احمد غلامي

کارم توي بنويد، زياد طول کشيد، ناچار شدم شام را همان جا بخورم و بعد راه بيفتم بروم فوداز. وقتي آدم ميهمان است و شام مي خورد، خجالت مي کشد، همان لحظه بلند شود و راه بيفتد. چاي خورديم. گپ زديم. بحث هاي سياسي کرديم تا شامي را که خورده بوديم حلال شود. موقع خواب بلند شدم. شب از نيمه گذشته بود و روستاي بنويد توي خواب عميقي بود. مي ترسيدم لندرور قراضه ام را روشن کنم و اهالي را بي خواب کنم. اما چاره يي نبود شب از نيمه گذشته بود و نسيم خنکي مي وزيد. راه افتادم. جاده خلوت و تاريک بود. صداي باد و موتور ماشين با صداي شب، حيرت انگيز شده بود. سربالايي و سرپاييني جاده را مي رفتم و جاده آسفالته همراهي ام مي کرد تا اينکه افتادم توي خاکي و آهنگ طبيعت عوض شد و موسيقي سنگريزه ها که از زير چرخ ماشين مي جهيدند جاي همه چيز را گرفت. تا ميان راه اين موسيقي ادامه داشت تا اينکه موتور پشت سر هم ريپ زد. روشن شد.
ريپ زد و روشن شد. دلهره عجيبي وجودم را فراگرفت. ريپ زد و روشن شد و فهميدم وقتي ماشين يکدست نرم گاز مي خورد و مي رود مسافت ها چه کوتاه است. ماشين ريپ خورد و روشن شد و نرم به راهش ادامه داد و من ياد ترانه مارتيک افتادم که مي خواند؛ دوستم داشته باش عطرها در راهند / دوستت دارم ها، آه، چه کوتاهند. ماشين خاموش شد و وسط بيابان خدا، جايي که پرنده پر نمي زد ايستاد و من فهميدم آن ريپ زدن ها چه خوب بوده که اگر همان جا مي ايستاد، حداقل تا آبادي راه زيادي نبود. يکباره همه چيز در سکوت فرو رفت و استارت هاي مسلول پي درپي هم جز خراشيدن سکوت نتيجه يي نداشت.
سمت چپ جاده در دوردست ها کورسوي نور ديده مي شد. در و پيکر ماشين را بستم و راه افتادم. حالا موسيقي کفش ها بود و سنگريزه ها و انعکاس صداي آنها. گاه فکر مي کردم کسي از پشت سرم مي آيد. مي ايستادم و به عقب نگاه مي کردم. کسي نبود. هنوز لندرور بيچاره را تک افتاد توي بيابان مي ديدم. اما چاره يي نبود بايد کمک مي آوردم. تا صبح هم کسي از اين جاده فرعي رد نمي شد. هرچه به نور نزديک تر شدم لندرور در تاريکي گم شد. رفتم تا رسيدم به نزديکي تابلويي که روي آن نوشته بود؛ مرغداري زرين. خوشحال شدم و رفتم. کيلومترها در تاريکي و شب راه رفتم تا رسيدم به منبع نور. سوله حقيري که از توي آن نور مي زد بيرون. رفتم جلوتر. اتاق کوچکي بود کنار موتور آب، که صداي موسيقي از داخل آن بيرون مي زد. فکر مي کنم راديو بود و يکي از سمفوني هاي بزرگ جهان را پخش مي کرد. آنقدر صدا بلند بود که ناچار شدم فرياد بزنم؛ «سلام.» کسي جوابم را نداد. بلندتر فرياد زدم؛ «سلام، کسي اينجا نيست؟» باز کسي جوابم را نداد. رفتم طرف اتاقک و از پشت در چوبي آن داخل را نگاه کردم. کسي نبود. راديو وسط اتاق روي پتو افتاده و انگار موجش به هم خورده بود و رفته بود روي يکي از اين موج هاي غربي که سمفوني پخش مي کرد. خواستم بروم داخل، ترسيدم سر برسند و تا بيايم توضيح بدهم کار از کار گذشته باشد. رفتم طرف سوله و فرياد زدم؛ «سلام کسي اينجا نيست؟» صداي سمفوني هنوز به گوش مي رسيد.
کسي جوابم را نداد. رفتم جلوتر. در سوله نيمه باز بود. سرم را کردم تو. صداي وحشت زده مرغ ها که اين طرف، آن طرف مي دويدند به گوش مي رسيد. فرياد زدم؛ «سلام کسي اينجا نيست؟» لحظه يي بعد سکوت شد. صداي سمفوني هم نيامد. کسي داشت به عربي حرف مي زد و من حدس زدم بايد راديو مونت کارلو باشد. در سوله کامل باز شد و در ضدنور مردي را ديدم با قدي متوسط، لاغر با دست هاي کشيده که کاردي خوني در دست داشت و پرهاي خوني مرغ روي دستش چسبيده بود. گفتم؛ «سلام.» گفت؛ «ده بار تا حالا سلام دادي، وقتي کسي جوابتو نميده چرا گم نمي شي؟» برگشتم بروم.
باز موسيقي تازه يي پخش شد. ملايم تر از قبلي بود، يا هنوز اوج نگرفته بود. کجا بايد مي رفتم؟ راهي نداشتم. همان طور که داشتم مي رفتم تو دلم گفتم «مرتيکه احمق.» و دوباره برگشتم. هنوز کارد به دست دم سوله منتظر رفتن (گم شدن) من بود. گفتم؛ «ببخشيد، ماشينم توي بيابون خراب شده، کسي رو اين طرفا نمي شناسين کمکم کنه؟» صداي موسيقي مي آمد. اوج چنداني نگرفته بود. صداي ويولن بود. وقتي استيصال من را ديد، گفت؛ «وايسا الان ميام.» رفت تو و دوباره برگشت. رفت سمت موتور آب و با آب حوض چاقو و دست هايش را شست. دنبالش راه افتادم. رفت توي اتاقک. راديو را خاموش کرد. گفت؛ «بيا تو.» رفتم تو. گفت؛ «بشين.» نشستم. گفت؛ «اسمت چيه؟» گفتم؛ «احمد.» گفت؛ «اينجا چي کار مي کني؟» گفتم؛ «داشتم مي رفتم فوداز ماشين خراب شد.» گفت؛ «فوداز چي داري؟» گفتم؛ «مهمونم.» تا خواست چيزي بپرسد، گفتم؛ «کسي رو مي شناسي کمکم کنه؟» چاي ريخت گذاشت جلوم. دستش را خوب نشسته بود. لکه خون پشت دستش بود. گفت؛ «اين وقت شب؟» گفتم؛ «چي کار کنم؟» گفت؛ «يا اينجا بمون تا صبح يا تو ماشينت بخواب. صبح برو اصغر مکانيکو بيار، تو تعمير تراکتور وارده.» گفتم؛ «مرغداري داري؟» گفت؛ «نه کارگرم.» گفتم؛ «کار مي کردي؟» گفت؛ «حال مي کردم.» منظورش را نفهميدم. گفتم؛ «خيلي خوبه آدم کارشو دوست داشته باشه.» خنديد. گفت؛ «صاحب کارگاه حال مي کنه. ميگه تو بهترين کارگر مني تو کشتارگاه.» گفتم؛ «چطور؟» گفت؛ «آخه خيلي ها اينجا دووم نميارن. بوي خون اذيتشون مي کنه، ميرن.» گفتم؛ «تو اذيت نمي شي؟» گفت؛ «نه حال مي کنم. پنج ساله اينجام.» گفتم؛ «چرا شب اونا رو مي کشي؟» گفت؛ «شب حالش بيشتره. يه حالي مي شم.» اول نفهميدم، الکي گفتم؛ «آره.» بعد بلند شد. گفت؛ «چايت رو بخور، حموم مي گيرم ميام. خواستي تا صبح بمون.» راديو رو واسه من روشن کرد. حوله را برداشت و رفت. لحظه يي مات و مبهوت وسط اتاق نشستم. بلند شدم. وقتي صداي آواز خواندنش را از توي حمام کوچک آجري کنار سوله مي شنيدم با خودم گفتم؛ «کاش اسمش را مي پرسيدم.» راه افتادم با قدم هاي پرشتاب و بعد دويدم. نمي ترسيدم. فقط مي خواستم از آنجا دور شوم.