سه شنبه، 13 بهمن 1388 - شماره 2167
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
آدم ها
مهندس محمود ابراهيمي
احمد غلامي

تا وقتي که دزد خانه مهندس محمود ابراهيمي را نزده بود، همه چيز روبه راه بود. آقاي مهندس حدود ساعت 10 از خانه بيرون مي زد. صورتش را پاک تراش مي کرد و بوي ادوکلن اش تمام راهرو را بر مي داشت به طوري که اگر يک ساعت بعد هم از راهرو مي گذشتي، مي فهميدي مهندس يا به خانه آمده يا از خانه رفته بيرون. تنها آدمي که شارژ مجتمع را به موقع مي داد و در جلسات هفتگي شرکت مي کرد، آقاي مهندس بود. هرگز با هيچ يک از همسايه ها درگير نمي شد و حتي روزي که توي حمام بود و سر و صورتش را حسابي با شامپو کف مالي کرده و يکي از همسايه ها رفت فلکه آب را براي تعميرات قطع کرد، صدايش در نيامد و زنش را فرستاد و گفت؛ «آقاي مهندس توي حمومه، ميشه چند لحظه فلکه رو باز کنين؟» زن مهندس قدبلند و چاق بود و هميشه يکي از آن انگشترهاي عقيق که پايه طلا داشت به انگشت مي کرد که به دست سفيد و تپل اش مي آمد. اغلب از آن عطرها مي زد که بوي شکلات مي دهد. هميشه با همسايه ها آنقدر مودب رفتار مي کرد که همه مي گفتند آقاي مهندس واقعاً شانس آورده. حيرت انگيز آن بود که تنها کسي که به خانه آنها رفت و آمد داشت، ملوک خانم بود که هيچ نسبتي نه با آنها که با هيچ کدام از همسايه ها نداشت. ملوک خانم سنتي بود و هر وقت غذايي مي پخت که بويش توي مجتمع مي پيچيد به اين و آن غذا مي داد. بدون دعوت زنگ خانه همسايه ها را مي زد و مهمان آنها مي شد. راز موفقيت ملوک خانم تحميل بود. يعني خودش را تحميل مي کرد. بعد براي اينکه فرصت ندهد تا تو فکر کني چه مهمان ناخوانده يي برايت رسيده حرف مي زد و حرف مي زد و از در و همسايه ها مي گفت. حتي اگر کسي اهل اين حرف ها هم نبود ملوک خانم اين قدرت را داشت که او را نيز وارد بازي کند. همين ملوک خانم بود که گفت آقا مهندس محمود ابراهيمي زماني آه در بساط نداشته و هر چه دارد از صدقه سري زنش است و تازه مهندس هم نيست و زماني توي جنوب شهر و شهرستان بنا بوده و بعد از اينکه چند تا برج با پول زنش ساخته کم کم آقاي مهندس شده. اين حرف هاي ملوک خانم زماني خريدار نداشت. وقتي اين حرف ها را مي زد، همه مي گفتند؛ «خدا رو شکر زن و شوهر شريک مال هم اند.» اما حرف هاي ملوک خانم زماني رونق گرفت که دزد خانه آقاي مهندس ابراهيمي را زد و هر چه توي گاوصندوق بود، برد. ملوک خانم مي گفت؛ «توي گاوصندوق چيزي نبوده. يه ميليون تومن تراول بوده و دسته چک و چند تا پاکت بي ارزش.»

همان طور که انتظار مي رفت آقاي مهندس به کلانتري اطلاع نداد و دنبال دزد نرفت. اما در رفتارش تغيير چشمگيري ديده شد. ديگر بوي ادوکلن نمي داد و کم کم ته ريشي درآورد. بي موقع از خانه بيرون مي رفت و بي موقع با اضطراب به خانه مي آمد. تو راهرو اگر کسي با او احوالپرسي مي کرد، آنقدر حواسش پرت بود که جواب درست و حسابي نمي داد. گه گاه هم صداي دعوا و مرافعه آقاي مهندس و خانمش شنيده مي شد. بيشتر از همه ملوک خانم اسفند روي آتش بود که نمي فهميد ماجرا از چه قرار است. اگر دزدي فقط در حد يک ميليون تومان بوده اينقدر داد و فغان ندارد.

ملوک خانم تمام حس هاي لامسه، بويايي و چشايي خود را به کار انداخت تا بفهمد چه چيزي زندگي رويايي اين زن و مرد را به هم ريخته. اما نتيجه يي نگرفت. آقاي مهندس کم رفت و آمد شده بود. اغلب توي خانه بود يا اگر بيرون مي رفت روزها به خانه نمي آمد. همه چشم ها به ملوک خانم بود و اين مسووليت و اضطراب او را سنگين تر مي کرد و او تا زماني که به معماي پيچيده اين خانواده پي ببرد با ترفندي سنتي همه را راضي نگاه مي داشت و مي گفت؛ «ديدي بيچاره ها رو چشم زدن.» و کسي براي اينکه متهم نشود، ديگر داستان را پيگيري نمي کرد. در اين شرايط بود که ملوک خانم توانست با استفاده از حس زنانه اش به راز آقاي مهندس و زنش پي ببرد. در يکي از روزهايي که آقاي مهندس و زنش بگومگو مي کردند، ملوک خانم کشيک کشيد و وقتي آقاي مهندس از خانه بيرون رفت، رفت ور دل زن مهندس نشست و با مهر و عطوفت و چرب زباني زير زبان او را کشيد و فهميد آقاي مهندس دو زن صيغه يي هم دارد که آنها را دو ساله صيغه کرده است. وقتي ملوک خانم اين خبر را شنيد، چشم هايش گرد شد و گفت؛ «وا خاک عالم.» بعد کنجکاو پيگير شد که بداند زن آقاي مهندس از کجا ماجرا را فهميده. اين قسمت ماجرا کاملاً براي او جنبه شخصي داشت و براي اطلاع رساني نبود. مي خواست علاج واقعه قبل از وقوع کند. و اين موقع بود که فهميد آن دزدي که به خانه آقا مهندس زده و يک ميليون تومان را برده آن پول را به عنوان پيش پرداخت برداشته و مابقي را زماني از خانم مهندس گرفته که صيغه نامه ها را در چهارراه پاسداران درست روبه روي دفتر آقاي مهندس محمود ابراهيمي به او تحويل داده است. ملوک خانم با يک حساب سرانگشتي فهميد دزد خوش شانس جمعاً 11 ميليون تومان بابت صيغه نامه ها گرفته و 500 هزار تومان هم براي برگرداندن دسته چکي که وقتي خانم مهندس آن را جلوي شوهرش گذاشته بود رنگش مثل گچ سفيد شده بود و فوري گفته بود؛ «دزد دستگير شد؟،» ملوک خانم هر چي حساب کرد ديد هيچ جاي نگراني از بابت حسن آقا شوهرش ندارد. چون آنها نه دسته چک داشتند، نه گاوصندوق و اگر حسن آقا جنب مي خورد ملوک خانم فوري پته اش را روي آب مي ريخت. شايد...
فلسفه و حيات روزمره-21
ريخت شناسي در خيابان ـ2
محمد ميلاني

نکته يي که در خصوص شخصيت و حضور آنها در جامعه ما مهم است، لمپن نبودن آنها است. جوادها لمپن نيستند چون در توليد نا خالص ملي کشور سهم دارند و شايد از بسياري از اقشار جامعه هم بيشتر کار کرده و در توسعه و آباداني کشور هم سهم بسزايي داشته باشند. اما رويکرد آنها و نوع برداشت و واکنش آنها در برابر مسائل و تحولات اجتماعي به گونه يي است که هم مانع حفظ ارزش هاي سنتي در جامعه مي شود و هم در استقرار مدرنيته مانع ايجاد مي کند. مثلاً هنگامي که يک لباس جديد توليد مي شود، که نه تناسبي با آموزه هاي فرهنگي ما دارد و نه در سرتاسر عالم مدرن حتي نمونه يي از آن را نمي توانيد پيدا کنيد و اين محصول گونه يي دهن کجي به همه احساسات انساني است، اولين خريداران و مصرف کنندگان اين نوع از لباس ها جواد ها يا گلچهره ها هستند. بي تناسب ترين مانتوهايي که با هيچ چيز ما سازگار نيست وقتي وارد بازار عرضه مي شود، گلچهره ها اولين خريداران آن هستند و همين ها هستند که مصرف بيش از حد لوازم آرايش و رکوردداري عمل بيني ايران در جهان را به ثبت رسانده اند. طرفداران فيلمفارسي ها و فيلم هاي توليدي قبل از انقلاب همين اقشار هستند. اما نه از اين حيث که خواستار سنت گذشته هستند و به نوعي گذشته را در تابلوي نوستالژي از دست رفته مي بينند، بلکه مرام هاي گذشته را به نوعي در دنياي امروزشان دخيل مي دانند و حسرت کافه نشستن ها و... را در دل مي پرورانند. جوادها هيچ گونه موضع گيري فرهنگي يا اجتماعي در قبال مسائل نمي توانند داشته باشند و تنها جايي که پاي درد دل شان بنشينيد حسابي حرف دارند، مباحث سياسي روزمره است که به نوعي در اقتصاد ما تاثير مي گذارد. مثلاً افزايش قيمت بنزين، گوشت گران يا ليموهاي چيني و... از اين رو واقعيت هاي عيني نشان مي دهد هيچ گونه حسابي نمي توان در فرآيند مدرن شدن روي اين قشر از اجتماع باز کرد. در عين حال براي معرفي سنت ها و ميراث گذشته به اين قشر اجتماعي بايد هزينه هاي گزافي را متقبل شد چرا که اگر قرار بود سنت و ميراث گذشته را خوب بشناسند در همين حد تعاليم مدرسه يي و آموزش و پرورشي کفايت مي کرد. اين قشر حتي به فرآيند دولت الکترونيک هم اعتراض دارند چرا که انجام امور روزمره زندگي آن هم با رجوع به رايانه برايشان بسيار دشوار است و آن را برنمي تابند. بسياري از آنها حتي از به اصطلاح کارت به کارت کردن پول فراري هستند چرا که اعتماد کافي به ابزارهاي مدرن ندارند. همان طور که مي توانيد حدس بزنيد، عدم اطمينان اين قشر به مباني مدرنيته سرآغاز چالش آنها با مدرن شدن محسوب مي شود؛ چالشي که باز معنا و هدفي ندارد. جوادها عشق زندگي کردن در اروپا و امريکا را در سر مي پرورانند و حاضر هستند هزينه هاي گزافي براي پذيرش در لاتاري ساليانه ايالات متحده آن هم از راه هاي غيرمجاز پرداخت کنند اما نقدهاي بسيار جدي هم به نوع پوشش مردمان مغرب زمين و بي غيرتي هايشان دارند. پس علاوه بر عدم اطميناني که ذکر شد به ظواهر اخلاقي مدرن هم بي اعتمادند.با اين وجود به نظر مي رسد اگر جامعه ايراني را به لحاظ نحوه و زمانبر بودن رسوخ مدرنيته در پايه هاي آن به چند دسته تقسيم کنيم، اين دسته از جامعه نه تنها ديرتر از ساير اقشار اجتماعي مدرنيته را خواهند پذيرفت بلکه در اشاعه و پردازش آن بر اساس اصول موضوعه و تام سنت کمترين نقش را خواهند داشت. با اين وجود براي رسيدن به مدرنيته پايدار قطعاً راهي طولاني و بس سخت را پيش رو خواهيم داشت. نکته حائز اهميت ديگر که در اين فرآيند توجه به آن بسيار ضروري مي نمايد اين است که جوادها رويکرد به عدم پذيرش مدرنيته را بر اساس عملکرد و نوع شخصيت هايشان است که برنمي تابند، نه بر اساس احياناً عناد يا سر ناسازگاري شان چرا که آنها اتفاقاً به گونه يي از سازگار ترين اقشار اجتماعي در برابر بايدها و نبايد هاي اجتماعي هستند. که اين امر هم از فقدان تحليل هاي لازم در برابر مقولات اجتماعي و شهروندي آنها نشات مي گيرد. مثلاً اگر هنوز مي بينيد کساني شب ساعت 12 زباله هايشان را در کيسه هايي نامتعارف و خودشان نيز با پوششي نامناسب تا سرکوچه و خيابان شان حمل مي کنند تا در سطل آشغال بيندازند و هنوز نتوانسته ايم در اين خصوص به عملکرد يکپارچه اجتماعي برسيم، ناشي از همين فقدان تحليل ها از سوي جواد ها است. فردا راه ها و موانع بر سر راه مدرن شدن اين قشر اجتماعي را بررسي مي کنيم.
مهمان هاي ناخوانده
برو بابا دلت خوشه

ابراهيم رها

از آنجا که بعضي ها معتقد بودند غذاهايي که من آشپزش هستم، شور است، من هم تصميم گرفتم آن ستون را تعطيل کنم. تا اينجايش براي دوستان خوشحال کننده است اما بعد با عرض شرمندگي فراوان تصميم گرفتم ستون جديدي راه بيندازم. چه مي شود کرد، حالا که شرايط اين طوري است به جاي آشپزي، در اين زمستان مي نشينيم دور کرسي و قصه تعريف مي کنيم. در اين ستون من هر روز قصه «مهمان هاي ناخوانده» را تعريف مي کنم؛

يک شب باراني زمستاني خاله پيرزن در خانه کوچک خودش نشسته بود و از پنجره به ريزش باران نگاه مي کرد و احتمالاً آن را جزء دستاوردهاي دولت احمدي نژاد به حساب مي آورد چراکه او با 250 هزار تومن درآمد و در حالي که 220 هزار تومن اجاره همين خانه مربوط به قصه را مي داد اما جزء خوشه 3 قرار گرفته بود و براي پختن آبگوشت براي مهمان هايش هم بايد گوشت را کيلويي 18 هزار تومن مي خريد و چاره يي نداشت جز اينکه باران و تگرگ و باد و زلزله و سيل و توفان را جزء دستاوردهاي اين دولت به حساب بياورد.

باري، خاله پيرزن در همين فکرها بود که يکي در زد. خاله پيرزن پرسيد؛ کيه؟ احمد توکلي از پشت در جواب داد؛ منم منم احمد توکلي، بيرون داره بارون مياد. خاله پيرزن من اومدم خونه ت تا بگم محدودسازي مطبوعات توسط دولت کار غلطي است.

خاله پيرزن گفت؛ بيا تو خيس نشي، مثل اينکه اون سري توي 13 آبان دوستان اصولگرا درباره تو شعار دادن مرگ بر منافق. تو عبرت نگرفتي ننه، تو مثل اينکه حواست نيست ننه «مطبوعات واقعي/ همت بود و موج انديشه،» قافيه هم مهم نيست.

احمد توکلي تازه رفته بود يه گوشه نشسته بود که باز صداي در بلند شد. خاله پيرزن پرسيد؛ کيه؟ يکي از پشت در جواب داد؛ من نماينده کارفرمايان در تامين اجتماعي هستم. خاله پيرزن گفت؛ ننه اسم تو از اسم واقعي پله هم درازتره،

نماينده در تامين اجتماعي گفت؛ خاله پيرزن بيرون داره بارون شديدي مياد. از طرفي هم من سرپناه ندارم چون «تامين اجتماعي در بدترين شرايط پنجاه سال اخير قرار دارد».

خاله پيرزن گفت؛ اينجا اگه مي خواي بياي تو حرف سياسي نزن والا اين ستون رو هم مي بندن، يعني اين خونه کوچيک من رو هم تعطيل مي کنن. بيا تو و بگو صادق محصولي در وزارت رفاه و تامين اجتماعي کولاک کرده. هفت ماه پيش هم کولاک کرد البته توي وزارت کشور. کولاکش مهمه بقيه ش الکيه.

اوني که پشت در بود اومد رفت يک گوشه نشست که دوباره صداي در بلند شد. خاله پيرزن پرسيد؛ کيه کيه؟ جواب شنيد؛ من خود دولتم. خاله پيرزن، طرح جرخوردگي اقتصادي آوردم برات. خاله پيرزن گفت؛ ننه جون اين خونه من هم سقفش چکه مي کنه هم پنجره هاش درز داره، هم هر کاري مي کنم بوي نفت از سفره ش نميره هم... خلاصه به اندازه کافي جرخوردگي داره بذار به بدبختي خودمون برسيم.

بعد دوباره صداي در بلند شد. خاله پيرزن پرسيد؛ کيه؟ جواب شنيد من جشنواره فيلم فجر هستم. اين دفعه خاله پيرزن عصباني شد، گفت؛ تو اول دو نفر پيدا کن داوريت رو قبول کنن بعد سر تو بنداز پايين بيا اينجا، برو بابا دلت خوشه،

www.Ebrahimraha.com

عناوين اين صفحه
مهندس محمود ابراهيمي
ريخت شناسي در خيابان ـ2
برو بابا دلت خوشه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام