
علي شروقي

ايوان کليما در کتاب روح پراگ، آنجا که از اردوگاه کار اجباري نازي ها و انتظار خود و اسيران ديگر براي پايان جنگ و نجات يافتن شان به دست «نيروهاي خير» سخن مي گويد، مي نويسد؛ «اما البته جهان واقعي جهان قصه هاي پريان نيست، علي الخصوص در چنان زمان هايي و چنان مکان هايي، آن ايماني که افراد را نگه مي داشت براي اکثر افرادي که دور و بر من بودند پوک و پوچ و توخالي از آب درآمد. من اما جان به در بردم. من آنقدر زنده ماندم که پايان جنگ را ببينم. براي من نيروهاي خير، که عمدتاً در ارتش سرخ تجسم پيدا کردند، سرانجام پيروز شدند و مثل بسياري از کساني که از اين جنگ جان سالم به در بردند زماني طول کشيد تا درست متوجه شوم که غالباً اين نيروهاي خير و شر نيستند که با يکديگر نبرد مي کنند، بلکه صرفاً نيروهاي شر متفاوتند که با همديگر براي سلطه بر جهان رقابت مي کنند.» (روح پراگ، ترجمه خشايار ديهيمي، ص 29) بي ترديد هيچ نيازي نيست به اينکه براي اثبات درستي اين سخن کليما تا پايان جهان صبر کنيم چراکه هر آنچه تا همين لحظه به نام «خير» و تحت پوشش آن بر جهان رفته است براي اثبات اين مدعا کافي که نه، که از سر هر کس که به دنبال دليل مي گردد هم زيادي است و درست در امتداد چنين نگاهي (البته در شکل به شدت افراطي و نوميدانه آن) به مقوله «خير» به مثابه نقابي که «شر» را رياکارانه پشت خود مخفي کرده، است که در نمايشنامه يي چون «هملت ماشين» هاينر مولر، جهان نه به عنوان عرصه يي که در گوشه هايي از آن اردوگاه ها و زندان ها بنا مي شوند که خود به صورت زندان و اردوگاهي بزرگ و سراسري رخ مي نمايد. به قصد تجسم همين اردوگاه و مسخ و تجزيه و اضمحلال جهان در درون آن است که هاينر مولر سراغ «هملت» شکسپير مي رود. «هملت ماشين» به نوعي تداوم بن بست هاي فلسفي هملت پس از رويارويي اش با حقيقت است؛ بن بست هايي که از نگاه مولر نتيجه منطقي شان ويرانگري و حرکت به سمت تحقق روياي «نبودن» است. «نبودن» خود و جهان، به عنوان تنها راهکار براي امحاي شر. نوعي پاک کردن وحشيانه و انکار ناگزير صورت مساله براي نابودي عوارض مرگبار آن. ايده يي که مولر خود گويا به خطرناک بودن آن هم واقف است و به همين دليل اعمال سادومازوخيستي هملت او نه اعمالي قهرمانانه که اعمالي صرفاً جنون آميزند که در نهايت هملت را به ماشين و بازيچه يي تحريک شده از طرف همان قدرت هايي بدل مي کند که از دست شان آرزوي نابودي و در خود دفن شدن را کرده است. اينچنين است که هملت خود به هر دو سر قطب هاي شرارت تبديل مي شود چنان که مي گويد؛ «اگر نمايشم اجرا مي شد، جايگاه من در هر دو سوي جبهه مي بود؛ مابين جبهه ها، فراتر از آنها. من ميان بوي عرق انبوه مردم قرار مي گيرم و سنگ پرتاب مي کنم به سوي ماموران پليس،سربازان، تانک ها، شيشه هاي ضدگلوله. من از پشت سپرهاي شيشه يي ضدگلوله به فشار توده مردم مي نگرم و بوي عرق وحشت خودم را حس مي کنم. از استفراغ به خفگي مي افتم. مشتم را از ميان ازدحام پشت سپرهاي شيشه يي عليه خودم تکان مي دهم. خود را در برابر هجوم انبوه مردم مي بينم، با دهاني کف کرده و تني لرزان از وحشت و حقارت، که مشتم عليه خودم تکان مي خورد. گوشت يونيفورم شده ام را از پاها مي آويزم. من سرباز درون اتاقک تانک هستم، سرم زير کلاهخود پوک است، فريادهاي خفه شده زير زنجير تانک ها. من ماشين تحرير هستم. زماني که رهبران شورشي حلق آويز شوند، طناب دار را گره مي زنم، چهارپايه را مي کشم، گردنم مي شکند. من زنداني خويش هستم. اطلاعاتم را به خورد کامپيوتر مي دهم. نقش هاي من عبارتند از تف و تف داني چاقو و جراحت دندان خرخره و طناب دار. بانکي از اطلاعات هستم. در ميان جمعيت خونينم، و در پناه سپر شيشه يي در امان. عبارت هايي لجن آلود، محبوس در حباب نفوذ ناپذيري از نقل قول هايم درباره جنگ. نمايش من اجرا نشد. متن نمايشنامه گم شد. بازيگران چهره هايشان را بر ميخ هاي اتاق گريم آويختند. سوفلور در دخمه اش پوسيد. لاشه هاي طاعوني چپانده شده در سالن دست روي دست گذاشته اند. من به خانه مي روم و زمان را مي کشم، يگانه/ با تمامي خويشتنم.» (صص 19 و 20) در اين مونولوگ جنون آميز هملت مولر بر سه عنصر اصلي برسازنده جهان مولر در اين نمايشنامه و همچنين پيونددهنده اين جهان با جهان نمايشنامه شکسپير تاکيد شده است؛ نخستين عنصر، قرار داشتن همزمان هملت در هر دو جبهه ملت شورشي و حکومت سرکوبگر است. دومي تاکيد هملت است بر ماشين تحرير بودن خود و سومي که بي ارتباط با دومي نيست اشاره به نمايش است و نوعي فاصله گذاري از اين طريق که چند جاي ديگر نمايشنامه مولر هم به شکل هاي مختلف تکرار مي شود. اين اشاره به نمايش شايد در نگاه نخست، تنها اشاره و ارجاعي ساده بنمايد به هملت شکسپير و اينکه هملت مولر بازيگر هملت شکسپير است نه خود او، چنان که در آغاز هم مي گويد؛«من هملت بودم.» اما در اين فاصله گذاري نکته يي ظريف تر هم پنهان است و آن ارجاع مولر است به نمايشي که هملت شکسپير براي روشن شدن حقيقت در دربار عمويش ترتيب مي دهد و در آن عين واقعه قتل پدر را آن گونه که روح پدر برايش بازگفته بازسازي مي کند. «هملت ماشين» از منظري نه خود «هملت» شکسپير که شکلي ديگر از همان نمايش حقيقت نماي ترتيب داده شده از طرف هملت است؛ نمايشي به قصد افشاي حقيقتي که پشت واقعيتي قلابي پنهان مانده است. عنصر دوم يعني تاکيد هملت مولر بر ماشين تحرير بودن خود با همين فرض توجيه پذير است و البته براي تحقق اين دو عنصر و افشاي حقيقت، ذهني لازم است که ميان هر دو قطب ملت و حکومت که با پيروزي يکي بر ديگري به راحتي نقش هايشان جابه جا مي شود، دوشقه شده باشد؛ ذهني که هم جنايت کردن را تا انتها تجربه يا تخيل کرده باشد و هم مورد جنايت واقع شدن را. هملت مولر هم قرباني است و هم قرباني کننده و به همين دليل سوژه يي است تقريباً خنثي و شکننده و در عين حال آگاه به وضعيت خود و جهان. او با ويراني خود به ويراني جهان شهادت مي دهد. او به دليل آگاهي از تاريخ قرن ها کشتار و ساخت حاکم بر اين تاريخ مي تواند از بيرون به آن بنگرد و روايتش کند اما از طرف ديگر به دليل وابستگي بخشي از وجودش به نيروهاي کشتارگر و غريزه کشتار نمي تواند به تمامي بيرون از آن تاريخ و مقابل آن بايستد، همان گونه که هملت شکسپير نيز در همين جايگاه دوگانه ايستاده است. او رياکاري و توطئه را درمي يابد اما به دليل وابستگي خود به همان طبقه رياکار نمي تواند جز شهادت دادن به آن، کار ديگري بکند. تورهاي به تمامي او را فراگرفته و هر عمل موثري را جز همان نمايش حقيقت نما براي او ناممکن ساخته اند. ضمن اينکه تحريک کننده او به انتقام و برقراري عدل، خود جنايتکاري بيش نبوده است. هملت شکسپير در عمل سخت مردد و منفعل است و هر کجا هم دست به عملي مي زند، اين عمل، عملي پوچ و بيهوده است. اوج اين بيهودگي در هملت شکسپير در قتل روزنکرانتز و گيلدنسترن رخ مي نمايد؛ قتلي که هيچ جديتي جز شهوت کودکانه طرح يک بازي معماگون در آن نيست و قتل اين دو ساده لوح بخت برگشته را در هملت شکسپير شايد بتوان حادثه يي دانست که نطفه تئاتر ابزورد با آن بسته شد و قرن ها بعد، بار ديگر از نمايشنامه تام استاپارد (روزنکرانتز و گيلدنسترن مرده اند) سر درآورد. همچنين است حتي صحنه واپسين هملت شکسپير. اينها همان نقاطي است که گويا توسط خود شکسپير مين گذاري شده بود تا بعدها با اقتباس هاي خلاقانه از اثر او منفجر شوند. يکي از اين انفجارها در «هملت ماشين» مولر رخ داده است. هملت ماشين تجسم خشم لجام گسيخته هملت از بازيچه شدن توسط نيروهايي است که او را قرباني کين خواهي و جنگ قدرت کرده اند. به همين دليل در هملت ماشين به خلاف هملت شکسپير، نخستين هجوم هملت به سوي نعش پدر است يعني به سوي همان کسي که هملت شکسپير با رابطه همدلانه پسر با روح او آغاز مي شود. هملت مولر نه يک فرد که ترکيبي است از تمام شخصيت هاي هملت. او هم افليا است و هم عمو و هم گرترود، اما نه به اين معنا که خود به جاي همه آنها نقش بازي کند. در «هملت ماشين» صداي هملت با صداي شخصيت هاي ديگر ترکيب و در عين مستقل بودن به جزيي از آنها بدل مي شود. هملت مولر بيزار از رسالتي که پدر بر دوش اش نهاده روياي نيستي خود و جهان را در سر مي پروراند به اين اميد که با نابودي جهان، تاريخ سراسر خونريزي پايان پذيرد؛ رويايي که جز با خونريزي محقق نمي شود و همين وجه خطرناک است که روياي هملت را به روياي همه آنها که هملت از آنها بيزار است پيوند مي دهد و او را همچنان نوميد و دست و پازنان عمل او همچنان مثل عمل هملت شکسپير، پوچ و بي معنا است، با اين تفاوت که اين بار به تحقق يکي از روياهاي ديرين خود نزديک تر شده است؛روياي ماشين بودن و رهايي از چنگ ترديد، آن گونه که هملت شکسپير مي گويد؛ «آري تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان مي کند، و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتياط آميز توام شود رنگ باخته صلابت خود را از دست مي دهد. خيالات بسيار بلند به ملاحظه همين مراتب از سير و جريان طبيعي خود باز مي مانند و به مرحله عمل نمي رسند و از ميان مي روند.» (هملت، ترجمه مسعود فرزاد، ص 112) هملت ماشين، افشاگر است بي هيچ اميدي به تغيير. به تعبير هملت مولر جهان زندان است، پس تنها با نابودي و انفجار آن مي توان از شرش خلاص شد. اين ايده، هملت را چه در قامت سرکوبگر و چه در قامت مخالف سرکوب به سمت کشتار مي کشاند و او را همزمان در هر دو جبهه قرار مي دهد؛ دو جبهه يي که هر از چندي يکي جاي ديگري را مي گيرد و چرخه کشتار همچنان تا ابد ادامه مي يابد. هملت مولر همچنين سخت زن ستيز است چراکه زن را نيز به عنوان عامل زايش و تکثير انسان در جنايت هاي بشر همدست مي داند، همان طور که گرترود (مادر هملت) نيز با کلاديوس (عموي هملت) در قتل همسرش شريک بوده است. اينچنين است که در پايان «هملت ماشين»، الکترا در هيئت يک ابرزن زاينده، پشيمان از اين زايش مي گويد؛ «جهاني را که زاده ام باز پس مي گيرم.» هملت ماشين نه مردد ميان «بودن و نبودن»، که شتابان به سمت نبودن پيش مي رود و نعره مي زند؛ «مغز من يک زخم است. مي خواهم يک ماشين باشم. دست هايي براي گرفتن پاهايي براي رفتن بدون درد،بدون تفکر.»
---
نمايشنامه «هملت ماشين» با ترجمه ناصر حسيني مهر چندي پيش از سوي نشر افراز منتشر شد.