احمد غلامي

تا وقتي که دزد خانه مهندس محمود ابراهيمي را نزده بود، همه چيز روبه راه بود. آقاي مهندس حدود ساعت 10 از خانه بيرون مي زد. صورتش را پاک تراش مي کرد و بوي ادوکلن اش تمام راهرو را بر مي داشت به طوري که اگر يک ساعت بعد هم از راهرو مي گذشتي، مي فهميدي مهندس يا به خانه آمده يا از خانه رفته بيرون. تنها آدمي که شارژ مجتمع را به موقع مي داد و در جلسات هفتگي شرکت مي کرد، آقاي مهندس بود. هرگز با هيچ يک از همسايه ها درگير نمي شد و حتي روزي که توي حمام بود و سر و صورتش را حسابي با شامپو کف مالي کرده و يکي از همسايه ها رفت فلکه آب را براي تعميرات قطع کرد، صدايش در نيامد و زنش را فرستاد و گفت؛ «آقاي مهندس توي حمومه، ميشه چند لحظه فلکه رو باز کنين؟» زن مهندس قدبلند و چاق بود و هميشه يکي از آن انگشترهاي عقيق که پايه طلا داشت به انگشت مي کرد که به دست سفيد و تپل اش مي آمد. اغلب از آن عطرها مي زد که بوي شکلات مي دهد. هميشه با همسايه ها آنقدر مودب رفتار مي کرد که همه مي گفتند آقاي مهندس واقعاً شانس آورده. حيرت انگيز آن بود که تنها کسي که به خانه آنها رفت و آمد داشت، ملوک خانم بود که هيچ نسبتي نه با آنها که با هيچ کدام از همسايه ها نداشت. ملوک خانم سنتي بود و هر وقت غذايي مي پخت که بويش توي مجتمع مي پيچيد به اين و آن غذا مي داد. بدون دعوت زنگ خانه همسايه ها را مي زد و مهمان آنها مي شد. راز موفقيت ملوک خانم تحميل بود. يعني خودش را تحميل مي کرد. بعد براي اينکه فرصت ندهد تا تو فکر کني چه مهمان ناخوانده يي برايت رسيده حرف مي زد و حرف مي زد و از در و همسايه ها مي گفت. حتي اگر کسي اهل اين حرف ها هم نبود ملوک خانم اين قدرت را داشت که او را نيز وارد بازي کند. همين ملوک خانم بود که گفت آقا مهندس محمود ابراهيمي زماني آه در بساط نداشته و هر چه دارد از صدقه سري زنش است و تازه مهندس هم نيست و زماني توي جنوب شهر و شهرستان بنا بوده و بعد از اينکه چند تا برج با پول زنش ساخته کم کم آقاي مهندس شده. اين حرف هاي ملوک خانم زماني خريدار نداشت. وقتي اين حرف ها را مي زد، همه مي گفتند؛ «خدا رو شکر زن و شوهر شريک مال هم اند.» اما حرف هاي ملوک خانم زماني رونق گرفت که دزد خانه آقاي مهندس ابراهيمي را زد و هر چه توي گاوصندوق بود، برد. ملوک خانم مي گفت؛ «توي گاوصندوق چيزي نبوده. يه ميليون تومن تراول بوده و دسته چک و چند تا پاکت بي ارزش.»
همان طور که انتظار مي رفت آقاي مهندس به کلانتري اطلاع نداد و دنبال دزد نرفت. اما در رفتارش تغيير چشمگيري ديده شد. ديگر بوي ادوکلن نمي داد و کم کم ته ريشي درآورد. بي موقع از خانه بيرون مي رفت و بي موقع با اضطراب به خانه مي آمد. تو راهرو اگر کسي با او احوالپرسي مي کرد، آنقدر حواسش پرت بود که جواب درست و حسابي نمي داد. گه گاه هم صداي دعوا و مرافعه آقاي مهندس و خانمش شنيده مي شد. بيشتر از همه ملوک خانم اسفند روي آتش بود که نمي فهميد ماجرا از چه قرار است. اگر دزدي فقط در حد يک ميليون تومان بوده اينقدر داد و فغان ندارد.
ملوک خانم تمام حس هاي لامسه، بويايي و چشايي خود را به کار انداخت تا بفهمد چه چيزي زندگي رويايي اين زن و مرد را به هم ريخته. اما نتيجه يي نگرفت. آقاي مهندس کم رفت و آمد شده بود. اغلب توي خانه بود يا اگر بيرون مي رفت روزها به خانه نمي آمد. همه چشم ها به ملوک خانم بود و اين مسووليت و اضطراب او را سنگين تر مي کرد و او تا زماني که به معماي پيچيده اين خانواده پي ببرد با ترفندي سنتي همه را راضي نگاه مي داشت و مي گفت؛ «ديدي بيچاره ها رو چشم زدن.» و کسي براي اينکه متهم نشود، ديگر داستان را پيگيري نمي کرد. در اين شرايط بود که ملوک خانم توانست با استفاده از حس زنانه اش به راز آقاي مهندس و زنش پي ببرد. در يکي از روزهايي که آقاي مهندس و زنش بگومگو مي کردند، ملوک خانم کشيک کشيد و وقتي آقاي مهندس از خانه بيرون رفت، رفت ور دل زن مهندس نشست و با مهر و عطوفت و چرب زباني زير زبان او را کشيد و فهميد آقاي مهندس دو زن صيغه يي هم دارد که آنها را دو ساله صيغه کرده است. وقتي ملوک خانم اين خبر را شنيد، چشم هايش گرد شد و گفت؛ «وا خاک عالم.» بعد کنجکاو پيگير شد که بداند زن آقاي مهندس از کجا ماجرا را فهميده. اين قسمت ماجرا کاملاً براي او جنبه شخصي داشت و براي اطلاع رساني نبود. مي خواست علاج واقعه قبل از وقوع کند. و اين موقع بود که فهميد آن دزدي که به خانه آقا مهندس زده و يک ميليون تومان را برده آن پول را به عنوان پيش پرداخت برداشته و مابقي را زماني از خانم مهندس گرفته که صيغه نامه ها را در چهارراه پاسداران درست روبه روي دفتر آقاي مهندس محمود ابراهيمي به او تحويل داده است. ملوک خانم با يک حساب سرانگشتي فهميد دزد خوش شانس جمعاً 11 ميليون تومان بابت صيغه نامه ها گرفته و 500 هزار تومان هم براي برگرداندن دسته چکي که وقتي خانم مهندس آن را جلوي شوهرش گذاشته بود رنگش مثل گچ سفيد شده بود و فوري گفته بود؛ «دزد دستگير شد؟،» ملوک خانم هر چي حساب کرد ديد هيچ جاي نگراني از بابت حسن آقا شوهرش ندارد. چون آنها نه دسته چک داشتند، نه گاوصندوق و اگر حسن آقا جنب مي خورد ملوک خانم فوري پته اش را روي آب مي ريخت. شايد...