يكشنبه، 11 بهمن 1388 - شماره 2165
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
آدم ها
يادم رفت اسمش را بپرسم
احمد غلامي

کارم توي بنويد، زياد طول کشيد، ناچار شدم شام را همان جا بخورم و بعد راه بيفتم بروم فوداز. وقتي آدم ميهمان است و شام مي خورد، خجالت مي کشد، همان لحظه بلند شود و راه بيفتد. چاي خورديم. گپ زديم. بحث هاي سياسي کرديم تا شامي را که خورده بوديم حلال شود. موقع خواب بلند شدم. شب از نيمه گذشته بود و روستاي بنويد توي خواب عميقي بود. مي ترسيدم لندرور قراضه ام را روشن کنم و اهالي را بي خواب کنم. اما چاره يي نبود شب از نيمه گذشته بود و نسيم خنکي مي وزيد. راه افتادم. جاده خلوت و تاريک بود. صداي باد و موتور ماشين با صداي شب، حيرت انگيز شده بود. سربالايي و سرپاييني جاده را مي رفتم و جاده آسفالته همراهي ام مي کرد تا اينکه افتادم توي خاکي و آهنگ طبيعت عوض شد و موسيقي سنگريزه ها که از زير چرخ ماشين مي جهيدند جاي همه چيز را گرفت. تا ميان راه اين موسيقي ادامه داشت تا اينکه موتور پشت سر هم ريپ زد. روشن شد.

ريپ زد و روشن شد. دلهره عجيبي وجودم را فراگرفت. ريپ زد و روشن شد و فهميدم وقتي ماشين يکدست نرم گاز مي خورد و مي رود مسافت ها چه کوتاه است. ماشين ريپ خورد و روشن شد و نرم به راهش ادامه داد و من ياد ترانه مارتيک افتادم که مي خواند؛ دوستم داشته باش عطرها در راهند / دوستت دارم ها، آه، چه کوتاهند. ماشين خاموش شد و وسط بيابان خدا، جايي که پرنده پر نمي زد ايستاد و من فهميدم آن ريپ زدن ها چه خوب بوده که اگر همان جا مي ايستاد، حداقل تا آبادي راه زيادي نبود. يکباره همه چيز در سکوت فرو رفت و استارت هاي مسلول پي درپي هم جز خراشيدن سکوت نتيجه يي نداشت.

سمت چپ جاده در دوردست ها کورسوي نور ديده مي شد. در و پيکر ماشين را بستم و راه افتادم. حالا موسيقي کفش ها بود و سنگريزه ها و انعکاس صداي آنها. گاه فکر مي کردم کسي از پشت سرم مي آيد. مي ايستادم و به عقب نگاه مي کردم. کسي نبود. هنوز لندرور بيچاره را تک افتاد توي بيابان مي ديدم. اما چاره يي نبود بايد کمک مي آوردم. تا صبح هم کسي از اين جاده فرعي رد نمي شد. هرچه به نور نزديک تر شدم لندرور در تاريکي گم شد. رفتم تا رسيدم به نزديکي تابلويي که روي آن نوشته بود؛ مرغداري زرين. خوشحال شدم و رفتم. کيلومترها در تاريکي و شب راه رفتم تا رسيدم به منبع نور. سوله حقيري که از توي آن نور مي زد بيرون. رفتم جلوتر. اتاق کوچکي بود کنار موتور آب، که صداي موسيقي از داخل آن بيرون مي زد. فکر مي کنم راديو بود و يکي از سمفوني هاي بزرگ جهان را پخش مي کرد. آنقدر صدا بلند بود که ناچار شدم فرياد بزنم؛ «سلام.» کسي جوابم را نداد. بلندتر فرياد زدم؛ «سلام، کسي اينجا نيست؟» باز کسي جوابم را نداد. رفتم طرف اتاقک و از پشت در چوبي آن داخل را نگاه کردم. کسي نبود. راديو وسط اتاق روي پتو افتاده و انگار موجش به هم خورده بود و رفته بود روي يکي از اين موج هاي غربي که سمفوني پخش مي کرد. خواستم بروم داخل، ترسيدم سر برسند و تا بيايم توضيح بدهم کار از کار گذشته باشد. رفتم طرف سوله و فرياد زدم؛ «سلام کسي اينجا نيست؟» صداي سمفوني هنوز به گوش مي رسيد.

کسي جوابم را نداد. رفتم جلوتر. در سوله نيمه باز بود. سرم را کردم تو. صداي وحشت زده مرغ ها که اين طرف، آن طرف مي دويدند به گوش مي رسيد. فرياد زدم؛ «سلام کسي اينجا نيست؟» لحظه يي بعد سکوت شد. صداي سمفوني هم نيامد. کسي داشت به عربي حرف مي زد و من حدس زدم بايد راديو مونت کارلو باشد. در سوله کامل باز شد و در ضدنور مردي را ديدم با قدي متوسط، لاغر با دست هاي کشيده که کاردي خوني در دست داشت و پرهاي خوني مرغ روي دستش چسبيده بود. گفتم؛ «سلام.» گفت؛ «ده بار تا حالا سلام دادي، وقتي کسي جوابتو نميده چرا گم نمي شي؟» برگشتم بروم.

باز موسيقي تازه يي پخش شد. ملايم تر از قبلي بود، يا هنوز اوج نگرفته بود. کجا بايد مي رفتم؟ راهي نداشتم. همان طور که داشتم مي رفتم تو دلم گفتم «مرتيکه احمق.» و دوباره برگشتم. هنوز کارد به دست دم سوله منتظر رفتن (گم شدن) من بود. گفتم؛ «ببخشيد، ماشينم توي بيابون خراب شده، کسي رو اين طرفا نمي شناسين کمکم کنه؟» صداي موسيقي مي آمد. اوج چنداني نگرفته بود. صداي ويولن بود. وقتي استيصال من را ديد، گفت؛ «وايسا الان ميام.» رفت تو و دوباره برگشت. رفت سمت موتور آب و با آب حوض چاقو و دست هايش را شست. دنبالش راه افتادم. رفت توي اتاقک. راديو را خاموش کرد. گفت؛ «بيا تو.» رفتم تو. گفت؛ «بشين.» نشستم. گفت؛ «اسمت چيه؟» گفتم؛ «احمد.» گفت؛ «اينجا چي کار مي کني؟» گفتم؛ «داشتم مي رفتم فوداز ماشين خراب شد.» گفت؛ «فوداز چي داري؟» گفتم؛ «مهمونم.» تا خواست چيزي بپرسد، گفتم؛ «کسي رو مي شناسي کمکم کنه؟» چاي ريخت گذاشت جلوم. دستش را خوب نشسته بود. لکه خون پشت دستش بود. گفت؛ «اين وقت شب؟» گفتم؛ «چي کار کنم؟» گفت؛ «يا اينجا بمون تا صبح يا تو ماشينت بخواب. صبح برو اصغر مکانيکو بيار، تو تعمير تراکتور وارده.» گفتم؛ «مرغداري داري؟» گفت؛ «نه کارگرم.» گفتم؛ «کار مي کردي؟» گفت؛ «حال مي کردم.» منظورش را نفهميدم. گفتم؛ «خيلي خوبه آدم کارشو دوست داشته باشه.» خنديد. گفت؛ «صاحب کارگاه حال مي کنه. ميگه تو بهترين کارگر مني تو کشتارگاه.» گفتم؛ «چطور؟» گفت؛ «آخه خيلي ها اينجا دووم نميارن. بوي خون اذيتشون مي کنه، ميرن.» گفتم؛ «تو اذيت نمي شي؟» گفت؛ «نه حال مي کنم. پنج ساله اينجام.» گفتم؛ «چرا شب اونا رو مي کشي؟» گفت؛ «شب حالش بيشتره. يه حالي مي شم.» اول نفهميدم، الکي گفتم؛ «آره.» بعد بلند شد. گفت؛ «چايت رو بخور، حموم مي گيرم ميام. خواستي تا صبح بمون.» راديو رو واسه من روشن کرد. حوله را برداشت و رفت. لحظه يي مات و مبهوت وسط اتاق نشستم. بلند شدم. وقتي صداي آواز خواندنش را از توي حمام کوچک آجري کنار سوله مي شنيدم با خودم گفتم؛ «کاش اسمش را مي پرسيدم.» راه افتادم با قدم هاي پرشتاب و بعد دويدم. نمي ترسيدم. فقط مي خواستم از آنجا دور شوم.
فلسفه و حيات روزمره- 19
تماس در خيابان - بخش پاياني
محمد ميلاني

واقعيت اين است که به هر حال بشر مدرن با اتکا بر هنرهاي موجود به نوعي احساسات دروني اش را تخليه مي کند يا با ترکيب هاي جديدي که خلق مي کند هنرها را با عواطف مدرنش تطبيق مي دهد و از آنها آن طور که مي خواهد بهره برداري مي کند. مثلاً خلق موسيقي راک و انواعش به نوعي حرکت موسيقي به سمت تطابق اين فرآيند با ساختار احساسي بشر مدرن است يا دوربين به نوعي وسيله يي براي تغيير مکاني و هويتي تئاتر به سمتي است که بتواند با قرار گرفتن در برابر دوربين بهتر بتواند پيام انسان را در اين دوره بازگو کند. اما واقعيت اين است که بشر مدرن براي بيان عواطف و احساساتش به هنرها اکتفا نکرد و از هر وسيله يي براي بيان عواطف درونش استفاده مي کند. مثلاً نوشتن، سرودن شعر يا اختراع وسيله ها و ابزارهايي که به نحوي در زندگي انسان و پيشرفت وي دخيل هستند، مي توانند در اين زمره باشند. حال سوال اين است که اگرچه موارد ذکرشده ارضا کننده نهاد ناآرام بشر مدرن هستند اما مي توانند عواطف و احساسات بشر را همان طور که مي خواهند بيان کنند. تلفن بشر را ارضا مي کند و به او در مسير ارتباط با ديگران آرامش مي دهد و نيز مشکلات و کارهاي وي را به طريقي باورنکردني جلو مي برد. اما تصور کنيد اگر بخواهيد علاقه قلبي و عشق تان را به طرف مقابل ابراز کنيد يا بخواهيد خشم و عصبانيت خود را به شخص آن سوي خط نشان دهيد به طوري که از فرط ترس سکوت پيشه کند، آيا موفق خواهيد بود؛ آن هم به همان اندازه که در برخورد رودررو تاثيرگذار هستيد. قطعاً اين گونه نيست. پس مدرنيته اگرچه مشکلات شما را به گونه يي بسيار مثبت حل مي کند و کار شما را پيش مي برد ولي نا توان از بيان احساسات دروني افراد است. پس وقتي ما در يک برنامه تلويزيوني از طرفداران احساساتي و پرشور و غيرتي يک تيم مي خواهيم با درج يک عدد، عشق و علاقه خودشان را به تيم فوتبالشان بيان کنند يا فلسفه استفاده از ابزار مدرن را نمي دانيم يا مقوله بسيار ساده تر و سطحي تر از آن چيزي است که بيان مي کنيم. جالب تر آنکه در چنين شرايطي براي اثبات خودمان يا آرام کردن عواطف سرخورده افراد حتي قادر نيستيم از همين ابزار مدرن استفاده بهينه و مناسبي کنيم. اين تناقض در رفتار جوامع سنتي در استفاده از ابزار مدرن مشکلي نيست که بخواهيم الزاماً بر سر برنامه نود يا عادل خان خراب کنيم. نمونه هاي متعددي در اين زمينه وجود دارد که به واقع همگي بيانگر گونه يي عدم انطباق جامعه سنتي با ابزار مدرن به منظور بيان و بروز احساسات افراد است. اگر بخواهيم تامل موشکافانه تري نسبت به اين مبحث داشته باشيم همين موبايل مي تواند مقوله يي بسيار کلي تر در بيان تناقض هاي وجودي ما با جهان مدرن داشته باشد. موبايل مي تواند نه براي تماس که براي خيلي کارهاي ديگر در جوامع سنتي به کار آيد. دليل آن هم طبيعي است. خودتان بهتر از بنده مي دانيد و مي توانيد تحليل کنيد زماني را که قيمت گوشي ها در مراکز فروش سر به فلک مي زد و مردم براي خريد سيم کارت، آن هم به قيمت غيردولتي وراي يک ميليون تومان هزينه مي کردند؛ تازه آن هم به تعداد محدود. به طوري که بسياري از اقشار جامعه که شم اقتصادي نداشتند خريد دولتي و سپس فروش آزاد سيم کارت را مقوله يي درآمدزا براي خودشان کرده بودند با زمانه حال که به قول مردم در همين برنامه نود، اقشار فقير و کم درآمد طرفدار تيم مورد نظر به دليل داشتن فلان نوع از سيم کارت نتوانسته بودند اس ام اس هايشان را از پهناي باند به سلامت عبور دهند. يعني وسيله و ابزار مدرن تمام مرزهاي فقر در جامعه را پيموده است بدون اينکه حتي کوچک ترين تاثيري در ريشه کن کردن فقر در ساختارهاي جامعه سنتي داشته باشد. حال که با اين رويکرد به قضيه نظر مي کنيم به نظر مي رسد آفاق جديدي از تحليل ها را مي توانيم در برابر ديدگان مان باز کنيم و حتي زمينه هاي حضور ابزار مدرن در زندگي روزمره را بيشتر به چالش بکشيم. راستي يک سوال؟ تکليف اين همه احساسات و عواطف که در پهناي باند گير کرد و راه به جايي نبرد، بالاخره چه مي شود؟
عناوين اين صفحه
يادم رفت اسمش را بپرسم
تماس در خيابان - بخش پاياني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام