
حسين فراستخواه 
نشر هرمس به تازگي اثري از خواجه نصيرالدين طوسي منتشر کرده است. «کشف المراد؛ شرح تجريد الاعتقاد» نوشته علامه حلي است و محقق ارجمند مرحوم حاج شيخ ابوالحسن شعراني مترجم و شارح فارسي آن است. پژوهشگران علوم ديني، کلام اسلامي و تفسير و فقه، بيش از 50 سال است که از آثار، ترجمه ها و شروح و تعليقات ابوالحسن شعراني بهره مندند و الحق که ايشان با اصلاح و تعليق و تحشيه و توضيح بسياري از کتب ديني، به احياي آنها اهتمام ورزيد؛ به ويژه منابع گرانسنگي چون مجمع البيان، تفسير ابوالفتح رازي، اصول کافي، اصول و فروع وافي، وسائل الشيعه و ترجمه و شرح تبصره علامه، تفسير منهج الصادقين و بسياري ديگر که احصاي آنها در اين مجال دشوار خواهد بود. اين کتاب را نبايد ترجمه صرف کشف المراد علامه بدانيم. کتاب، ترجمه و شرحي است بر کشف المراد (خود کشف المراد شرح تجريد الاعتقاد است) و نيز شرحي است بر کتاب «الموجز في اصول الفقه» جعفر سبحاني تبريزي.
مرحوم شعراني در اين شرح به گفته خويش، عنايت تام به شرح علامه داشته و آنچه از آن اقتباس کرده، بيش از ثلث محتويات کتاب است و الباقي شرح فارسي ايشان بر اين کتاب است. چنان که در مقدمه نوشته است؛ «... و اميدواريم هيچ تعصب ننموده باشيم و هيچ از جاده عفاف علمي هم خارج نشده کينه با کسي اظهار نکرديم و جز به اصول بديهه و ظاهره تمسک ننموده از مسائل فلسفي همان که مطابق ديديم يا مخالف نديديم نقل کرديم و از مسائل عرفا هيچ نياورديم چون بناي کلام بر عقل است و عرفان فوق عقل است...» و اين اظهارات بخشي از ادله مترجم و شارح فارسي در سعي بر حفظ کيفيت اثر است. اتمام اثر به مرداد 1351 يک سال پيش از درگذشت ابوالحسن شعراني بازمي گردد. ايشان در اواخر عمر دچار ضعف و بيماري قلب و ريه شد و زير نظر پزشک بود. به علت تشديد بيماري به آلمان برده شد و در بيمارستاني در شهر هامبورگ بستري شد، اما معالجات سودي نداشت و ايشان پس از 73 سال (عمر خواجه نصير الدين نيز از 73 سال تجاوز نکرد) در 12 آبان 1352 دار فاني را وداع گفت و در جوار حضرت عبدالعظيم، روبه روي باغ طوطي به خاک سپرده شد.
علامه شعراني علاوه بر عربي و فارسي، به زبان هاي فرانسه، ترکي و عبري نيز آشنايي داشت و حتي عبري را از يک روحاني يهودي فراگرفته بود. از شاگردان بنام ايشان مي توان به حضرات آيات ميرزاهاشم آملي، شيخ عبدالله جوادي آملي، شيخ حسن حسن زاده آملي و محدث ارموي اشاره کرد که هرکدام از آنها نيز به نوعي منشاء آثار شدند. سال گذشته (29/8/87) يعني 35 سال پس از درگذشت او نشستي تخصصي در بزرگداشت علامه ابوالحسن شعراني در قم برگزار شد. پيشتر در 30 مهر 1384 (32 سال پس از وفات ايشان) نيز انجمن آثار و مفاخر فرهنگي مراسم بزرگداشتي براي ايشان برگزار کرد.
شيخ الطائفه
به دوران خواجه نصير بازگرديم. سه سال مانده به آغاز قرن هفتم هجري (597) و در نخستين سال قرن سيزدهم ميلادي (1201)، محمدبن محمدبن حسن در طوس ديده به جهان گشود. جرج سارتن او را از بزرگ ترين علماي اسلام و از بزرگ ترين رياضيدان ها مي شمارد و بروکلمان مستشرق آلماني، او را از مشهورترين علماي قرن هفتم و زبانزدترين مولف آن قرن به طور اطلاق مي نامد. در جهان اسلام نيز او را القاب بسياري است که شيخ الطائفه، محقق، استادالبشر و شيخ علي الاطلاق (وقتي مي گفتند شيخ، منظور شيخ طوسي بود) از جمله آنهاست. علامه حلي او را استاد بشر و عقل يازدهم مي خواند که اين دومي احتمالاً به دليل نظريه يي است که خواجه طوس در نقد عقايد مشايين از جمله نظريه عقول عشره فارابي ارائه کرده است و در اثناي مطلب جهت اشاره به آن نيز خواهد رفت.
شيخ عبدالله نعمه سه مرحله را در زندگي خواجه نصير ترسيم مي کند. مرحله اول را شامل مدتي مي داند که خواجه در ايران به سر برد؛ يعني از تاريخ ولادت تا زماني که به اسماعيليان پيوست. شيخ طوسي اين مرحله از عمر خود را صرف تحصيل و تکميل علوم در مراکز علمي ايران از قبيل قم و نيشابور کرد. احتمال مي رود آثاري را نيز در اين دوره تاليف کرده باشد، اما نعمه اطلاعات دقيقي به ما نمي دهد. مرحله دوم زندگي خواجه نصير با آغاز حملات مغول به کشورهاي اسلامي شروع مي شود. در اين زمان خواجه ناچار به اسماعيليان پناه برد، زيرا در مقابل مغول، جز اسماعيليان و قلاع مستحکم آنان کسي ديگر را تاب مقاومت نبود. اين مرحله نيز با فتح قلعه هاي اسماعيليه توسط سپاه مغول به پايان رسيد. سر جان ملکم نيز در تاريخ خود اين نظر را تاييد مي کند که طوسي ناچار به اقامت نزد اسماعيليان شد. برخي معتقدند شيخ در اول امر به اختيار خود به سوي ايشان رفت اما در منابع، حتي شواهدي دال بر تلاش خواجه براي فرار از دست اسماعيليان وجود دارد. در آخر شرح اشارات نيز خود وي نکاتي نوشته که حاکي از اجبار او براي اقامت ميان اسماعيليه است و ناراحتي و دلتنگي او را از زندگاني مي رساند؛ «بيشتر مطالب آن را (منظور شرح اشارات و تنبيهات ابن سينا است) در چنان وضع سختي نوشته ام که مشکل تر از آن ممکن نيست و بيشتر آنها را در دوراني همراه با کدورت بال و تشويش خاطر به رشته تحرير درآورده ام... زماني بر من نگذشت که چشم هايم پر از اشک و خيالم ناراحت و مشوش نباشد.» حتي در اين خصوص افسانه هايي نيز رايج شد از جمله اين مورد که در کتاب عرفات العاشقين نقل شده است؛ «وقتي که ملاحده (منظور اسماعيليان است که از نظر شيعه ملحد شناخته مي شوند) خواجه را حبس کردند، مشهور است از کاغذ و ني به جهت اطفال و مردم آنجا کاغذ بادبادک و فرفرک و غيره ساختن گرفت و به اين سبب، ني و کاغذ و سريش بسيار جمع نمود و دو بال عظيم به جهت خود ساخته در وقت فرصت برخود بسته پرواز کرد و چهار فرسخ بپريد.» بديهي است که چنين افسانه هايي بيشتر درخور عقل بسيط عوام الناس است تا ذهن ژرف انديش خواجه طوس.
به هرحال از اين دو مرحله که بگذريم، دوران سوم زندگي شيخ طوسي آغاز مي شود. ابتداي اين مرحله به زماني بازمي گردد که طوسي به هلاکو ملحق شد و پايان آن نيز روزي است که در کاظمين به سال 672 (1274 ميلادي) ديده از جهان فروبست. هلاکو خواجه طوسي را به علت مکانت علمي و ارزش فکري، در شمار خواص خود درآورد و در نکوداشت او کوشيد و به صحبت خود برگزيد. فيلسوف طوسي هم اين فرصت را مغتنم شمرد و از مکانت و قرب و منزلت خويش در دربار هلاکو استفاده کرد و مانع از آن شد که بلاي مخوف مغول دامن گستر شود و به حد کمال برسد. در نتيجه کوشش هاي او، مغول بعد از مدت کمي، ديانت اسلام را پذيرفتند و احفاد و نوه هاي چنگيزخان که براي نابودي اسلام و از بين بردن تمدن اسلامي همت گماشته بودند، مسلمان شدند و در شمار حاميان اسلام درآمدند.
درباره خواجه نصير افسانه هاي بسياري هست که به يکي از آنها اشاره شد و نقل موردي ديگر نيز خالي از لطف نخواهد بود. در روضات الجنان مي خوانيم؛ «شاگردش نجم الدين علي بن محمد معروف به دبيران صاحب متن شمسيه و کتاب حکمه العين و جامع الوقايع از خواجه طوسي در ميدان جنگ، در حالي که يکي از پاهاي خواجه در رکاب و ديگري روي زمين بود، چهارصد مساله از مسائل مشکل کلامي را پرسيد و طوسي در ظرف نيم ساعت پاسخ آن چهارصد مساله را داد.» مهمل بودن چنين سخني از آنجا پيداست که اگر نيم ساعت را بر چهارصد تقسيم کنيم، براي هر مساله زماني حدود چهار و نيم ثانيه اختصاص مي يابد که حتي براي اداي «يا شيخ، مساله...» نيز کفايت نمي کند.
غرض برخي ديگر از اين روايت ها اشاره به حسن سيرت و صورت خواجه بوده است. براي مثال مي گويند وقتي شخصي ضمن نامه يي به او دشنام داده و او را يا کلب بن کلب خطاب کرده بود، خواجه در جواب نوشت؛ «سگ با من تفاوت بسيار دارد، چه سگ از جمله چهارپايان و عوعو کننده و پوستش پوشيده از پشم و با ناخني دراز باشد و اين صفات در من نيست؛ بلکه قامت من راست و تنم بي موي و ناخنم پهن و ناطق و خندانم و فصول و خواص من غير از فصول و خواص سگ مي باشد.» از اين قبيل گفته ها حدس زده اند که خواجه نصير علاوه بر اخلاق خوش، از سيمايي نيکو نيز برخوردار بود. اما اظهاراتي از اين دست نيز، نبايد دال بر تکبر و نخوت خواجه باشد. چون بحث به تمثيل سگ رسيد، بد نيست اشاره يي شود به آنچه شيخ انصاري در کتاب مکاسب در باب علم نجوم مي نويسد و ذکر مي کند که؛ «مشهور است که خواجه طوسي در يکي از مسافرت هاي خود به آسيابي رسيد. از آسيابان درخواست کرد که شب را در آنجا بياسايد و صبح را حرکت کند. آسيابان با ماندن خواجه در آنجا موافقت کرد. خواجه مي خواست که به بالاي بام آسيا رود و در آنجا استراحت کند. آسيابان به خواجه اظهار کرد که امشب باران خواهد آمد و خوب است شب را در داخل آسيا به سر بريد؛ و در اين امر اصرار ورزيد. خواجه هرچه آسمان را نگاه کرد چيزي که دليل بر آمدن باران باشد نديد و قبول نکرد و شب را به بالاي بام خوابيد. نصف شب ناگهان باران سخت باريدن گرفت و خواجه مجبور شد که به درون آسيا رود و از آسيابان پرسيد از کجا دانستي که امشب باران خواهد آمد؟ گفت هر وقت که هوا تغيير مي کند، سگم در درون آسيا مي خوابد و بيرون نمي رود. خواجه فرمود؛ افسوس عمر بسياري فاني ساختيم و به قدر ادراک و فهم سگي تحصيل نکرديم.»
آثار و آرا
از خواجه نصيرالدين قريب به 70 اثر وجود دارد. در آثار او نوعي متانت همراه با پايبندي به عقل و اخلاق علمي مي توان مشاهده کرد. او به لحاظ فلسفي و کلامي منتقد مشايين به شمار مي رود و با اين همه که تعريضاتي بر شيخ الرئيس دارد، اما شرحي که او بر اشارات و تنبيهات ابن سينا نوشته از شروح معتبر و پراستفاده به شمار مي رود. ابن خلدون در مقدمه مي نويسد؛ «مردم مشرق به کتاب اشارات ابن سينا توجه خاصي دارند و امام ابن خطيب (فخر رازي) بر آن شرحي نيکو نوشته است، همچنين آمدي هم شرحي بر اشارات دارد و نصيرالدين طوسي معروف به خواجه از مردم عراق نيز اشارات را شرح کرده است و در بسياري از مسائل آن، نظريات امام (فخر رازي) را مورد بحث قرار داده و تحقيقات او بر نظريات و مباحث امام برتري يافته است و برتر از هر صاحب دانش دانايي است (و فوق کل ذي علم عليم).»
خواجه خود در آغاز شرح اشارات مي نويسد؛ «شيخ الرئيس در تاليف اين کتاب مويد من عندالله بوده است (يعني نياز به تاييد ما ندارد). چنان که خود بوعلي رئيس حکما است، اين کتابش نيز در ميان ساير تاليفات او شيخ و رئيس است و چون امام فخر اين کتاب را با نظر تعصب شرح کرده و اعتراضات زيادي وارد کرده به حدي که عده يي از فضلا شرح او را جرح نام نهاده اند، لازم دانستم که مطالب را مطابق عقيده مولف شرح نمايم و از بيان عقيده شخصي خودداري بکنم و شبهات امام فخر را چنان که شايد و بايد انتقاد نمايم.» اين طرز بيان و برخورد، حاکي از اعتناي خواجه به اخلاق علمي و خودداري از تعصب و جزميت است و از اين روست که جمهور فقها به يک ميزان او را واجد اعتبار علمي و کلامي و فلسفي مي دانند و در احترام به شخصيت وي بر يکديگر سبقت مي جويند.
در اينجا براي نمونه و بالاجمال به بحث قاعده الواحد اشاره مي شود که بيش از آن البته از حوصله اين مجال منصرف است.
آراي فلاسفه يونان تا عصر خواجه تسلط نظري خود را بر جهان فکري مسلمين نيز حفظ کرده و تا حدود زيادي مورد تصديق همگان بود. طبق يکي از همين نظريات، از واحد بسيط، جز واحد بسيط مثل او صادر (خلق) نمي شود. اين نظريه قرن ها همچون يک قاعده رياضي که تخلف بردار نبوده و قابل بحث و مناقشه هم نيست، بر افکار فلاسفه اسلام سيطره داشت. اين نظريه مبتني بر اموري بود؛ مثل اينکه؛ محال بودن صادر شدن بيش از يک چيز از يک سبب فقط در صورتي است که صدور بالمباشره باشد نه به واسطه چيز ديگر (بالتسبيب). يا اينکه؛ ناچار بايد ميان علت و معلول آن جهت راجحي وجود داشته باشد که به آن جهت معلول از علت صادر مي شود، و اگر آن جهت مخصوص، يا علاقه يي که از آن به سنخيت تعبير مي کنند، نبود، هيچ علتي سبب وجود معلول معيني نمي شد، مثلاً صدور حرارت از آتش (به جاي برودت) ترجيح بلامرجح بود... خلاصه به اينجا مي رسند که مي گويند؛ اگر فرض کنيم که دو چيز از يک چيز صادر شده است، شکي نخواهد بود که مفهوم صدور يکي از آن دو چيز، از آن علت واحد، با مفهوم صدور ديگري از همان علت، مغاير خواهد بود و نتيجه تغاير و مخالفت بين دو خصوصيت خواهد شد و يکي از آن دو، معلولي غير از معلولي که ديگري اقتضا مي کند به وجود خواهد آورد. استدلال ها در اين قضيه ادامه مي يابد ولي در اثناي نظريه به مشکلي برخوردند که از پيچيده ترين مشکلات فکري است، و آن اينکه خداي متعال، واحدي است که ترکيب را در او راه نيست، و مخلوق هاي او متعدد و بسيارند، و در اين صورت چگونه ممکن است از يک واحد اين کثرت صادر شود؟ بنابراين فلاسفه قديم ناچار شدند واسطه يي براي صدور از خالق يکتا فرض کنند. مانند آنکه برخي يک ماده وهمي را فرض کردند و آن را «اثير» ناميدند (تا خود را از اسارت اين مشکل رها کنند)، يا به پيروي از افلاطون يک واسطه فرض کردند و آن را نفس کلي خواندند و فيلسوف ديگري دو واسطه و بعضي ديگر 10 واسطه فرض کرده اند که يکي از آنها به طوري که نسبت داده اند فارابي است و آن 10 واسطه را «عقول عشره» گفته اند (و ملقب کردن خواجه نصير به عقل يازدهم احتمالاً به همين نکته بازگشت دارد). اما اين براهين، مستند عقلي ندارند و في نفسه هم قابل قبول به نظر نمي رسند.
در اين وضعيت، شيخ طوسي از موضع عدم پذيرش قاعده وارد مي شود. درباره قاعده «از يکي جز يکي صادر و خلق نمي شود» (الواحد لايصدر منه الاالواحد) موضع فيلسوف طوسي اين است که بنابر اصول فلسفه، به طور کلي و مطلق نمي شود عليت شيء به موجب ذات علت باشد، پس ناچار در صدور معلول واحد نيز بايد صدور از حيث عليت، مضاف به ذات باشد، زيرا تصور متصف بودن به عليت بدون تحقق معلول قابل تصديق نيست. به عقيده متکلم ما، اتصاف ذات خداي متعال به عليت، نقصي است که در حق او تصور کرده اند، زيرا اقتضاي عليت اين است که سبب موجبي باشد نه سبب مختار يعني سبب يا علتي باشد که بالضروره بايد معلولي را ايجاب کند و امري را جبراً و قهراً به وجود آورد نه به اختيار مانند آتش که بالضروره و بالطبع بايد بسوزاند. همچنين لازم است که آن خصوصيت يا جهتي که در حال ايجاد معلول، مقارن او بوده قديم و مقارن با قدم او باشد، و اين معني، در نزد متکلم، کوهي از شرک است. به اين جهت، خواجه عليت را صفت امر الهي دانسته است، چنان که در قرآن نيز آمده؛ «و ما امرنا الا واحده» (و نيست امر ما مگر يکي)، و نيز مي فرمايد؛ «انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له کن فيکون» (جز اين نيست امر او، که هرگاه چيزي را اراده کند، مي گويد باش پس آن چيز باشيدن مي يابد و در وجود مي آيد).
روش خواجه نصير در کلام با روش او در فلسفه اندک تفاوتي دارد. (البته او را مبتکر روش فلسفي در کلام شيعه نيز مي دانند که به اين مساله نيز اشاره خواهد شد.) به قول ابن عربي در مختصرالدول، سبک خواجه طوسي بر اين قرار گرفته است که آراي متقدمين را تقويت کند و شکوک و اعتراضات متاخرين را جواب بدهد و اين موضوع از پاسخ هايي که در مقابل سوالات معاصرين داده است، و از مفاد برخي نامه هاي وي نيز استنباط مي شود. تبحر و تضلعي که او در فنون مختلف داشت، باعث مي شد بتواند به مذاق هر مذهب و نحله يي تاليف کند. چنان که مدتي را که در ميان اسماعيليه بوده، به سبک آنها تصنيف کرده يا اينکه مثلاً در شرح اشارات، چون نظر او به تفسير و تقرير عقايد شيخ الرئيس بوده، قاعده الواحد را تحکيم و بلکه ادعاي بداهت کرده است، ولي در کتب کلامي خود وقتي که قاعده الواحد را مطرح مي کند، مي فرمايد «و ادله وجوده مدخوله» و نيز در کتاب تجريد در ابطال ترکيب جسم از اجزاي لايتجزي موافقت حکما نموده ليکن به وجود هيولي قائل نشده و در حقيقت جسم موافقيت افلاطون کرده است. علامه حلي در کشف المراد در شرح اين موضوع توضيحاتي دارد که علامه شعراني نيز اين توضيحات را شرح و بسط داده اند؛ «اين مساله، اشاره به رد حکماي مشايين (مانند ابن سينا) است که گفتند جسم مرکب است از هيولي و صورت. و هيولي در لغت يونانيان به معني ماده است. مشايين گفتند چون جسم خود متصل است و قابل تقسيم الي غيرالنهايه، چنان که گفتيم، ناچار محلي بايد که هم در جسم متصل موجود باشد و هم پس از تقسيم در اجزاي منفصل و آن که هم وصف اتصال مي پذيرد و هم وصف انفصال و قابل هر دو است در ذات خود، نه متصل نه منفصل...» توضيحات شارحان بدانجا مي انجامد که «... خواننده بداند متکلمين به سبب نفي هيولي از خداشناسي و اثبات مخلوقيت اجسام و معني آيه کريمه «و هو معکم اينما کنتم» (و خداوند با شماست هر کجا که باشيد) سخت دور افتادند و غرض اهل علم کلام را درنيافتند و ندانستند چگونه اجسام در حدوث و بقا، محتاج به خداي تعالي و تاثير او هستند و اينکه فرمود نفي هيولي موافق تر به قواعد علم کلام است نه براي آن است که به توحيد نزديک ترند.»
عبدالله نعمه ارزش آراي خواجه و رد نظريه يونانيان را در اين مي داند که نظريه خواجه، نظريه مستقل و آزادي است که متين ترين قاعده فلسفه يوناني را برهم ريخته و نيز بيانات بعضي از مستشرقين مانند رنان را که مي گفت «فلسفه اسلامي همان فلسفه يوناني است منتها با حروف عربي مکتوب شده است»، نقض مي کند. از طرف ديگر، خواجه نصيرالدين طوسي نظريه يي را که پايه افسانه هاي خرافي يونان بود و جمعي از فلاسفه مسلمان هم آن را از يونانيان فراگرفته بودند، به کلي از ميان برداشت و با نقض نظريه يوناني افسانه آميز عقول عشره (منسوب به فارابي) و ملحقات آن، تحولي در هيئت ايجاد کرد و اساس هيئت قديم را پيش از کپرنيک و گاليله برهم ريخت. در اينجا فرصتي نيست تا به رصدخانه مراغه يا اخلاق ناصري و ديگر افتخارات تجربي و نظري خواجه پرداخته شود، هرچند لازم است به مناسبت انتشار کشف المراد، به طور خاص اشاره يي هم به تجريدالاعتقاد شود، اما پيش از آن لازم است بالاجمال نکاتي را درباره نخستين شارح کتاب تجريد، علامه حلي يادآوري کنم.
علامه حلي

جمال الدين ابومنصور الحسن بن الشيخ سديد الدين يوسف بن علي بن محمد المطهر الحلي معروف به علامه حلي، جامع علوم حکمت و اصول و حديث و فقه و کلام و ادب و شعر و مروج مذهب شيعه اثني عشري داراي تاليفات زياد و پرارج و صاحب اجازه روايتي از بسياري از دانشمندان عصر خود اعم از شيعه و سني بوده و در تاريخ 17 رمضان 648 در حله متولد شده و پس از 78 سال عمر در تاريخ 11 محرم 726 وفات يافته است. او ابتدا نزد پدرش سديدالدين به کسب دانش اشتغال ورزيد، سپس از دايي خود محقق حلي استفاده برد، چندي هم در خدمت خواجه نصيرالدين طوسي مشغول تحصيل شده است.
از متن اجازه يي که علامه حلي به بني زهره داده و در آن از عده يي از مشايخ روايتي خود نام برده، برمي آيد که تا چه اندازه خواجه نصير را مورد تجليل قرار مي دهد و نيز مي توان فهميد که تا پايان عمر، موانست و مصاحبت علامه با خواجه تا پايان عمر شيخ الطائفه دوام و بقا داشته است. او در اين اجازه نامه مي نويسد که اين شيخ (يعني خواجه نصيرالدين) فاضل ترين مرد روزگار خود در علوم عقلي و نقلي است و تصنيفات بسياري در علوم حکمي و شرعي در مذهب اماميه از آن اوست. علامه اشاره مي کند که دروسي از جمله الهيات شفا و برخي مسائل هيئت را نزد خواجه آموخته تا آنکه مهلت ناگزير خواجه فرارسيده و او چهره در نقاب خاک کشيده است (و ثم ادرکه الاجل المحتوم).
علامه حلي در کتاب مختلف الشيعه در فصل فرائض، مساله ششم، ضمن بحث از اينکه در ارث، پسرعموي ابويني مقدم بر عموي ابي است، از معين الدين سالم بن بدران مطالبي نقل مي کند و آخر مساله اين عقيده را به شنيده هاي خود از شيخ اعظم نصيرالدين محمد بن حسن طوسي ارجاع مي دهد. از ديگر استادان علامه حلي مي توان به سيدجلال الدين احمد بن طاووس و سيدرضي الدين علي بن طاووس و شيخ ميثم بحراني و نجم الدين کاتبي قزويني اشاره کرد و از تمام ايشان اجازه روايتي داشته است. علامه حلي در عهد اولجايتو با پسر خود فخرالمحققين به سلطانيه آمد و به اشاعه مذهب تشيع پرداخت و باعث شد سلطان محمد اولجايتو به مذهب شيعه بگرود و در حقيقت تجديد بناي مذهب شيعه و تاييد اصول و احکام آن قبل از نهضت عهد صفويه، بر اثر مجاهدات علامه و استاد او خواجه نصيرالدين است. علامه بالغ بر 90 کتاب در فقه و اصول و کلام و رجال و منطق تاليفات دارد.
کتاب تجريد
تجريدالاعتقاد يکي از مشهورترين تاليفات خواجه طوسي در علم کلام است. کتابي است در فن خويش بي نظير و به غايت موجز. در اين رساله، خواجه نصير آراي کلامي خود را با بهترين نظام و ادله اقوي به سبک شيوايي به رشته تحرير کشيده است. دانشوران در رد و قبول آن کتاب ها نوشته اند، حتي بعضي منکر شده اند که تجريد از آن محقق طوسي باشد. چنان که محقق تفتازاني در مبحث ماهيت شرح مقاصد با اشاره به اينکه بخشي از استدلال هاي موجود در تجريد شباهت به کلام و نحوه نوشتار شيخ ندارد، آن را شاهدي بر مدعا يا شک در اين مساله ذکر کرده اما با اين حال اذعان دارد که کتاب تجريد به جز خواجه نصير به کسي ديگر قابل انتساب نيست و قدر و شأن خواجه نيز اجل از اين شبهات است.
کتاب تجريد از همان زمان تاليف مورد توجه دانشمندان قرار گرفته و شروح و تعاليق بسياري بر آن نگاشته اند. اولين شرح، کشف المراد علامه حلي است که بي نياز از توصيف است و به قول ملاعلي قوشچي (شارح جديد تجريد) اگر شاگرد عرب خواجه (علامه حلي) شرح بر تجريد نمي نوشت، هر آينه تجريد در بوته اجمال باقي مي ماند.
از شروح معروف ديگر، شرح شمس الدين محمود بن عبدالرحمن اصفهاني (749-694) و تفريدالاعتماد محمد بهشتي اسفرايني (که در 841 از تاليف آن فراغت يافته) و نيز شرح ملاعلي قوشچي (متوفي 879) و شوارق الالهام ملاعبدالرزاق لاهيجي (متوفي 1051) است.
همان گونه که اشاره شد، محقق طوسي از دانشمنداني است که تغيير زيادي در فن کلام داده و آن را با حکمت يوناني آميخته است و در قسمت هاي مخالف شرع توانسته است ادله و براهين فلسفه يوناني را به نحو احسن نقض کرده- براهيني که بر پايه منطق صحيح و استوار قرار گرفته باشد- در اثبات عقيده ديني اقامه کند.
عبدالامير الاعسم ضمن آنکه کتاب التجريد را بهترين نوشته خواجه نصيرالدين طوسي در کلام شيعه معرفي مي کند، بلکه از اين هم فراتر رفته و او را مبتکر روش فلسفي در کلام شيعه نيز مي داند. به زعم او اين رساله به رغم حجم اندکش نقش بارزي در برقراري ارتباط وثيق ميان کلام و فلسفه ايفا مي کند. به طور خلاصه مي توان گفت هدف از تاليف التجريد، حل مشکلات کلامي است که در حوزه فلسفه قابل بررسي هستند. البته معلوم نيست چرا الاعسم اظهار تاسف مي کند از اينکه اغلب کتاب التجريد را از روي متن اصلي و مستقل آن مطالعه نمي کنند و اکثراً متکي به شروح تجريد هستند.
التجريد کتابي است مجمل که شامل مهم ترين مسائل کلامي و فلسفي است و خواجه نصير آن را براي تحقق مقاصد شش گانه زير به رشته تحرير درآورده است؛ 1- در امور عامه 2- در جواهر و اعراض 3- در اثبات صانع و صفات او 4- در نبوت 5- در امامت 6- در معاد.
هدف او از پرداختن به اين مباحث، روشن ساختن ابعاد جدل عقلي در جهان اسلام در فاصله قرون سوم تا نهم در نزاع بين متکلمين است. خواجه طوسي اين مباحث را از حوزه کلام اخذ کرده و براساس براهين فلسفي محض به آنها بنياني منطقي و استدلالي بخشيده است. او از هرگونه حاشيه پردازي در مباحث اجتناب ورزيده و کوشيده است با توسل به بنيان هاي منطقي نتايج فلسفي مقبولي استنتاج کند. کامل الشبيبي در الفکر الشيعي و النزاعات الصوفيه مي نويسد؛ «خواجه نصيرالدين طوسي براي اولين بار (در تجريدالاعتقاد) کلام را با فلسفه به نحو کاملي درآميخت تا حدي که کلام و فلسفه به منزله يک چيز واحد به شمار روند.»
همان گونه که گفته شد، التجريد در نهايت ايجاز و اجمال است. اين را نخستين شارح آن علامه حلي نيز در کشف المراد بيان مي کند؛ «التجريد در نهايت ايجاز است و به رغم ايجاز در واژه هاي آن، سعي شده است تا نهايت معني به پيش رود، به نحوي که شاگردان از درک مقاصد آن ناتوانند و درک معاني آن براي طالبان دشوار است.» بنابراين از آنجا که کتاب تجريد نقش بارزي در تاسيس دانش الهيات فلسفي ايفا کرده است، حق را به جانب الاعسم نمي دهيم که مي گويد طالبان بايد متن تجريد را فارغ از شروح و تعاليق مطالعه کنند زيرا چنين اثري بدون ترديد در اثر پرتوافکني هاي شارحان و مفسران روشن و واضح خواهد شد و فوايدش را آشکارتر خواهد ساخت.
منابع؛---------------------------
1- شعراني، ابوالحسن (1388)، کشف المراد؛ ترجمه و شرح تجريدالاعتقاد، تهران، هرمس
2- الاعسم، عبدالامير (1386)، خواجه نصير مبتکر روش فلسفي در کلام شيعه، ترجمه عبدالرسول عمادي، فرهنگ، صص 62-61
3- ابن خلدون، عبدالرحمن (1375)، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، جلد دوم، تهران، علمي و فرهنگي
3- الفاخوري، حنا و خليل الجر (1377)، تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، علمي و فرهنگي
5- نعمه، شيخ عبدالله (1367)، فلاسفه شيعه، ترجمه سيدجعفر غضبان، تهران، علمي و فرهنگي
6- مدرسي، محمد (1363)، سرگذشت و عقايد فلسفي خواجه نصيرالدين طوسي، تهران، اميرکبير
7- شريف، ميرمحمد (1362)، تاريخ فلسفه در اسلام، جلد اول، تهران، مرکز نشر دانشگاهي
8- دواني، علي (1362)، هزاره شيخ طوسي، جلد اول و دوم، تهران، اميرکبير.