يكشنبه، 11 بهمن 1388 - شماره 2165
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با عباس عبدي
توازن قوا شرط اصلي گفت وگو

مريم بابايي؛ آيا مي شود در جوامع امروزي راه ديگري به غير از گفت وگو براي حل اختلافات و بيان خواسته ها پيدا کرد؟ در اين ميان کدام يک از نهادهاي جامعه بيشترين وظيفه را دارند؟ به نظر مي رسد ما ايرانيان بيشتر عادت کرده ايم حرف بزنيم تا اينکه بشنويم. يعني حتي اگر گفت وگويي هم باشد فقط براي ابراز وجود است. در واقع ما به جاي گفت و شنود در جامعه با گفت بي شنود طرفيم. اهميت اين مساله وقتي بيشتر مي شود که در نبود گفت وگو مکانيسم هاي ديگري جايگزين مي شود که چندان خوشايند نيست و کمتر هم مي تواند پاسخگوي مناسبي براي حل اختلافات و مشکلات باشد. براي تحليل بيشتر اين ويژگي در جامعه با عباس عبدي در دفتر کارش به گفت وگو نشسته ايم. عبدي معتقد است شرط اصلي براي شکل گيري گفت وگو توازن قوا است و تا اين توازن قواي اجتماعي در جامعه صورت نگيرد گفت وگويي هم شکل نخواهد گرفت. اين در حالي است که به گفته او رسانه ها که مهم ترين کانال ايجاد گفت وگو در دنياي امروزي هستند، در کشور ما کارکرد بوقي دارند.

-به نظر شما فرهنگ گفت وگو طبق چه اصول و قواعدي بنا شده است و به چه بستر ها و پيش زمينه هايي نياز دارد که در جامعه شکل بگيرد و چطور ما مي توانيم شرايط را آماده کنيم؟

اول بايد ببينيم که معناي گفت وگو چيست. گفت وگو گاه به معناي تفاهم و به سازش رسيدن است. گاه مي خواهيم از خلال گفت وگو به يک حقيقتي برسيم. زماني هم گفت وگو براي تلقين کردن است، يعني ما اصطلاحاً مي خواهيم طرف را شيرفهم کنيم. اگر ما گفت وگو را به معناي شيوه يي براي رسيدن به حقيقت بگيريم، فرض مان بايد اين باشد که همه حقيقت دست ما نيست و همه آنچه هم که پيش ماست لزوماً حقيقت نيست، ضمن اينکه حقيقت خيلي هم مطلق نيست که ما بگوييم حقيقت مطلقي وجود دارد که مو لاي درز آن نمي رود. بله يک اصول کلي داريم که همه نسبت به آن تفاهم دارند مثل پرهيز از دروغ، دزدي و... اگر اينها را بپذيريم بايد اين را هم بپذيريم که اصولاً انسان به عنوان يک موجود اجتماعي از خلال ارتباطات اجتماعي که دارد موجوديتش شکل مي گيرد. يعني اگر يک کودک را بدون ارتباطات انساني سال ها در يک جزيره دورافتاده يي بگذاريم پس از يک مدت حيوان نخواهد شد؟ انسان با تعاملات انساني اش است که شکل مي گيرد و موجوديت پيدا مي کند و از همين طريق هم رشد مي کند و به حقيقت مي رسد. رکن اصلي اين تعامل اجتماعي را که گفت وگو است خصوصاً در اين نظام هاي جديد که پويايي و تحرک بالا است، بايد بپذيريم. بنابراين اگر ما اين را بپذيريم که همه آن چيزي که نزد ماست حقيقت نيست و بين ديگران هم حقيقت وجود دارد يا از خلال بحث و گفت وگو و مفاهمه و تعامل فکري و تفاهم است که حقيقت روشن مي شود يا به چيزهاي خوب مي رسيم، در نتيجه مي پذيريم که گفت وگو هم بکنيم. اما من فقط به تغييرات ذهني مذکور اهميت نمي دهم يعني اين طور نيست که اگر من بپذيرم با شما صحبت کنم و شما هم بپذيريد، همه چيز حل و گفت وگو آغاز مي شود. در عرصه عيني هم بايد ميان ما توازن باشد. يعني چي؟ يعني اينکه من اسلحه نداشته باشم و شما بي اسلحه باشيد. اگر من اسلحه داشته باشم و ديگري بي اسلحه باشد، همين که دستم را مي گذارم روي اسلحه او بايد کرکره صحبت خود را آن طوري که من مي گويم، بکشد بالا. اين اسلحه از گفت وگو مهم تر است؛ يعني اينکه بايد بين طرفين توازن قوا باشد. منشاء اصلي گفت وگو در غرب و منشاء عيني آن اين توازن است. تا اين عينيت نباشد آن ذهنيت شکل نمي گيرد. وقتي من نتوانم شما را نابود کنم و شما هم نتوانيد من را نابود کنيد و بفهميم که هيچ کدام نمي توانيم بر ديگري سيطره داشته باشيم، آن موقع است که ما با همديگر وارد گفت وگو مي شويم و به دنبال حقيقت متناسب با اين وضع خواهيم بود. بنابراين شرط اصلي اين است.

مثلاً رابطه دولت با مردم تا وقتي داراي موازنه نباشد، رسانه دولتي بوق است و گفت وگو هم وجود ندارد. از طرفي تا پول نفت در دست دولت است تره براي هيچ کس خرد نمي کند و موازنه هم نداريم. دولت چون به مردم وابسته نيست يک طرفه صحبت مي کند؛ اصلاً گفت وگو نمي کند، سخنراني مي فرمايند. بنابراين بحث عيني قضيه و اينکه موازنه قوا در حوزه عينيت اجتماعي باشد، خيلي مهم است. در روابط کشورها هم همين طور است. اگر يک کشور ضعيف باشد و ديگري قوي نمي توانند با هم گفت وگو کنند. اگر گفت وگويي هم باشد بيشتر شکل صوري قضيه است. مثلاً ديکته مي کنند آقا اين کار را بکن و اين کار را نکن. اين ديگر گفت وگو نيست. پس بايد ميان دو طرف توازن نسبي باشد اما توازن نسبي به اين معنا نيست که دو طرف يک اندازه قدرت داشته باشند. مثلاً امريکا زورش از خيلي جاهاي ديگر بيشتر است اما با خيلي از جاها توازن دارد و نمي تواند همه اهدافش را جلو ببرد. سرمايه دار نمي تواند کارگر را از بين ببرد. بنابراين مي پذيرند با هم گفت وگو کنند يعني دعوايشان را از خيابان به پشت ميز آورده اند. حقيقت يابي هم همين طور است هيچ فرقي نمي کند. معناي دوم گفت وگو يعني رسيدن به تفاهم و سازش، به معناي به رسميت شناختن ديگري است. به رسميت شناختن ديگري هم شرايطش توازن قوا است. ممکن است کسي بگويد ما حتي اگر هزاران اسلحه هم داشته باشيم، باز هم حقوق ديگران را به رسميت مي شناسيم. اين دروغ است. کسي که يک اسلحه در جيب اش باشد کلاً رفتارش عوض مي شود. اسلحه هم شامل همه چيزهاي قدرت دهنده از جمله پول است. مثلاً همين الان اگر 100 ميليارد پول توي جيب يک آدم عادي بيايد رفتارش عوض مي شود. اگر توازن قوا باشد آن موقع است که مي فهميم دعوا کردن صرف نمي کند. من وقتي نتوانم شما را نابود کنم و شما هم نتوانيد مرا نابود کنيد، دعوا کردن باعث استهلاک هر دو طرف ما مي شود. بنابراين بهتر است راهي پيدا کنيم و براي اين کار بايد گفت وگو کنيم. حتي در اينجا هم گفت وگو بر اساس توازن قوا است. يعني اگر قدرت من يک کم از شما بيشتر باشد تفاهم بيشتر به طرف من مي چربد اما در هر حال تفاهم هست و شما هم چيزي به دست مي آوريد و دست خالي بيرون نمي رويد. بازي در سازش بازي با نتيجه مثبت است نه نتيجه صفر و صد که يکي ببرد و يکي ببازد. بازي است که دو طرف مي توانند ببرند حالا يک کسي اول مي شود و يک کسي دوم، و اين بهتر از اين است که جفت شان نابود شوند. البته هر دو اينها در درجه اول مستلزم تغيير در موازنه قواي اجتماعي است.

-اگر بخواهيم کمي ملموس تر به اين قضيه نگاه کنيم مثلاً ما مي بينيم در شرايط فعلي جامعه هر يک از گرو ه ها و جناح هاي چپ و راست مدام بر حرف خودشان اصرار دارند و به هيچ وجه حاضر به پذيرش و حتي گوش کردن صحبت هاي طرف مقابل نمي شوند و اگر هم نمونه يي را ببينيم بيشتر جنبه صوري و ظاهري دارد. فکر مي کنيد چرا به اين شکل است؟

اينجا بايد دو مساله را از هم تفکيک کرد. قصد ما اين نيست که دو نفر که با هم گفت وگو مي کنند در اين کار لزوماً صميمي و صادق باشند. قصد اصلي اين است که ناظران اين گفت وگوها قضاوت کنند. اما فرض کنيد اين گفت وگوها ادامه پيدا کند و دو طرف هم مرغ شان يک پا داشته باشد و مدام تو سر و کله هم بزنند، چندان مهم نيست. مهم اين است که فقط من و شما نيستيم که مي خواهيم به نتيجه برسيم، مهم قضاوت شخص ثالث است؛ ميليون ها آدمي که مي خواهند قضاوت کنند. من ممکن است در مناظره يي با شما شرکت کنم و خيلي بد رفتار کنم. خب وقتي ناظر بيروني رفتار مرا مي بيند اين به ضرر من تمام مي شود. بنابراين مشکلي نيست چراکه بعد از يک مدت که آثار منفي اين قضيه را در جامعه ديدم دفعه بعد ياد مي گيرم و با اين شيوه وارد گفت وگو نمي شوم. بخشي از اين قضيه برمي گردد به اينکه ما سابقه چنين مناظره هايي را نداريم. مساله مهم ديگر اين است که در اين مناظره و گفت وگو ها هر دو طرف مخاطبان خاص خودشان را دارند. يعني مثلاً فلان آقا که حرفي مي زند کاري به مخاطبان طرف مقابل ندارد و آن يکي هم همين طور. از طرفي مخاطبان هر کدام هم حرف همان فرد را تاييد مي کنند و کاري به حرف هاي طرف ديگر ندارند. اين معنايش اين است که بين گروه هاي اجتماعي ما گفت وگو وجود ندارد و هرکدام درصدد حذف طرف مقابل هستند. اينجا زرنگي گفت وگوکنندگان اين است که يک راهي را در دل طرف مقابل باز کنند. ما نمي توانيم همديگر را حذف کنيم. تمام عوارضي که در اين زمينه داريم به اين دليل است که ما تجربه گفت وگوي واقعي را نداريم و يک دفعه پريده ايم وسط ميدان. يعني صدا و سيمايي که در عمرش از اين کارها نمي کرده حالا که ديده از BBC عقب افتاده، از VOA عقب افتاده و از ده ها رسانه کوچک هم عقب افتاده يک دفعه اين برنامه ها را مي گذارد، که مطمئن باشيد خيلي زود قطع مي شود چرا که فکر مي کنند تا همين حد وظايف شان را انجام داده اند و رفع تکليف مي شود. بنابراين به دليل اينکه فرهنگ گفت وگو در جامعه ما شکل نمي گيرد و ما ياد نمي گيريم چطور صحبت کنيم، هرکسي مسير خودش را مي رود و مخاطبان خاص خودش را دارد و همين طور اين شکاف و ضديت در جامعه باقي مي ماند.

-در اين شرايط که هر کدام مخاطبان خاص خود را دارند و حرف شان تنها براي مخاطبان خودشان است، اين گفت وگوها چه فايده يي دارد؟

اگر اين مناظره ها و گفت وگوها ادامه پيدا کند دو طرف ياد مي گيرند چطور مخالفان شان را جذب کنند. لازم است که در اين مورد کم کم افراد ياد بگيرند و تجربه کسب کنند که بتوانند منظور و مقصودشان را بهتر بيان کنند. مشکل ديگر اين است که در جامعه ما اساساً مجري معتبر براي اين گفت وگوها وجود ندارد. مجري يا طرفدار است يا اينکه هيچ نقشي به غير از تايمر بودن ندارد. چرا؟ چون رسانه نداريم. در مناظره هاي ديگران مي بينيم مجري فرد مهم مناظره هاست اما در ايران خيلي طول مي کشد که اين ويژگي شکل بگيرد.

-خب اگر اين فرهنگ گفت وگو در جامعه ما به هر دليلي نتواند شکل بگيرد و جايگاه واقعي خودش را در جامعه ما به دست آورد، چه فرهنگ ها و مکانيسم هاي ديگري جايگزين آن مي شود؟

به طور کلي چون فقدان گفت وگو ناشي از عدم توازن قواست، اين قدرت و زور است که در صورت نبود گفت وگو جايگزين آن مي شود. در واقع قدرت و زور پايه اساسي است که جلوي گفت وگو را مي گيرد و تا اين عدم توازن در قدرت و زور وجود دارد، اصلاً اجازه شکل گيري به گفت وگو داده نمي شود. اگر اين قدرت و زور از بين برود، گفت وگو خودش خود به خود شکل مي گيرد.

-فکر مي کنيد چقدر از مشکلاتي که جامعه ما با آن روبه رو است به دليل ضعف ما در گفت وگو است؟

البته تفکيک کردن کار سختي است. اما چون من به طور کلي براي امور ذهني اصالت و تقدم قائل نيستم، در نتيجه معتقد نيستم مشکل در فقدان فرهنگ گفت وگو است بلکه مشکل در فقدان توازن قوا است. وقتي که توازن قوا بين مردم و گروه هاي مختلف اجتماع از لحاظ مختلف نباشد ما اين مشکل را داريم.

-ضرورت وجود اين فرهنگ در چه سطوحي از جامعه بيشتر مطرح است؟

در درجه اول در سياست. البته گفت وگو يک معناي عام دارد. اما در سياست است که بايد راهي براي گريز از مشکلات و بحران هاي عاجلي که جامعه گرفتار آن است، پيدا شود.

-اگر بخواهيم يک نگاهي داشته باشيم به پيامدهاي عدم وجود اين فرهنگ در جامعه، فکر مي کنيد ضعف ما در گفت وگو چه نتايج منفي را در پي دارد؟

ببينيد، در واقع با فرض هايي که بيان کردم وقتي گفت وگو نيست معنايش اين است که عده يي بر کثيري ديگر سلطه و زور دارند. وقتي يک نفر به کسي زور مي گويد معنايش اين است که مي خواهد طرف مقابل را تابع خودش کند و از شخصيت و هويت خودش خارج کند. طبعاً چنين فردي قادر به گفت وگو نيست. اجازه دهيد يک مثال بزنم. اگر حکومت سلطه داشته باشد و بخواهد افراد را تابع خودش بکند اولين کاري که مي کند اين است که مي خواهد علم را تابع خودش کند و دانشمند و متخصص را تابع خودش کند بنابراين علم و تخصص رشد نمي کند. دومين کار چنين حکومتي اين است که مي خواهد دين را تابع خودش کند، در اين حالت اخلاق افت پيدا مي کند و معنويت رشد پيدا نمي کند. بنابراين هر بخشي را که تابع خودش مي کند، کارکرد آن بخش را مختل و با خسارت و لطمه مواجه مي کند. چون اين نهادها (دين، علم، آموزش و پرورش، خانواده و...) در استقلال خودشان است که مي توانند پيشرفت کنند. اگر دانشمند استقلال نداشته باشد علم نمي تواند پيشرفت کند. مثل علم اتحاديه جماهير شوروي مي شود که اول مي بينند استالين چه چيزي مي گويد، بعد فلان تئوري را چون مطابق با حرف استالين نيست، مي گويند امپرياليستي است. خب در اينجا علم پيشرفت نمي کند، اخلاق پيشرفت نمي کند. اخلاق را قرار نيست سياستمدار به مردم بدهد. اخلاق جايگاه خاص خودش را دارد و از آنجا بايد پيشرفت کند. بنابراين وقتي تمام اين حوزه ها استقلال شان از بين رفت، اولين اتفاق اين است که اين حوزه ها نابود مي شوند و کارکرد و دستاوردهاي آنها مخدوش مي شود و جامعه از آن حيث دچار خلأ مي شود، سرمايه اجتماعي شان پايين مي آيد، جامعه آن طور که بايد و شايد گسترش و توسعه پيدا نمي کند. اينها زمينه هايي است که اجازه شکل گيري گفت وگو را نمي دهد چرا که گفت وگو فقط بين دو گروه و دو شخصي که استقلال نسبي از هم دارند و در عرض هم هستند، مي تواند شکل بگيرد. ما پشت ميز است که مي توانيم صحبت کنيم نه اينکه من بالاي ميز باشم و شما پايين. جامعه يي که يک نهاد در بالا قرار دارد و استقلال همه را از بين برده در واقع به هيچ نهادي اجازه نمي دهد در عرضش باشد و همه در طول آن تعريف مي شوند، در واقع با از بين بردن استقلال اين نهادها کارکردشان را از بين برده است، در اين حالت علم جايگاه خودش را ندارد. آموزش، دين، رسانه و ارتباطات هم همين طور و گفت وگو هم نه در سطح فردي و نه در سطح نهادي شکل نمي گيرد.

-در زمان اصلاحات تا اندازه يي مفاهيم گفت وگو در حوزه سياست و اجتماع باب شد و تا حدودي توانست چه در عرصه داخلي و چه در عرصه بين المللي به پيشرفت هايي برسد، به نظر شما چرا اين گفت وگو در جامعه ما نهادينه نشد، آيا آن موقع هم بيشتر جنبه صوري داشت؟

خب در آن زمان قدم هايي داشت برداشته مي شد که متاسفانه خراب شد. در واقع وجه عيني که گفتم عوض شد. در شروع سال 76 دولت در برابر مردم قدرت فائقه يي نداشت. يک جنبه گفت وگو چانه زني است. ما وقتي در خريد از يک مغازه مي توانيم چانه بزنيم که چند مغازه ديگر هم وجود داشته باشد که در صورت عدم توافق بتوانيم از آنها خريد کنيم. فروشنده هم همين طور به قضيه نگاه مي کند. اما ما در مورد مخابرات يا قيمت برق نمي توانيم چانه بزنيم چرا که در اينجا قدرت انتخابي وجود ندارد. اگر مغازه يي که ما از آن خريد مي کنيم بقيه مغازه ها را بلعيد ديگر نمي توان با آن چانه زد. نبايد اجازه دهيم اين اتفاق در جامعه بيفتد. اينجا مساله فرهنگ نيست بلکه مساله عينيت اجتماعي است.

قوانين ضدتراست در امريکا و غرب به اين دليل است که اجازه ندهد اين انحصار صورت بگيرد و تصميمات يک طرفه گرفته شود چرا که در نهايت به ضرر خود تراست هم هست. اما وقتي در يک جامعه قدرت انتخاب باشد چانه زني که شکل بازاري همان گفت وگو است، شکل مي گيرد. در سال 76 سهم دولت از درآمدهاي نفتي بسيار پايين بود. دولت قدرت زيادي نداشت و دست مردم بيشتر باز بود. هنوز هم خيلي مانده که ما به يک جامعه يي برسيم که دست مردم در برابر دولت خيلي باز باشد. ولي در اين سال ها خصوصاً 77-76 دست دولت- دولت به معناي عام و نه هيات دولت- خيلي بسته بود. اما از 79 -78 که درآمد نفت زياد شد و حکومت اين درآمد را در اختيار گرفت، کفه ترازوي قدرت دولت سنگين و سنگين تر شد و اين اوضاع نتيجه اين عدم موازنه است و متاسفانه دولت قبل هم براي اين معضل چاره انديشي نکرد.

-با وجود همه مسائل و موانعي که بيان کرديد به نظر شما چه راهکاري وجود دارد که جامعه ما به طرف گفت وگو حرکت کند و مشکلات فعلي جامعه تا حدودي بهبود يابد؟

اگر بخواهم از صحبت هايم جمع بندي کنم مهم ترين وجه، وجه عيني قضيه است. تا اين وجه عيني متوازن نشود هيچ گفت وگويي بين مردم و دولت شکل نمي گيرد و همه سخنراني ها يک طرفه است و در واقع بايد يک عده حرف بزنند و يک عده گوش بدهند و تبعيت کنند. در نهادهاي پايين هم اين گفت وگوها شکل نخواهد گرفت. نه نهاد دين مي تواند با دولت گفت وگو کند و نه نهاد خانواده و نه نهاد آموزش و نه نهاد علم. از طرفي هر يک از اين نهادها هم چون وابسته به دولت هستند، خودشان نمي توانند با هم گفت وگو کنند چرا که همه اينها در طول قدرت هستند، استقلال ندارند و گفت وگويشان هم فايده يي ندارد. مثلاً وقتي نهاد دين مي خواهد با نهاد علم و دانشگاه گفت وگو کند نمي تواند. چرا؟ به اين دليل که هر دو طرف در هر لحظه سايه قدرت را بالاي سر خودشان حس مي کنند و مثل اين است که از بالاي سر دو تا طناب به گردن شان بسته شده است و آنها را هدايت مي کند. در اين حالت گفت وگو شکل نخواهد گرفت. وقتي در نهادهاي جامعه گفت وگو شکل نگيرد، در سطح فردي هم شکل نمي گيرد. بنابراين اصلي ترين کار موازنه قوا است. تا وقتي يک طرف اسلحه، که مي تواند به هر شکل باشد، دارد و ديگري ندارد و تا وقتي که توزيع متوازن قدرت وجود نداشته باشد، گفت وگو شکل نمي گيرد.

با همه وجود فرض کنيد توازن قوا هم اتفاق افتاد، در اين صورت باز هم دليلي ندارد که گفت وگو فوراً شکل بگيرد چراکه ما عادت به گفت وگو نکرده ايم. اين طور نيست که تا اين موازنه صورت گرفت، بلافاصله آدم ها ياد مي گيرند گفت وگو کنند لذا نيازمند زمان خواهيم بود. به همين دليل هم بحث کردن در اين مورد مفيد است، اما به هيچ وجه کافي نيست. حتماً بايد آن موازنه که گفتم صورت گيرد وگرنه همين اوضاعي است که مي بينيم و افراد در خيابان با هم حرف مي زنند. در اين حالت هر دو طرف به هر شکلي شروع به زدن همديگر مي کنند. چطوري؟ يا ممکن است در خارج بنشينند دروغ بگويند يا ممکن است شعار تند بدهند. اين طرف هم خشونت فيزيکي را به عنوان اولين و آخرين راهکار برمي گزيند. براي آغاز گفت وگو نبايد از آن کسي که خارج نشسته و غيرمسوولانه سناريونويسي مي کند و دروغ مي گويد خوش مان بيايد به اين دليل که در مورد کساني حرف مي زند که ما از آنها خوش مان نمي آيد. دروغ، دروغ است هيچ فرقي نمي کند. ما اگر قرار باشد با دروغ بد باشيم پيش از آن بايد با دروغ اصحاب قدرت بد باشيم، بايد با دروغ مدعيان مبارزه بد باشيم. آنها را محکوم کنيم، چون اينها مي خواهند نان راستگويي (البته با دروغ) را بخورند اما آن طرف ادعايي در راستگويي ندارد و اگر دارد آنقدر بي پايه است که کسي نمي شنود. اما مي بينيم خيلي ها در برابر اين دروغ ها سکوت مي کنند و عکس العملي نشان نمي دهند. بنابراين جايي براي گفت وگو باقي نمي گذارند. اينجا دروغ در برابر دروغ است. يکي از دلايلي که بايد جلوي جريان هاي تند را گرفت همين است. در جريان هاي تند مخالفان بازسازي شده آن چيزي هستند که با شدت هرچه تمام تر با آن مخالفت مي ورزند. آنان بازتاب پوزيسيون در اپوزيسيون هستند. در اين حالت هر دو گروه عملاً يکي مي شوند و فرق چنداني با هم ندارند. مثلاً در مقابل آن هاله نور آن يکي هم مي رود عدد و ارقام انتخابات را درمي آورد. طرفين اين طور با هم مبارزه مي کنند. افراد ساده لوح طرفين دروغ هاي طرف خود را راست مي پندارند و ديگر افرادشان از اينکه دروغي عليه رقيب گفته شده مي خندند. خب فرق اين دو چيست و گناه ديگران چيست که بايد اين وسط قرباني شوند؟

گفت وگو از شنيدن آغاز مي شود
هادي خانيکي

«گفت و گو» نياز ديرين انساني است.در طول تاريخ انديشه و «گفت و گوي تمدن ها» ضرورت نوين جهاني است که در عميق ترين لايه هاي خويش به خردورزي رو آورده است. پس اين موضوع چنان ظرفيتي دارد که مبناي نظريه پردازي ها و تجربه اندوزي هاي گوناگون باشد. هر کس گام در راه «گفت و گو» مي گذارد، نقطه عزيمت خويش را «ندانستن» قرار مي دهد و چون مي داند که گفت و گو از «شنيدن» آغاز مي شود، جسارت ورود به عرصه هاي ناشناخته را دارد. در جهان گفت وگو پژوهشي است براي «بررسي تحولات گفتماني در پايان قرن بيستم» که در همين راستا به انجام رسيده است. انگيزه اصلي در پرداختن به اين مهم تلاش براي پاسخ گفتن به دغدغه هايي است که نگارنده برحسب علايق و تجارب خود در اين دوران با آنها رو به رو بود و خواسته يا ناخواسته در طول زمان تحقيق با آن مسائل زيست. اگرچه ورود به دامنه گسترده تعاريف فرهنگ و تمدن، ملازم با گرفتار شدن در مجموعه پراکنده يي از مباحث متفاوت و بعضاً متضاد است، به ناچار بايد براي دستيابي به مفهوم مشخصي از گفت وگوي تمدن ها از دايره کلي اين تعاريف عبورکرد. واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» گاه در تعابير معمول و متعارف با يکديگر تداخل پيدا مي کنند، در حالي که هر يک از اين دو مفهوم به حوزه هاي نظري و مصاديق عيني متفاوتي تعلق دارند. طبعاً وقتي صحبت از گفت و گوي ميان تمدن ها يا فرهنگ ها هم به ميان مي آيد، ناظر به عرصه هاي مختلفي مي شود، از اين رو نياز به آن است که مرزهاي توصيفي هر يک حتي الامکان روشن شود. واژه فرهنگ در فارسي مرکب از پيشوند «فر» به معناي جلو و بالا و «هنگ» است که در تبارشناسي لغوي از tang و tanga در پهلوي و اوستايي منشعب شده است. اين واژه به معني برکشيدن و متعالي ساختن است که با کلمات هيختن و فرهيختن ريشه مشترک دارد. اين کلمه و هم خانواده هاي آن در ادبيات کهن ايران داراي سابقه مشخصي است. نزد مولانا بيشتر به معناي «آداب و رسوم»، در شاهنامه ابومنصوري به معني «عظمت و شکوه» و نزد فردوسي، ناصرخسرو، سعدي و در قابوسنامه به معناي «دانش و علم و حرفه و تعليم و تربيت و خردمندي» آمده است.واژه culture نيز مشتق از کلمه لاتين cultura- و به لحاظ تبارشناسي از ريشه colere به معني پروراندن و بارور ساختن- است که طيف معنايي گسترده يي را دربردارد؛ «مسکن گزيدن، کشت کردن، حراست کردن و پرستش کردن» از آن جمله است. معناي آغازين واژه فرهنگ که در اروپا به مفهوم کشاورزي و کشت و زرع به کار مي رفت، گرايش به رشد طبيعي را نشان مي دهد، اما به وضوح مي توان دريافت که از قرن شانزدهم ميلادي به بعد اين مفهوم تعميم يافته و فراگير شامل توسعه انساني نيز شده است. در حقيقت فرهنگ در غرب معناي آغازين را که خصلتي عملي داشته، پشت سر نهاده است و به سوي معنايي استعاره يي سير مي کند. در عين حال ديده مي شود فرهنگ محدود به فراگيري مشخصي نيز نشده و فراگيري عام را که در ضمن خصلتي انتزاعي دارد، مي نماياند. درست از همين جا و با جذب معنايي انتزاعي است که واژه فرهنگ تحول پيچيده يي را در تاريخ مدرن مي پيمايد. مفهوم فرهنگ در حوزه علوم اجتماعي همواره در معرض تفسيرها و تعبيرهاي مختلف قرار داشته است، از اين رو تنوع و گستردگي معاني کمتر امکان آن را به وجود آورده است تا بر سر گستره موضوعي آن وحدت نظر به وجود آيد. دگرگوني هاي پديدآمده در مفهوم فرهنگ به خصوص بر اثر گسترش ارتباطات رشد روند جهاني شدن و تحول نظام آموزش، گستره تاثيرگذاري و نقش هاي آن حوزه را نيز تغيير داده است. در واقع ما در زمان حاضر بيش از هر موقع ديگر، در معرض انديشه هاي متفاوت در قالب هاي شفاهي، کتبي يا تصويري قرارگرفته ايم. اين انديشه ها است که جوهر و محصول فرهنگ به حساب مي آيند. به ميزاني که از طبيعت فاصله مي گيريم، آن را از نو مي آراييم و مي توانيم به آن معناي تازه يي بدهيم. زندگي فردي و جمعي ما از طريق کوشش هاي متنوع در پرتو انديشه ها سنجيده مي شود. تصورات ما از جهان واقع جهت دهنده اعمال و کردار در ارتباط با محيط پيرامون مان است. با توجه به همين تعبير از انديشه است که فريدريش تنبروک (1994-1919) مي گويد؛ به معني وسيع کلمه، هرآنچه انسان مي کند و هر آنچه عمل او به بار مي آورد، در حوزه فرهنگ قرار مي گيرد. به نظر او، انديشه جوهر فرهنگ است، زيرا کليد تفسير واقعيت را به دست مي دهد. به همان ميزان که فرهنگ بنيادهاي اجتماعي دارد، اجتماع هم بنيادهاي فرهنگي دارد. براساس تعاريف کلاسيک، فرهنگ را شامل «تمامي عادات جامعه» مي دانند، يعني اگر جامعه را مجموعه افرادي سازمان يافته بدانيم که شيوه زندگي خاصي دارند، در اين صورت فرهنگ يعني شيوه زندگي. تسودي باربو (متولد 1919) در کتاب جامعه، فرهنگ و شخصيت مي نويسد؛ بيشتر تعريف هاي فرهنگ بر دو نکته تاکيد مي گذارند؛ نخست بر عناصر فرهنگ، چه به صورت عادات اجتماعي جلوه گر شوند و چه به صورت روش زندگي جامعه تظاهر يابند، دوم بر تاثير انگيزاننده و هنجاري اين عناصر نسبت به رفتار خود. به بيان ديگر کارکرد ويژه فرهنگ، آفرينش و نگهداري تداوم و همبستگي ميان افراد جامعه معين است. اصطلاحاتي چون باورهاي مشترک، انديشه ها، ارزش ها و همچنين الگوهاي رفتار اغلب در همين چارچوب به کار مي روند. يکي از مهم ترين تعريف هاي فرهنگ که از جمله تعريف هاي پايه و کلاسيک است، توسط ادوارد بارنت تايلور انسان شناس انگليسي ارائه شده است. او در کتاب فرهنگ ابتدايي که در سال 1871 منتشر شده، فرهنگ را اين گونه تعريف کرده است؛ فرهنگ آن کل تاليفي است که شامل معرفت، اعتقاد، هنر، اخلاقيات، قانون، آداب، همه توانايي ها و عادات مکتسب انسان به مثابه يک عضو جامعه مي شود. به مدت چند دهه، تعريفي که تايلور ارائه داده بود، مورد پذيرش گسترده يي قرار گرفت. اما از اوايل قرن بيستم، به ويژه با طرح مباحث نسبيت گرايانه ديدگاه هاي وحدت گراي قرن 19 کم کم رنگ باخت و تعاريف گوناگون و متکثري ارائه شد. اين تعاريف عمدتاً به سوي تجريد و مفهومي شدن پيش مي رود. يکي از کارهاي برجسته و جامعي که در اين زمينه انجام شده، کار مشترک دو فيلسوف اجتماعي امريکايي کروبر و کلوکون است که به سامان بخشيدن و ضابطه مند کردن تعاريف کمک چشمگيري کرد. آنها در کتاب مروري انتقادي بر مفاهيم و تعاريف فرهنگ، تعريف از فرهنگ را جمع آوري و دسته بندي و تنظيم کرده و در شش طبقه جاي داده اند. در اين تقسيم بندي براي هر طبقه يکي از مهم ترين نظريه پردازان معاصر آن به نمايندگي انتخاب شده است.

*مديرعامل موسسه بين المللي گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها
يادداشت سياسي
ازدواج مجدد و ظرف واقعيت هاي جامعه
الهه کولايي

صداي نگران زن جواني از بستگان از پشت تلفن براي دادن خبر انتشار مطلبي در مورد قانوني کردن ازدواج موقت بدون اجازه همسر و دفاع از اين مطلب توسط يک استاد جامعه شناس در ضميمه روزنامه اعتماد، من را بر آن داشت که در اين زمينه نکاتي را يادآور شوم. اين زن جوان مانند بسياري از زنان ايراني، نگران پيامدهاي خسارت بار تصويب اين قانون بود. او با حيرت و نگراني از اينکه چرا يک استاد دانشگاه، آن هم يک جامعه شناس که با آسيب هاي اجتماعي و مشکلات پيچيده و گوناگون اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي کشور از نزديک آشنايي دارد، چنين موضوعي را مورد تاييد قرار داده است، موضوع را مطرح مي کرد که چگونه مي توان از ديدگاه يک جامعه شناس، اجراي طرحي که فروپاشي نهاد خانواده را با توجه به پيامدهاي گسترده آن افزايش مي دهد، مورد تاييد قرار داد. اين تماس تلفني من را نسبت به مطالعه نوشته اين جامعه شناس حساس تر کرد، که چگونه مي توان از مشکلات متعدد و متنوع جامعه، به ويژه در حوزه مسائل خانواده به چنين راه حلي رسيد که نه تنها به حل مشکلات جامعه کمک نمي کند، بلکه دشواري هاي جديدي را نيز براي جامعه ايجاد مي کند. لايحه به اصطلاح حمايت از خانواده، بيشتر حمايت از تنوع طلبي مردان در خانواده است و در شرايطي در مجلس شوراي اسلامي و در کميسيون قضايي مورد بحث و بررسي قرار مي گيرد که دشواري هاي گوناگوني فراروي موکلان و نمايندگان مجلس قرار گرفته است. انبوهي از مسائل و مشکلات به ويژه در حوزه قضايي وجود دارد. گستردگي اين مشکلات، اولويت يافتن راهکارهاي مناسب براي تنظيم و اصلاح قوانيني در جهت کاهش اين مشکلات و دشواري ها را پيش روي نمايندگان مجلس قرار مي دهد. در چنين شرايطي، در تعارض آشکار با مقدمه و روح حاکم بر قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، که خانواده را «واحد بنيادين جامعه و کانون اصلي رشد و تعالي انسان» معرفي کرده که «زمينه ساز اصلي حرکت تکاملي و رو به رشد انسان ها» خوانده شده، اين نهاد هدف ضربه هاي مهلک قرار گرفته است. چگونه يک جامعه شناس مي تواند در چارچوب پژوهش علمي، دشواري ها و پيامدهاي خسارت بار اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي را که سلامت اين نهاد را هدف قرار داده است، مورد چشم پوشي قرار دهد و از ازدواج مجدد به عنوان راهي براي «تعديل مالي و جنسي» سخن بگويد. بسيار حيرت آور است که اين همکار دانشگاهي بدون در نظر گرفتن شرايط ايران پس از انقلاب اسلامي، که رهبري فقيد آن بر کرامت و جايگاه رفيع زنان در شکل گيري، تداوم و پايداري اين انقلاب و نظام برآمده از آن، تاکيد کرده و اين رويکرد ارزشمند را از خود به جاي گذاشته  به جاي تلاش براي اجرايي کردن آموزه هاي الهي ريشه دار در اين مرز و بوم، در شرايطي که تحت تاثير آموزه هاي اسلامي و ديدگاه ويژه امام(ره) در مورد زنان، شأن و کرامت آنان، زنان ايراني خود را باور کرده و به تجربه هاي بي نظير دست يافته اند، اين رويکردها چه نتيجه يي جز کاهش شديد رضايت اين قشر اثرگذار و مشارکت جو در کشور دربرخواهد داشت؟ آيا ازدواج مجدد براي زناني که اين باورهاي متعالي را در مکتب امام(ره) آموخته اند و جايگاه و شأن انساني خود را شناخته اند، جز تزلزل و نابودي نهاد خانواده تاثيري به همراه خواهد داشت؟ با اين همه در مقاله مورد اشاره، همان گونه که از يک پژوهشگر باتجربه انتظار مي رود در جمع بندي خود عاملي به نام صداقت مطرح شده است، که به نظر مي رسد در ظرف واقعيت هاي جامعه ما بسيار هوشمندانه استدلال هاي ارائه شده را در مورد ازدواج مجدد آشکارا زير سوال مي برد. از عنصر صداقت و ضرورت پايبندي به آن نوشته شده که يادآور آن است که هيچ دختري با مردي ازدواج نمي کند، جز اينکه اصل وفاداري و انحصار را در اين رابطه مفروض قرار داده باشد. به روشني مي توان گفت هيچ دختري ازدواج نمي کند تا همسرش دير يا زود به فکر ازدواج مجدد بيفتد و کاشانه يي که با هم برپا کرده اند، با زن ديگري تقسيم کند. بسيار روشن است هيچ دختري چنين رفتار نخواهد کرد. اين وضعيت روند گريز از ازدواج را در ميان دختران جوان شدت خواهد بخشيد حتي به گونه يي رفتارهاي تقابل جويانه را گسترش خواهد داد. عناصر صداقت و وفاداري و ضرورت پايبندي به آن در روابط زناشويي اصولي مهم و قابل ملاحظه اند که نمي توان به سادگي آنها را ناديده گرفت.

از سوي ديگر صداقت و ضرورت وفاداري در روابط زناشويي سخن راندن از شروطي است که در واقع اساس اين استدلال را ابطال مي سازد. به اين ترتيب از منظر جامعه شناسي که براي حل مشکل نامتعادل بودن روابط «مالي و جنسي»، از ازدواج مجدد دفاع مي کند اين گفته تناقض بسياري دارد. البته من آن را گامي هوشمندانه براي زير سوال بردن کارآمدي اين طرح و تاکيد بر آسيب هاي آن براي نهاد خانواده در کشور مي دانم. اين نکات براي توجه دادن هواداران اين طرح به پيامدهاي روشن آن است. هواداران اين لايحه هم به خوبي مي دانند با تکرار اين رفتار، پايه و اساس نهاد خانواده آنچنان متزلزل مي شود که با هيچ ستوني نمي توان آن را حفظ کرد. اين رفتار در مسير متزلزل کردن خانواده، با قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مغايرت دارد. قانون اساسي بر نقش پرارج مادري و همسري تاکيد کرده است. جايگاه موثر زنان در انقلاب اسلامي و پس از آن در تداوم بخشيدن به آرمان هاي مردم ايران، ارتقاي نهاد خانواده و تامين امنيت زنان را در خانواده الزامي مي سازد. رهبري انقلاب اسلامي و نظام برآمده از آن بر رفع ستم هاي تاريخي از زنان و ناديده گرفتن حقوق انساني آنان بسيار تاکيد کرده اند. نمايندگان مجلس که براي تلاش در جهت اجراي قانون اساسي سوگند خورده اند، با توجه به نکات مورد اشاره در اين لايحه، نمي توانند از تعهدات و سوگند خود چشم پوشي کنند.
عناوين اين صفحه
توازن قوا شرط اصلي گفت وگو
گفت وگو از شنيدن آغاز مي شود
ازدواج مجدد و ظرف واقعيت هاي جامعه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام