ديگر منتشر مي شود، بنابراين اکثراً نيازي نمي بينند بروند و روزنامه بخرند. اين ناشي از محدوديت هايي است که الان بر فضاي مطبوعات و رسانه ها بار شده است. در واقع مطبوعات در اين فضا عموماً نمي توانند مطالبي را توليد کنند که مشتري داشته باشد. اين عقلاني است که مشتري ها دنبال کالايي باشند که به اندازه بهايي که برايش مي پردازند، ارزش داشته باشد. من فکر مي کنم فضايي که الان وجود دارد باعث شده مردم مثل قبل رغبت روزنامه خواندن را از دست بدهند.

-به نقش آقاي بورقاني در تاسيس انجمن صنفي روزنامه نگاران اشاره کرديد. ايشان در مقام معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد چه نقشي در راستاي شکل گيري اين نهاد صنفي ايفا کردند؟

اينکه آقاي بورقاني چه نقشي داشتند بايد بگويم طبعاً در ايران با توجه به مجموعه شرايطي که هست و نقشي که دولت در تمامي مسائل دارد، تعاملي که دولت با نهادهاي مدني برقرار مي کند، نقش ويژه يي در تثبيت آنها دارد. همين که دولت از شکل گيري نهادهاي مدني پشتيباني کند، اين نهادها آسان تر شکل گرفته و تثبيت مي شوند. ايشان در آن زمان که در مقام معاونت مطبوعاتي فعاليت مي کرد، از بودجه يي که در اختيار داشت براي کمک به انجمن صنفي استفاده کرد و با کمک هايي که ايشان انجام داده بود ما توانستيم براي انجمن ساختماني بخريم و در آن مستقر شويم. البته بعدها ما موفق شديم استقلال انجمن را به نحو مطلوبي به وجود بياوريم تا انجمن بتواند کاملاً مستقل از دولت هم به کار خود ادامه دهد. ايشان اين نقش را داشت و بعد که از معاونت بيرون آمد، عضو هيات مديره انجمن هم شد و در دوره يي در اداره انجمن هم مشارکت داشت.

-فکر مي کنيد نقش نهادهاي صنفي مثل انجمن صنفي روزنامه نگاران در فضاي مطبوعاتي ايران چيست؟

ببينيد نهادهاي صنفي کلاً يک حالت پوشش را نسبت به اعضاي خود دارند. به لحاظ صنفي که مي تواند شامل نيازهاي آموزشي، مالي و... اعضا باشد، نهاد صنفي مي تواند پشتيبان روزنامه نگاران باشد. به عبارت ديگر اين نهاد صنفي است که افرادش را براي ادامه کار تقويت و پشتيباني مي کند و همين طور نوعي امنيت برايشان به وجود مي آورد که اگر آنها با مصائبي مواجه شدند احساس کنند يک خانواده بزرگ از آنها حمايت مي کند. به طور مثال اگر روزنامه نگاري سر و کارش به دادگاه افتاد، خدمات حقوقي به او ارائه مي شود. اگر به هر دليلي به زندان افتاد از خانواده اش حمايت مالي مي شود و خدمات ديگري که انجمن در اين زمينه ها داشته است. مثل صندوق وامي که داشت يا کارت هاي طرح ترافيک که براي روزنامه نگاران فراهم مي کرد، پوشش بيمه يي که برايشان درست مي کرد يا امکانات آموزشي که برايشان فراهم آورده بود يا سفرهايي که مي توانستند انجام دهند. اينها خدماتي بود که به امنيت شغلي و تقويت حرفه يي روزنامه نگاران کمک مي کرد. البته نهاد صنفي هر صنفي مي تواند افراد آن صنف را در اين موارد ياري کند و انجمن صنفي روزنامه نگاران نيز در همين قاعده مي گنجد.

-آقاي بورقاني در دوران اصلاحات به عنوان نماينده مردم در مجلس ششم هم به فعاليت پرداختند. آيا هويت روزنامه نگاري آقاي بورقاني در دوران نمايندگي هم همراه شان بود؟ در آن جايگاه اين دغدغه چه بروز و ظهوري داشت؟

البته آقاي بورقاني در مجلس عضو کميسيون امنيت ملي بود چون در واقع رشته تحصيلي و تجربياتش هم در آن زمينه خوب بود اما من شهادت مي دهم که ايشان در دوران نمايندگي مجلس هم پيگير کار مطبوعات بود. طرح اصلاح قانون مطبوعات که البته متاسفانه به سرانجام نرسيد با کمک ها و حضور فعال ايشان تدوين شد. همچنين ايشان در مباحث بودجه هميشه پيگير اين بودند که تا آنجا که ممکن است بتوانيم يارانه را براي مطبوعات داشته باشيم. همچنين در همين دوره مجلس ششم بود که با پيگيري هاي مرحوم بورقاني يک صندوق بيمه براي روزنامه نگاران و نويسندگان پيش بيني شد و منابع آن تامين شد تا از آن زمان روزنامه نگاران و نويسندگاني که در محل کارشان بيمه نبودند بتوانند از اين صندوق بيمه استفاده کنند.

-به عنوان کسي که دوران احمد بورقاني در وزارت ارشاد را به خاطر مي آورد و از نزديک با عملکرد او آشناست و به عنوان رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران، وضعيت فعلي مطبوعات را چطور ارزيابي مي کنيد؟

با شناختي که من نسبت به وضعيت مطبوعات در سال هاي پس از انقلاب دارم فکر مي کنم اکنون مطبوعات بدترين و اسفبارترين وضعيت را در تمام اين سال ها تجربه مي کنند و اين را به راحتي مي توان از سوابق افرادي که در مسووليت هاي مرتبط با مطبوعات فعاليت دارند، دريافت. انجمن صنفي هم که پلمب شده است و بيش از 40 نفر از روزنامه نگاران هم در زندان به سر مي برند که چند نفر از آنها عضو هيات مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران هستند. به هر حال من فکر مي کنم فضاي کار و شرايط براي مطبوعات و روزنامه نگاران بدترين فضاي ممکن است و اين البته به فضاي کلي که در جامعه با آن مواجه هستيم، بازمي گردد.

منتشر نشده
پاتوق داري
احمد بورقاني

در نزديکي دانشگاه ژنو، در بخش قديمي شهر که مي گويند قدمتي بيش از 700 سال دارد، در زاويه دنج کافه يي که مدرن و سرپا است، ميز چوبي گرد کهنه شش نفره يي قرار دارد که هر تازه واردي به محض آنکه پا در کافه مي نهد به آن چشم مي دوزد. ميز با اسباب و وسايل نو و پاکيزه کافه همخواني ندارد و طبيعي است که مشتري نوپا در جست وجوي پاسخ پرسشي برآيد که در ذهنش شکل گرفته است.

زمستان سال 1377 بود که رضا زياران يکي از سفراي وقت ايران در دفتر اروپايي سازمان ملل متحد در ژنو، بعد از يک خيابان گردي و مردم شناسي جانانه در ناحيه قديمي و زيباي ژنو و رساندن خط بصري ما به نقطه اشباع، بنده و عبدالعلي رضايي نويسنده، مترجم و روزنامه نگار تواناي کشورمان را که هر کجا هست خداوند به سلامت دارش، به نوشيدن قهوه يي به اين کافه دعوت کرد. اهل بخيه تصديق مي فرمايند که بعد از ملاقات و مذاکراتي طولاني با حضرت موريس کاپيتورن نماينده ويژه کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد در امور ايران و اره دادن و تيشه گرفتن و ايضاً پياده روي در زير باران پودري ژنو، نوشيدن فنجان و ليوان و گاه قوري چاي و قهوه چه لذت و صفايي دارد به ويژه آنکه قبضه سيگار را نيز آماده کرده باشي. علي القاعده هر کس ديگر نيز جاي بنده و رضا بود بعد از تعارف حضرت زياران، قهوه سفارش مي داد چون همه ما در منازل مان به اندازه کافي چاي نوشيده و خواهيم نوشيد، ان شاءالله.

باري حضرت زياران پرتحرک، همان طور که قهوه ها را سفارش مي داد ما را به سمت ميز چوبي گرد کهنه که خودرنگ بود رهنمون شد. ميز خالي بود، چون قهوه خانه خلوت بود. روي صندلي که قرار گرفتم، رضا زياران گفت؛ احمد، الان تو جاي لنين نشسته يي و عبدالعلي جاي تروتسکي. گفتم جل الخالق بعد از عمري روزه و نماز و دعا در اين غريب آباد ما را جاي بنده هاي خدانشناس خود نشانده يي.

رضا توضيح داد اينجا پاتوق روزانه لنين و همسرش و تروتسکي قبل از انقلاب اکتبر 1917 شوروي بوده است.

حضرات پشت همين ميز نظريه پردازي انقلاب اکتبر را به انجام رسانده و طراحي و اجرايي کرده بودند. رضا اضافه کرد البته ميز اصلي را در موزه دانشگاه ژنو نگهداري مي کنند اما نسخه مشابه آن را که ما پشتش نشسته ايم تدارک کرده اند تا جماعت يادشان بماند و بيايد که اين کافه روزگاري «پاتوق» چه کساني بوده است؛ هم تاريخ است و هم وسيله جلب مشتري.

آنقدر گرفتار جزييات ماموريت ژنو بوديم که دقت نکردم آيا در حول و حوش ميز، پلاکي يا تابلويي نصب کرده بودند که ماجرا را توضيح دهد يا نه اما به خوبي يادم مانده است که به قول مرحوم علي اصغر مهاجر فرقه جهاني يادگارنويس، آنجا هم از خود کوتاهي نشان نداده بود و حاصل زحمات خود را بر گوشه و کنار ميز حک کرده بود و نتايج دسترنج ايشان في الفور چشم هر بيننده يي را مي نواخت.

آن سال به پيشنهاد وزارت امور خارجه هياتي مرکب از آقايان جندقي رئيس وقت کانون وکلا، ناصري معاون وقت دادگستري استان تهران، عبدالعلي رضايي رئيس وقت مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه هاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و اين بنده که معاون امور مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بودم براي ملاقات و گفت وگو با موريس کاپيتورن گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر که با آمدن او به ايران مخالفت شده بود به ژنو رفتيم. قرار بود آقاي علي ربيعي مدير اجرايي شوراي عالي امنيت ملي نيز به ما بپيوندد که بخت يارمان نشد. باري در آن سفر هر آنچه را در مذاکرات به اطلاع کاپيتورن رسانديم در گزارش خود به کميسيون حقوق بشر و نيز مجمع عمومي سازمان ملل درج و ضبط کرد و البته اين با موقعي همزمان شد که قتل هاي زنجيره يي در ايران رخ مي داد. يادم هست نمايندگان ايران در ژنو ضيافت شامي را به افتخار هيات ايراني ترتيب داده بودند که موريس کاپيتورن نيز دعوت داشت. هنوز ضيافت آغاز نشده بود که خبر يافتن جسد محمد مختاري اعلام شد. کاپيتورن بلافاصله بعد از ورود به محل ضيافت به آقاي علي خرم نماينده دائم ايران رو کرد و گفت آيا خبر صحت دارد؟ خرم گفت متاسفانه آري. قصدم يادآوري حوادث تلخ نبود. چرخش قلم بود که مرا به آن سمت برد والا منظورم توجه به «پاتوق داري» است که در شرق و غرب عالم جايگاه ويژه خود را دارد و در جامعه ما نيز. البته به سهولت مي توان حکم کرد که بعد از انقلاب پاتوق غيردولتي در ايران تضعيف شده است. شايد اساسي ترين علت آن را بتوان نگاه سياسي به پاتوق ذکر کرد. برچيدن پاتوق هايي که اعضاي صنوف مختلف را گرد هم مي آورد آن هم در زمانه يي که نياز به آن محسوس است و در مواقعي نان و آب مردان به آن وابسته است تنها در قدرت سياست است و بس.
سياستمداران، از آخر دومند

استاد محمود حکيمي در کتاب «هزار و يک کتاب تاريخي» از قول دکتر محمود عنايت مدير مجله نگين آورده است؛ «يکي از ثقات از جدش که از رجال مشروطه بوده نقل کرده که وي عقيده داشت نزاع ميان ميرزا علي اصغر خان امين السلطان (اتابک) با مشروطه خواهان تصنعي و مصلحتي است و حضرات در خفا با هم بند و بست دارند. هر موقع براي او خبر مي آوردند که يکي از وکلاي مشروطه خواه در مجلس ضداتابک مطلبي را گفته يا در فلان روز عليه اتابک چنين و چنان نوشته با اطمينان خاطر و قطعيت مي گفت دستور خودش (اتابک) است. عاقبت روزي رسيد که اتابک در جلوي مجلس با گلوله عباس آقا تبريزي «تصدق» شد. وقتي خبر را براي وي نقل کردند، با همان ايقان و اطمينان هميشگي گفت؛ اين هم دستور خودش (اتابک) است.»

حالا نقل ماست. در حالي که جامعه امروز ما گرفتار مشکلات عديده يي است که مهم ترين آن بحران پيچ درپيچ هسته يي است، بنده به جاي اينکه اين مهم را دستمايه نوشتن و بحث قرار دهم، چسبيده ام به تورق کتب ادبي و عملاً خود را با ماجراي هسته يي و تبعات آن بيگانه نشان مي دهم؛ تو گويي همانند آن رجل مشروطه اشارت مي دهم که ايهاالناس نزاع ايران و غرب تصنعي و مصلحتي است. البته که به واقع چنين نيست اما براي نپرداختن برخي موانع و دلايل وجود دارد.

اولاً؛ اطلاع بنده و امثال بنده از اخبار و تحولات ماجرا که طبيعتي تخصصي و غيرعلني دارد محدود به مطالبي است که وسايل ارتباط جمعي خارجي منتشر مي کنند. اين اخبار و اطلاعات براي بررسي و تحليل همه جانبه و دقيق ماجرا کفايت نمي کند. مقامات مسوول ايراني در شرح مسائل يا خست به خرج مي دهند يا کلي سخن مي گويند و از قليل اشارات ايشان نيز نمي توان ره به جايي برد.

ثانياً؛ مساله هسته يي مهم ترين، حساس ترين و خطيرترين واقعه يي است که از بعد از انقلاب با آن روبه رو شده ايم، بي دقتي و کم توجهي و خطا، احتمالاً مي تواند خسارت آفرين باشد.

ثالثاً؛ ديدگاه هاي اصولي و کلان احزاب، گروه ها و صاحب نظران اصلاح طلب طي يک سال و اندي اخير در باب بحران با شفافيت اعلان شده و تا آنجا که ميسر بوده از سطح نيز عبور شده است و علي القاعده نياز به تکرار آن از اين قلم نيست. اکنون بر مسوولان امر است که با بهره گيري از اين ديدگاه ها و نظرات، رفتار و کردار خود را بر تامين منافع و امنيت ملي کشور استوار کنند و با تدبير و آينده نگري، کشور را به سلامت از کوه آتشي که برافروخته شده گذر دهند.

رابعاً؛ امروز روشن شده راه و روشي که دولت اصلاحات پيشه کرده بود و پيگيري و حساسيتي که مجلس ششم به خرج مي داد، راه و روشي صحيح و صواب و حساسيتي شايسته و آينده نگرانه بوده است و اکنون نيز مي توان به آن راه بازگشت.

خامساً؛ در يکي از پيمايش هايي اجتماعي که چندي پيش از سوي مراکز علمي صورت گرفته، مشخص شده درجه اعتماد مردم به سياستمداران بسيار پايين است و در اين پيمايش، سياستمداران از آخر دوم شده اند. بر اساس اين پيمايش، مردم کمترين اعتماد را به بنگاه هاي فروش اتومبيل و بنگاه هاي معاملات املاک دارند و بلافاصله بعد از اين دو، سياستمداران جاي دارند؛ کساني که به قول مرحوم سهراب سپهري بهتر است جايشان درخت بنشانند تا هوا تازه شود. ملاحظه مي فرماييد که با اين وضعيت سخن گفتن کساني که روزي در سياست پشتک وارويي زده اند تاثير چنداني بر افکار عمومي بر جاي نخواهد گذاشت و به همين علت انجام کار را بايد به دست کاردان سپرد. در اين پيمايش، آموزگاران و استادان دانشگاه به لحاظ اعتماد در بالاترين درجه قرار دارند و اگر فرهنگيان و استادان دانشگاه به اين مهم توجه بيشتري نشان دهند، احتمالاً هم به صواب نزديک تر است و هم اثربخشي بيشتري خواهد داشت. البته هيچ يک از اين مسائل مانع آن نشده و نمي شود که تحولات و رويدادها را با وسواس تمام پيگيري نکنيم و عمده حواس مان متوجه مسائل نفس گير هسته يي نباشد و باز هم طبيعي است که اهل دل و بخيه، صغرا و کبراي سابق الذکر را از مقوله توجيه ناصواب بدانند، اما چه کنيم که نمي توانيم خود را از نان و دوغ معمول مان محروم کنيم.

بورقاني، برداشت دوم
سيدمحمد صحفي

اين دومين بار است که به ياد يار سفرکرده، احمد عزيز، قلم مي زنم. بار نخست که تابوتش را بر دوش کشيده بوديم، همه سخنم يکسره حاکي از غمي جانکاه ناشي از فقدان کيميايي ناياب بود و اصحاب فرهنگ و رسانه در سوگ بزرگي عزادار بودند که چهره مقبول، مقاوم، آرمانگرا، صادق، صالح، امين، اصيل، جست وجوگر، فروتن و نيکويش او را ماندگار کرده بود.

اينک که سه سال از آن خاطره دردناک مي گذرد، مي توان با الهام از سخن «هايدگر» با شهامت بيشتري درباره او گفت؛ احمد، آن «سقاي چشمه به دوش»، بر مرگ پيشدستي کرد و «وجود» خود را از نيستي بيرون کشيد. او که در جولانگاه فکر و انديشه پيشتاز بود، در هم آغوشي با مرگ نيز از هم قطارانش پيشي گرفت و جاودانه شد. با چنين نگاهي وضعيت بورقاني را در شرايط زماني و مکاني نقش آفريني اش بايد دوباره مطالعه کرد و از نگرش و رفتار سياسي، اجتماعي و فرهنگي اش درس ها آموخت. او در عرصه مطبوعات يک کنشگر و در قلمرو اجتماع و فرهنگ يک مولف و جريان ساز بود.

بورقاني در جريان جنبش دوم خرداد 76 برجسته شد. اين جنبش يک خواست عمومي و ناگهاني و البته بدون برنامه بود که رهبران آن نيز به کرات از غيرمنتظره بودن آن داد سخن داده اند. ساختن بنايي عظيم در حالي بود که طراحي، نقشه کشي، تهيه مصالح و ساخت و ساز تواماً شکل مي گرفت و عمارت بالا مي رفت. بديهي است در اين تحرک و سرزندگي پرمخاطره تصادم هايي هم رخ دهد و نقص ها و ناکامي هايي هم آشکار شود.

بورقاني اما آن بصيرت و شهامت را داشت که کتاب قانون را هيچ گاه بر زمين نگذارد؛ قانوني که آزادي مطبوعات- در دوران معاونت مطبوعاتي- و توسعه سياسي- در دوران نمايندگي مجلس شوراي اسلامي- سرلوحه آن بود، قانوني که ملهم از انديشه موسسان نظام اسلامي و بر پايه صراحت قانون اساسي و نيازهاي تحول خواهانه اجتماعي تفسير مي شد.

بورقاني با سلول هاي اجتماعي فعال جامعه و عرصه عمومي نفس مي کشيد و مدام به ساختار اداري و اجرايي ورود و خروج داشت. از اين رو برنامه ريزي و برنامه گريزي درون يک استراتژي آينده نگر در دوران مسووليت اجرايي وي قابل مشاهده است. اين پديده تناقض نما هرگز با برنامه ستيزي هم معنا نيست زيرا در فضاي نويني که فاقد برنامه است و فشار اجتماعي، مديران را به پاسخگويي نارس وادار مي سازد، آزمون و خطا به روند برنامه ريزي و برنامه گريزي مي انجامد.

بورقاني در حالي که به جد در پي استفاده حداکثري از قانون مطبوعات به منظور احقاق حقوق مردم در تضمين آزادي هاي مشروع بود، محدوديت هاي قانون جاري را قابل قبول نمي دانست و به اين سبب سياست فروگذاشتن نظام اخذ مجوز و درانداختن نظام ثبتي براي انتشار نشريات را دنبال مي کرد. او مميزي فکر و انديشه را توهين به مردم و ارزش هاي منبعث از انقلاب اسلامي قلمداد مي کرد و مي خواست ابزار سرکوب را، اگرچه تحت لواي قانون، از دست هر حاکمي بستاند.

بورقاني از آن جهت نامدار و ماندگار شد که اولاً به صداقتش وفادار ماند و همين صدق و راستي اش نگذاشت از مرزهاي ايماني اش تخطي کند و ديگر اينکه به خاستگاه اجتماعي و مذهبي اش پشت نکرد و همواره بر اصول بنيادين اسلاميت و جمهوريت پاي فشرد و ملامت ملامتگران را به هيچ گرفت. بورقاني مردي برخاسته از طبقات زيرين جامعه بود و هيچ گاه خصلت و خصايص عمومي اين طبقه را که به آن تعلق ويژه داشت نقض و نفي نکرد بلکه کوشش کرد آن را ارتقا و ارتفاع بخشد و توانست ويژگي هاي فرهنگي اين طبقه را در حوزه عمومي و اجتماعي متحول کند.

بورقاني اگرچه يک متدين و يک دموکراسي خواه ناب بود، با نحله هاي سياسي پيرامونش نسبت عميقي نداشت و اگر زنده مي ماند چه بسا بايد به او به چشم يک تجديدنظر طلب نگريست؛ کسي که ممکن بود نظرياتش بعدها در حوصله جمع فعالان سياسي همگن اش نگنجد.

اگر زنده بود چگونه طاقت مي آورد اين ايام را؟ روحش شاد.

*معاون امور مطبوعاتي دوران وزارت  آقاي مسجدجامعي
دلباخته صلح
مرتضي کاظمي*

بر زميني که نشان کف پاي تو بود

سالها سجده صاحب نظران خواهد بود
«حافظ»


سهام که زنگ مي زند و از تدارک ويژه نامه دومين سالگرد پدر خبر مي دهد، ذهنم همچو پروانه يي سرخوش، در باغ خاطرات با احمد، گلچرخي مي زند و وجودم را از غمي بهجت اثر مي آکند...

---

پل الوار مي گويد؛ مرد دلباخته صلح، هميشه لبخندي بر لب دارد.

صبح آخرين شنبه آذرماه 1376، دفتر دکتر مهاجراني وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامي، در جلسه نقد وضعيت فرهنگ و هنر و تدوين برنامه هاي پيش رو، معاونان و برخي از مشاوران وزير حضور دارند. مقابل احمد نشسته ام. سه ماهي است که او سکان کشتي اصحاب مطبوعات را در دست دارد و من سکان کشتي ارباب هنر را...

بحث درباره جشنواره هاي فيلم و تئاتر و موسيقي فجر 76 و تدارک ديدن آنها در قد و قواره دوم خرداد به پيش مي رود. چشمان جمع به دهان زنده ياد سيف الله داد و من دوخته شده است که چه طرحي درانداخته ايم و در تمام اين مدت، احمد تبسم مبهمي بر لب دارد که چرايي آن ذهن من را قلقلک مي دهد و گاه شيرازه کلام را از چنگم مي ربايد. از جلسه که درمي آييم، احمد را به گوشه يي فرامي خوانم و مي گويم؛ «شايد انتظار داري سينما و تئاتر و موسيقي هم مثل مطبوعات سريع تر قد بکشند و خودي بنمايند و گرد و خاک کنند اما به قول آن طرار شب رو، صداي اينها فردا درمي آيد. مثال سياست، مثال ديدن فيلم زندگي با دور تند است و مثال فرهنگ و هنر، مثال ديدن فيلم زندگي با دور کند و حداکثر دور متوسط، به همين سبب طرز فکر و عمل روزنامه نگاران شتابان است و طرز فکر و عمل هنرمندان آرام...» مي خندد و در پاسخ مي گويد؛ «اتفاقاً من هم معتقدم تحولات بزرگ با گام هاي آرام شروع مي شود، مطمئن هستم که امسال جشنواره هاي فجر اتفاقات بزرگي خواهند بود... همين هم مي شود و به ويژه هنرمندان تئاتر در جشنواره فجر 76 کاري مي کنند کارستان...»

اما من بعدها و با ديدن مکرر در مکرر لبخند احمد، به صرافت مي افتم که او دلباخته صلح است و لبخند هميشگي او نشاني است بر اين فضيلت انساني او...

---

«نيما» گفته است؛ هر آن انديشه در ما مردگي آموز، ويران... آمين، آمين. کار فرهنگ بالا گرفته است. گويي خياط تقدير لباس اصلاحات را تنها بر قامت فرهنگ برازنده ديده است که دارد آن را در اندازه هاي او مي دوزد و پرو مي کند. هنوز فرهنگ لباس اصلاحات را بر تن نکرده که شده است پيشاهنگ جريان تحول و لابد بايد جور سايرين را هم بکشد که مي کشد و مي شود آوردگاه هجوم رقيب. ابتدا مطبوعات، سپس تئاتر و کتاب و سينما و... بر صحنه ظاهر مي شوند و تا آخرين توان در اين نبرد نابرابر دوام مي آورند و هر کدام جاي خود را به ديگري مي سپارند و اين ماجرا هر هفته دوره مي شود...از شما چه پنهان آن سايرين، يا آن سبکباران ساحل ها، خوب بلدند تا گليم خود را از اين گرداب هائل به در برند. احمد ادامه نبرد را با آن عزم و آن آهنگ تکيده و تنها برنمي تابد و مي پندارد يا بايد چريک بود يا از صحنه کناره گرفت. ما ديگر معاونان بر اين باوريم که هر شکست مي تواند مقدمه و لازمه پيروزي بعدي باشد و بر سياق اين ضرب المثل ژاپني رفتار مي کنيم که مي گويد؛ انسان آنقدر که از شکست مي آموزد از پيروزي عبرت نمي گيرد. درست است که احمد سکان اصحاب مطبوعات را به دکتر شهيدي مي سپرد اما هيچ گاه دغدغه هاي فرهنگي رهايش نمي کند و در تمامي جلسات مربوط به بحران هاي فرهنگ، مسوولانه حضور مي يابد و من همواره در چشمانش مي بينم که انديشه هاي مردگي آموز تا چه حد ناخوشش مي دارد و چه دشوار است براي دلباخته صلحي که به ويراني انديشه هاي مردگي آموز، گريزي از انديشه چريک شدن ندارد...

---

«آنتوان دوسنت اگزوپري» در کتاب شازده کوچولو مي گويد؛ «محاکمه کردن خود از محاکمه کردن ديگران خيلي مشکل تر است...» حالا ديگر احمد پس از کسب تجاربي گرانسنگ از مديريت در عرصه هاي فرهنگي شده است صاحب کرسي نمايندگي دوره ششم مجلس شوراي اسلامي از شهر تهران و ما که هنوز ماجراي پيش گفته را دوره مي کنيم، اميد بسته ايم به حمايت او و همراهانش در گشودن گره هاي کور از تار و پود فرهنگ و برداشتن موانع بزرگي همچون مضيقه هاي قانوني و مالي از پيش پاي آن. اما او و همراهانش در همان حرکت نخست، ناکام مي شوند و عقب مي نشينند.

براي پيشبرد مراحل تصويب قانون تاسيس بنياد رودکي به مجلس رفته ام که در راهرو احمد را مي بينم. مکثي مي کنيم و خوش و بشي. او از اوضاع هنر مي پرسد و من شرح درد اشتياق را مي گويم و از اوضاع مجلس مي پرسم و اينکه گز نکرده مي بريد و بي گدار به آب مي زنيد... آه از نهادش برمي آيد که «فکر اينجايش را بايد مي کرديم، راستش من خودم را بيش از همه مقصر مي دانم و احساس مي کنم به يک بازنگري اساسي نياز دارم در همه چيز...» باز کار مطبوعات بالا گرفته است و آقاي مسجد جامعي وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامي جلسه يي را در دفتر آقاي صحفي که حالا سکاندار کشتي مطبوعات است، ترتيب داده است. احمد هم هست. از هر دري سخني مي رود و هر کس نظر مي دهد و اين احمد است که باز اذهان را در کنار توجه به عوامل بيروني به ارزيابي عملکرد خودشان رجوع مي دهد و من به ياد گفته هاي آن روزش در راهروي مجلس مي افتم که تقصيرها را به گردن مي گرفت و به محاکمه خود مشغول بود و مي پندارم محاکمه کردن خود و رسيدن به قضاوتي درست درباره خويشتن از نشانه هاي فرزانگي است...

---

شب عاشوراي سال 1386 است و جمعي از اصحاب فرهنگ و هنر و انديشه و سياست، در خانه هنرمندان ايران، به سوگواري مظلوميت هماره حسين(ع) گرد آمده اند. در ميانه راهرو منتهي به تالار بتهوون، احمد را مي بينم که به ديوار تکيه داده و به سخن دوستي دل سپرده است. سلامي و عليکي و از من که کجايي و از او که نيستي و سر نمي زني که مي گويم، مثل اينکه فراموش کرده يي که در مراسم قيصر امين پور ساعاتي در کنار هم به ورطه غم نشستيم... يادش مي آيد و از مرگ قيصر با دريغ و درد ياد مي کند...

حياط خانه شاعران ايران پر است از سوگواراني که آمده اند تا کاروان قيصر شعر امروز ايران را بدرقه کنند. احمد کنار ديوار شرقي حياط ايستاده است. نزديک مي شوم و تسليت مي گويم. قطرات اشک حلقه چشمانش را پر کرده است و از پشت عينکش روي گونه ها مي غلتد و سکوت او در ساعاتي که مي گذرد تا پيکر قيصر را مي آورند و مي برند، ادامه مي يابد. من نيز به تبع او در انديشه و سکوت غرقم و غافلم که اندک مدتي پس از آن، نظاره گر عبور کاروان تشييع کنندگان او خواهيم بود...

کاروانيان از پشت پرده اشک يکديگر را تسلي مي دهند. بيش از همه صادق خرازي است که بي تاب است و از عمق ديدگان سيل زده اش مي توان اين وصف حال بيدل را خواند که؛ گداخت حيرتم از نارسايي اشک...

هيچ کس مرگ احمد بورقاني را باور نکرده است و مگر نه اين است که عمر انسان هاي صاحب فضيلت و فرهمندي پايان ناپذير است. ايشان بنيان هايي را مي نهند که عمر ديگران را نيز سهمي از عمر خود مي کنند... عمر انديشه و مرامش دراز باد...

* معاون هنري وزارت ارشاد دولت اصلاحات
دشمن عزيز
مجيد صيادي*

دو سال از درگذشت نماينده و وکيل مردم تهران در دوره ششم مجلس شوراي اسلامي، اولين معاون مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت اصلاحات و يکي از اصحاب رسانه و مطبوعات گذشت. دو سال، زمان اندکي است براي سنجش ماندگاري. اما ترديد ندارم که نام و ياد احمد بورقاني به نيکي خواهد ماند. و حيرانم در راز اين ماندگاري و نيکنامي. اگر ترديدي در ذهن کسي هست کافي است مراسم تشييع جنازه، ختم و يادبودها را مرور کند. سري به اهل رسانه و مطبوعات بزند و سوال کند. ببيند و بشنود. از همان روزهاي اول بعد از رفتنش در هياهو و هجمه اندوه از دست دادنش، با ديدن انبوه دوستدارانش از گروه ها و قشرهاي مختلف سوالي در ذهنم پديد آمد. و احتمالاً در ذهن بسيار کسان ديگر. که از نوشته ها و گفته هاي درباره او و براي او پيدا بود. دليل اين نيکنامي چيست؟ راز اين ماندگاري و محبوبيت کدام است؟ هر آنچه درباره احمد و براي او بود مي خواندم؛ مصاحبه ها، مقاله ها، يادنامه ها و... صحبت ها را نيز در حد امکان و دسترسي مي شنيدم تا دريابم ديگران چگونه به اين سوال پاسخ مي دهند. همه کساني که او را ديده بودند و مي شناختندش هر يک به نوعي ياد او را گرامي مي داشتند و به نيکي از او ياد مي کردند و مي کنند. از اهالي محل گرفته تا نمايندگان محترم مجلس. از فاميل و اهل منزل گرفته تا سياسيون و بالاخره ساکنان حريم فرهنگ و اطلاع رساني؛ اصحاب مطبوعات، خبرگزاري و همکارانش. يکي از سجاياي اخلاقي و منش جوانمردانه اش مي گفت، آن يکي از دوران وکالتش در مجلس و اينکه چگونه تلاش مي کرد و پرکار بود و بي ادعا و برخوردش با موکلان که صميمي بود و متواضع. اينکه حاضر نشد حتي از مزاياي قانوني استفاده کند و تا آخر هم رنوي مستعمل شخصي اش را به اتومبيل نو مجلس ترجيح داد. از خرد و عقل چاره انديش و هوش سرشار و گره گشا بودنش گفتند و نوشتند. از تاثيرش بر احزاب و گروه هاي اصلاح طلب، بي آنکه رسماً عضو آنها باشد. از صداقت و امانتداري، شجاعت و استواري، درايت و جوانمردي اش ياد کردند. هر يک از اين ويژگي ها مي توانست پاسخ سوال پيش گفته باشد. اما بيش از همه به دنبال آن بودم تا واکنش کساني را ببينم که در زمان حضورش در قدرت، ارباب رجوع او محسوب مي شدند. اين واکنش به ويژه از آن جهت مهم بود که دو سال آخر حياتش را خارج از بافت قدرت سپري کرد و به اصطلاح از حاکمان معزول بود. بنابراين دليلي براي خلاف گويي و تملق وجود نداشت. آن هم از طرف اصحاب مطبوعات و رسانه ها که نوعاً منتقد حاکمان هستند. و بر اساس يک سنت نانوشته مخالفت و انتقاد نوعي ارزش و امتياز به حساب مي آيد. و تعامل و همکاري موجب نکوهش همکاران و گاه مطرود شدن است. واکنش هاي اندوهبار توام با ذکر خير و ياد نيک اصحاب مطبوعات را که روزگاري نه چندان دور ارباب رجوع احمد بورقاني محسوب مي شدند همه ديديم، شنيديم و خوانديم. و اين همه نبود جز آنکه احمد دل بسته انقلاب، فرهنگ ايراني و مطبوعات بود. چه آنگاه که خبرنگار بود و گزارشگر، چه آن زمان که نماينده مجلس بود يا آن هنگام که به عنوان معاون مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي انجام وظيفه مي کرد. رفتار او در همه اين موارد حکايت از آن داشت که معتقد به نوعي تقسيم کار براي رسيدن به يک هدف است. اگر خبرنگار بود و گزارشگر به اصول و اهداف اطلاع رساني وفادار بود. آنچنان که در کسوت نمايندگي مجلس يا معاونت ارشاد يا مشاورت مطبوعات و احزاب. در نگاه او روزنامه نگار، نماينده مجلس، معاون وزير و مانند اينها اجزاي مختلف يک مجموعه واحد بودند که هر يک وظيفه يي دارد در تعامل و تکميل يکديگر براي نيل به يک هدف. در اين نگاه مدير و رئيس، وزير و وکيل، همراه و در کنار ارباب رجوع و مردم است. نه در مقابل آن. تفاوت آن که آن طرف ميز است با آن که اين طرف ميز قرار دارد نه در رسالت و اهداف، که در وظايف و حوزه کاري است. ظريفي از اهالي فرهنگ در زمان معاونت احمد در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به طنز مي گفت ما به مديراني نظير آقاي بورقاني مي گوييم دشمن عزيز. پرسيدم چرا دشمن؟ پاسخ داد از ترس دوستان، که متهم به دولتي شدن نشويم. چنين بود که احمد بورقاني عزيز و محبوب بود. نه فقط براي دوستان و همکارانش که براي ارباب رجوع. و چنين است که نيکنام و ماندگار است حتي در ميان کساني که نوعاً بايد مخالف او باشند. نام احمد بورقاني در عرصه مطبوعات و اطلاع رساني به شايستگي و نيکي خواهد ماند چرا که در قدرت بود اما با مردم بود نه بر مردم و به ويژه نه بر مطبوعات بي هيچ تصنع و ظاهرسازي. بزرگي از اصحاب فرهنگ و ادب کشور - که اگر توانسته بودم ايشان را بيابم و اجازه ذکر نام شان را کسب کنم ارزش نقل قول بيشتر مي شد - در جلسه يي فرمودند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دولت اصلاحات اگر هيچ کاري نکرده باشد غير از فروريختن ديوار بي اعتمادي کشيده شده بين اين وزارتخانه و اصحاب فرهنگ و هنر به زعم ما موفق بوده است؛ موفقيتي که مرحوم احمد بورقاني نقش ممتازي در آن دارد. مرحوم بورقاني نمونه کامل يک مدير اصلاح طلب بود. دليل نيکنامي او همان دليل ماندگاري و محبوبيت اصلاحات است.

يادش گرامي باد.

* مديرکل اداره کتاب وزارت ارشاد در دولت اصلاحات
براي آن که خوب بود و رفت
مسعود بهنود

هيچ نگو. نه اشک بريز، نه غصه بخور، نه دماغت را بالا بکش، اگر دلت مي خواهد چشمانت را ببند فقط. بايست اينجا کنار ديوار و چند دقيقه مجالم بده تا برايت حکايتي بگويم از آن که دستانش از ابتذال شکننده تر است، از مرگ. واقعي ترين، طبيعي ترين و عادي ترين پديده عالم. لازم ترين هجران ها که با خود تيزترين دردها را مي آورد در حالي که خوش ترين رهايي ها در آن است. اگر براي همگان نيست باورم اين است که براي احمد بورقاني بود. که دو سال از رفتنش دارد مي گذرد و هنوز داغش تازه است. به سبک خودش اگر قرار باشد با شوخي و بذله ادامه دهم بايدم گفت؛ «راستي اگر مرگ نبود و الان هيتلر و کلئوپاترا و ناپلئون پير و جد اندر جدمان همه شکسته در خيابان ها ولو بودند يا در خانه سالمندان بسته چه دنياي عجيب و بدي بود. چه دنياي بي رحمي مي شد. نه بابا همين بهتره بيا بريم ختم.»

---

در جايي خواندم جمله يي که گويا از نلسون ماندلاست. نوشته بود فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بي کران. زلال که باشي، آسمان در توست. احمد از دوستداران ماندلا بود. سه سال قبل در تلفن از او پرسيدم «مسافري مي آيد اگر قرار باشد چيزي برايت آورد چه باشد بهتر است»، گفت کتابي. گفتم چه کتابي. گفت کتابي که خوب ماندلا را معرفي کرده باشد. و اضافه کرد که من مسحور اين آدمم. اگر نمي گفت هم مي توانستي فهميد که کسي مانند احمد به کسي چون ماندلا نمي تواند دلبسته نباشد. اگر حافظه ام درست به ياد آورد بورقاني، پيش از ماندلا مدت ها محو شخصيت مهاتما گاندي بود. آري آدمي را بيداري هايش مي سازد و خواب هايش نشان از آرزوهاي اوست. در خواب هاي احمد بورقاني گاندي و ماندلا بود. در جامعه يي که بيشتر صداي آنها مي شنويم که در خواب شان اگر نه هيتلر، مي توان ديد که استالين زنده است. ضدغرب، ضدسرمايه داري، قهرمان جنگ و سختگير با دشمنان خلق. بورقاني نه خوابش و نه بيداري اش شبيه به اکثريت ما نبود. با آنکه سهام الدين در اولين نوشته وبلاگش درباره رفتن پدري مانند احمد بورقاني به خود تسلي داد که شايد خيري در اين بود با خود زمزمه مي کنم هرگاه که به يادش مي آورم؛

چرا عمر تيهو و دراج کوته

چرا زاغ و کرکس زيد در درازي
«ده فرمان» احمد

عبدالله ناصري*

بدون ترديد احمد بورقاني را با قلم هاي مختلفي مي توان تصوير و توصيف کرد. به رغم فروتني و سادگي، تنوع در ابعاد وجودي او دريچه هاي مختلفي را براي کساني که او را مي شناختند، مي گشود. يکي از صفات بارز او شوخ طبعي بود. از اين نظر او را بايد «ظريفي» بي يا کم نظير دانست که در لطيفه ها و ظريفه هايش، آموزه هاي اثربخشي بود. هنرش تنها هزل نبود تعليم هم بود. (يادآور سخن سنايي؛ هزل من هزل نيست، تعليم است)

ديگر آنکه هم اغراق و مبالغه نمي گفت و هم از تملق و ستايش مبالغه آميز درباره خود نفرت داشت. به اصطلاح آنتي اسنوبيست بود. صراحت و صداقت لهجه او اگرچه خاطر بعضي را رنجانده بود، اما همين رنج کشيدگان در خلوت خود، او را تحسين مي کردند، چون متملق نبود.

قدما در تمايز انسان و حيوان، برخورداري از قوه ناطقه و عاقله را مطرح کرده اند. بيشتر اين بيان و تمايز در ادب گفتاري و نوشتاري ما مشاهده مي شود. اما من بر اين باورم که توصيف ابوحيان توحيدي (در کتاب الصداقه و الصديق) در اين باره که «انسان حيواني است با عاطفه و مهربان»، در عصر فناوري هاي پيشرفته و دوران شبيه سازي ها، تمايز معقول تر و مطلوب تري است؛ عصري که ديگر همراهي ها و غمخواري هاي گذشته کمتر به چشم مي آيد و حتي مفاهيمي چون «مشارکت اجتماعي» که در اين روزگار دغدغه آدم هاست و زياد بر زبان جاري مي شود، به علت آنکه تمرين «مشارکت دروني» يا «فردي» که همان «ايثار» است ضعيف شده، اثربخشي خود را از دست داده است. به اين نظر، علت توفيق و اثرگذاري هاي اجتماعي «احمد» آن بود که ايثار را باور و تمرين کرده بود.

نسبت به دغدغه همگان - به دور از گرايش ها و سمت هاي متعارف- دغدغه داشت و دردمند بود. اگر اين نبود «مسجد نور» در «سوگ روز» او شاهد حضور اشکبار همه خطوط و باورها نمي بود. احمد بورقاني مصداق گوياي «لايومن احدکم حتي يحب لاخيه ما يحب لنفسه» بود. در کنار اين «برجستگي» و «وارستگي» در کار حرفه يي خود صاحب مدرسه بود و مکتب.

او معتقد بود؛

1- در عصر ارتباطات حاکميت «ذهنيت امنيتي» بر عرصه اطلاع رساني آفتي است که جامعه را به سمت رسانه بيگانه سوق مي دهد و بي اعتمادي افکار عمومي به رسانه هاي ملي داخلي را کاهش. هر قدر رسانه هاي منتسب به حکومت شفاف تر سخن بگويند، اعتماد مردم به حکومت را تقويت مي کنند و اين همان «امنيت ملي» است.

2- با توجه به افزايش سطح توقع مردم از نهادهاي اطلاع رساني پس از نهضت تاريخي «دوم خرداد» و ضرورت پاسخگويي رسانه ها به اين خواسته بر حق اجتماعي، ايجاب مي کرد، در رئوس حکومت نگاهي نو به رسانه ايجاد شود. در اين نگاه هم «تنوع رسانه» ديده شود و هم «شکستن انحصارات رسانه يي».

3- «اطلاع رساني سريع»، «افزايش ظرفيت رسانه يي کشور»، «تقويت اعتماد ميان مردم و حکومت» و «تضمين امنيت خبرنگار» هدف اصلي يک رسانه بايد باشد و آن رسانه نيز با رعايت «بي طرفي»، «منافع عمومي و ملي»، «حريم خصوصي و حقوق شهروندي» و «اخلاق عمومي و ملي» ماموريت «جريان آزاد اطلاعات» و «تحکيم صلح و امنيت ملي» را در قالب زباني «صريح»، «صحيح»، «سريع» و«مودبانه» پيگيري کند.

4- از آنجا که ثبات «فرآيند گردش آزاد اطلاعات» تابع ميزان «توسعه يافتگي بنياد آزادي هاي فردي و اجتماعي» است، بايد در روندي تاريخي تمام ارکان حکومتي به تامين «آزادي هاي فردي و اجتماعي» بينديشند و اين مسير را هموار کنند.

5- اگرچه فرآيند توسعه گردش آزاد اطلاعات، معمولاً با چالش ها و تعارض هايي ميان موسسات و مراکز توليد و عرضه اطلاعات با دستگاه ها و ساختارهاي حکومتي، يا گروه هاي قدرت نيز همراه است، اما تلاش براي برقراري و استمرار انواع تعامل ها ميان گروه هاي ذي نفع فوق، خصوصاً گروه هاي صنفي- حرفه يي نظام رسمي حکومتي نيز عاملي مهم و موثر در پديداري توسعه و ثبات و خصوصاً امنيت حرفه يي در اين خصوص است.

6- هر نظام اجتماعي بر مبناي دو الگوي مختلف نظم، انتظام مي يابد که عبارتند از نظام حقوقي و نظام اخلاقي. معيارهاي حرفه يي نيز مسلماً بايد با مباني و اصول نظام حقوقي و نظام اخلاقي جامعه سازگار باشد. در اين بخش به اين نکته بايد توجه داشت که هر چند حوزه هاي «حقوق» و «اخلاق»، متضمن اموري کاملاً تفسير پذيرند، اما رعايت ادراک عرفي، اعم از عرف هاي خاص حرفه يي و عرف هاي عام، ضابطه يي است که مانع بروز اختلاف بنيادين در ادراک مفاهيم حقوقي و قواعد اخلاقي مي شوند.

7- همچنان که در اصل سوم قانون اساسي جمهوري اسلامي دولت بر «ارتقاي سطح آگاهي عمومي» مکلف شده است، بايد براي تحقق اين امر مهم چه از سوي رسانه هاي حکومتي و چه با ايجاد زمينه براي بسط و گسترش رسانه هاي خصوصي اقدام کرد.

8- با توجه به تفکيک ناپذيري اصول «آزادي»، «استقلال»، «وحدت» و «تماميت ارضي» در اصل نهم قانون اساسي، اين اصول نسبتي«برابر» دارند و هيچ يک بر ديگري «اولويت» ندارد. معطل گذاشتن هر يک از عناصر چهارگانه مذکور، تعطيلي اصل نهم را که ذيل «اصول کلي» آمده در پي دارد. پس آزادي جزء «حقوق فطري ملت» است و حکومت آن را اعطا نمي کند.

9- با توجه به اصل بيست و چهارم قانون اساسي «رسانه ها آزادند مگر مخل مباني اسلام يا حقوق عمومي باشند». تفسير مستثنيات اصل مذکور نبايد به اندازه يي گسترش يابد که موجب تعطيلي يا خدشه کلي به«اصل آزادي گردش اطلاعات» باشد زيرا قاعده«قبح تخصيص اکثر» مقبول و معقول است.

10- «وحدت ملي» دغدغه هميشگي و نياز ديرين انسان ايراني بوده است. براي رسيدن به وحدت پايدار ملي بايد ابتدا به فهمي مشترک در اين باره رسيد و اين محقق نمي شود جز با تقويت فرهنگ مفاهمه و گفت و شنود. با اين باور است که تفاوت در باور، فرهنگ و انديشه را مي توان فهميد. رسانه در «جهان رسانه يي» امروز نقش مهمي را در اين مسير ايفا مي کند. به عبارت ديگر رسانه ها ابزار موثر گفت وگو و تفاهم و همزيستي هستند و در اين ميان رسانه هاي وابسته به حکومت که بزرگ ترين دغدغه اش «وحدت و انسجام ملي» است، بايد با رعايت بي طرفي، همه انديشه ها و افکار سياسي و اجتماعي را که در سطح ملي تعريف مي شوند بازتاب دهند و اين مسير طي نمي شود مگر صاحبان رسانه هاي دولتي و حکومتي «آزادمنش» و صاحب «اخلاق مسوولانه» و «عادل» باشند.

اهتمام ورزيدن به اخلاق رسانه يي يک «پند اخلاقي» نيست. يک نياز عمومي براي «درست ديدن»، «درست انديشيدن» و «درست فهميدن» است.

* مديرعامل سابق ايرنا

تلخياد
مشتاقي و مهجوري
صادق خرازي

دو سالي است که در فراقش گداخته ام و دلم برايش بسيار تنگ شده است. سي سال با هم بوديم؛ ايام حماسه دفاع مقدس، پس از جنگ، چند سالي در ينگه دنيا و... او هم راز طناز بود. کمک هاي خالصانه و بي منت در ماجراي اجلاس سران، هنگام حضورم در فرانسه و بازگشتم به تهران، مونس ايام مهجوري و مشتاقي بود. اين مرد فرزانه که نام نيک او بر خاطره ها نقش بسته است، کيست؟

نامش احمد بورقاني فراهاني است. هر کس که دلي در گرو ايران دارد او را مي شناسد. رفيقان و رقيبانش داوري هاي جالبي نسبت به او دارند. او کسي است که طي اين سه دهه هرجا که بود مايه نيکنامي و افتخار بوده است. جامعه و محيط کاري خود را از اخلاق و رفتار پسنديده و ادب و دانش خود برومند و سرافراز کرده است. نوع پرستي و ميهن دوستي در ضمير پاکش مدار رفتار و اخلاق انساني او شده بود. خوش خوان و اهل مطالعه بود. به همين واسطه در ادب و قلم پايگاه بلندي را طي کرده بود. هويت ديني و ميهني خويش را داراي احترام مي شمرد. چابک قلم و نفيس نويس بود، گويي صدها سال ادب و قلم را در خزانه ذهنش نگه داشته و با روشن ضميري خود عجين اش ساخته بود.

بنياد وجودش مردانه و جوانمردانه بود، متناسب با همه رندان جوانمرد تاريخ. به همين دليل بود که خيل دوستان و علاقه مندانش، ديدارش را روانبخش و راحت رسان مي دانستند. بي نيازي مادي احمد بورقاني، پشتوانه دولتمردي مردانه او بود و رمز فروتني و کمک به همنوعان بود و به گونه يي بود که محتاجان و نيازمندان بسيار راحت به او براي حوائج خود مراجعه مي کردند. روحانيت وجودش با روحيات ذاتي اش آميخته و آموخته شده بود. واقعاً هر ديدارش، همنشيني و گفتارش، پند و مرهمي به گوش و دل خسته انسان نثار مي داشت. مخلص خاص بود، بر معارف آدمي مي افزود. در آداب مردانگي تربيت و شخصيت اخلاقي مخصوصي داشت. گذرگاهش رونقي داشت،

کوچک و بزرگ، مرد و زن متوجه اش بودند، بينوايان دعايش مي کردند و پاکان و رفيقان ستايشش مي کردند. ناپاکان و نااهلان نه رقيب بل حسود بودند، و جاي افسوس داشت که جاي آنکه رفتارش مشعل راه سعادت ديگران شود، آنها در تيرگي جهالت به خاشاک اندوده شدند. تربيت از دو رشته ايمان و اخلاق و عمل تابيده مي شود و انسان را از فرش به عرش مي رساند و رستگارش مي کند. ميوه تربيت، اخلاق و صفات برگزيده است.

نشان مرد مومن با تو گويم/ چو مرگ آيد تبسم بر لب اوست

احمد بورقاني همواره چهره يي خندان و اميدوار داشت. از لحظه يي که ياد دارم تا موقعي که چهره خاموشش را با حسرت مي نگريستم تبسم بر لب داشت.

به کسي سخن درشت نمي گفت. تلاش مي کرد گره از کار فرو بسته خلق بگشايد. متاسفانه در اين روزگار، وارستگي و آزادگي قرباني رفتار سياسي مي شود، انسان به قدرت و سياست چنان وابستگي پيدا مي کند که شرف و هويت ذاتي خود را فراموش مي کند، در جهان واقعيت به گونه ديگري شده است. آنها که در امور سهل الوصول جهان، سياست و حکومت توفيق مي يابند، غالباً مردماني هستند که در راه خودشان صادق و پايدارند ولي صد تاسف که فرهنگ سياسي ما ايرانيان طي چند دهه گذشته فاقد يک چنين حسني است، اما احمد بورقاني رنج دستيابي به فرهنگ و ادب و اخلاق را گذرانده بود. سياست حرفه او نبود، بلکه احمد بورقاني يک فرهنگ شناس، ادب پژوه اخلاقي بود. اين تجربه و کار او به مراتب دشوار تر از دکان داري سياسي و ديواني امروز بود.

پايان سخن آنکه احمد بورقاني نسبت به هويت فرهنگي- ديني اعتقادي عميق داشت و در يک جمله قائل به وحدت ملي و فرهنگي بود. در وادي معرفت هرگز خرده گيري روشنفکري نداشت، بي پروا متادب به آداب بود.
عناوين اين صفحه
مهم ترين معيار شجاعت
مي گفت براي رفتن آماده ام
راز احمد
يک امر مقدس
حامي همه مطبوعات بود
خدا را شکر پدر زنده نيست
سرمايه اصلاح طلبي
به ياد سنگربان مطبوعات
احمدآقا دغدغه همه را داشت“
قصه خانه دار کردن روزنامه نگاران در بهشت زهرا
روزنامه ها نگران،روزنامه نگاران نگران تر
روزي که بر مزار احمد تبريک گويان مي رويم
کتابخواني عاشق و سياستمداري ناگزير
در يادبود «قاصدک»
راهبندان
بورقاني معاون
لرزيدن بر سر ايمان خويش
آزادي، روزنامه نگاران... بورقاني
براي «انتقاد» مرزي جز قانون قائل نبود
پاتوق داري
سياستمداران، از آخر دومند
بورقاني، برداشت دوم
دلباخته صلح
دشمن عزيز
براي آن که خوب بود و رفت
«ده فرمان» احمد
مشتاقي و مهجوري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام